تو کل عمرم اون دوبار بهم گفت ببخشید. اولیش موقعی بود که از عصبانیت تا سر حد مرگ ترسوندم. اما معذرتخواهی بعدش به دردم نخورد. چون بهم گفت برو. گفت دست خودم نیست نمیتونم جلوی خودمو بگیرم پس برو. اینارو گفت و من تا صبح کابوس دیدم، ترسیدم، گریه کردم. از اینکه دیگه هیچجایی رو نداشته باشم میترسیدم. فکر میکردم اینکه توی خونهام یعنی جام امنه. یعنی من یه پناهگاه امن برای خودم دارم. حالا فهمیدم با وجود خونه من خیلی بیپناهم. حالا حتی شک دارم که اینجا خونه هست یا نه؟.
بار دومی که ازم معذرت خواست بهش گفتم عیبی نداره. گفتم که من درک میکنم. اما بعدش با خودم فکر کردم که واقعا عیبی نداشت؟ اگه عیبی نداشت چرا مغزم مدام رفتار و حرفاشو بهم یادآوری میکرد؟چرا هربار با فکر کردن بهشون احساس خفگی میکردم؟ چرا هربار با به یاد آوردنشون دلم میخواست سرمو اونقدر محکم بکوبم به دیوار که تمام افکار توی ذهنم دست از سرم بردارن؟ چرا حتی برای یک لحظه هم که شده دلم میخواست بمیرم؟ فهمیدم که عیب داشت. عیب داشت و من اینو نگفتم. شاید چون دلم نمیخواست حرفم اذیتش کنه. شایدم چون میدونستم اگه بگم بهم میگه "برو. مگه اذیت نیستی؟پس برو.چرا موندی؟مگه نمیگی عیب داره؟پس چرا موندی؟منم دلم نمیخواد تحملت کنم."هربار که حرف از رفتن میزد یخ میکردم. تا روزها از سرما میلرزیدم. حس اینکه حالا میدونم دیگه منو نمیخواد هربار برام تازه بود. هنوزم هست. اما من حتی اون لحظه هم که از رفتن میترسیدم دلم میخواست برم. دلم میخواست بگم " گور پدرت " و بعد بدوم و فرار کنم. اما زبونم اجازه نمیداد اینارو بگم،پاهام اجازه نمیدادن فرار کنم.فقط مینشستم تو اتاقم و باخودم میگفتم که ازش متنفرم. میگفتم ازش متنفرم و از این تنفر هم نفرت دارم. میگفتم که نباید اینطور باشه. میگفتم که نباید به خودم همچین اجازهای رو بدم. میگفتم که یه عوضی ترسویی بهاره. میگفتم که از خودم و همهی دنیا بدم میاد. میگفتم که درکش میکنم. میگفتم که کاراش بیمنطقن. نمیدونستم. خودم هم نمیدونستم و فقط اجازه میدادم جملات پشت سر هم وارد مغزم بشن. نمیدونستم که باید ازش متنفر باشم یا نه؟ با خودم میگفتم اون لیاقت دوست داشته شدن رو نداره و میگفتم اون لایق این همه نفرت نیست. هنوزم نمیدونم. نمیدونم کدومش درسته. اصلا آیا خودِ من درستم؟میگفتم شاید مشکل فقط خودمم. اما حتی راجع به اینم مطمئن نیستم. من نمیدونم مشکل چیه چه برسه به اینکه بخوام درستش کنم.
اوسامویِبیپناهِچیبی
تو کل عمرم اون دوبار بهم گفت ببخشید. اولیش موقعی بود که از عصبانیت تا سر حد مرگ ترسوندم. اما معذرتخ
در واقع اون بهم میگه که مشکل منم ولی نمیخوام باورش کنم.
هدایت شده از چیپسِ قارچ و خامه
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هدایت شده از گنجینههاثورن
در سکوت این اتاق ، تنها صدایی که به گوش میرسد . صدای تیک تیک ساعت دیواری است ، به نظر می آید او در تنهایی با خودش تا ابد غرق در صحبت است .
هدایت شده از گنجینههاثورن