هدایت شده از مجلهٔ مدام
دعوتید به دورهمی و رونمایی #تهران_مدام
به صرف داستان و موسیقی ☕️
مصادف با #روز_پاسداشت_زبان_فارسی و #بزرگداشت_فردوسی
با حضور:
#مجید_قیصری #سلمان_باهنر #یاسین_حجازی #معصومه_امیرزاده #رامبد_خانلری #نادر_سهرابی #فاطمه_ستوده و تحریریهٔ مجله
📍 مکان: سالن آمفیتئاتر #برج_آزادی 👇
میدان آزادی، برج آزادی، مجتمع فرهنگی هنری برج آزادی
⏰ زمان: جمعه ۲۵ اردیبهشت ساعت ۱۵ تا ۱۷
مشتاق و منتظر دیدن همهٔ شما هستیم. 🌱☺️
مدام؛ یک ماجرای دنبالهدار | @modaam_magazine
میدانی هفتهی سختی بود. حتی سختتر از هفتهی قبل. برای من سختیهای فیزیکی و جسمانی همانقدر آزاردهندهست که یک مسئلهی ذهنی.
دو شب پیش وقتی خوابیدید آرام خزیدم توی اتاقم. وسط ضبط یک صوت بودم که حس کردم انگار کسی روی صندلی به چپ و راست تکانم میدهد. خب زلزله بود! مهم نیست. ما زندهایم. حالا فکرش را بکن دو اتفاق توی این هفته افتاده که روحم را اینطور و چه بسا شدیدتر تکان داده. من آدمِ کلمهها و جملهها هستم. نیاز نیست حتما کلید اسرارطور اتفاقی بیفتد که بمیرم یا تکان بخورم. مثلا من توی میناب بارها و بارها مُردم. با ابروهای پُرپشت و نامرتب یک زن ۲۷ ساله. با چادر مشکیاش که از بس پوشیده چروک شده. با جعبهی شیرینی که یک زن دیگر با شوق سر مزار بچهاش تعارف میکرد. من میتوانم با یک لحظه بارها و بارها خودم را عذاب بدهم.
حالا زلزلهای افتاده درونم. یاد آرزوهایم افتادم. یاد ۲۰ سالگیام. دلم دویدن میخواهد. و خب نباید تو و برادرهایت را یادم برود. باید باهم بدویم ولی اینکه بزرگتر که شدید چقدر بابت پاهای زخم و زیلیتان سرزنشم خواهید کرد را نمیدانم. اینکه بگویید چرا ما را پشت آرزوهایت کشاندی؟ من خیلی مادرم را اینطوری اذیت کردهام. یعنی همیشه بهش گفتهام که تو مرا تلفِ کار و آرزوهایت کردی. وقتی مادر شدم تازه فهمیدم که اگر دست توی دستش نمیدویدم چقدر اینی که الان هستم نبودم. چقدر مدیون دستهای محکمش هستم که نگذاشت سختیها به من برسد. اگر او نمیدوید چقدر زندگیام سخت میشد. ولی خب شما پسرید. یعنی اگر پدر بشوید درکم میکنید؟ اصلا تا آن موقع چقدر زمانم مانده؟
یا اینکه اگر ندوم چقدر خودم را بخورم نمیدانم. اصلا بدون شما سفر رفته بودم که ببینم هنوز جان دویدن دارم؟ چقدر از جوانیام مانده؟ آخر باید حسابی جوان باشم و پُر قوت که دلم برای چیزهایی که تا اینجا ساختهام نسوزد. تمام پُلهای پشت سرم را خراب کنم و فقط به جلو نگاه کنم. فقط توی جوانی میتوانی غصهی " عمر بر باد رفته" را نخوری.
چقدر دلم میخواهد به جای این نامهها که نمیدانم اصلا بخوانی یا نه، محکم بغلت کنم و بلند بلند از زندگی بگویم. و تو وسطش به لغتهایی که نمیشناسی گیر ندهی. بعد با تعجب نگاهم نکنی. کاش میشد.
دعا کنم بزرگ بشوید یا همینطور بچه بمانید؟
#نامههاییبهپسرم
#یازده
@hofreee
شما خانمها اگر از ناحيهى همسرتان زحمتى را متحمل ميشويد كه آن همسر اين زحمت را بخاطر كار و تلاش و مجاهدت، بر شما تحميل ميكند، اين زحمت پيش خداى متعال اجر دارد؛ ولو يك لحظه و يك ساعتش را هيچكس نفهمد. خيليها از زحمات خانمها آگاهى ندارند. مردم عادت كردهاند كه خيال كنند زحمت، چیزى است كه انسان با بازو و بدن و جسم خود انجام ميدهد؛ نمیدانند زحمات روحى و عاطفى گاهى سنگینتر است. آقايان، خيلى از زحمتهاى شما را درست ملتفت نيستند؛ اما خداى متعال که - هيچ چیزى از او پوشیده نمیماند- ناظر كار شماست و شما اجر داريد.
🔸️ رهبر شهید
#جایگاهزندرخانواده
@hofreee
مدتهاست فکریام که در روز چه کردم و چه نکردم؟ بعد تهش میرسم به اینکه قسمت اعظم به بچهداری گذشته و مابقی هم شام و ناهاری که در چند دقیقه خورده شده. حالا من حداقل دو ساعتی پایشان وقت گذاشتهام و ذهنم سابیده شده که حالا فردا و فرداها را چه کنم؟ چطور مواد اولیه را به صرفه و درست استفاده کنم؟ بعد حواسم به پسربچههای درحال رشدم هم باشد که چطور و با چه روشی بهشان بخورانم که جذب شود و الی آخر.
یک گرگیری لباسی هم داشتهام با حسین که چسبیده به من و هر چه را که میگذاشتم تو کشو، میکشید بیرون. تهش هم با یک جیغ بنفش من و فرار او ختم شد. دیگر به اینجاها که میرسم میخواهم تکتک آن روانشناسان کودک را با این سه نفر تنها بگذارم. ببینم چطور نظریههاشان را پیاده میکنند و روانی نمیشوند! خلاصه همین که لباسهای تابستانی را آوردم جلو و زمستانیها را گذاشتم پشتتر و دورتر، تهران چنان سرد شده که نگو. دیگر فوقش آنقدر بیرون نمیرویم تا دوباره گرم بشود |: چون من یکی که اگر سگلرز هم بزنم دوباره جا به جاشان نمیکنم.
هر روز که بیدار میشوم میبینم آشپزخانه تا زانو پُر از کار است. تا به خودم بیایم ظهر شده و ناهار و بعد یک ساعت استراحت. آن هم درحالی که باید به خدا التماس کنم دوقلوها، حسین را که با بدبختی خواباندم بیدار نکنند. درواقع تنها زمان روز من همان یک ساعت ضد و نقیض است. مثل همین آتشبس میماند. گفتم آتشبس، داغ دلم تازه شد. تا کِی باید منتظر بمانیم که آن بیشرفها عشقشان بکشد بمباران کنند و عزیزانمان را بکشند یا نه؟ امروز میزند.... فردا میزند.... یا پسفردا.... گور پدرش! دنیامان افتاده توی یک سراشیبی که بدو تا شروع نشده فلان کار را بکنیم. برنامهریزیهای ما را چرا او باید تعیین کند؟ به پسرها قول دادهام ببرمشان باغ کتاب. آخر هفته. حالا هر روز بیدار میشوند و حساب و کتاب میکنند که چند روز مانده و قصه میبافند. چقدر نگران همین آرزوی کوچکشان هستم. اینکه اگر امشب جنگ جدیتر شود میبرمشان؟ اصلا اجازه میدهند که ببرم؟ هنوز آرزوی هواپیما سوار شدن هانی مانده. گفتهام بعد از اینکه جنگ را بُردیم میرویم. ادامه ندهم بهتر است.
حالا دوباره دارد غروب میشود. حسین بیدار شده و من سر هم چند صفحه کتاب خواندهام. باید باقی کارها را موکول کنم به شب که مهدی بیاید. دیشب و دو شب قبلش که از خستگی بیهوش شدم و به کاری نرسیدم. جهان من این است! آنوقت آقایان روشنفکر دهان باز میکنند که " چرا اینقدر آشپزخانهای مینویسید؟ " خب چون جهان من آنجاست! از زندگی من اتفاقی جز شکستن و دوباره ساختن.... پختن و شستن و جمع کردن پیدا نمیکنی! همین زن و مادر جناب اگر پخت و پزش خوب نبود شما استاد فلانی نمیشدی!
خیلی دنبال هویت زن هستم. خیلی بیشتر از قبل. هرچه بیشتر میخوانم بیشتر میفهمم که دورم. نه فقط من که جامعهای که کارهای من را در خانه رزومهای اجتماعی حساب نمیکند! آن میرزاقاسمی را که دستم سوخته تا بادمجانهایش را کباب کردهام هیچ امتیازی ندارد. پیاز رنده کردنی که هر روز چشمانم را میسوزاند به درد جامعه امروز نمیخورد. نوک انگشتان بُریدهام در کدام مصاحبه شغلی افتخار است؟ خیلی از مفاهیم و اصول دوریم. زیاد! زنی که یک ساعت سخنرانی کرده مادری ال و بل است بعد یواشکی از من میپرسد که " خب مشغول به کاری هستید؟ ". و من هر دفعه فرو میریزم از تفاوت حرفها و عملها!
یک زن در اینجا بعد از سالها خانهداری محض تقریبا از نظر اجتماعی هیچ ندارد. از نظر اقتصادی همچنان وابسته است و از جهت معنوی هم سعی میکند سر خودش را شیره بمالد. بعد حالا هزاران بنر بزنید و شعار بدهید که زن فلان و بهمان است. چه فایده؟ دو تومان هم که این روزها حتی یک لباس خوب نمیشود بدهید به آن مادر نوزاددار بیچاره که زایمان فرسودهاش کرده. بعد از دوسال هم قطع کنید چون دیگر بچه رسیده و خرجی ندارد که. میدانم که میگویید همین قدمهای کوچک امیدوارانه است اما چرا بعد این همه سال باید به این قدمهای کوچک دلخوش باشیم؟
خب به قول جلال دیگر خسته شدم از غر زدن😁 با گروهی داریم روزنوشتهای جلال آلاحمد را میخوانیم. از آن طرف خسی در میقاتش را هم به واسطه حلقه کتاب گوش میدهم و به احتمال زیاد جلال خونم در این نوشته خیلی بالا باشد.
#هویتزنمسلمانایرانی
#همین
@hofreee
راننده یکهو برگشت گفت:
" اینجا رو زدن نه؟"
تا نگاه کنم ادامه داد که " آره زدن... میدونید من که تو شهر میگردم خیلی جاها رو میبینم.... بعد یجوری میشه آدم...."
من چیزی نمیگفتم. ساختمان به طرز عجیبی شبیه یک اثر تاریخی برایم بود. یک قلعه کهن که بعد از سالها از زیر زمین بیرون آمده.
باز گفت: " خدا لعنتشون کنه..."
من پایین روسریام را که روی نوار سفیدی نام " ایران" نوشته بود مرتب میکردم که چین نخورد.
چیزی نگفتم.
#تهران
#جنگ
@hofreee
ببین بعد چند وقت چی رسیده؟
سه سالگی و ده شمارهای شدنش مبارک🇮🇷
و من بیشتر از ذوق متن خودم، از دیدن اسم رفیق روش خوشحالم.
جلیلاوی بیشتر بخونیمت😍
#مدام
#مجلهتراز
پ.ن: اگه روایتمو خوندید چشمانتظار نظراتتون هستم😍
@hofreee
بعد شما،
ما زیاد گُم شدهایم.
زیر باران.
توی مه.
در سرما.
وسط جنگلهایی پُر درخت و ناشناخته.
فقط امید داریم به اینکه آن نور بیاید و صدا بزند " هارداسان؟ "
تا او صدا نکند ما پیدا نمیشویم.
ما چند وقتی است که مُردهایم و گمشده!
#شهیدجمهور
@hofreee
هدایت شده از مدرسه نویسندگی مبنا
نمایشگاه کتاب مبنا.pdf
حجم:
11.1M
📚 نمایشـــگاه کتاب مبنا
معرفی جدیدترین کتابهای چاپ شده
توسط اعضای باشگاه نویسندگان مبنا، عرضه شده در نمایشگاه بینالمللی کتاب تهران
📖 این کتابها در دستهبندیهای متنوعِ رمان، طنز، مجموعه داستان کوتاه، مجموعه روایت و کتاب کودکنوجوان در دو سال اخیر به چاپ رسیدهاند.
🔗 برای تهیه کتابها میتوانید از سایت نمایشگاه اقدام کنید.
| @mabnaschoole |
حُفره
به گمانم مادر حتی تا صدمین فرزندش، مدتی خودش را گُم میکند. میرود به یک جزیره ناشناخته و برمیگردد.
وقتی حسین به دنیا آمد هول شدم. مثل زنی که یکهو میفهمد مهمان پشت در است. انگار تمام آن نُه ماه آمادگی نتوانسته بود مرا بسازد. خیلی ترسیده بودم. همان دم که از بیمارستان رسیدم خانه حس کردم دیگر مادر دوقلوها نیستم. اصلا نمیدانم چه بودم. خیال میکردم بعد این زایمان دوباره با بحران هویت رو به رو نشوم که شدم! شبها رختخواب پسرها از من دورتر گذاشته شد. از روی مبل حسین را تاب میدادم و دلم میخواست مثل سابق کنار آن دو تا باشم. با حسرت از بیرون و از دور نگاهشان میکردم. دلم برای خودِ قبلی که مادرشان بود تنگ شده بود. نمیدانم برای آنها چطور گذشت؟ آنها هم مرا از دور و بیرون میدیدند؟
این سری کارکشته شده بودم و سریع به هویت جدیدم رسیدم. سریع بود اما بدون چالش نه! به گمانم مادر حتی تا صدمین فرزندش، مدتی خودش را گُم میکند. میرود به یک جزیره ناشناخته و برمیگردد. یکی زودتر. یکی دیرتر. یکی هم..... شاید نتواند.
امروز بعد از مدتها فقط مادر دوقلوها بودم. با انگشت نشانمان میدادند که " آخی اینا دوقلوان...." با دو دستم سفت دستشان را چسبیده بودم و دلم پیش حسین بود. آخر همیشه یک دستم برای او بود. خیلی وقت بود نتوانسته بودم سر صبر برای پسرها لگو بسازم و باهم بخندیم. چون همیشه باید حسین را دور نگه میداشتم که کار پسرها را خراب نکند. مدتها میشد که دست توی دست دوقلوها زیر آفتاب ندویده بودم. آنقدر که کف پایم بسوزد. هادی یاد گرفته عکس بگیرد. قشنگ و بادقت هم انجام میدهد. بهم میگوید کجا بنشینم و چطور ژست بگیرم. بعد عکسها را ورق میزند که ببیند خوب شده یا نه. هانی برای گربهها و کلاغها آب میریزد. آنقدر که وقتی خودش تشنه بشود آبی نیست.
امروز هم خوشحال بودم هم ناراحت. خوشحال از بزرگ شدنشان و ناراحت از بزرگ شدنشان. چرا به سرعت زندگی نمیرسم؟ چرا این جزئیات دوقلوها را از دست دادهام؟ مادرهای دیگر چه میکنند که به تکتک ابعاد بچههاشان برسند؟
چطور میتوانم خودم را به صورت مساوی به سه قسمت تقسیم کنم؟ و اصلا باید مساوی باشد؟ دلم نمیخواهد زندگی جواب سوالاتم را بدهد. میخواهم خودم بهشان برسم.
#مادری
@hofreee