هیچوقت نفهمیدم چرا حرفام به زبون نمیان که بخوام برای یکی بازگوشون کنم اما چجوری میتونم ساعتها بشینم و ازش بنویسم و بنویسم و بنویسم و خسته نشم
راستش وقتی ناخودآگاه ناراحتش میکنم دوست دارم یه گالن نفت بریزم رو سر خودم و آتیش بزنم خودم رو
از بس تو زندگیم همهچیز رو از دست دادم، دچار فوبیای از دست دادن شدم
برای هیچکدوم از اطرافیانم اون آدمی که باید باشم نیستم و این عذابم میده.
این حس اضافی بودن، ناکافی بودن و اینکه بخوام از دست همهکس و همهچیز فرار کنم دردناکه.
واقعاً دلم میخواد تنها باشم و کسی و اذیت نکنم.
من یه رویا دیدم، روی آبهایِ سرمه ای..
تـو رسیــدی لحظه آخـر، درست مثل آخرین نفــس، مثل یه معجـزه.
من میخندیدم و تــو نگاهم میکردی
ماه ســایه نقــرهای رویِ چشــمهایِ دریـا زده بود و مــا برای اولیـن بار کـنار هم بودیم
مــن ی رویــا دیدم، همه چیزی که میخواستم هرگـز نرسیدن و توقــف زمان بود تو لحظهای که تــو بودی مــاه بود و مــن!
ترکیب بینظیر ما سـه نفر و ســیاهی شــب و دریا.