بازم گوشهی اتاقم مینشینم.حتی دیگه اینجاهم امن نیست.فقط باعث میشه کمتر بترسم.دیوارارو بغل میکنم و بازم برگههارو یکی یکی پر میکنم.مینویسم،از زمین و زمان گلایه میکنم.آدما عجیبن .تا میام دوستشون داشته باشم و بگم اونقدراهم بد نیست همه چیز بد و بدتر میشه.رفتارشون،حرفاشون.و کاراشون.من تا ابد بهش فکر میکنم.هروقت که تنهام،هروقت که هوا تاریکه،هروقت که کسی رو ندارم.همیشه بابتش از خودم میپرسم کجای کارم اشتباه بوده؟شاید واقعا کورمو اشتباهمو نمیبینم.دلارام گفت"عیبی نداره بهاره،گریه نکن. مامان فردا یادش میره"اما اینکه اون یادش میره به معنی این نیست که منم فراموش میکنم.همیشه گوشهی ذهنم میمونه و خاک میخوره.چون من کسی نبود که آسیب زدم.اون تیر زهرآلود من نبود که یادم بره کی به کجا خورد.اون تیری بود که به من خورد.دردش هیچوقت فراموش نمیشه، فقط کمرنگتر میشه.گفتم میرم.مهم نیست کجا.من یه روزی میرم و پشت سرم رو همنگاه نمیکنم.مهم نیست اگه قراره تو بارون باشم یا بین گربههای توی پارک بشینم.هیچکدوم به اندازهی آدما آسیب نمیزنن.آدما خیلی بد میزننت.مخصوصا اونایی که دوستشون داری.مشکل از تو نیست.تو زاده شدی برای دوست داشتن.اما همه اینو یاد ندارن و نمیدونن.اکثر آدما فقط به فکر خودشونن.اونامیدونن قلبت برمیگرده چون به بقیه نیاز داره پس با خیال راحت لهش میکنن.انگار نه انگار که خودشون هم همچین عضو آسیبپذیری دارن.
دوباره هم مشکل از من بود که بازم گوش دادم و حق دادم.خندیدم و طوری رفتار کردم که انگار هیچی نشده.من بازم طرفشو گرفتم.دستشو گرفتم.گفتم عیبی نداره.آدما ارزششو ندارن.کاش من یه آدم نبودم.
Hahaha loser🥱
کاش یه خرس بودم که یه خانواده منو به سرپرستی قبول میکردن و اتاق زیرشیروونیشون رو بهم میدادن و هرچقدر که خرابکاری میکردم و ماجرا درست میکردم بازم اجازه میدادن پیششون بمونم و دوستم میداشتن
در جمله هیچچیز از تو به تو نزدیکتر نیست.چون خود را نشناسی دیگری را چون شناسی؟و همانا گویی که من خویشتن را همیشناسم،و از باطن خود اینقدر شناسی که چون گرسنه شوی نان خوری،و چون خشمت آید در کسی افتی؛و همهی ستوران با تو درین برابرند.