25th of June, she said that she'd kiss my hair if she could see me. I could just go and cry about it 24/7 for the next month; because she hadn't forgotten.
شلوارم برام بلند و گشاد بود، موهام شلخته بودن، میکاپ نداشتم، اینقدر دوییده بودم که نفسم بند اومده بود و کفِ سفتِ بوتهام، پاهامو به درد آورده بودن؛ اما فکر میکنم اولین باری بود که بدون توجه به نگاه خیرهی مردم دوییدم توی بغل یه نفر و لپشُ بوسیدم، اولین بار بود که روی پلههای جلوی مال نشستم و خاکی شدن لباسام واقعا آخرین چیزی بود که اهمیت داشت.
اون شب اولین باری بود که وقتی رسیدم خونه سرمُ بردم توی پافر خودم، چون بوی کسی که بغلش کرده بودم رو میداد.
اون شب اولین شبی بود که حس کردم زندگیم بالاخره به اسمم معنا بخشیده؛ "باریکهی کوچکی از نور، بلافاصله بعد از تاریکی مطلق."