eitaa logo
"هُرم آتشین خیال"
290 دنبال‌کننده
468 عکس
32 ویدیو
5 فایل
به نام آن ذاتِ بی‌چون که عابد را معبود و عاشق را معشوق آفرید. از برایِ انسجامِ رویایِ رسالتِ شاعری... ناشناس: https://daigo.ir/secret/41307430888 پرایوت: https://eitaa.com/anbari02 گپ ادبی: https://eitaa.com/joinchat/319489318C417ab04500
مشاهده در ایتا
دانلود
اینجا نشسته‌ام در زادگاه عمودشده‌ی جدّم و می‌بویم، می‌چشم و به چشم می‌بینم ذاتِ خداوندیِ خدای را و الزام هرگونه بشری‌ست که طبیعت را، باد را، و خدا را مامن خویش برگزیند؛ چرا که تمام ذاتِ هستی به کلّ دست‌ساخته‌ی آن ذاتِ بی‌چون است و به یاد آوردنِ باد و درخت و گل همان به یاد آوردن خداوندِ خداست. انسان هرازگاهی باید بنشیند_در خلوت_و بیندیشد به آنچه هست و نیست و به بودن‌های پسین و پیشین. باید که خلوتی را دور از جایگاه بشر و بنی‌آدم برگزید و نشست و پای در آب نهاد و گل بویید و سیب گاز زد و فکر کرد. صدای باد گویی‌ نوای آرامش‌بخش خداست هرچند که به خشم است و می‌خراماند. تو دَشتی که آرزوهات سبز میشن، زرد میشن... و من خلوتی برگزیده‌ام کنجِ درختی تنها_دور از تاق و طاقچه_و دیدگانم گندم‌زارها و سبزه‌زارها را پی می‌گیرند و می‌رسند به آسمان آبی‌تر از آبی با آن ابرهای بخاریِ بی‌رنگ که به راستی کوه‌ها را آراسته‌اند. می‌نگرم و با منوچهرِ درونِ خویش گفت‌گو می‌کنم و دوباره و سه‌باره و چندباره می‌آموزم از دِلیری‌ها و شجاعت‌ها و تواضع‌ها و باخدا بودن‌های امیرمَهنای دوغابی و یارانش_از ارسلان‌ها و خورموجی‌ها گرفته تا آسیه‌ها و سلیمه‌ها. و گوش فرا می‌دهم به زمزمه‌های هرازگاه سبزِ خاچیکیان که آمیخته‌ی شیرینی با تلخی دارد و سپس نوایِ گوش‌نواز او و دوستانش و رقصی دل‌نشین با بادِ نه‌چندان آرام. و ناگَه به یاد آن شمسِ دوست‌داشتنیِ سبزتر از سبز می‌افتم و با خود می‌گویم: کاش اینجا بود تا که شیرینیِ روزگارم را با گذاشتنِ مربایی به رنگِ گل‌بِهیِ لبخندآور بر کامم، شیرین‌تر از کنون می‌نمود.
آروین خاچیکیان.4_5893348798364651197.mp3
زمان: حجم: 8.7M
یه روزی آرزوهات سبز میشن؛ سبزِ سبزِ سبز...
بشنو سلیمه و آرام بگیر! بشنو که تو برای من، بخشی از خاکِ پاکِ وطن هستی، قطعه‌ای از آسمانِ جنوب، پاره‌ای از شهرِ عزیزِ ریگ، نسیمی از عِطری که در فضای همه جای ایران پیچیده است. نمی‌شود که انسان، عاشقِ صادقِ وطنش باشد، عاشق ایمان و اعتقادش باشد، آن‌وقت عاشقِ پاکبازِ همسری، معشوقی، محبوبی خوب چون تو نباشد. نمی‌شود که من به خاطرِ نجاتِ جنوبِ وطنم شمشیر بزنم و در همان حال، احساس نکنم که به‌خاطر نجاتِ شخص تو، طهارت تو، و زیبایی تو شمشیر می‌زنم. سلیمه! زمانی من عاشقِ زندگی بودم، تو از راه رسیدی. تو را به خوبیِ زندگی دیدم و بسیار خوب‌تر. این شد که عشقم را از زندگی پس خواستم و به تو واسپردم! سلیمه! به یک چیز، بی‌دغدغه بیندیش، آن هم عشق من به توست. اگر خودم را قدری تشنه نگه می‌دارم، برای آن است که لذت آب را به تمامی احساس کنم، و با جمیعِ رگ‌هایم _یک‌به‌یک_ و با یکپارچگی وجودم. آنچه می‌ماند دانگِ توست که باید بر سر این عشق و پرهیز بگذاری. دَمِ عشق را پیوسته به زندگی‌مان بِدَم تا مبادا که شعله‌ها، نَفَسِ سوزنده‌سازِ عشق را از یاد ببرند، فروکش کنند و بمیرند و خاکستر سردی از آن همه شورِ شعله بر جای بماند. _بر جاده‌های آبی سرخ[نادر ابراهیمی]
زندگی نیست به‌جز نم‌نمِ بارانِ بهار زندگی نیست به‌جز دیدنِ یار زندگی نیست به‌جز عشق به‌جز حرفِ محبت به کسی وَرنه هر خار و خسی زندگی کرده بسی زندگی تجربه‌ی تلخ، فراوان دارد دوسه‌تا کوچه و پس‌کوچه و اندازه‌ی یک عمر بیابان دارد ما چه کردیم و چه خواهیم کرد در این فرصت کم!؟ _سهراب سپهری
هدایت شده از شب‌های‌روشن-
دل بده به زندگی باباجون، دل بده به دم. وقتی یکم مونده برسیم به نوک کوه، نگو وای خسته شدم برگردیم پایین. رفتیم بیرون تفریح، نگو خونه کار دارم بریم خونه دیگه. باهام اومدی مهمونی، نصفه‌کاره پانشو بگو بسه دیگه جمع کنید خوابم میاد. دست‌ انداز درست نکن، غر نزن، بی‌طاقت‌بازی درنیار، یبارم که شده خودتو بسپر به جریان زندگی، باورکن تضمینی نیست که دوساعت بعد بتونی از نسیم خنک یا تاریکیِ شب لذت ببری.
_ما ابزار آلودگی را ممنوع می‌کردیم ولی خودِ آلودگی را خیر. خود آلودگی از دسترس ما بیرون است؛ در واقع از دسترس قدرت سیاسی و نهضت حکومت بیرون است. آلودگی حشره‌ای است که در خاک قلب می‌روید و قلب‌ها در سیطره‌ی قوانین و حکومت‌ها نیستند. علاوه بر این، تو اگر موفق می‌شدی دسترسی به آلودگی را محدود کنی، به رشد اخلاقی چه کمکی می‌توانستی بکنی؟ مگر اخلاق میوه‌ی درخت اختیار و آزادیِ اراده نیست؟ در چنین حالتی تو فقط ارتکابِ گناه را دشوار کرده‌ای. ولی با ریشه‌ی متعفن، گناه را که از قلب‌ها سربرمی‌آورد چه خواهی کرد؟ _ به پرسش‌هایت فکر می‌کنم؛ ولی یک چیز را می‌دانم. همیشه عده‌ای از مردم هستند که به فحشا خو می‌کنند و از محدود شدن شهوت‌رانی‌شان پریشان می‌شوند. همیشه عده‌ای هستند که با خصلت‌های شنیعِ پنهانشان بر هر منطق و فضیلتی چیره می‌شوند، و اگر این خصلتِ شنیعِ پنهان_ که من اسمش را می‌گذارم کثافت انسانی _مجال یابد و همه‌گیر شود، بُنیان همه‌چیز را می‌کَنَد. _فکر می‌کنی چرا کثافت انسانی قدرتِ چیره شدن بر فضیلت را پیدا می‌کند؟ _چون گاهی تعداد طرفدارانش بیشتر می‌شود... یونس، من از زیاد شدن تعدادِ نفوسِ آدم‌های رذل می‌ترسم. _ارتداد[وحید یامین‌پور]