🗯 حکایت
🔹 یکی از اولیاء خدا در ابتدا زندگی مالدار بود و ربا می گرفت. روزى به منزل شخصی رفت تا سود بگیرد. آن شخص در خانه نبود.
زنش گفت: «من هيچ ندارم كه به تو دهم، فقط مقداری گوشت مانده است، اگر خواهى به تو دهم». آن بگرفت و به خانه برد و زن را فرمود تا ديگ را روشن کند.
زن گفت: «هيزم و نان نيست».
گفت: «بروم نان و هيزم بیاورم».
رفت و گرفت و آورد.
زن طعام ساخت. زن چون بر سر ديگ رفت كه طعام بیاورد، طعام در ديگ خون شده بود. بترسيد. آواز داد و گفت: «بيا و بنگر كه چه شد!».
آن ولیّ خدا چون آن حال مشاهده كرد، آتشى در دل وى افتاد و پشيمان شد. فردای ان روز تصمیم گرفت که دیگر ربا نگیرد و به مجلس یکی از عارفان برود.
🔹كودكان در راه بازى مى كردند. چون آن ولیّ خدا برسيد. با يكديگر گفتند: «دور شويد تا گرد پاى رباخوار بر ما ننشيند، كه همچون وى بدبخت شويم».
اين سخن بر آن ولیّ خدا سخت آمد. و برفت و در مجلس آن عارف توبه كرد. وعظ آن عارف در دلش تأثيرى عظيم كرد و از هوش برفت.
چون بازگرديد، كودكان در راه بودند، با يكديگر گفتند: «دور شويد كه گرد ما بر تائب ننشيند، كه در حق او عاصى شويم».
آن ولیّ خدا گفت: «الهى بدين يك ساعت كه با تو آشتى كردم، نام من به نيكى ظاهر كردى و طبل دلها بر من زدى».
🆔 @huoooo
11.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
☑️ حضرت ابوالفضل علیه السلام فرمودند: ای کاش بابات مشک رو می برد تا من دوباره شرمنده نشم!
🆔 @huoooo
💥 حَدَّثَ أَبُو حَازِمٍ عَبْدُ الْغَفَّارِ بْنُ الْحَسَنِ قَالَ قَدِمَ إِبْرَاهِيمُ بْنُ أَدْهَمَ الْكُوفَةَ وَ أَنَا مَعَهُ وَ ذَلِكَ عَلَى عَهْدِ الْمَنْصُورِ وَ قَدِمَهَا أَبُو عَبْدِ اللَّهِ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ الْعَلَوِيِّ فَخَرَجَ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ الصَّادِقُ ع يُرِيدُ الرُّجُوعَ إِلَى الْمَدِينَةِ فَشَيَّعَهُ الْعُلَمَاءُ وَ أَهْلُ الْفَضْلِ مِنَ الْكُوفَةِ وَ كَانَ فِيمَنْ شَيَّعَهُ الثَّوْرِيُّ وَ إِبْرَاهِيمُ بْنُ أَدْهَمَ فَتَقَدَّمَ الْمُشَيِّعُونَ لَهُ ع فَإِذَا هُمْ بِأَسَدٍ عَلَى الطَّرِيقِ فَقَالَ لَهُمْ إِبْرَاهِيمُ بْنُ أَدْهَمَ قِفُوا حَتَّى يَأْتِيَ جَعْفَرٌ ع فَنَنْظُرَ مَا يُصْنَعُ فَجَاءَ جَعْفَرٌ ع فَذَكَرُوا لَهُ حَالَ الْأَسَدِ فَأَقْبَلَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع حَتَّى دَنَا مِنَ الْأَسَدِ فَأَخَذَ بِأُذُنِهِ حَتَّى نَحَّاهُ عَنِ الطَّرِيقِ ثُمَّ أَقْبَلَ عَلَيْهِمْ فَقَالَ أَمَا إِنَّ النَّاسَ لَوْ أَطَاعُوا اللَّهَ حَقَّ طَاعَتِهِ لَحَمَلُوا عَلَيْهِ أَثْقَالَهُمْ.
🔹 ابو حازم عبد الغفار بن حسن می گوید: در زمان منصور من با ابراهيم بن ادهم بودم كه به كوفه آمدیم و ابو عبد الله جعفر بن محمد بن على علوى نيز به كوفه آمد.
امام صادق (ع) بيرون آمد و مى خواست به مدينه برگردد. علما و اهل فضل كوفه آن حضرت را مشايعت كردند و از جمله ايشان ثورى و ابراهيم بن ادهم بودند.
🔹مشايعت كنندگان پيش افتادند ناگاه شيرى را در راه ديدند.
ابراهيم ادهم به ايشان گفت: بايستيد تا امام صادق (ع) بيايد پس بنگريم كه چه مى كند.
🔹 امام صادق ع آمد. قصّه شير را به حضرت گفتند.
امام صادق ع به سوى شير رفت و گوشش را گرفت و او را از مسير دور ساخت. سپس به ايشان روى كرد و فرمود: بدانيد كه اگر مردم خداى را آن گونه كه سزاست اطاعت مى كردند بارهايشان را بر شير حمل مى كردند.
📚 عدة الداعي و نجاح الساعي ؛ ص96.
🆔 @huoooo