eitaa logo
حُفره
678 دنبال‌کننده
308 عکس
40 ویدیو
3 فایل
به نام تو برای تو . مبارکه اکبرنیا هستم. شیمیستِ روانشناسی‌خوانده که عاشقِ کتاب 📚 و محتاجِ کلمه✍️ است. مشغول به شغل‌های شریفِ همسری، مادری و استادیاری مدرسه‌ی نویسندگی مبنا @mob_akbarnia . در بله: https://ble.ir/hofreee
مشاهده در ایتا
دانلود
در رخوت و هپروت بعد از زدن سرُم فهمیدم که این مجموعه داستان مثل اینکه چاپ شده. یه داستان ناقابلی هم از من هست. پیشکش خیلی کوچکی به پیامبر خوبی‌ها. الهی که مقبول افتد🙃 ( این کتاب درواقع مجموعه داستان‌های برگزیده جشنواره خاتم ۰۴ هستند.) @hofreee
ابرام آشغالی با نام و یاد خدا. سلام عرض می‌کنم به ارواح و فریشتگان گرامی. من خاکسترم. البته قبلش اسم داشتم. چاکر ارواح شما ابرام مُباشی هستم. جان؟ ابرام همان ابراهیم هست دیگر. بله. پدر ما رفتگر محل است. قبلا خادم مسجد بوده اما به او تهمت ناروا زدند. گفتند که وسایل مجّد را ببخشید مسسسجد را کش می‌رود. پدرم خیلی دست و دل پاک است. حالا که کار به آخر رسیده بگویم آن وسایل را من کش می‌رفتم. سیروس مگسی به ما می‌گفت. سیروس گنده‌لات محله است و همیشه مگسی. همه را می‌زند‌. قمه‌باز است. روی دست و صورتش پُر از زخم‌های گنده و گوشتی است. عشق تگری زدن است. چیز اشتباه شد. بگذریم. او شرط‌بندی ناموسی می‌گذاشت و من اگر وسایل را نمی‌دزدیدم یعنی کش نمی‌رفتم، یعنی فلان نداشتم. شما فریشتگان محترم اذعان دارید که فلان در مردها چقدر مهم است. اذعان را از پدرمان یاد گرفتیم. تکه کلامش است. پس پدرم را اخراج کردند. حاج‌آقای محله دلش سوخت و دست پدرم را در شهرداری بند کرد. برای همین بچه‌مچه‌های محله به من لقب ابرام آشغالی دادند. آن‌ها وقتی مدرسه می‌رفتم، پوست خوراکی‌هاشان را توی جیب و شلوارم فرو می‌کردند و می‌گفتند: " ابرام آشغالی! ببر واسه بابات جمع کنه! " وقتی با سیروس ایاق شدم و به نوچه‌گی قبولم کرد، دیگر کسی جرات نکرد زر مفت بزند. پدرم عاشق مسجد بلال بود. همان مسجد محله‌مان. اینکه اسم یک فلک‌زده‌ای مثل خودش سر در مجّد بود حالش را خوب می‌کرد. آن شب هم که سیروس صدایم کرد که برنامه است، جنگی رفتم. دیدم یک کلت خوشگل دستش هست. گفت دیگر مامور بی‌مامور. همه را نفله می‌کنیم. قرار است انقلاب بشود. گفت پدرت پولدار می‌شود و دیگر آشغالی نیست. آبجیت شوهر خوب می‌گیرد. برای ننه‌ت طلا می‌خری. یک ماسک به من داد و یک قمه. بطری عرق را سر کشید. گفت: " تو هم بزن ابرام!" گفتم نمی‌خواهم. پدرم بویش را می‌فهمد. گفت: " بابات به درک! " کله‌اش گرم شده بود. یکهو دیدم کلی آدم با ماسک آمدند دورمان. سیروس مگسی خط‌شان می‌داد. اول قرار بود مامور بزنند اما سیروس که گرم افتاد گفت همه را بزنید. به مسجد بلال که رسیدند، سیروس گفت: " ابرام آشغالی! برو آتیشش بزن. مگه تو و ننه باباتو ننداختن بیرون؟ مگه از اون روز آشغالی نشدی؟ " از پنجره پایین مسسجد چند تا زن و بچه دیدم. داد زدم که " سیروووس! مردم داخلن! " سیروس لق لق می‌خورد و انگشت وسطش را نشانم داد: " گووور بابای همه‌شون" یکی دور تا دور مجّد را بنزین ریخت. یکی دیگر چند بطری انداخت داخلش. مسسسجد گُر گرفت. از چند متری شعله‌اش صورت ما را داغ کرد. زن و بچه‌ها شروع کردند جیغ کشیدن‌. گفتم که فلان در مرد مهم است. بله رگ! چشم می‌گویم رگ. رگم نمی‌گذاشت بسوزند. بچه محله‌مان بودند آخر. تازه پدرمان عاشق مجّد بود. قرآن‌ها داشت آتش می‌گرفت. پدرمان همیشه می‌گفت: " قرآن حرمت داره بچه!" مجّد را مثل کف دست می‌شناختم. خب بچگی‌ من آن‌جا بود. اصلا مسسجد که سوخت دل ما هم سوخت. مخصوصا گفتم که پدرم عاشقش بود. بله از بحث منحرف نشوم. از در پشتی رفتم تو. با اینکه ماسک داشتم یک دود سیاه و غلیظی رفت تو ریه‌‌مان. انگار یک تکه آتش. سوختم. زدم روی در. مردم دیدند. آمدند فرار کردند. چشم‌هایم تار می‌دید. نفسم بالا نمی‌آمد. افتادم زمین. همه جا را دود گرفته بود. قفسه قرآن و مفاتیح چپه شد رویم. قفسه آتش گرفته بود. سوختم سوختم سوختم. حالا دو روز است خاکسترم و پدرم از من بی‌خبر است. به او گفتند با سیروس فرار کرده‌ام. هر روز تف و لعنتم می‌کند. دیروز آمد که مجّد را تمیز کند. من را نشناخت. جزغاله شده بودم. اندازه یک متکا. آقا من قدم صد و نود بودها. بابا سر جنازه‌ام زد روی سرش و داد زد " یا حسین یا حسین! این آدمه؟ " بعد زیرلب گفت: " خدا بکشتت ابراممم! رو تخت مُرده‌شورخونه ببینمت! " بیچاره نمی‌دانست من را حتی نمی‌توانند بشورند. آخر به او گفتند من را با قمه جلوی مسسجد دیده‌اند. آن‌ها فکر می‌کنند من آن‌جا را آتش زده‌ام. فریشتگان محترم. حالا که همه چیز را تعریف کردم می‌گذارید یک تُک پا به خواب پدرم بروم؟ یا مثلا خودتان بروید؟ چون از آن متکا که جسد من باشد هیچی درنمی‌آید. می‌خواهم به خواب پدرم بروم و بگویم: " ابرامت از آتیش به گلستون رسید! " انصافا اینجا زیباست اما من ترس دارم که نکند بابت خطاهای گذشته من را به آن سمت ببرید؟ نمی‌برید که؟ ها؟ ✍️ مبارکه اکبرنیا https://daigo.ir/secret/41456395944 @hofreee
آقا معلم‌ها اینگونه می‌میرند؟ @hofreee
آقا معلم. شما هم نوستالژی‌باز بودی؟ مثلا اینکه مزارم در یک باغ بزرگ باشد. یا دست در دست فلانی بمیرم. زیر یک درخت باشم. از این چیزها داشتی؟ شاید هم می‌خواستی با یک زخم در پهلو ایستاده بروی؟ آقا معلم درد ساده‌ی پهلو آدم را بیچاره می‌کند. چه برسد به چنان زخم عمیقی! می‌دانی من لحظه‌ی احتضار هیچ‌کسی را ندیدم. شما اولین نفری. من باورم نمی‌شود که این آدم با باندی دور شکمش چند دقیقه‌ی بعد می‌میرد. شما بلند می‌شوی. راه می‌روی. لبخند می‌زنی. فقط چهره‌ات زرد و رنگ‌پریده است. آقا معلم! شما به من نشان می‌دهی که امثال شما نمی‌میرند. پایان قصه‌ات برایم سیاه نیست. یعنی اولین‌بار هم که فیلم را دیدم و خواندم که شما در راه بیمارستان شهید شدی، دلم نسوخت. همچنان ایستاده و محکم توی ذهنم بودی. آن لبخندت آدم را دیوانه می‌کند. انگار نیشخند زده‌ای به امثال من که سفت این دنیا را چسبیدیم. هروقت لبخندت را می‌بینم از خودم بدم می‌آید. آقا معلم! در این عصر و زمانه‌ای که بعضی‌ها میلیاردها پول می‌دهند که یک مراسم لاکچری بگیرند. لباس‌های زیبا بپوشند. تیم فیلمبرداری درجه یک بیاورند تا نشان دهند چقدر خوب و قشنگند، چطور توانستی قهرمان شوی؟ با بدنی باندپیچی شده. یک گوشی با کادر ناصاف و یک لبخند! آقا معلم چند روز است از ذهنم بیرون نمی‌روی. دقیقه به دقیقه فیلم شهادتت به آدم درس می‌دهد. من هنوز نگاه شهید حججی را هم یادم نمی‌رود. جوان ترکه‌ای با ریش‌های کم‌پشت. با لب‌های ترک‌خورده و نگاهی که شبیه شیشه‌ای بی‌خط و خش بود. شما این نگاه را بهتر از من می‌شناسی نه؟ راستش من از لحظه‌ی جان دادنم می‌ترسم. همیشه به خدا می‌گفتم یک‌جوری تمامش کند که شرمنده‌اش نشوم. تحمل دردِ لحظه‌ی احتضار را ندارم. اما حالا یک دعا به دعاهایم اضافه کردی! " خدایا مرا مثل شهید حسین بابری بالبخند و ایستاده ببر.... در حالی که روی درد را کم کرده‌ام! " @hofreee
من با تو می‌شدیم ما این روزها دلم برای خودمان تنگ شده. خودمان که تو فینال‌های المپیک هادی ساعی انگشت‌مان را گاز می‌گرفتیم. توی دور آخر وزنه بلند کردن بهداد سلیمی " یا علی یا علی" می‌گفتیم. در بازی‌های انتخابی جام جهانی همراه کارلوس کی‌روش، رگ گردن‌مان بیرون می‌زد. کله صبح بیدار می‌شدیم که قهرمانی بچه‌های والیبال‌مان را با چشم ببینیم. حتی آن یکی دو شب مانده به انتخابات که با طرفداران رقیب کری می‌خواندیم. ما این طرف خیابان پوستر نامزد انتخاباتی‌مان را بالا می‌بردیم و آن‌ها طرف دیگر خیابان مال خودشان را. یک خیابان به اندازه‌ی چند گام بین‌مان فاصله بود که میانش مردم بودند. آدم‌هایی که با خیال راحت وسط‌مان راه می‌رفتند و خودمان هم می‌دانستیم هروقت بخواهیم می‌توانیم برویم آن سمت و دوباره رفیق بشویم. دور مچ دست‌مان پرچم‌ها و نمادهایی با رنگ‌های مختلف بود اما هنوز یکی بودیم. دعوا نداشتیم باهم. حتی به هم سر می‌زدیم. به هم شیرینی تعارف می‌کردیم. مناظره و گفتگو می‌گذاشتیم. صبح روز بعد انتخابات هر چه شد که بشود. توی دانشگاه سر یک کلاس و کنار هم می‌نشستیم. از هم یاد می‌گرفتیم. با هم شوخی می‌کردیم. از فیلم‌های روی پرده سینما حرف می‌زدیم. هنرمندان‌مان هنوز سلبریتی نشده و گند سیاسی‌بازی را درنیاورده بودند. با هم راهیان نور می‌رفتیم. به فکه که می‌رسیدیم، چشم همگی‌مان پُر از اشک می‌شد. ماکارونی بی‌مزه‌ی اردو را با کیف می‌خوردیم. توی اردوی مشهد شال گردمان را دوتایی باهم می‌گذاشتیم. در برنامه‌های دانشگاه یک گروه حامد زمانی پخش می‌کرد و دیگری یار دبستانی من. ما با همه‌ی این‌ها بودیم و زیر یک پرچم. آرزوی نابودی و مرگ نداشتیم برای هم و برای وطن‌مان. متفاوت بودیم و همین قشنگ‌ترمان می‌کرد. دلم برای خودمان تنگ شده. این روزها را باور نمی‌کنم. هم‌کلاسی من که دستش را باز می‌گذاشت که اگر از روی تخته عقب افتادم از روی جزوه‌اش بنویسم، رفته خارج و خواسته ترامپ ما را نابود کند؟ ما را؟ همان که وقتی توی نمازخانه می‌خوابید چادرم را می‌انداختم رویش؟ ساندویچ‌مان را نصف می‌کردیم و حاضر بودیم آش رشته را با یک قاشق بخوریم؟ او باورش نمی‌شود که غریبه آمده وسط‌مان و بچه‌هامان را پرپر کرده؟ آدم‌هایی که در آن خیابان میان‌مان بودند. پلیس و نیروی امنیتی چرا این همه سال بین ما نبود؟ چه شد که حالا شد محل اختلاف‌مان؟ چه چیزی عوض شده هم‌کلاسی؟ من همانم که بودم! که می‌گفتی زیرچادرم گرم است و جان می‌دهد که با خیال راحت بخوابی! کی آمده وسط ما که تفنگت را گرفته‌ای سمتم؟ غریبه آمده بین‌مان. بوی حال به‌هم‌زن عرقش را حس نمی‌کنی؟ ✍️مبارکه اکبرنیا @hofreee
بنده‌خدا کل این ایام تو زندگیش آب از آب تکون نخورده، اون‌وقت فقط واسه عقب نیفتادن از بقیه میگه: " در جوانی پیر شدیم. آه از غم‌های پی در پی... آه از جنگ‌های ناتمام... تو بگو چطور برگردم به زندگی؟ ما آدمای قبل نمیشیم! حالم خیلییی بده! " من که می‌دونم الان نشستی پای قسمت جدید سریال ترکی محبوبت و درحالی که چیپس تو دهنته اینا رو می‌نویسی! چرا واقعا؟ برو سریالتو ببین عامو :) راستی می‌تونی اتفاقات دی ماه رو تو دو خط تعریف کنی؟ @hofreee
پسرم! امروز یک اعتراف سخت برایت دارم. سخت برای نوشتنش. می‌دانی من همانم که آبان ۹۸ از اغتشاشگرها حمایت می‌کردم. با سکوت محضم. می‌گفتم چرا به آن‌ها می‌گویید اغتشاشگر؟ آن‌ها معترض‌اند. به گرانی. به نداری. به بنزین. به اجاره خانه. اوضاع اقتصادی به من فشار آورده بود. سال ۰۱ هم باز پشت‌شان قرار گرفتم. با همه بحث می‌کردم که اصلا حجاب چرا باید اجباری باشد؟ ول کنید دخترهای مردم را. البته آخرهایش بود که برگشتم. به نظرم خیلی دیر. یک نیمچه داستان نوشتم برای آرمان علی‌وردی و عکسش را گذاشته‌ام توی اتاقم. همان عکسی که هر وقت می‌بینی می‌بوسی‌اش. من به تو این کار را یاد ندادم. شاید چون فکر می‌کنی شهدا را باید اینطور دوست داشت. خلاصه برگشتم اما به نظرم خیلی دیر بود. آرمان و امثال او را به بدترین شکل ممکن شهید کرده بودند. از سال ۹۸ و مخصوصا بعد از هواپیمای اوکراینی یک‌جوری شده بودم. حس کردم کسی ساختمان بزرگ و قشنگی را خراب کرده. من بعد از بیانیه س‌پاه برای هواپیما تلخ شدم. چراغ خانه را خاموش کردم. من هنوز نمی‌فهمیدم مکر دشمن را. اینکه دارم الک می‌شوم و فرو می‌ریزم. تا همین یکی دو سال پیش، من یا معترض بودم یا ساکت. به محض شلوغ شدن اوضاع از اینستا بیرون می‌زدم و با کسی ارتباطی نداشتم. با خودم می‌گفتم از من بیشتر از سکوت نخواهید. یادم می‌آید یک‌بار یکی از دوست‌هایم گفت که " فتنه‌های آخر الزمان خیلی سخته‌ها! تو دقیقا کدوم وری؟ ببین یا حق یا باطل. وسط نداریم! " حرفش واقعا برایم گران بود. شده بودم مثل مریضی که تب و لرز دارد. چه مرگم شده بود؟ واقعا وسط نداریم؟ نمیشد یک گوشه بنشینم؟ کدام طرفی‌ام؟ من اصلا بچه‌هایم را بچسبم کافیست. مرا چه به جنگیدن؟ پسرم! این سوال‌ها روزها و ساعت‌ها ذهنم را درگیر می‌کرد. دیدم اگر بنشینم به جایی نمی‌رسم. رفتم دنبالش. توی تاریخ. توی دین. توی سیاست. هرجا را که میشد چنگ زدم. امسال با قبل فرق داشتم. یعنی از اولش خواستم که باشم. بنویسم. بحث کنم. دفاع کنم. پشت رهبرم بمانم. هر چه که شد. حتی اگر تنها کسی باشم که همراه شعار و نفرین آن‌ها، " الله اکبر" بگوید. هنوز خودم را شجاع نمی‌بینم. نمی‌دانم این نهال تا کی دوام می‌آورد. امیدم به دست‌های بزرگ خداست که در برابر بادها محافظم باشد. این‌ها را گفتم تا به اینجا برسم. می‌دانی سال ۹۸ فشار اقتصادی و اجاره خانه‌مان نبود که مرا سمت باطل هُل داد. حتی بیانیه س‌پاه هم مهم نبود. سال ۰۱ هم آن نمایش مظلومانه تحت تاثیرم قرار نداد. هیچ‌کدام این عوامل بیرونی نبود که پایم را به خون آرمان کشاند. یک چیزی درونم خراب شده بود. مشکل از من بود که دور شده بودم. چشمم به دهان آدم‌هایی بود که نمی‌دانستم منفعت‌طلبند. حالا چه کار کردم که درست شود؟ تاریخ می‌خوانم مخصوصا تاریخ اسلام. خودم را به اندیشه‌های رهبری نزدیک می‌کنم. نماز و قرآن را خیلی جدی گرفته‌ام. به حرف آدم‌های مختصص و کاربلد گوش می‌دهم. اخبار را از جای درستش پیگیری می‌کنم. تحت تاثیر عکس‌ها و فیلم‌ها و پیام‌هایی که منبع‌شان را نمی‌شناسم قرار نمی‌گیرم. و از همه مهم‌تر چشمم را چسبانده‌ام به دهان رهبرم. نه هر منفعت‌طلب دروغگویی. و بیشتر از همه فکر می‌کنم. به همه چیز. نمی‌گذارم تعصب‌ها کور و کرم کند. به تو گفته‌ام که روز به روز کمتر می‌شویم. عین حق را باطل جلوه می‌دهند. یک لشکر آدم هم پشتشان اما حالا دلم قرص است که حق پیروز است. تاریخ این را می‌گوید. هنوز که هنوز است ما پای روضه‌ی امام حسین(ع) می‌نشینیم و حتی نمی‌دانیم قبر یزید کدام گوری‌ست؟ علی (ع) را توی محراب شهید کردند اما تو بگو الان کدام‌شان باقیست؟ شب‌های ۱۸ و ۱۹ دی که از همه طرف تنها بودیم، راه می‌رفتم و می‌گفتم که " حقه که می‌مونه! این وعده‌ی خداست..." من دلم می‌خواهد توی این جبهه‌ی کم بمیرم. چون در این صورت است که تا ابد هستم. دعا کن که بشود. دعا کن که نلرزم. اگر روزی دیدی که فلانی و فلانی که انقلابی و مسجدی بودند، لغزیدن بدان که مشکل نه روغن و تخم‌مرغ است نه کشتن آدم‌ها! درون‌شان چیزی شده که باید درست کنند. اگر دیدی خودت روزی اعتمادت به رهبرت و عشقت به وطنت کم شده، بدان باید برگردی به خودت. ببین کجای کار را خراب کرده‌ای؟ نگذار چراغ خانه‌ات خاموش شود. ✍️ مبارکه اکبرنیا @hofreee
پشت‌تون به کی گرمه؟ چرا تموم نمیشید؟ چون این آقا رهبرمونه😇👆 پشت شما به کی گرمه؟ پ.ن: حضور مقام معظم رهبری در حرم امام خمینی(ره)، آن هم در این روزها.... @hofreee
یه سوال از مدافعین حقوق زنان در ایران که از ترامپ تقاضای کمک داشتن: از عمو ترامپ چه خبر؟ داره می‌آد کمکتون یعنی؟ :) @hofreee
پسر خوبم. امروز که می‌نویسم ۱۲ بهمن ۰۴ است. سالگرد ورود امام خمینی عزیز به ایران و آغاز دهه‌ی فجر. نمی‌دانم بعدها که مدرسه بروی برایت دهه‌ی فجر چگونه خواهد بود؟ برای ما دهه هفتادی‌های امام و جنگ ندیده که پُرشور بود. دیروز با خودم فکر می‌کردم کاش می‌شد یک روز کامل برمی‌گشتم به آن‌ روزها. ریسه‌های پرچم ایران در کل سالن‌ها کشیده می‌شد. تزیین کلاس‌ها با خودمان بود تحت نظارت معلم‌مان. کیسه‌های وسائل تزیینی از کمدها در می‌آمد. شرشره‌هایی که طرح پروانه یا پرنده داشت را بالای تخته کلاس می‌چسباندیم. با کاغذهای رنگی گل‌های بزرگی درست می‌کردیم و دو سر کلاس می‌چسباندیم. تمام نفس‌مان را جمع می‌کردیم و می‌فرستادیم توی بادکنک‌های سبز و سفید و قرمز. بادکنک‌ها را به تناوب در طول کلاس می‌زدیم. زنگ پرورشی‌مان حسابی رونق داشت. معلم پرورشی‌مان کاست سرودهای دهه فجر را هل می‌داد درون یک ضبط صوت کوچک و قدیمی. دو بار سرودی را گوش می‌دادیم تا مکث‌ها و مدل خواندن دست‌مان بیاید. بعد شروع می‌کردیم به نوشتن اشعاری که معلم روی تخته می‌نوشت. باید تا ده روز دیگر شعر را از بر سر صف می‌خواندیم. حتی گاهی به مسابقات شهری یا استانی می‌رسیدیم. بچه‌های شر و شور و بانمکمان گروه تئاتری راه می‌انداختند و به بهانه‌اش کلاس‌ها را یکی در میان می‌آمدند. همان تئاترهایی که قرار بود از زور خنده، اشک به چشمانم‌مان بنشاند. نامه‌های مدرسه را تا می‌زدیم که برسد به پدر و مادرمان برای اینکه هزینه خورد و خوراک روز جشن را شریک شوند. این ده روز مدرسه حال و هوای دیگری داشت. هر کدام یک کاری داشتیم برای انجام دادن. یکی باید روی قرائت قرآنش کار می‌کرد. دیگری روی دکلمه‌اش. مجری مراسم بارها گروه کوچک بچه‌ها را دور خودش جمع می‌کرد که ببینند اجرایش خوب است یا نه. من همیشه توی گروه سرود بودم. گروه‌مان حتی به رقابت استانی هم رسید. چادرهای مچاله شده سفید و صورتی را از انبار درمی‌آوردیم و بوی نای آن‌ها، دلم‌مان را می‌لرزاند. چون یعنی باز مسابقات شروع شده. بچه‌های فوتسال و والیبال و بسکتبال‌مان جام‌هایشان شروع می‌شد. دور تا دور زمین ورزش جمع می‌شدیم. می‌دیدیم که هم‌کلاسی‌مان درون کدام تیم است که تشویقش کنیم. آنقدر جیغ می‌کشیدیم و اسمش را صدا می‌زدیم که گلویمان می‌سوخت. من آن ده روز زیر ریسه‌های پرچم ایران، حس عجیبی داشتم. یک‌جور دلگرمی. انگار توی خانه‌مان هستم. اینکه روزهای خوش در راه است. می‌توانم بگویم این حال برای همه‌مان بود. چه آنکه مادرش چادر می‌پوشید جوری که فقط بینی‌اش معلوم بود. چه آنکه مادرش پالتو خز تن می‌کرد و موهایش از زیر شالش بیرون بود. روز جشن با بوت پاشنه‌دارش می‌آمد و با دوربین هندیکم سونی‌اش از مراسم عکس و فیلم می‌گرفت. ما چقدر سعی می‌کردیم به محض اینکه دوربین روی‌مان آمد ریز ریز با بغل‌دستی‌مان حرف بزنیم انگار که حواسمان به دوربین نیست. می‌دانی همه‌مان با هم یکی بودیم. شاید اعتقاداتمان فرق می‌کرد. یکی سفت‌تر نماز می‌خواند و دیگری شل‌تر اما زیر آن پرچم سه رنگ یکی بودیم. می‌دویدیم برای یک هدف. نمی‌دانم سال بعد به کدام مدرسه می‌روی و فضای آن چه شکلی‌ست. فقط می‌دانم که اگر به مدرسه دولتی بروی و نتوانم به مدرسه‌های فیلترشده بفرستمت، احتمالا حس و حال مرا تجربه نکنی. از دوستانم زیاد می‌شنوم که دیگر هیچ‌چیز مثل قبل نیست و این به دلم چنگ می‌اندازد. اینکه دو سال است دنبال مدرسه‌ی خوبی می‌گردم که ریشه‌های عشق به وطن را در تو نخشکانند. من تحلیلگر نیستم و نمی‌دانم چه شد که چنین شد، فقط از ته دلم می‌خواهم تو و تمام آدم‌های متفاوت از جهان‌بینی تو، زیر پرچم سه رنگ دلگرمی را بچشید. هیچ‌چیز در عالم کودکی شما را متفاوت و جدا نکند. امیدوارم حرف دوستانم فقط یک مبالغه و اغراق باشد و تنور دهه فجر در همه‌ی مدرسه‌ها حسابی گرم باشد. گفتم که ۱۲ فروردین است و راستش دلم به طعنه و کنایه و شوخی به هیچکس نمی‌رود. من دلم می‌خواهد مثل قدیم همه با هم پیروزی انقلاب‌مان را جشن بگیریم و بخوانیم : هوا دلپذیر شد، گل از خاک بردمید بهاران خجسته باد، بهاران خجسته باد @hofreee