eitaa logo
『حُب الحسین』:)🌿
114 دنبال‌کننده
2.2هزار عکس
384 ویدیو
58 فایل
ـبسمـ ربِّ مھد؎ فـٰاطمہ♥️🌿 ﴿اَلـسَلام‌ُعَلَیـک‌یـٰا‌بَـقیَة‌اللّٰه﴾ تاسیس کانال1400/8/3🧁 کپی باذکرصلوات⬅️ آزاد🌱💙 کانال همسایه ها ⬇️🪴 @hobbol_huseiin آیدی مدیر کانال⬇️🌷 @zahra5335 ورود آقایون⛔️ کانال مختص بانوان✨🦋😎
مشاهده در ایتا
دانلود
تــــاحــــالــــا بهــــ مــــعـــنی ابا عــــبدالــلــهـ فـکـر کـردیــــن ؟؟!! معنیش میشه‍ « یــعنی پــــدر بندگــــان خــــدا »🌙💚 خیلیااینونمیدونستن‌! منم‌امروزبهـش‌فکرکردم حقیقتا‌خیلۍدلچســب‌بود‌نه..!!🙂 +بابابندگان‌خُــدا «؏» [ @hobbol_husein ]
تــــاحــــالــــا بهــــ مــــعـــنی ابا عــــبدالــلــهـ فـکـر کـردیــــن ؟؟!! معنیش میشه‍ « یــعنی پــــدر بندگــــان خــــدا »🌙💚 خیلیااینونمیدونستن‌! منم‌امروزبهـش‌فکرکردم حقیقتا‌خیلۍدلچســب‌بود‌نه..!!🙂 +بابابندگان‌خُــدا «؏» ☆★☆★☆★☆★☆★ ★ @hobbol_husein☆ ☆★☆★☆★☆★☆★
(ع) گزارشی خواندنی از خاطرات یک مسلمان انگلیسی از زیارت لهجه غلیظ بریتیش و کفش گرانقیمت نایک که پایم بود، باعث می شد نگاه ها به من کمی با تعجب و کنجکاوانه باشد. اما همین که چشم در چشم کسی می شدم، لبخند گرمی تحویلم می داد. هر کسی سعی می کرد هر طور که شده، کاری برایم بکند. مثلا برای اینکه سبک بار باشم، چند دست لباس و اسپری و چند مدل اسنک گذاشته بودم توی کوله ام و آمده بودم. اما هیچ کدام این ها لازم نشد! در مسیر پر بود از چادرهایی که در آن می توانستی غذای گرم بخوری و با تشک و پتوی تمیز و حتی نو، استراحت کنی، حتی یک عده می آمدند و با اصرار می خواستند که اجازه دهی پاهایت را ماساژ دهند. یک بار از جمعمان دور افتاده بودم که ناگهان یک پیرمرد عرب مرا کشید کنار و نشاند روی صندلی. خم شد و بدون حرف کفش ها و جورابم👟 را با ملایمت در آورد و یک ظرف آورد که در آن آب گرم و پر از کف بود. آرام روی پاهایم آب می ریخت و ماساژ می داد. از سنش خجالت می کشیدم، اما آنقدر خسته بودم و اینکارش آنقدر به من آرامش می داد که حرفی نزدم و گذاشتم کارش را بکند. پیرمرد اشک در چشمانش بود و لبخند می زد به روی من، و مرتب خدا را شکر می کرد که به او توفیق داده پاهای مرا ماساژ بدهد... چند کیلومتر دیگر که رفتم، مردی ایستاده بود و مردم را راهنمایی می کرد که بروند داخل یک چادر بزرگ. نماز عصر را که خواندیم، خواستم بروم بیرون که نگویند غذا بخورم. یک ساعت قبلش یک ساندویچ فلافل با سس پرتقال🍊 خورده بودم و واقعا گرسنه نبودم. اما اصرار کردند که بمانم و کمی بخورم. دویست نفر آدم داخل چادر بود و پنج نفر که خالصانه پذیرایی می کردند و لبخند از لبشان دور نمی شد. مردی که دعوتمان کرده بود داخل، با اصرار از من خواست در خانه ای که آدرسش را می دهد در کربلا اقامت کنم. نپذیرفتم. خواست به من پول💶 بدهد، گفتم به اندازه کافی همراهم هست. خواهش کرد که یک تی شرت نو از او بگیرم تا حداقل وظیفه میزبانی از زائر امام را به جا آورده باشد... در این مسیر من کودکانی را دیدم که قدم برداشتنشان هنوز قوی و سریع نشده بود. و کسانی را دیدم که بچه به بغل راه می رفتند یا از بچه دارها می خواستند که اجازه دهند کمی هم آنها بچه شان را بغل کنند و راه ببرند. کسانی بودند آنقدر پیر که آرام آرام راه می رفتند، و بعضی ها روی ویلچر یا با عصا راه می رفتند. پیرزنی را دیدم که از جنوب عراق راه افتاده بود با ویلچر، به زائرانی که ویلچرش را هل می دادند اصرار می کرد که فقط تا زمانی اینکار را بکنند که خسته نشده اند و بعد رها کنند. می گفت که می داند نفر بعدی ای خواهد بود. می گفت اگر این سفر در اربعین را نمی آمدم هیچ جور دیگر نمی توانستم به برسم، و امیدوار بود که نه روز دیگر به کربلا برسد... سخاوت و بخشندگی کلمات خوبی نیستند برای آنچه من در اربعین دیدم! کجای دیگر در این سیاره کسی می تواند چنین چیزهایی را ببیند؟! ندیدن خود و این همه مهربانی با غریبه ها از هر جای دنیا و با هر شکل و قیافه ای؟!! بعد از هشتاد کیلومتر پیاده روی، سه روز راه رفتن و خوردن یک عالمه چای شیرین، نگاهم که به گنبد افتاد، حس کردم که روی زمین را می بینم! بعد از این سفر، قلبم طور دیگری گواهی می دهد که (ع) مردی است که قلب هر بشری را گرم می کند و هر کس با او آشنا شود، بلندی هایی از انسانیت را نشان او خواهد داد، که هرگز و هیچ کجا نخواهد دید. 🍁🍁🍁 〰〰〰〰〰〰〰〰 *(@hobbol_husein)* 〰〰〰〰〰〰〰〰〰