Hahaha loser🥱
یوزر Idk اون منتظر یه اشارهست تا به سمتت پرواز کنه.
تکون دادن انگشت*
اکثر اوقات روی تختم دراز میکشم و توی تاریکی درحالی که پردههارو کشیدم تا کوچکترین نوری وارد نشه به سقف نگاه میکنم.گاهی تصور میکنم که دارم ستارههارو میبینم.وقتی که دستمو میبرم بالا تا لمسشون کنم ، بهشون نمیرسم.زیادی ازم دورن.بیخیال میشم و فقط برمیگردم و توی خودم جمع میشم.ممکنه به آهنگ گوش دادن ادامه بدم و گاهی اونقدر تمرکزم رو از دست میدم که برای سروسامون دادن به فایلهای مغزم باید همهجا ساکت باشه.بازم بازم بازم تمرکز ندارم.احمقانه به نظر میرسه اما پامو تکون میدم تافکر میکنم. بتونم دوباره به دستش بیارم و بیتاثیر نیست.یکی یکی به همه چیز فکر میکنم.گاهی اوقات افکاری که سعی میکردم ته ذهنم بسوزونمشون دست و پا میزنن و میبینمشون که به سمتم میان.گاهی موقع فکر کردن لبخند میزنم.گاهی خاطرات شیرینن و گاهی باعث میشن که بخوام وجود نداشته باشم.گاهی خیلی غمگینن.یه وقتایی به این فکر میکنم که دلم میخواد چه کسی باشم.خودم رو جای شخصیتای مختلف میذارم و با خودم میگم اگه جای اونا بودم چیکار میکردم؟.از زیر بالشت دفتر و خودکارم رو بیرون میارم و مینویسم.همهچیز رو.دلخوریها و ناراحتیام رو.به خودم میام و میپرسم که دارم چیکار میکنم؟.دوباره سرم رو روی بالشت میذارم و باز هم به فکر کردن ادامه میدم.اونقدر که دیگه متوجه نمیشم کی خوابم برده.