eitaa logo
حُفره
678 دنبال‌کننده
308 عکس
40 ویدیو
3 فایل
به نام تو برای تو . مبارکه اکبرنیا هستم. شیمیستِ روانشناسی‌خوانده که عاشقِ کتاب 📚 و محتاجِ کلمه✍️ است. مشغول به شغل‌های شریفِ همسری، مادری و استادیاری مدرسه‌ی نویسندگی مبنا @mob_akbarnia . در بله: https://ble.ir/hofreee
مشاهده در ایتا
دانلود
اینجا باغ کتابه. یه جایی بین ایوان کودک و بزرگسال. یه پله برقی که جون می‌کَنی ازش رد بشی. مخصوصا وقتی بچه همراهت باشه. شبیه یه تونله که خیلی چیزا رو یادت می‌آره. نمی‌تونستم سرمو بالا بیارم. نمیشد تو این چشم‌ها نگاه کرد. اولش ناراحت شدم از دیدن این عکس‌ها. اما بعد با خودم گفتم این عکس‌ها اگه وسط زندگی ما نباشن پس کجا باشن؟ همینه! زندگی ما تا تهش گره خورده به این غم‌ها. این غم باید درست وسط روزمرگی‌های زندگی یقه‌مونو بگیره. بگه یادته؟ منو یادته؟ ببین چشامو! می‌بینی چقدر قشنگ بودم؟ من مثل ایرانم. قاتلامو یادت نره. اینکه واسه چی رفتمو یادت نره! ما که نشون دادیم بلدیم خرمشهر‌ها رو با کمک خدا از حلقوم دشمن بکشیم بیرون! اما کاش نذارید دشمن اونقدر وقیح بشه که پا بذاره رو خاک ما. حتی لحظه‌ای از ذهنش بگذره که می‌تونه قدم نحسشو روی خاک عزیز ما بذاره. کاش دیگه هیچ‌وقت تکه‌های بدن عزیزامونو از زیر خاک نکشیم بیرون.... کاش دیگه هیچ‌وقت یتیم و تنها کف خیابون ضجه نزنیم.... @hofreee
🌾صندلی روبرویم خالی‌ست. یادم آمد مدام تهران باهام است. هنوز سه‌چهار تا روایت بیشتر ازش نخوانده‌ام. اتفاقی بازش می‌کنم و روایت مبارکه را شروع می‌کنم. از سال‌های غربتش در تهران نوشته. از حسرت‌ها، کاشکی‌ها، اگرها. فکر می‌کنم چه به الان من آمده! به من و شهری که تویش زندگی می‌کنم. به من و این عصری که تنهایی نشسته‌ام توی کافه. به یک‌ماه گذشته‌ام که جور نشد با هیچ رفیقی بروم بیرون. به محمد که باهام آمد ولی من دلم دوست و رفیق می‌خواست. به وقت‌هایی که لای لقمه کوکوسبزی، حسرت دوری از مامان را هم پیچیدم و خوردم. به صبح‌هایی که توی صف سنگک آه کشیدم و در دلم جای خاله را پای سفره صبحانه خالی کردم. به هفته پیشم که تهران بودم و با هر سفره‌ای که در خانه مادربزرگم، کنار خاله و مادرم پهن می‌کردم توی دلم «خدایا شکرت» می‌گفتم. روایت که تمام شد قلپ آخر فنجان را سر کشیدم و به یازده سالی که ساکن قمم فکر کردم. به دوتا نماز هفته پیش که در تهران کامل خواندم، بی‌که یادم باشد سه سال پیش، نیت ترک وطن کردم! 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun
روز عرفه است. آمده‌ام باغ موزه دفاع مقدس برای اختتامیه جشنواره ادبی یوسف تهران. یک داستان کوتاه فرستاده بودم با عنوان " آدم‌های یک خانه" . تقدیمش کرده بودم به مردم ایران با هر اعتقاد و آئینی که ۱۲ روز شانه به شانه جنگیدند. یادم است کار که تمام شد سرم را گرفتم سمت عکس آقا روی میزم. خستگی‌ام چکیده بود و به فرداها فکر می‌کردم. چه می‌دانستم در اختتامیه وقتی عکس و فیلم آقا را پخش می‌کنند قرار است بغض خفه‌ام کند. چه می‌دانستم آقا می‌شود آقای شهید. توی اسنپ نشسته‌ام. جایزه ویژه داستان کوتاه روزی من شده. می‌خواهم لوحش را بگذارم کنار عکس آقای شهید💔 @hofreee
دارم فکر می‌کنم به آدم و حوا. سرگشته. ناامید. هر کدام تنها. هبوط کرده. دلتنگ و پُربغض. بعد یکهو هم را در عرفه پیدا می‌کنند. می‌شناسند هم را. حتما می‌دوند سمت هم. غصه هبوط را دو نفری بهتر می‌توانند تاب بیاورند. دست‌های سرد و لرزانشان به هم می‌رسد. ته چشم‌هاشان یک چیزِ تهی و خالی‌ست که قرار است هیچ‌وقت پُر نشود. خدایا. من می‌دانم که آخر این قصه رسیدن است. به هر چیزی. ما را ولی به خوب‌ها برسان و بشناسان. به آن خوبِ عزیز که چشم‌هامان توان دیدنش را ندارد. سرگشتگی، دلتنگی و تنهایی ژن به ژن از آدم و حوا به ما رسیده. غمِ هبوط روی سینه‌هامان هنوز سنگین است. ما را دوباره بالا ببر. لایق بالا رفتن کن. با آن عزیز. با آن غایبِ نزدیک. دنیا جانی شده و پا گذاشته روی خرخره‌مان. ما را به او برسان. او را به ما بشناسان. ما خیلی تنها و گُم‌شده‌ایم. @hofreee