💍↯| مھـریهام ¹جلدقرآن بود و ³صلوات؛
عقدمان خیلیساده بود. یک ماه بعدهم
عروسیکردیم. دوسـه روز رفتیم مشھد
پابوس امامرضا"عـ". باراولی کـه رفتیم
حرم نگاهی بـه من کردو گفت:
+ خانممیخواهم یـهدعایی بکنم، شماآمین بگی..
.
خندیدم وگفتم:
ــ تا دعات چی باشه!
+ حالا تو کاریت نباشه
ــ خب هرچی شما بگید..
دستهایش را گرفت سمت آسمان روبـه گندطلای امامرضا"عـ" وگفت:
+ اللھم الرزقنا توفیق شھادت فی سبیلک
#عاشقانهایبـهسبکنور
#شھیدحسینمحمدعلیپور بـهروایتهمسر
↳|•@Bezibaeeyekrooya•|❥
محمدحسین گفت:
رفتم مشهد یه دهه متوسل شدم.
گفتم حالا که بله نمیگید، امامرضا"عـ"
از توی دلم بیرونتون کنه. پاک پاک که
دیگه بـه یادتون نیفتم.
نشستـهبودم گوشه رواق که سخنران
گفت:
اینجا جاییـه که میتونند چیزی رو که
بـه خیرنیست، خیرکنند وبهتونبدن.
.
نظرم عوض شد؛ دودهه دیگه دخیل بستم
که برام خیـربشید!
نفسم بند آمده بود، قلبم تندتند میزد
وسرم داغ شده بود..
توی دلم حال عجیبی داشتم؛ حالا فهمیدم
الکی نبود که یکدفعه نظرم عوض شد.
انگاردست امام رضا"عـ"بود ودل من♥🌿
#عاشقانهایبـهسبکنور
#ماهدلم
↳|• @bezibaeeyekrooya•|❥
؛-"♥️"
محمدحسین گفت:
رفتم مشھد یه دهه متوسل شدم.
گفتم حالا که بله نمیگید، امامرضا"عـ"
از توی دلم بیرونتون کنه. پاك پاك که
دیگه بـه یادتون نیفتم.
نشستـهبودم گوشه رواق که سخنران
گفت:
اینجا جاییـه که میتونند چیزی رو که
بـه خیرنیست، خیرکنند وبھتونبدن.
.
نظرم عوض شد؛ دودهه دیگه دخیل بستم
که برام خیـربشید!
نفسم بند آمده بود، قلبم تندتند میزد
وسرم داغ شده بود..
توی دلم حال عجیبے داشتم؛ حالا فهمیدم
الکے نبود که یك دفعه نظرم عوض شد.
انگار دست امام رضا"عـ"بود ودل من..
#عاشقانهایبـهسبکنور
#ماهدلم
↳|• @hur_ir •|❥