دردم جوان ، زخمم کهن ، سوزم هویدا در سخن
دلدار من پیمان شکن ، بیچاره دل، بیچاره من!
جسمم در آغوش هوس،جانم همه درد است وبس
بیچاره جان بیچاره تن،بیچاره دل، بیچاره من!
در حسرت جانان من ، پروانه گشته جان من
رویش چو شمع انجمن ، بیچاره دل، بیچاره من!
تا او به صحرا پا نهاد ،هر سرو در پایش فتاد
رونق فتاد از یاسمن ، بیچاره دل، بیچاره من!
داد از دل بی رحم او ، گردیده جانم سهم او
لیک او نگردد سهم من ،بیچاره دل، بیچاره من!
گوید رقیبم هر زمان ، برچشم او خیره نمان
بر زلف او چنگی مزن ، بیچاره دل، بیچاره من!
انتظار
باز آی دلبرا که دلم بی قرار توست
وین جان بر لب آمده در انتظار توست
در دست این خمار غمم هیچ چاره نیست
جز باده ای که در قدح غمگسار توست
ساقی به دست باش که این مست می پرست
چون خم ز پا نشست و هنوزش خمار توست
هر سوی موج فتنه گرفته ست و زین میان
آسایشی که هست مرا در کنار توست
سیری مباد سوخته ی تشنه کام را
تا جرعه نوش چشمه ی شیرین گوار توست
بی چاره دل که غارت عشقش به باد داد
ای دیده خون ببار که این فتنه کار توست
هرگز ز دل امید گل آوردنم نرفت
این شاخ خشک زنده به بوی بهار توست
ای سایه صبر کن که برآید به کام دل
آن آرزو که در دل امیدوار توست...(:
هدایت شده از کانال مهدی ابراهیمی
چون ذره پی کسب فروغ از خورشید
رفتم به پناه شاه، با بار گناه
📍| صحن آزادی
حرممطهرامامرضا[علیهالسلام]
📜| #جداریات
@ebrahimi_mahdi110
طریق حرف دل گفتن چگونست؟
به جز تقریر،که عاجز از بیانم
که بوی زلف او همچون بهارست
و در دشتی گل اندر گل چنار است
تعلق به دلم داری،جانا!
تکیده برگی اندر گل بهارم
برین جانا،این جانم نثارت
که من بی مسکر و مست بهارم
-
هدایت شده از او|he
چه غریب ماندی ای دل! نه غمی، نه غمگساری
نه به انتظار یاری، نه ز یار انتظاری
غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد
که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری
چه چراغ چشم دارد دلم از شبان و روزان
که به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باری
دل من! چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی
چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری
نرسید آن ماهی که به تو پرتوی رساند
دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری
همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد
دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری
-سایه
هدایت شده از خاکستري
نخفتهایم که شب بگذرد، سحر بزند
که آفتاب چو ققنوس، بال و پر بزند
نخفتهایم که تا صبح شاعرانهی ما
ز ره رسیده و همراه عشق، در بزند
نسیم، بوی تو را میبرد به همره خود
که با غرور، به گلهای باغ سر بزند
شب از تب تو و من سوخت، وصلمان آبی
مگر بر آتش تنهای شعلهور بزند
تمام روز که دور از توام چه خواهم کرد
هوای بستر و بالینم ار، به سر بزند ؟
چو در کنار منی کفر نعمت است ای دوست!
دو دیدهام مژه بر هم، دمی اگر بزند
غزل برای لبت عاشقانهتر گفتم
که بوسه بر دهنم عاشقانهتر بزند
#حسین_منزوی
لیوان صبر من اگر از درد پر شده است
اینبار کارِ نیکِ تو از پُر نکردن است...
#متین_خاکسار