𝖬𝖺𝗋𝗌𝗁𝖺𝗅𝗅
"اتاق قرمز" از ادوگاوا رانپو رو تموم کردم و درمورد تجربهم فقط میتونم بگم که میخوام به فنکلاب رانپو که ادگار تاسیس کرده محلق شم.
واقعا لایق یه نقد طولانیه و زبان من قاصره.
با داستان اول بشدت متعجب و حتی میشه گفت منزجر شدم (اگه خونده باشیدش میفهمید) و به بیان صریح ادوگاوا پی بردم، که خودش رو توی داستانهای بعدی هم نشون داد. (نه به این شدت اما خب)
تعجب و شوک واقعی تازه از "صندلی انسانی"، داستان دوم، شروع شد. اونجا بود که فهمیدم چقدر یه انسان میتونه خلاقیت داشته باشه و به چه چیزهایی میتونه فکر کنه.
بعدش رانپو مجموعهی داستانهای کوتاه جناییش رو با گل سرسبد کتاب، "اتاق قرمز"، به نقطهی اوج خودش رسوند.
این مجموعه، داستان افرادی از طبقات مختلف جامعه بود، اجازه داد از دریچههای مختلف به دنیا نگاه کنم و با مجرمها و جنایاتشون آشنا بشم، جنایاتی به قدری پیچیده که هرگز هیچ مکافاتی به اونها نمیرسه.
ادوگاوا زوال رو، اشتیاق رو، عشق رو و عزم رو طوری به تصویر کشید که میتونم بگم خوندن کل کتاب برام حدود یکی، دو ساعت طول کشید و از ثانیه به ثانیهش لذت بردم.
بعد از اتمام هر داستان، برای دقایقی کتاب رو میبستم و تنها کاری که میتونستم بکنم سکوت بود.
"اتاق قرمز" به من فهموند که ادوگاوا واقعا لایقشه؛ لایق عناوینی مثل "ادگار آلن پوی قرن بیستم" و "پدر ادبیات جنایی ژاپن".
فقط میتونم بگم Ranpo, you made me betray your boyfriend =<<<