کاغذا پر و سیاهن،درست مثل مغزم.پر از مزخرفات و چرندیات،چیزایی که حتی مهم هم نیستن،تمام عصبانیتم رو روی اونا خالی کردم،همهی عذاب وجدانم رو،همهی من رو.من کسیم که خودم رو محدود کردم،اذیت کردم و به خودم حس ناامنی دادم،احساس اضافی بودن رو خودم به وجود آوردم،این احساس که کل دنیا مقابلمن.من اجازه دادم.همیشه طوری رفتار کردم که انگار یه فرشتهام که کل دنیا دارن بهش بدی میکنن ولی واقعیت اینه که من همون تاریکیام. سیاهچالیام که همه رو درونش میبلعه.همیشه میگفتم با بقیه متفاوتم.و هستم.از همه تاریکتر و وحشتناکترم.نباید گله کنم،نباید شکایت کنم،اینا همه نتیجهی رفتار خودمه.شاید باید اجازه بدم اوضاع همینطوری بمونه.حق اعتراض ندارم،نباید ناراحت بشم و نمیتونم دست و پا بزنم .خودم کشتم،کسی که واقعا هستمو.غرق شدم توی خون خودم و تلاش میکنم برای نجات پیدا کردن از دست چیزی که خودم ساختم.سعی کردم همه چیز رو بندازم تقصیر بقیه ولی تنها چیزی که تقصیر دیگرانه اینه که اجازه ندادن خودمو تو آینه ببینم.من بوی خون رو حس کردم اما هیچوقت ندیدمش.
من دارم سعی میکنم،ولی فقط یه جمله یا کلمه لازمه که دیگه نتونم.همون لحظه دلم میخواد ناپدید بشم چون تنها چیزی که تو ذهنمه اینه که"بدون منم همه چیز خوب و حتی خوبتره"
بازم گوشهی اتاقم مینشینم.حتی دیگه اینجاهم امن نیست.فقط باعث میشه کمتر بترسم.دیوارارو بغل میکنم و بازم برگههارو یکی یکی پر میکنم.مینویسم،از زمین و زمان گلایه میکنم.آدما عجیبن .تا میام دوستشون داشته باشم و بگم اونقدراهم بد نیست همه چیز بد و بدتر میشه.رفتارشون،حرفاشون.و کاراشون.من تا ابد بهش فکر میکنم.هروقت که تنهام،هروقت که هوا تاریکه،هروقت که کسی رو ندارم.همیشه بابتش از خودم میپرسم کجای کارم اشتباه بوده؟شاید واقعا کورمو اشتباهمو نمیبینم.دلارام گفت"عیبی نداره بهاره،گریه نکن. مامان فردا یادش میره"اما اینکه اون یادش میره به معنی این نیست که منم فراموش میکنم.همیشه گوشهی ذهنم میمونه و خاک میخوره.چون من کسی نبود که آسیب زدم.اون تیر زهرآلود من نبود که یادم بره کی به کجا خورد.اون تیری بود که به من خورد.دردش هیچوقت فراموش نمیشه، فقط کمرنگتر میشه.گفتم میرم.مهم نیست کجا.من یه روزی میرم و پشت سرم رو همنگاه نمیکنم.مهم نیست اگه قراره تو بارون باشم یا بین گربههای توی پارک بشینم.هیچکدوم به اندازهی آدما آسیب نمیزنن.آدما خیلی بد میزننت.مخصوصا اونایی که دوستشون داری.مشکل از تو نیست.تو زاده شدی برای دوست داشتن.اما همه اینو یاد ندارن و نمیدونن.اکثر آدما فقط به فکر خودشونن.اونامیدونن قلبت برمیگرده چون به بقیه نیاز داره پس با خیال راحت لهش میکنن.انگار نه انگار که خودشون هم همچین عضو آسیبپذیری دارن.
دوباره هم مشکل از من بود که بازم گوش دادم و حق دادم.خندیدم و طوری رفتار کردم که انگار هیچی نشده.من بازم طرفشو گرفتم.دستشو گرفتم.گفتم عیبی نداره.آدما ارزششو ندارن.کاش من یه آدم نبودم.