eitaa logo
حُفره
678 دنبال‌کننده
308 عکس
40 ویدیو
3 فایل
به نام تو برای تو . مبارکه اکبرنیا هستم. شیمیستِ روانشناسی‌خوانده که عاشقِ کتاب 📚 و محتاجِ کلمه✍️ است. مشغول به شغل‌های شریفِ همسری، مادری و استادیاری مدرسه‌ی نویسندگی مبنا @mob_akbarnia . در بله: https://ble.ir/hofreee
مشاهده در ایتا
دانلود
بعد شما، ما زیاد گُم شده‌ایم. زیر باران. توی مه. در سرما. وسط جنگل‌هایی پُر درخت و ناشناخته. فقط امید داریم به اینکه آن نور بیاید و صدا بزند " هارداسان؟ " تا او صدا نکند ما پیدا نمی‌شویم. ما چند وقتی است که مُرده‌ایم و گمشده! @hofreee
هدایت شده از مدرسه نویسندگی مبنا
نمایشگاه کتاب مبنا.pdf
حجم: 11.1M
📚 نمایشـــگاه کتاب مبنا معرفی جدیدترین کتاب‌های چاپ شده توسط اعضای باشگاه نویسندگان مبنا، عرضه شده در نمایشگاه بین‌المللی کتاب تهران 📖 این کتاب‌ها در دسته‌بندی‌های متنوعِ رمان، طنز، مجموعه داستان کوتاه، مجموعه روایت و کتاب کودک‌نوجوان در دو سال اخیر به چاپ رسیده‌اند. 🔗 برای تهیه کتاب‌ها می‌توانید از سایت نمایشگاه اقدام کنید. | @mabnaschoole |
به گمانم مادر حتی تا صدمین فرزندش، مدتی خودش را گُم می‌کند. می‌رود به یک جزیره ناشناخته و برمی‌گردد. یکی زودتر. یکی دیرتر. یکی هم..... شاید نتواند. @hofreee
حُفره
به گمانم مادر حتی تا صدمین فرزندش، مدتی خودش را گُم می‌کند. می‌رود به یک جزیره ناشناخته و برمی‌گردد.
وقتی حسین به دنیا آمد هول شدم. مثل زنی که یکهو می‌فهمد مهمان پشت در است. انگار تمام آن نُه ماه آمادگی نتوانسته بود مرا بسازد. خیلی ترسیده بودم. همان دم که از بیمارستان رسیدم خانه حس کردم دیگر مادر دوقلوها نیستم. اصلا نمی‌دانم چه بودم. خیال می‌کردم بعد این زایمان دوباره با بحران هویت رو به رو نشوم که شدم! شب‌ها رختخواب پسرها از من دورتر گذاشته شد. از روی مبل حسین را تاب می‌دادم و دلم می‌خواست مثل سابق کنار آن دو تا باشم. با حسرت از بیرون و از دور نگاه‌شان می‌کردم. دلم برای خودِ قبلی که مادرشان بود تنگ شده بود. نمی‌دانم برای آن‌ها چطور گذشت؟ آن‌ها هم مرا از دور و بیرون می‌دیدند؟ این سری کارکشته شده بودم و سریع به هویت جدیدم رسیدم. سریع بود اما بدون چالش نه! به گمانم مادر حتی تا صدمین فرزندش، مدتی خودش را گُم می‌کند. می‌رود به یک جزیره ناشناخته و برمی‌گردد. یکی زودتر. یکی دیرتر. یکی هم..... شاید نتواند. امروز بعد از مدت‌ها فقط مادر دوقلوها بودم. با انگشت نشان‌مان می‌دادند که " آخی اینا دوقلوان...." با دو دستم سفت دستشان را چسبیده بودم و دلم پیش حسین بود. آخر همیشه یک دستم برای او بود. خیلی وقت بود نتوانسته بودم سر صبر برای پسرها لگو بسازم و باهم بخندیم. چون همیشه باید حسین را دور نگه می‌داشتم که کار پسرها را خراب نکند. مدت‌ها می‌شد که دست توی دست دوقلوها زیر آفتاب ندویده بودم. آنقدر که کف پایم بسوزد. هادی یاد گرفته عکس بگیرد. قشنگ و بادقت هم انجام می‌دهد. بهم می‌گوید کجا بنشینم و چطور ژست بگیرم. بعد عکس‌ها را ورق می‌زند که ببیند خوب شده یا نه. هانی برای گربه‌ها و کلاغ‌ها آب می‌ریزد. آنقدر که وقتی خودش تشنه بشود آبی نیست. امروز هم خوشحال بودم هم ناراحت. خوشحال از بزرگ‌ شدن‌شان و ناراحت از بزرگ شدن‌شان. چرا به سرعت زندگی نمی‌رسم؟ چرا این جزئیات دوقلوها را از دست داده‌ام؟ مادر‌های دیگر چه می‌کنند که به تک‌تک ابعاد بچه‌هاشان برسند؟ چطور می‌توانم خودم را به صورت مساوی به سه قسمت تقسیم کنم؟ و اصلا باید مساوی باشد؟ دلم نمی‌خواهد زندگی جواب سوالاتم را بدهد. می‌خواهم خودم بهشان برسم. @hofreee
این ۴ تا رو از نشر مهرستان به عشق اسم‌های آشنا خریدم. بریم بخونیم ببینیم چطورن🫠 اگه که روایت‌خون هستید شمام امتحان کنید... @hofreee
اینجا باغ کتابه. یه جایی بین ایوان کودک و بزرگسال. یه پله برقی که جون می‌کَنی ازش رد بشی. مخصوصا وقتی بچه همراهت باشه. شبیه یه تونله که خیلی چیزا رو یادت می‌آره. نمی‌تونستم سرمو بالا بیارم. نمیشد تو این چشم‌ها نگاه کرد. اولش ناراحت شدم از دیدن این عکس‌ها. اما بعد با خودم گفتم این عکس‌ها اگه وسط زندگی ما نباشن پس کجا باشن؟ همینه! زندگی ما تا تهش گره خورده به این غم‌ها. این غم باید درست وسط روزمرگی‌های زندگی یقه‌مونو بگیره. بگه یادته؟ منو یادته؟ ببین چشامو! می‌بینی چقدر قشنگ بودم؟ من مثل ایرانم. قاتلامو یادت نره. اینکه واسه چی رفتمو یادت نره! ما که نشون دادیم بلدیم خرمشهر‌ها رو با کمک خدا از حلقوم دشمن بکشیم بیرون! اما کاش نذارید دشمن اونقدر وقیح بشه که پا بذاره رو خاک ما. حتی لحظه‌ای از ذهنش بگذره که می‌تونه قدم نحسشو روی خاک عزیز ما بذاره. کاش دیگه هیچ‌وقت تکه‌های بدن عزیزامونو از زیر خاک نکشیم بیرون.... کاش دیگه هیچ‌وقت یتیم و تنها کف خیابون ضجه نزنیم.... @hofreee
🌾صندلی روبرویم خالی‌ست. یادم آمد مدام تهران باهام است. هنوز سه‌چهار تا روایت بیشتر ازش نخوانده‌ام. اتفاقی بازش می‌کنم و روایت مبارکه را شروع می‌کنم. از سال‌های غربتش در تهران نوشته. از حسرت‌ها، کاشکی‌ها، اگرها. فکر می‌کنم چه به الان من آمده! به من و شهری که تویش زندگی می‌کنم. به من و این عصری که تنهایی نشسته‌ام توی کافه. به یک‌ماه گذشته‌ام که جور نشد با هیچ رفیقی بروم بیرون. به محمد که باهام آمد ولی من دلم دوست و رفیق می‌خواست. به وقت‌هایی که لای لقمه کوکوسبزی، حسرت دوری از مامان را هم پیچیدم و خوردم. به صبح‌هایی که توی صف سنگک آه کشیدم و در دلم جای خاله را پای سفره صبحانه خالی کردم. به هفته پیشم که تهران بودم و با هر سفره‌ای که در خانه مادربزرگم، کنار خاله و مادرم پهن می‌کردم توی دلم «خدایا شکرت» می‌گفتم. روایت که تمام شد قلپ آخر فنجان را سر کشیدم و به یازده سالی که ساکن قمم فکر کردم. به دوتا نماز هفته پیش که در تهران کامل خواندم، بی‌که یادم باشد سه سال پیش، نیت ترک وطن کردم! 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun
روز عرفه است. آمده‌ام باغ موزه دفاع مقدس برای اختتامیه جشنواره ادبی یوسف تهران. یک داستان کوتاه فرستاده بودم با عنوان " آدم‌های یک خانه" . تقدیمش کرده بودم به مردم ایران با هر اعتقاد و آئینی که ۱۲ روز شانه به شانه جنگیدند. یادم است کار که تمام شد سرم را گرفتم سمت عکس آقا روی میزم. خستگی‌ام چکیده بود و به فرداها فکر می‌کردم. چه می‌دانستم در اختتامیه وقتی عکس و فیلم آقا را پخش می‌کنند قرار است بغض خفه‌ام کند. چه می‌دانستم آقا می‌شود آقای شهید. توی اسنپ نشسته‌ام. جایزه ویژه داستان کوتاه روزی من شده. می‌خواهم لوحش را بگذارم کنار عکس آقای شهید💔 @hofreee
دارم فکر می‌کنم به آدم و حوا. سرگشته. ناامید. هر کدام تنها. هبوط کرده. دلتنگ و پُربغض. بعد یکهو هم را در عرفه پیدا می‌کنند. می‌شناسند هم را. حتما می‌دوند سمت هم. غصه هبوط را دو نفری بهتر می‌توانند تاب بیاورند. دست‌های سرد و لرزانشان به هم می‌رسد. ته چشم‌هاشان یک چیزِ تهی و خالی‌ست که قرار است هیچ‌وقت پُر نشود. خدایا. من می‌دانم که آخر این قصه رسیدن است. به هر چیزی. ما را ولی به خوب‌ها برسان و بشناسان. به آن خوبِ عزیز که چشم‌هامان توان دیدنش را ندارد. سرگشتگی، دلتنگی و تنهایی ژن به ژن از آدم و حوا به ما رسیده. غمِ هبوط روی سینه‌هامان هنوز سنگین است. ما را دوباره بالا ببر. لایق بالا رفتن کن. با آن عزیز. با آن غایبِ نزدیک. دنیا جانی شده و پا گذاشته روی خرخره‌مان. ما را به او برسان. او را به ما بشناسان. ما خیلی تنها و گُم‌شده‌ایم. @hofreee