احساس میکنم قلبم تکه تکه شده است . تلاش میکنم تا درستش کنم ، شاید به کاردستیهای دوران هفتسالگیام برگشته باشم تا از خودم کمی چسب قرض بگیرم و شاید حتی تا داروخانه رفته باشم تا بانداژهای سفید رنگ را خریداری کنم ، شاید هم سعی کرده باشم تکههای کوچک قلبم را مانند پازلی هزار تیکه کنار هم بچینم یا مانند خمیربازی رنگی به هم بچسبانم .
یا شاید... شاید هم فقط اجازه بدهم که شکسته بماند . راستش قلب آدمی واقعا به یک فنجان شباهت دارد ، میشکند ، خرد میشود و هیچگاه دوباره مانند گذشتهاش نمیشود . فنجان شکسته را میشود دور انداخت و به فراموشی سپرد اما باید با قلبی شکسته باقی عمرت را بگذرانی و چنان رفتار کنی که گویی اتفاقی نیفتاده است . حتی اگه سخت و دردناک باشد . هرگاه قسمتی از تنم زخم میشد ردی به جا میگذاشت که توانایی دیدنش را داشتم اما حال ، این درد بسیاری دارد و من ، حتی قادر نیستم آن را ببینم .
"پژمردهترین گل دنیا"
Hahaha loser🥱
احساس میکنم قلبم تکه تکه شده است . تلاش میکنم تا درستش کنم ، شاید به کاردستیهای دوران هفتسالگیام
درست است . زندگی همین است . همیشه به خود و دیگران میگویم زندگی همین است دیگر ؛ اما خودم هم نمیدانم زندگی دقیقا چیست ؟
من فقط زندهام ، زندگی نمیکنم . زندگی واقعی این است ؟ قلبهای شکستهای که ترمیم نمیشوند و اشکهایی که هرگز برنمیگردند ؟ دردهایی که فراموش نمیشوند و صبرهایی که تمام نمیشوند ؟. پس زندگی واقعا همین است ..
پس با این حال باید بگویم زندگی بسیار منزجرکننده است . ما به دنیا میآییم تا زندگی کنیم و زندگی میکنیم تا بمیریم . حوصله سربر نیست ؟ قطعا قبل از عاقل شدن با افکار خام نوجوانیم درگیر بودم و گمان میکردم شاید زندگی ، همانند غلتیدن شبنم بر روی گل بنفشه یا پریدن بر روی شاخههای سیب است . اما حال بیشتر شبیه یک کرم خاکیام . دوست دارم در تاریکی شب استراحت کنم تا هنگامی که سحرگاه فرشتهی مرگ دستش را به سمتم بگیرد .
"پژمردهترین گل دنیا"