هیچگاه فکر نمیکردم که روزی رسد که دنبال آدمی بگردم که آرامشم در آن گیر کرده بود.
راستش را بخواهی با خود عهد بسته بودم دل به کسی نسپارم ولی نمیدانم آن روز چه اتفاقی در قلب احمقم افتاده بود که با دیدنت تمام قول و قرار هایم را از یاد بردم.
خیال های قشنگی در سر داشتم که میخواستم آن هارا در وجود تو پیدا کنم اما نمیدانستم که تو قرار نیست بمانی..
آنقدر با خالق در مورد تو سخن گفته بودم که حس میکردم حرف هایم دارد تکراری میشود و دیگر چیز جدیدی وجود ندارد اما هر بار که یاد آن چشم های زیبایت می افتادم کلی شعر به ذهنم میرسید که گویی تمام عمرم را صرف خواندن غزل های شهریار کرده ام.
نمیدانم الان کجای این آسمان بزرگ نفس میکشی اما من از فرسخ های طولانی دلتنگ وجودت هستم،دلتنگ تک تک لحظه هایی که قبل از خواب همه آن هارا کنار تو مرور میکردم و خیال میکردم که روزی میرسد که دست هایت را ببوسم.
اما چه کنم که نخ سرنوشت ما دو را باهم گره نزده بود...!
#قلمنوشت. . .
[کپی نشه لطفا]🌚✨️
وقتی از تنهایی مان فرار نمیکنیم دیگر نیاز نداریم به آدم ها پناه ببریم، حالا رابطه هایمان رنگ و بوی نیاز و خواهش ندارد، طعم ترس از دست دادن ندارد و قرار نیست آدم ها شبیه توقع ها و آرزوهایمان شوند، حالا آدم هارا میبینیم، تنهایی آدم هارا هم میبینیم و دست در دست تنهایی خودمان در کنار دنیای زیبای آدم های دیگر قدم میزنیم و هر از گاهی به خودمان افتخار میکنیم که جایی در مسیر زندگیمان تنهایی مان را دیدیم و طردش نکردیم.
تیکه ای از کتاب تکه هایی از یک کل منسجم. . .☕️✨️
میتوانست اندکی یادآور این جمله باشد:
«دوستت دارم. تو فقط بهخاطر آنچه که واقعاً هستی زیبایی.»