همهی آدما یه روزی برمیگردن،
اما موقعی که تو دیگه یادگرفتی که چطور بدون اونا زندگی کنی.
کاغذا پر و سیاهن،درست مثل مغزم.پر از مزخرفات و چرندیات،چیزایی که حتی مهم هم نیستن،تمام عصبانیتم رو روی اونا خالی کردم،همهی عذاب وجدانم رو،همهی من رو.من کسیم که خودم رو محدود کردم،اذیت کردم و به خودم حس ناامنی دادم،احساس اضافی بودن رو خودم به وجود آوردم،این احساس که کل دنیا مقابلمن.من اجازه دادم.همیشه طوری رفتار کردم که انگار یه فرشتهام که کل دنیا دارن بهش بدی میکنن ولی واقعیت اینه که من همون تاریکیام. سیاهچالیام که همه رو درونش میبلعه.همیشه میگفتم با بقیه متفاوتم.و هستم.از همه تاریکتر و وحشتناکترم.نباید گله کنم،نباید شکایت کنم،اینا همه نتیجهی رفتار خودمه.شاید باید اجازه بدم اوضاع همینطوری بمونه.حق اعتراض ندارم،نباید ناراحت بشم و نمیتونم دست و پا بزنم .خودم کشتم،کسی که واقعا هستمو.غرق شدم توی خون خودم و تلاش میکنم برای نجات پیدا کردن از دست چیزی که خودم ساختم.سعی کردم همه چیز رو بندازم تقصیر بقیه ولی تنها چیزی که تقصیر دیگرانه اینه که اجازه ندادن خودمو تو آینه ببینم.من بوی خون رو حس کردم اما هیچوقت ندیدمش.
من دارم سعی میکنم،ولی فقط یه جمله یا کلمه لازمه که دیگه نتونم.همون لحظه دلم میخواد ناپدید بشم چون تنها چیزی که تو ذهنمه اینه که"بدون منم همه چیز خوب و حتی خوبتره"