اون اومد و تو واضحا گفتی از دوستای من دل خوشی نداری (فکر کردن شوخی میکنی، اما داداش بزرگه درمورد اینا شوخی نداره)
برای اومدنتون کت شلوار عصر ویکتوریایی میپوشم و توی خونه هم کلاه میذارم.
ما باهم چای مینوشیم و میخندیم. شما بحثهای همیشگی رو از سر میگیرید و من زیرزیرکی کتابم رو باز میکنم. بیادبیه.
پدر زیرلب میگه که سردردآورید. منم سر تکون میدم. باهاش موافقم، اما خودش هم هست.
سر و ته همهش یه موضوعه. همتون دنبال یه چیزید. امیدوارم من اونقدر کثافت نباشم.
دعوتت میکنم به اتاق که باهم پاسور بازی کنیم. رها میگه که خواهرم شعبده بلده و بعد از اینکه از بین دستهی کارتها، اونی که توی ذهنت بود رو حدس زدم، با تعجب میخندی. "ضحی یه ذهنخونه!" که ایکاش بودم.
شاید هم نه، شاید نمیخوام بفهمم توی مغزای کثیفتون چی میگذره.
شاید نمیخوام بیام پایین و بدرقهتون کنم. شاید وقتی دستت رو دور کمرم میندازی و میگی "چرا میلرزی؟"، علتش رو خودت بدونی. شاید خودت میدونی که لرزش من بخاطر سرما نیست.
شاید بدونید که تنها اشتراک ما فقط یه فامیلیه.
𝖬𝖺𝗋𝗌𝗁𝖺𝗅𝗅
برای اومدنتون کت شلوار عصر ویکتوریایی میپوشم و توی خونه هم کلاه میذارم. ما باهم چای مینوشیم و میخندی
"حدس زدن" فعل مناسبی نبود. من حدس نزدم. فقط یه کلک بود، یه کلک ساده. احمقی. خیلی راحت پیچوندمت.
میدونستم. تموم اون مدتی که بین کارتها میگشتم و وانمود میکردم که دارم به این فکر میکنم که کدوم کارت رو انتخاب کردی، میدونستم. نیازی به گشتن نداشتم. نقش بازی کردم.
پس شاید منم عوضی باشم. شاید گرگزاده درنهایت گرگ میشه. شاید هممون مثل همیم.
منم مثل عوضیا رفتار میکنم، اما توی جبههی مخالف شما.
"نباید به هیچکس اعتماد کنی، حتی به من. کی میدونه؟! شاید بشینم ور دل مارال و غیبت تو رو بکنم."
- حرفایی که ایکاش با خنده گفته نمیشدن تا جدیتر گرفته بشن.
گفتی که یه روز بهم شنا یاد میدی و منم گفتم میدونم که بعدش میری
بیخاصیت، شنا رو که یادم ندادی هیچ، پاشدی رفتی