eitaa logo
﴿ حسینیهــ دل ﴾
34 دنبال‌کننده
3.3هزار عکس
839 ویدیو
78 فایل
﷽ دنیادنیاحرف دنیادنیاواژه‌هاےژࢪف دنیادنیاجملہ‌وجملہ‌وجملہ‌هم نمےتواندجاےخالۍتورا پرکند... پس ڪےمیایۍآقاجان؟ #اللهم_عجل_لولیک_الفرج ناشناس :)⇩ https://harfeto.timefriend.net/16366125557117 ۞ کپی به شرط دعا برای فرج✔ پلی مستقیم بہ ادمین⇦ @zeyton_11
مشاهده در ایتا
دانلود
﴿ حسینیهــ دل ﴾
#ولایت_فقیه۱۵ 🌼 #دلیل_عقلی به بیان دیگر🌼 ✅👈دین #اسلام کامل ترین دین می باشد و در جامعه اسلامی و
.۱۶ 🌼🌼 ☀️خدایتعالی می فرمایند: ❣🍃«أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ‏ يَزْعُمُونَ‏ أَنَّهُمْ آمَنُوا بِما أُنْزِلَ إِلَيْكَ وَ ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِك‏ يُرِيدُونَ أَنْ يَتَحاكَمُوا إِلَى الطَّاغُوتِ وَ قَدْ أُمِرُوا أَنْ يَكْفُرُوا بِهِ»🍃❣ آیا ننگری به حال آنان که به گمان خود ایمان به قرآن و کتبی که پیش از تو نازل شدند، ایمان آوردند، چگونه باز می خواهند داوری پیش طاغوت برند در صورتی که امر شدند که به طاغوت کافر شوند؟! (نساء/۶۰) 🌦شان نزول: 🍃اکثر مفسرین بر آنند که در زمان یک منافق با یک یهودی منازعه ای پیدا کرد، یهودی گفت من قضاوت و داوری محمد را قبول دارم زیرا می دانم رشوه نمی گیرد و در قضاوت ظلم روا نمی دارد. اما منافق گفت: نه برویم پیش کعب بن اشرف، (بزرگ قبیله یهود) با اینکه می دانست کعب اهل رشوه است. 💦پس این آیه شریفه نازل شد و این کار منافق را توبیخ فرمود که اراده کردند برای رفع نزاع پیش طاغوت ( بزرگ قبیله یهود ) بروند و . . . ( مجمع البیان/ج۳/ص۳) ✅👈بیان استدلال به آیه شریفه: 💥نکته اول: از ماده طغی به معنای طغیان و سرکشی از حق بوده و اصطلاحا به کسی گفته می شود که از مسیر هدایت خارج شده و در گمراهی قدم بر دارد و مطیع خدایتعالی نباشد. 💥نکته دوم: آز آنجا که آیات قرآن ناظر به تمامی دوران تا قیامت است، لذا با اینکه شان نزول درباره دو نفر است، اما صیغه ها را تثنیه ذکر نفرمود و عمومیت داد و به بصورت جمع ذکر فرمود(يَزْعُمُونَ، أَنَّهُمْ، آمنوا، یریدون، یتحاکموا، امروا، یکفروا) فلذا تا قیامت در هر زمانی مسلمانان را خطاب قرار داده و قانون کلی را بیان می فرماید. 💥نکته سوم: درست است که مساله درباره بوده و نه ، اما: 💫یکم اینکه: قضاوت یکی از شئون هم هست و اختصاص به قاضی ندارد و اتفاقا آیه شریفه درباره بردن پیش مسلمین یا رهبر غیر مسلمین است و از رهبر یهود به تعبیر شده و اینکه مسلمان حق ندارد در رفع مشکلات اجتماعی خود مطیع رهبر غیر منصوب از طرف خدا باشد و باید به رهبر الهی رجوع کند. 💫دوم اینکه: تحاکم به معنای محول کردن قضاوت به فردی بکار رفته از باب بیان مثال است و لفظی عام است و درباره واگذار کردن حکومت به فرد هم بکار می رود. مثل: ❣🍃«يا داوُدُ إِنَّا جَعَلْناكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ فَاحْكُمْ‏ بَيْنَ‏ النَّاسِ بِالْحَقِّ»🍃❣(ص/۲۶) 💫سوم اینکه: اگر خدایتعالی اینقدر غیور است که به ارجاع به برای رفع نزاع و بیان حکم بین دو نفر که امری شخصی و جزئی است، راضی نمی شود و این عمل را توبیخ می کند، پس چگونه ممکن است برای رفع نزاعهای گوناگون اجتماعی بین افراد و گروههای مختلف در جامعه و حکم راندن در سطح کلان اجتماعی که بسیار مهمتر از رفع نزاعهای جزئی فردی است، راضی شود؟ ↩️پس در حقیقت در آیه شریفه نمونه کوچک و کم اهمیت بیان شده و ما بواسطه قیاس اولویت به نمونه پر اهمیت و بزرگ پی می بریم. 💫نکته چهارم: اولا و بالذات از آن خدایتعالی است چون اوست که صاحب اختیار کره زمین و خود انسانهاست و بر جان و مال انسانها و حق دارد و او این حق و را در قالب به و خود یعنی پیامبر صلی الله علیه و آله اعطاء فرموده و حضرت هم به دوازده امام معصوم منتقل فرموده (اگر چه افرادی به نا حق حکومت را از آنان سلب کرده و منصب حکومت را غصب کردند و شدند مصداق طاغوت.). 🌼و چون در زمان امکان رجوع به امام عصر علیه السلام به عنوان جامعه اسلامی ممکن نیست و از طرفی آیه شریفه بصورت مطلق رجوع به که از طرف خدا نصب نشده باشد را مصداق رجوع به دانسته و از آن نهی فرموده، حال اگر قائل باشیم افرادی در زمان غیبت به عنوان جانشینان امام عصر علیه السلام از طرف معصوم برای معین نشده، لازمه اش (نعوذ بالله تعالی) امر قرآن به کار غیر ممکن و تناقض گویی در کلام وحی خواهد بود که از طرفی اجازه رجوع به طاغوت نداده و از طرف دیگر غیر طاغوت را هم برای رجوع معین نفرموده. ... ✍ @hoseynie_del
﴿ حسینیهــ دل ﴾
.#ولایت_فقیه۱۶ 🌼#دلیل_قرآنی🌼 ☀️خدایتعالی می فرمایند: ❣🍃«أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ‏ يَزْعُمُون
۱۷ 🌼🌼 🍃 عمر بن حنظله گويد: از امام صادق عليه السلام پرسيدم: دو نفر از خودمان راجع به دِین يا ميراثى نزاع دارند و نزد سلطان و قاضيان وقت به محاكمه ميروند، اين عمل جايز است؟ ❤️فرمود: كسى كه در موضوعى حق يا باطل نزد آنها به محاكمه و رود چنانست كه نزد بمحاكمه رفته باشد و آنچه برايش حكم كند اگر چه حق مسلّم او باشد چنان است كه مال حرامى را ميگيرد زيرا آن را به حكم گرفته است در صورتى كه خدا امر فرموده است به او كافر باشند خداى تعالى فرمايد ميخواهند بطغيانگر محاكمه برند در صورتى كه مأمور بودند باو كافر شوند. (نساء/۶۰) 🍃 عرض كردم: پس چه كنند؟ ❤️ فرمود: نظر كنند به شخصى از خود شما كه حديث ما را روايت كند و در حلال و حرام ما نظر افكند و احكام ما را بفهمد [یعنی در احکام فقیه و صاحب نظر باشد] به حكميت او راضى شوند همانا من او را حاكم شما قرار دادم؛ اگر طبق دستور ما حكم داد و يكى از آنها از او نپذيرفت همانا حكم خدا را سبك شمرده و ما را رد كرده است و آنكه ما را رد كند خدا را رد كرده و اين در مرز شرك بخدا است‏.(اصول کافی/ج‌/۱،ص/۶۷) 📖در این روایت که از نظر سندی مقبوله و مورد قبول فقهای شیعه است، به رد کنندگان بصورت مطلق ( چه فقیه و چه غیر فقیه ) فرمود: و زمانی که به حکم ما حکم راند و شما از او نپذیرفتید، پس حکم الهی را سبک شمردید. ...👇👇👇👇👇 ✍ @hoseynie_del
1⃣👈 🍃 به سبب از دست دادن شخصیت عظیمی مثل که درد فراوانی بر دل اهل مدینه گذاشت و به سبب از آینده که چه پیش خواهد آمد؟ چه اتفاقی خواهد افتاد. 🔰اما آنچه بر این نگرانی می افزود ، علاوه بر وجود دو مترصد در دو سوی این جزیره و سربرداشتن و درگیری از صحابه با اهل بیت رسول الله و امیرالمومنین بود تا آنجا که همگان شنیدند که به هنگام فوت رسول الله در مقابل آخرین درخواست پیامبر قد علم کردند و از آوردن قلم و کاغذ سر باز زدند و فریاد زدند : دَعُوا الرَّجُلَ فَاِنَّهُ لَيَهجُر،حَسبُنا كِتابُ اللهِ(صحیح بخاری/ج۲/ص۳۶۴) ♻️اين تحير و نگرانی همانگونه که میتوانست با راهنمایی ها و هشدارهای اهل بیت علیهم السلام زمینه پیوند مردم با علی علیه السلام را فراهم کند، همچنین میتوانست زمینه سود جویی و بهره وری عده ای برای رسیدن به مقاصد شومشان مطلوب باشد. 💠هر چند رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم از قبل به رسوایی خط نفاق و هم راه علاج آن اشاره فرموده بودند و فقدان خودشان را بارها با آیات مختلف مثل ❣🍃إِنَّكَ مَيِّتٌ وَإِنَّهُمْ مَيِّتُونَ🍃❣(زمر/۳۰) گوشزد کرده بودند. و با تاکید بر علیه السلا م و نشان دادن کفایت و شایستگی های او هیچ جای نگرانی باقی نگذاشته بودند. 🌐اما به هر حال این خود مردمند که می توانند از روشنگریهای حضرت بهرمند شوند یا پشت کنند و در محرومیت بمانند. ❣🍃مَنْ شَاءَ اتَّخَذَ إِلَىٰ رَبِّهِ سَبِيلًا🍃❣(انسان/۲۹) ... .................1⃣................. ✍ @hoseynie_del
قسمت اول بسم اللَّه الرحمن الرحیم همه امیدم را از دست داده بودم. 😔 سایه مرگ هر لحظه در مقابل 👀چشمانم رژه می‌رفت. از تشنگی زبانم خشک شده بود. 😑 برای چندمین بار آخرین خربزه ای را که به همراه داشتم، از زیر قبایم بیرون آوردم و به دهانم نزدیک کردم. 🤔به یاد سفارشی افتادم که آن سوار به من کرده بود: «خربزه دیگر را البته مصرف مکن که به کارت خواهد آمد» نمی توانستم چشم از آن بردارم، آن را دوباره با احتیاط زیر قبایم پنهان ساختم و به اطراف چشم گرداندم. پس کی این بیابان لعنتی تمام می‌شود. چند روز است که هرچه می‌روم به جایی نمی رسم. 😩 دوباره صدای مهربانش در گوشم طنین انداخت: نزدیکِ 🌘غروب به سیاه 🏕خیمه ای خواهی رسید؛ آن‌ها تو را به قافله خواهند رسانید. با خود گفتم: پس چرا آن 🏕خیمه را نمی بینم؟ همه جا بیابان است! همه جا... آه خدای من دارم آن را می‌بینم. 😊 آری! همان است؛ همان 🏕خیمه سیاه، من موفق شدم، آری! موفق شدم. دیدی؟ با عجله از جا برخاستم. باید خود را به آن می‌رساندم. 😊 تمام قدرتم را در پاهایم جمع کردم و به سوی خیمه ای که در مقابل چشمانم خودنمایی می‌کرد، حرکت کردم. هنوز کاملاً به آن نزدیک نشده بودم که دیدم چند نفر با شتاب به سویم می‌آیند. ... 📚مسافرگمشده نوشته مسلم پور وهاب ـــــــــــــــــــ💕✨ــــــــــــــــــ ✍ @hoseynie_del
﴿ حسینیهــ دل ﴾
#داستان #مسافرگمشده قسمت اول بسم اللَّه الرحمن الرحیم همه امیدم را از دست داده بودم. 😔 سایه مرگ
🌻|●داستان ●|🌻 ‴قسمت دوم‴↯ □در تمام عمرم به اندازه آن لحظه احساس خوشحالی نکرده بودم😍، آری نجات یافته بودم. سایه مرگ را می‌دیدم که ناامیدانه از من دور می‌گشت🙃. با تعجّب نگاهی به من انداختند🙄 .■ یکی از آنان با صدایی که خشمگین به نظر می‌رسید، چیزی از من پرسید که متوجّه معنی آن نشدم😖. زیرا آن‌ها به زبان پارسی صحبت می‌کردند و من از نژاد عرب بودم.😶 □وقتی سکوت مرا دیدند نگاهی به هم انداختند و بعد به طرفم حمله ور شدند و با زور مرا به سمت خیمه ای که از دور دیده می‌شد، کشیدند و در بیرون چادر روی زمین انداختند.😔 ■ناگهان مردی میانسال، با قامتی کشیده که شمشیری به کمر بسته بود از درون چادر بیرون آمد. لحظه ای سرا پایم را از نگاهش گذراند و جملاتی را با دوستانش ردّ و بدل نمود. دوباره رو به من کرد و به زبان خودمان گفت: کیستی و از کجا می‌آیی؟ □من که از تشنگی و گرسنگی نای حرف زدن نداشتم، با اشاره به او فهماندم تا کاسه ای آب به من بدهند😓 . یکی از آنان کاسه ای آب برایم آورد و من یکباره آن را سر کشیدم. خنکی آب، جگرم را که از تشنگی می‌سوخت، لرزاند. حس کردم کم کم زندگی به وجودم باز می‌گردد، " لذا رو به آنان کردم و گفتم: نام من سیّد محمد است و از زیارت امام رضاعلیه السلام می‌آیم"シ. ■او که گویی عربی می‌دانست از پاسخم چنان خشمگین شد که احتمال دادم با شمشیر دو نیمم کند😱 . دست برد و یقه قبایم را محکم گرفت و به سمت خود کشید و در آن حال گفت:😡 ای سیّد دروغگو! تو فکر می‌کنی ما آنقدر نادانیم که حرفهایت را باور کنیم. مشهد کجا و اینجا کجا؟ اگر کسی در این بیابان خدا از تشنگی و گرسنگی نمیرد از چنگال جانوران وحشی جان سالم به در نخواهد برد □. آن وقت تو می‌گویی که از مشهد تا اینجا را طی چند روز تنها، آن هم بدون آب و غذا سر کرده ای و انتظار داری ما هم حرفهایت را باور کنیم؟😏 ... 📚مسافرگمشده نوشته مسلم پور وهاب ـــــــــــــــــــ💕✨ــــــــــــــــــ ✍ @hoseynie_del 🌸࿐🔖̸༊
﴿ حسینیهــ دل ﴾
🌻|●داستان #مسافرگمشده●|🌻 ‴قسمت دوم‴↯ □در تمام عمرم به اندازه آن لحظه احساس خوشحالی نکرده بودم😍، آ
🌻●|داستان●|🌻 "قسمت سوم"↯ □اگر جانت را دوست داری و تا هلاکت نکرده‌ام به ما بگو برای چه کسی جاسوسی می‌کنی؟ 🤔 -■ به خدا من جاسوس نیستم!😳 شما اشتباه می‌کنید. چرا باید بدون اینکه شما را بشناسم یا با شما دشمنی داشته باشم، جاسوسی کنم؟😭😞 □بی آنکه توجهی به گفته هایم داشته باشد، 🗡شمشیرش را از غلاف بیرون کشید و برای کشتن من بالا برد. از وحشت تمام بدنم سست شد و خربزه ای را که از روی قبا با دستم گرفته بودم بر زمین افتاد🤯🤐 ■. در همان حال با تعجّب نگاهی به خربزه کرد و از من پرسید: این چیست که زیر قبایت پنهان کرده بودی؟ 😒🤔 ■در آن لحظه، آن سوار آشنا، همان گونه که سوار بر اسب بود در مقابل دیدگانم ظاهر شد و در حالی که به رویم لبخند می‌زد گفت: خربزه را مصرف مکن که به کارت خواهد آمد.🤗🍀 □حالا می‌فهمیدم که منظور آن سوار چه بود، حتماً وجود این خربزه مرا از مرگ نجات خواهد داد، از این رو به آنان گفتم: روز قبل آن را در میان بوته‌های حنظل [۱] کنده‌ام و با خوردن دو عدد از آن تا کنون زنده مانده ام. 🌾 ■با حیرت نگاهی به هم انداختند و همان مرد شمشیر به دست خم گردید و آن را از روی زمین برداشت و با شمشیر دو نیم کرد و نصفش را نزدیک دهانش برد و مقداری از آن را با احتیاط خورد🤤 . 😳آثار تعجّب در سیمایش کاملاً معلوم بود در حالی که شیرینی اش را مزه می کرد آن را به طرف دوستانش گرفت و آن‌ها نیز مبهوت به آن خیره شدند و مقداری از آن را خوردند و از شیرینی آن در حیرت ماندند. 🙄🤭 ■مدتی طولانی درباره آن با هم صحبت کردند و سپس آن مرد شمشیر به دست در حالی که چشم از نیمه خربزه بر نمی داشت، به درون چادر رفت و با اشاره او دو نفر به سویم آمدند و مرا در میان گرفته و به داخل چادر بردند و در گوشه ای نشاندند و قرصی 🥖نان با مقداری خرما و آب برایم آوردند.🤕🥀 🥖نان و خرما را با ولع تمام خوردم و در حالی که چشم به شمشیر آن مرد داشتم،😓🤤 [۱]میوه ایی بسیار تلخ و سمّی ... 📚مسافرگمشده نوشته مسلم پور وهاب ـــــــــــــــــــ💕✨ــــــــــــــــــ ✍ @hoseynie_del
﴿ حسینیهــ دل ﴾
🌻●|داستان#مسافرگمشده●|🌻 "قسمت سوم"↯ □اگر جانت را دوست داری و تا هلاکت نکرده‌ام به ما بگو برای چه ک
●|🌻داستان●|🌻 "قسمت چهارم"↯ □در دل گفتم: اگر در حال سیری با شمشیر این مردمان بمیرم، بهتر از آن است تا گرسنه خوراک جانوران این بیابان شوم و از سویی، گفته‌های آن سوار آویزه گوشم بود و مرا به زنده ماندن امیدوار می‌کرد: « آن‌ها تو را به قافله خواهند رساند»😶🌸 . ■وقتی دیدند که دست از غذا کشیده ام، دوباره همان مرد که برایم معلوم شده بود رئیس آن هاست رو به من کرد و گفت: حالا بگو که این خربزه را از کجا آورده ای و اگر آنچه را که می‌گویی، حقیقت نداشته باشد، تو را با بدترین شکنجه‌ها خواهم کشت. 😡😒 □از لحن کلامش فهمیدم در آنچه می‌گوید صادق است و با کسی شوخی ندارد. بنابراین گفتم: سال‌ها بود که آرزو می‌کردم به زیارت مرقد مطهر امام رضاعلیه السلام نایل شوم. ولی از روی تنگدستی فرصتی پیش نمی آمد تا اینکه شنیدم کاروانی به همین قصد عازم مشهد است. دل به زیارت زدم و پای پیاده با توشه ای اندک در پی کاروان راه افتادم. چون اهل کاروان مرا دیدند، رعایت حالم را کردند و به میان خود راه دادند تا به شهر مشهد رسیدیم. چند روزی را در آن شهر ماندم و به زیارت و گردش گذراندم🚶‍♀🌿 ■تا اینکه کاروان آماده بازگشت شد. در حالی که دوستانم راه عراق را در پیش گرفته بودند، من در کوچه پس کوچه‌های شهر برای به دست آوردن قرصی نانی سرگردان بودم و هر چه می‌گشتم راه به جایی نمی بردم و از سویی می‌دانستم که اگر خود را به کاروان نرسانم از سرمای زمستان در آن شهر تلف خواهم شد و پس از آن نیز تا پایان فصل سرما کاروان دیگری به عراق نخواهد رفت😔💔 . □هنگام ظهر خسته و مانده خود را به حرم مطهر رساندم و پس از خواندن نماز ظهر به سمت ضریح مبارک آقا رفته و به ناله و زاری پرداختم و از او یاری خواستم. 😭🤲 ■تصمیم گرفتم دست خالی و با پای پیاده خود را به کاروانی که نیم روز از من جلوتر بود برسانم.🤕 □- آیا فکر نمی کردی که ممکن است نتوانی خود را به دوستانت برسانی یا به واسطه شب گرفتار جانوران شوی؟ 🧐 -■ آری! ولی چاره دیگری برایم نمانده بود، حداقل می‌دانستم که اگر به آن‌ها ملحق شوم، کمکم خواهند کرد.🤗🦋 ... 📚مسافرگمشده نوشته مسلم پور وهاب ـــــــــــــــــــ💕✨ــــــــــــــــــ ✍ @hoseynie_del
﴿ حسینیهــ دل ﴾
●|🌻داستان#مسافرگمشده●|🌻 "قسمت چهارم"↯ □در دل گفتم: اگر در حال سیری با شمشیر این مردمان بمیرم، بهتر
●|🌻داستان●|🌻 "قسمت پنجم"↯ □چرا از اول این کار را نکردی تا این همه از دوستانت عقب نمانی؟ 🤔 ■خجالت می‌کشیدم و هرچه می‌کردم نمی توانستم خود را راضی کنم تا دست کمک به سوی آنان دراز کنم.🤭😫 □- پس از آن چه شد. آیا خودت را به آن‌ها رساندی؟ ■پس از آن با اینکه گرسنه بودم با عجله از شهر بیرون آمدم و به سمت راهی که صبح آن روز کاروان رفته بود، دویدم تا جایی که از تشنگی و گرسنگی نای رفتن در من نبود و زمانی که به خود آمدم دیدم که گرفتار مصیبتی دو چندان شده ام. 😔😢 □یکی اینکه هوا رو به تاریکی می‌رفت و دیگر اینکه راهم را گم کرده بودم و چهار طرفم را بیابانی خشک و بی آب و علف احاطه کرده بود و جز بوته‌های حنظل چیزی در آن پیدا نمی شد، حتی مشتی علف، که با آن ساعتی را زنده بمانم. در آن حال به این امید که شاید در بین بوته‌های حنظل هنداونه ای باشد بیش از پانصد عدد از آن‌ها را شکستم، اما سودی نداشت😞🍂 ■. کاملاً نا امید گردیدم و منتظر مردن نشستم و به گریه و زاری پرداختم. ناخودآگاه نگاهم به تپه ای که در مقابل من بود افتاد و در آن حال ندایی در درونم به من می‌گفت تا خود را به بلندای آن تپه برسانم. با هر مشقّتی بود به آنجا رسیدم😖✌️ □، با کمال تعجّب چشمه ای را دیدم که آب از آن جاری می‌شود. تمام وجودم لبریز سپاس خداوند گردید. مقداری آب از آن چشمه نوشیدم و سپس وضو گرفتم و نماز خواندم تا چنان چه اگر مرگ به سراغم آمد، بی نماز نمرده باشم. 📿💔 -□ صبر کن سیّد! چیزهایی می‌گویی که اگر به دیگران بگوییم به ما می‌خندند. 😕 -■ سروران من، من جز واقعیت به شما حرفی نمی زنم و آنچه را می‌گویم عین حقیقت است. چه علّتی هست تا لازم باشد به شما دروغ بگویم. 🙃⚡️ □باز به زبان خودشان چند دقیقه ای را باهم گفتگو کردند و از رفتارشان معلوم بود که از گفته هایم راضی نیستند. سپس یکی دیگر از آنان که احمد خطابش می‌کردند در حالی که با لبخندش می‌خواست به من بفهماند که گفته هایم را باور ندارند با کلماتی بریده و کوتاه گفت: ↯ツ ■گوش کن سیّد، تو اول به ما می‌گویی که در بیابانی راهت را گم کرده بودی که جز بوته‌های حنظل چیزی در آن پیدا نمی شد، حتی یک مشت گیاه؛ بعد می‌گویی که چشمه ای در بالای تپه ای در همان بیابان قرار داشت که آب از آن جاری بود. اگر این حرفها را دیگران به تو می‌زدند، باور می‌کردی؟ 🤔😏 □ما می‌دانیم چشمه ای در این بیابان نیست و وجب به وجب این خاک را می‌شناسیم. 🚶‍♀️😅 - ■برادر من! به خدا قسم با اینکه خودم آن چشمه را با چشمانم دیده‌ام و از آن آب نوشیده‌ام و وضو گرفته‌ام باز هرگاه به آن چه دیده‌ام می‌اندیشم باورم نمی شود ولی من با آب گوارای آن چشمه سیراب شدم و زنده ماندم. به خدا قسم که تا کنون به زلالی آب آن چشمه در هیچ کجا ننوشیده بودم. 🌊🤗 ■آن مرد شمشیر به دست لحظه ای نگاهش را به من دوخت و از جا برخاست و در برابرم نشست و به آرامی گفت: شب را چگونه گذراندی؟🧐😞 ... 📚مسافرگمشده نوشته مسلم پور وهاب ـــــــــــــــــــ💕✨ــــــــــــــــــ ✍ @hoseynie_del 🌸࿐🔖̸༊
﴿ حسینیهــ دل ﴾
●|🌻داستان#مسافرگمشده●|🌻 "قسمت پنجم"↯ □چرا از اول این کار را نکردی تا این همه از دوستانت عقب نمانی؟
●|🌻داستان●|🌻 "قسمت ششم"↯ □این بار در صدایش محبّتی بود که به من قوّت دل می‌داد و وحشتم را از برق شمشیری که در دستش بود می‌ریخت. نمی دانم چرا احساس می‌کردم او حرفهایم را باور دارد و نسبت به او نظر خوشایندی داشتم، خصوصاً اینکه حرفهایم را به دقت گوش می‌داد و لحظه به لحظه به من نزدیک تر می‌شد🤗🙃 ■. لذا در جواب گفتم: پس از فرا رسیدن شب از هر سو صدای زوزه جانوران مختلف به گوش می‌رسید، اندک امیدی که برای زنده ماندن داشتم، از دست دادم و با وحشت انتظار لحظه ای را می‌کشیدم که با دندانهای تیز جانوران تکه تکه شوم، خصوصاً که سایه آن‌ها را در زیر نور ماه با چشم می‌دیدم و از برقی که از چشمان برخی از جانوران می‌درخشید، لرزه بر بدنم افتاده بود.😰💔 □ در آن لحظه چه کاری می‌توانستم انجام دهم، جز روی آوردن به درگاه خداوند؟ طپش‌های قلبم با یاد او آرام گرفت، برای اینکه صیادم را در لحظه‌های آخر نبینم و بیشتر شکنجه نشوم، چشمانم را بستم و روی خاک دراز کشیدم و وقتی چشم گشودم که خورشید دامن گشوده بود و نور خود را به عالم خاکی می‌پاشید🌝⚡️ . ■این حرفها را بس کن مرد! چه کسی باور می‌کند که کسی تمام شب و تنهای تنها، در میان جانوران درنده و وحشی تا صبح سر کرده باشد، آن گاه زنده از آنجا بیرون آید😏😒 . □- بس کن احمد! هرگز در مورد کسی این قدر زود قضاوت نکن! یعنی تو حرفهای او را باور می‌کنی؟ تو باور می‌کنی که در این بیابان بی آب و علف چشمه ای وجود داشته باشد؟ تو باور می‌کنی که جانوران گرسنه این کویر از گوشت انسانی بگذرند؟😳 ■گوش کن صادق! این مرد جاسوس است و از طرف دشمنان ما برای خبرچینی آمده است و چون اسیر ما شده است، این داستان‌ها را سرهم می‌کند. 😌😶 ■نگاه غضبناکش را به سوی احمد دوخت و به او گفت: در مورد آن خربزه چه می‌گویی؟ آیا تا امروز چنین خربزه ای را به چشم دیده بودی؟ به خدا سوگند در حرفهای این مرد حکمتی است که من و تو آن را نمی فهمیم، پس بهتر است تمام آن‌ها را بشنویم و بعد به قضاوت بنشینیم🤦‍♀️. سپس رو به من کرد و گفت □: بعد چه شد سیّد که به این سمت آمدی؟😞🌾 ... 📚مسافرگمشده نوشته مسلم پور وهاب ـــــــــــــــــــ💕✨ــــــــــــــــــ ✍ @hoseynie_del
﴿ حسینیهــ دل ﴾
●|🌻داستان#مسافرگمشده●|🌻 "قسمت ششم"↯ □این بار در صدایش محبّتی بود که به من قوّت دل می‌داد و وحشتم ر
●|🌻داستان ●|🌻 "قسمت هفتم"↯ □وقتی بیدار شدم و خود را زنده و سالم دیدم، از مهربانی خداوند مدت‌ها گریه کردم و از سویی گرسنگی امانمرا بریده بود و هیچ قدرتی برای رفتن در خود نمی دیدم و اگر هم قدرتی در من بود نمی دانستم که باید به کدام سمت حرکت کنم😓😰 . ■دوباره دست دعا به سوی خداوند برداشتم و از امام هشتم علیه السلام که به عشق زیارت او این همه بلا را به جان خریده بودم، تقاضای کمک کردم.🤲😭 □ناگاه صدای شیهه اسبی به گوشم رسید و سواری از دور نمایان شد. اول خیال کردم که او مرا در هنگامی که از شهر خارج می‌شدم، دیده است و تعقیب‌ام کرده است تا در فرصتی مناسب به من دستبرد بزند و اگر حالا ببیند چیزی به همراه ندارم، از غضب مرا خواهد کشت💔🤦‍♀️ . ■ از این رو بسیار ترسیده بودم؛ امّا نه نیرویی برای مقاومت در خود می‌دیدم و نه پایی برای فرار کردن. 😖🖤 □دوباره خود را به خدا سپردم تا آنکه آن سوار نزد من رسید و با سلامی به تمام آشوب‌های دلم خاتمه داد. 🤗😍 □- دیدی صادق! نگفتم که دروغ می‌گوید، تاکنون چشمه آبی بود و بعد قضیه جانوران، حالا هم قصه سوار. آیا کسی نیست بگوید آخر آن سوار تک و تنها در آن بیابان چکار می‌کرد؟😒☹☹☹ ■با یک خیز، یقه احمد را گرفت و محکم به سوی خود کشید و به او گفت: به خدا اگر یکبار دیگر دهانت را باز کنی با همین شمشیر سر از تنت جدا خواهم کرد.😡🗡 □آن گاه در حالی که او را به عقب هول داد، با تشویش و نگرانی به من گفت: ادامه بده برادر! بگو پس از آن چه اتفاقی افتاد و آن سوار به کدام سمت رفت؟ 😨🤯 ■از اضطراب لحظه به لحظه ای که در آن مرد که صادق خوانده می‌شد، پدید آمد، مبهوت مانده بودم و از خود می‌پرسیدم: چرا این گونه برای شنیدن داستانی که باور کردنش مشکل است، بی تابی می‌کند. امّا جوابی برایش پیدا نمی کردم جز اینکه ادامه سرگذشتم را برایش بازگو کنم:😇 □آری! محبّتی در گفتن سلامش بود که دغدغه درونم را آرام می‌ساخت. جواب سلامش را دادم و خیره به جمالی شدم که مانندش را هرگز ندیده بودم.🤩 ■ با قامتی میانه و سیمایی سبزه گون که چشم قادر به تماشایش نبود و نوری چون خورشید از اطرافش می‌تابید. چنان ملتهب به نظر می‌رسید که جرأت نکردم بیشتر از این منتظرش بگذارم😍❤️ ... 📚مسافرگمشده نوشته مسلم پور وهاب ـــــــــــــــــــ💕✨ــــــــــــــــــ ✍ @hoseynie_del
﴿ حسینیهــ دل ﴾
●|🌻داستان #مسافرگمشده●|🌻 "قسمت هفتم"↯ □وقتی بیدار شدم و خود را زنده و سالم دیدم، از مهربانی خداون
●|🌻داستان ●|🌻 "قسمت هشتم"↯ □- بعد در حالی که به رویم لبخند می‌زد، فرمود: چه می‌کنی؟ سرگذشتم را مختصر به او گفتم و او در میان ناباوری به من فرمودند: 🙃🤗 ■در کنار تو، سه عدد خربزه است، چرا نمی خوری؟🤔 □من که روز قبل برای یافتن هندوانه ای بیش از پانصد حنظل را شکسته بودم و چیزی نصیبم نشده بود گمان کردم که آن سوار مسخره‌ام می‌کند لذا رو به او کردم و گفتم: چرا این گونه ریشخندم می‌کنی؟ اگر یاری‌ام نمی کنی، بگذار به حال خود باشم. ☹😒 □دوباره با همان کلام مهربانش فرمودند: به عقب نگاه کن😊🌿 . ■گفته اش را باور نداشتم، امّا از روی ضعف و گرسنگی سرم را به سمتی که اشاره کرده بود، برگرداندم و در کمال تعجّب بوته ای دیدم که سه خربزه بزرگ بر آن آویزان بود😳. لحظه ای گمان کردم باز حنظل ا ‌فدایی مولا: ست و از روی ضعف آن‌ها را خربزه می‌بینم😞🍂 ■. امّا صدای پر محبّتش را شنیدم که می‌گفت: به یکی از آن‌ها سدّ جوع کن، نصف یکی را ظهر بخور و نصف دیگر را با خربزه صحیح دیگر همراه خود ببر و از این راه به خط مستقیم روانه شو! فردا قریب به ظهر، نصف خربزه را بخور و خربزه دیگر را البته مصرف مکن که به کارت خواهد آمد. نزدیک به غروب به سیاه خیمه ای خواهی رسید. آن‌ها تو را به قافله خواهند رسانید. 🌱🙃 □به اینجای داستان که رسیدم آن مرد (صادق) در حالی که می‌گریست، از چادر بیرون دوید و صدای ناله و زاری به گوش می‌آمد. 😭💔 ■تمام آن‌هایی که در آنجا بودند از پریشانی او دچار شگفتی شده بودند. به خود جرأت دادم و از چادر بیرون آمدم. دیدم که در فاصله چند قدمی از چادر دو زانو روی خاک نشسته و پیشانی اش را به خاک می‌مالید و مدام به پارسی چیزی می‌گوید. رو به رویش نشستم و در حالی که می‌ترسیدم بر من غضب کند، دست روی شانه اش گذاشتم و آرام گفتم۱۱😰😶 :□ چرا این گونه زاری می‌کنی؛ برادر مگر آن سوار چه کسی بود؛ آیا او را می‌شناسی؟ با شنیدن صدایم سر از خاک برداشت و چنان به من زل زد که مرگم را حتمی دانستم و به همان حال گفت: به کدام سو رفت؟ به کدام سو؟ و بغضی را که در گلویش مانده فرو داد و با چشمانی بی تاب و لبریز از اشک نگاهم کرد😭😭. ... 📚مسافرگمشده نوشته مسلم پور وهاب ـــــــــــــــــــ💕✨ــــــــــــــــــ ✍ @hoseynie_del
﴿ حسینیهــ دل ﴾
#کلام_ناب🌿 عن الصادق علیه السلام: 💫اَلْمُؤْمِنُ مُؤْمِنَانِ ؛ 💫 مؤمنین دو دسته هستند 💫فَمُؤْمِنٌ
۱ ⁉️ شاید سوال شود ، ⁉️ ♻️عامل اصلی که توفیق اصحاب سیدالشهداء را برای شرکت در این عبادت عظیم فراهم کرد عبادتی که استثنایی بود و مهم تر از همه این بود که امام حسین علیه السلام اینها را شریک عبادت خودش کرده بود اونها را شریک در کار عظیم خودش کرده بود اونچه این توفیق را فراهم آورد چیست⁉️🤔 💠یکی از آیاتی که در قرآن هست که نقل کردن مقاتل وجود مقدس سیدالشهداء(ع) این آیه را بالین بعضی از اصحابشون خوندند و یا وقتی خبر شهادت رسیده شاید این آیه را خوندن این آیه گویای احوال این اصحاب سیدالشهداء(ع) است که اگر انسان بتواند مصداق این آیه شریفه باشه امکان اینکه به توفیق یاری ولی خدا و حتی 🥀شهادت در رکاب ولی خدا و یا خونخواهی ولی خدا برسه هست اون آیه آیه معروف سوره مبارکه احزاب هست که 🍃❣مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُم مَّن قَضَي نَحْبَهُ وَمِنْهُم مَّن يَنتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِيلًا؛ ❣🍃 (احزاب: 23) در این آیه نورانی بعد از آنکه خدای متعال سنگینی های درگیری با کفار را به خصوص در جنگ احزاب که عنایت دارید همه کفار و این احزاب مختلف بهم دست داده بودند که کار را تمام بکنند بعد از بیان جنگ احزاب می فرماید: 🍃❣مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُم مَّن قَضَي نَحْبَهُ وَمِنْهُم مَّن يَنتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِيلًا؛❣🍃 یک عده ای از مؤمنین مردانی هستند که عهدهای خود را با خدای متعال تصدیق کردند و اثبات کردند که صادق در عهد خودشون هستند محقق کردند عهد های خودشون را. اینهایی که عهدها را وفا کردند دو دسته هستند خودشون *فَمِنْهُم مَّن قَضَي نَحْبَهُ* ؛ بعضیاشون هستند که عهدها و نذرهارو انجام دادند و به پایان بردند *وَمِنْهُم مَّن يَنتَظِرُ* ؛ یک دسته اشون هم هستند که هنوز اون عهدهارو به نتیجه نرسوندن ولی فرصت شماری می کنند تا لحظه وفای به عهد برسه و حالت انتظار در وفای به عهدها را دارند *وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِيلًا* ؛ این انسان ها هیچ تبدیلی، تغییر در اون پیمان ها ندادند تحویلی در اون پیمان ها ایجاد نکردند. بنگریم ما جزو کدوم دسته هستیم🤔 آیا عهدهایی که بستیم را عملی کردیم یا هنوز منتظر یه فرصتیم تا بتوانیم عملی کنیم⁉️ آیا زمان آن نرسیده تا اقدام کنیم.⁉️ ... ╔══════๑ღ🌸ღ๑═╗ ✍✍ @hoseynie_del ╚═๑ღ🌸ღ๑══════╝