Haj Mahmood Karimi ~ UpMusicای-میهن-خدایی.mp3
زمان:
حجم:
11.9M
به عشق او که آخرین شبعاشورایی که بود به ما یاد داد " ای ایران...." بخوانیم. 🇮🇷
#رهبردینداروطنپرستما
#شبعاشورا
@hofreee
ما داریم توی غم شهادت ولیفقیهمون دست و پا میزنیم.
شما فکر کنید چی کشیدن اونا که روز عاشورا شاهد شهادت امام معصوم به اون وضع بودن😭
غم و درد اون دیگه چی بوده؟
چطور زنده موندن؟
خدایا نیاد روزی که اماممون نباشه و ما زنده بمونیم.... به حق همین روز....
#روزعاشورا
#داغتنمیشهباورم
@hofreee
حس میکنم مریضی این کوچولوها بعد از دهه مثل اون نخود کشمشهای بچگیمونه که از جیب ریشسفیدا میریخت تو دستامون....
انگار امام حسین(ع) میگه نوکر کوچیک! قبول کردم ازت. همون لجبازیها، گریهها، دویدنها، جیغکشیدنها، دعواها با همبازیهات، خندهها و تندتند با دست کثیف نذری خوردنتو قبول کردم :)
و خب بدبخت مادرا🙄
#بازممریضیسهطفلان🚶♀️
#سهتبدار
#بازمتاریخوساعتبزنداروهارو
@hofreee
_ نقض شد؟
_ چی؟
_ آتشبس دیگه...
_ نه نه...
_ چطو؟
_ زده چون ما دیروز زده بودیم.
_ ما چرا زدیم؟
_ چون اون زده...
_ اون چرا زده؟
_ چون ما زدیم!
_ حالا نقض شد؟
_ میگم نه! یه نیم درجه فاصله داره تا نقض شرعی....
#ازاینروزها
#آتشبسشبیهکشتنبانداردکشمیآید
#آتشبسانعطافپذیر
#حملهبهسیریک
@hofreee
هدایت شده از مدرسه نویسندگی مبنا
📚 «آغاز ثبت نام حلقه کتاب شانزدهم»
کتابخوانها بیشتر دلتنگ آقای شهید هستند...
📘 قرار است در این حلقه سری بزنیم به پشت پرده دیدارهای رهبرشهید با کتاب
«روایت اول شخص از شخص اول»
📕 و با ماجراهای محاصره سارایوو در جنگ بوسنی همراه شویم با رمان
«پروانههای سیاه»
همراه با برنامههای متنوع:
💻 وبینار آشنایی با بوسنی
🗺 نقشه کتاب
🥇ماراتن کتاب
👤 دیدار با نویسنده
🔍 نقد کتاب با حضور منتقدها
و...
در کنار یک جمع چند صد نفره کتابخوان
♨️ اگه شما هم مثل ما همیشه سرتون توی کتابه، پس به جمع ما اضافه بشید از:
🔗 https://mabnaschool.ir/product/halghe16
⚠️ برای تهیه کتابها با تخفیف میتونید از سایت اقدام کنید.
#حلقه_کتاب
#همیشه_سرمون_توی_کتابه
| @mabnaschoole |
هدایت شده از مدرسه نویسندگی مبنا
ای ساربان! آهسته ران کآرام جانم میرود
وآن دل که با خود داشتم، با دلستانم میرود...🥀
از روز اولی که مبنا شکل گرفت، همیشه نگاهمان به تماشای «لبخند رضایت آقا» بود. آن روزها دلمان میخواست این لبخند را با تقریظ کتابهایمان از ایشان بگیریم. میخواستیم آنقدر در روایت قوی شویم که سربازیمان در میدان فرهنگ، به دیدن آن لبخند مطمئن ختم شود.
حالا که از حضور فیزیکی ایشان محروم شدهایم و آرزوی تقریظ دستنیافتنی به نظر میرسد، همقسم شدیم تا همه توانمان را بگذاریم و ردّ آن لبخند را در روایت روزهای وداع، تشییع و تدفین ایشان پیدا کنیم.
اعضای باشگاه نویسندگان مبنا این روزها در حال روایت روزهای وداع رهبر شهید هستند.
روایتهایی به وسعت ایران عزیز! 🇮🇷
از مرزهای خوزستان تا دل سیستان و بلوچستان، از قلب مصلی تهران تا جوار حرم علیبنموسیالرضا(ع).
دهها نویسنده مبنا، هرکدام گوشهای از این لحظه تاریخی را مینویسند تا تصویری زنده از این روزها باقی بماند.
این متنها در کانالی جداگانه به نام «کآرام جانم میرود» منتشر میشود. اگر میخواهید روایتهای دستاول از سراسر ایران بخوانید و ببینید نویسندگان مبنا چگونه غوغای این روزها را ثبت میکنند،
به کانال زیر بپیوندید و آن را برای دوستان مشتاق و دلتنگ رهبر شهید هم بفرستید👇👇
▫️ایتا:
https://eitaa.com/karamejan
▫️بله:
ble.ir/join/4kVXzgTy5M
▫️تلگرام:
https://t.me/karamejan
📝 این مجموعه روایتها تلاشی است از مدرسه نویسندگی مبنا برای سربازی آقای شهید در این میدان و قدمی برای ماندگار کردن یکی از مهمترین لحظات تاریخ معاصر...
| @mabnaschoole |
هدایت شده از کارام جانم میرود
ا﷽
9⃣ غمداری
حس میکنم از پیشانیام گدازههای آتشفشانی به بیرون شره میکند. پسرم یک پارچه سفید خیس و آبچکان را روی سرم میگذارد. نتوانسته درست پارچه را بچلاند و قطرههای آب درون چشم و گوشم فرومیرود. انگار روی صفحهٔ داغ گازی چند قطره آب بچکانی و جز بکند، به خودم میلرزم. پلکهایم را بهزور از هم باز میکنم. رو به رویم عکس اوست. روی دیوار. اتاق تاریک است و باریکهٔ نوری که از در اتاق داخل آمده، افتاده روی عکس او. لبهای خشکشدهام را تکان میدهم که «نمیخوام تا هفته بعد مریض باشم... نمیخوام ناتوان باشم... دعا کن بلند بشم...»
وقتی یاد هفته بعد میافتم انگار گدازهها توی کاسه سرم میجوشند. پدرِ مادرم که مُرد، هنوز به دنیا نیامده بودم. پدرِ پدرم هم. من هیچ دیدی از بدرقهکردن یک پدر سمت مزارش ندارم. همیشه توی ذهنم بدرقه را بزرگترها میکردند و ما بچهها توی پستو به فکر بازیمان بودیم. بدرقه برایم کار بزرگترانه است. حس میکنم صاحبعزا بودن را بلد نیستم. مادر و پدرم چنین مواقعی چه کردند؟ چطور توانستند هم عزاداری کنند هم کارها را سروسامان بدهند؟ من باید گریهوزاری کنم یا خانهام را آبوجارو کنم برای مهمانهایی که به تهران میآیند؟ نسبت اینها چطور است؟ اگر به راه دلم بخواهم بروم که دوست دارم همهٔ عالم و آدم را رها کنم. بروم یکگوشه قایم بشوم تا هفته بعد بگذرد. مغزم اما میگوید صاحبعزاییات پس کجا رفته؟
توی دردِ استخوانهایم و تب فکر میکنم. به تکتک داغهایی که دیدهایم. ما رسم داریم که تا هفت روز توی خانه عزادار بمانیم. هر وعده سفرهٔ بلندی پهن کنیم. بوی غذا تا چند کوچه آنطرفتر برود که همه بدانند اینکه رفته بیکس نبوده. چراغ خانهاش روشن است هنوز. صاحبعزا هم با دیدنمان سر سفره جان بگیرد. غمش را توی غذای تکتکمان پخش کند. انگار وقتی کنار هم مینشینیم رنج را راحتتر میتوانیم قورت بدهیم. باز فکر میکنم به اینکه همیشه باید چند نفر از صاحبان عزا باشند که زود سرپا شوند. بعد از سیلیِ مرگ به خودشان بیایند یا حتی جاخالی بدهند. میگوییم: «میت نباید رو زمین بمونه... یا علی بگو...»
همیشه یک یا چند نفر هستند که باید با رفتنِ عزیز کُشتی بگیرند. بروند دنبال کارها. مهمانداری کنند. قبر و غسال و گورکن آماده شود. یک چندنفری باید غم را بندازنند روی شانههایشان. مثل تابوت عزیزشان. عزیز که خاک شد. مهمانها که رفتند حالا آنجا آغاز قصه است.
یک ساعت گذشته و بالاخره مُسکن اثر کرده. تب و درد رفته. بلند میشوم و دست به دیوار راه میروم. روزی که او رفت، توی گروه دوستانم نوشته بودم: «وقت عزاداری نیست... محکم باشید بچهها...»
حالا که برنامه تشییع آمده بیرون دوستم نوشته:
«حالا چی؟ حالا میشه عزاداری کنیم
بشینیم بزنیم تو سرمون...»
نمیدانم چه باید بنویسم. دلم میخواهد کاری کنم. صاحبعزا باشم. همه بدانند چراغ این شهر روشن است. آنکه رفته بیکس نبوده. توی کمد را نگاه میکنم. آرد داریم. دلم میخواهد کیک درست کنم به نیت او. همیشه که نباید حلوا پخش کرد. یک کیک ساده خانگی به نیت او. این اولین باری است که چنین نیتی میکنم. خودم از نیتم شوکه میشوم. مثل همهٔ آن پسرهایی که بیل میزنند به خاک تا مزار پدرشان زودتر آماده شود و همزمان به این فکر میکنند که «داری چیکار میکنی؟ قبر؟ واسه کی؟»
تخممرغها را هم میزنم و به این فکر میکنم که واسه کی؟ باید از سیلیهای غم جا خالی بدهم. کیک را که توی فر بگذارم توی گروه مینویسم که «نه هنوزم وقتش نشده... کلی مهمون تو راهه... باید صاحب عزایی کنیم... یا علی بگو...»
این اولین تجربهٔ غمداری من است. میاندازمش روی شانههایم. درست مثل تابوتی که پیچیده در پرچم سهرنگ ایران عزیز.
✍#مبارکه_اکبرنیا #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله |📍
دیدید دیشب خانواده شهدا با آقا وداع کردن؟
اونا همیشه پیشمرگ ما شدن.
چه تو شهید دادن باشه چه تو دیدن آقا توی این چیز سبزی که نمیتونم اسم ببرم....
#وداعباآقا؟
@hofreee
8.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حالا کی قراره بخونه " اللهم انا لانعلم منه الا خیرا" ؟
و حقیقتا مگر جز خوبی از شما دیدیم؟
@hofreee
تعداد جمعههایی که داریم بدون شما، تنها و یتیم میگذرونیم خیلی زیاد شده آقاجان....
پس کِی....؟
#اللهمعجللولیکالفرج
@hofreee