Iam Hell
حالا ادامه دستان با همون دنی پیش میریم)🚶♂ People of hell اهل جهنم پارت#بیستم بدن ورزیدش حتی پشت ا
اهل جهنم
پارت#بیستویکم
اول فکر کردم کسی اومده دنبالم خواستم داد بیداد کنم.
ولی قبلا این لمس دستو رو شونم کجا حس کردم.
ته دلم خالی شد نمیدونستم چرا.
یه دستمال گذاشت جلوم رو میز و با صدای سردی گرفت: یواش تر مرد جوان..
تا سرمو بلند کنمو ببینمش رفت.
حس سرد وبدی داشتم.
از پشت نگاهش کردم دیدم لباس چرمی هست که بهش زل بودم.
از جام پاشدم برم دنبالش باهاش حرف بزنم.
به خاطر مست بودنم تعادل نداشتم.
متوجه نبودم که سه ساعت تو بارم و فقط نوشیدم.
با مستی گفتم:هعیی ..یاااروو چرمیی..وایسااا..
خوردم به یکی وایسادم:مگهه کورییی یابوو..
دیدم جاستین.
محکم یقشو گرفتمو به پشت کوبیدمش رو میز.
دستاشو رو مچم حلقه کرده بود.
عکس العمل خاصی نشون نداد.
داد زدم:چرااا تو هنووز زنده یی.. مگه نکشتمتت اشغااال.. اشکالی ندارع یه بار دیگه این کار میکنم..
خواست بلند بشه.
شیشه م*شروب وقتی دهنشو باز کرد چیزی بگه کردم تو حلقش.
نمیتونست نفس بکشه و پریده بود گلوش.
دستشو کوبید رو میز که ولش کنم.
اما من میخواستم بمیره.
دید ولش کنم محکم زد تو ساق پامو.
دستشو کوبید رو سینم هل خوردم عقب.
روی یه پام افتادمو شیشه شکست.
بلند شد از رو میز سمت شکم چرخید.
شروع کرد سرفه زدن.
بین این سرفه ها سعی میکرد نفس بکشه .
سرخ شده بود حسابی.
کم کم نفسش جا اومد سرفه هاش کم شد.
آستین لباسشو کشید رو لبش.
با اعصبانیت گفت:داشتی منو خفه میکردی..
از جام بلند شدم.
داد زدم: چرااا نمیمرییی... هان چیهه اومدی از وضعیتم سو استفاده کنی ؟ من دیگه اون آدم سابق نیستم.. تو اشغااال دیشب چه غلطی با من کردی؟وای به حالت اگه دستت بهم خورده..
محکم یکی زد زیر گوشم.
حرف دهنت بفهم هیچی بهت نمیگم.. درست حسابی حرفتو بزن... این مزخرفات دیگه چیه.. چه مشکلی داری دقیقا؟
با حرفش زدم زیر خنده: تازه میپرسی چه مشکلی دارم؟ وااقعن؟ یکم زود نیست..میخوای کاری کنی برو بمیر..
خندیدم و رفتم سمت اتاق یکی از بار ها.
جاستین کلافه شده بود و با حرفهام ذهنش درگیر شده بود.
به این فکر میکرد که چرا من اینجوری بهش گفتم.
از طرفی زیرگوشم زده بود حس خوبی نداشت.
سکوت کرد و پشت سرم میومد.
به فادر وضعیتمو گفته بود.
حواسش به من بود که گم نشم تا ادمای فادر برسن.
دیگه تحمل اینو نداشت بخواد حرف بزنه یا درگیر بشه.
در باز کردم رفتم تو.
سریع در پشت سرم قفل کردم.
رفتم سمت بالکن و پله اظطراری.
از پله دویدم پایین.
یه جاهای نزدیک بود بخورم زمین به خاطر مستی.
از پله که پایین رفتم دویدم سمت ماشینم که خوردم زمین.
آخخخخ..
اومدم پاشم که دیدم پام با یه طناب بسته شده.
کی طناب انداخت زیر پای من.
یکی از پشت دستشو گذاشت جلو دهنم.
پامو زمین کشیدمو سعی کردم داد بزنم.
ولی به خاطر دستو پارچه جلو دهنم دادم خفه شد.
بدنم بی حسش شد.
چشمام رفت روهم.
@iam_hellboy
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو انقدر درگیر شکستن قلبم بودی که نفهمیدی حذفت کردم
@iam_hellboy
Iam Hell
اهل جهنم پارت#بیستویکم اول فکر کردم کسی اومده دنبالم خواستم داد بیداد کنم. ولی قبلا این لمس دستو
People of hell
اهل جهنم
پارت#22
بدنم بی حس شد.
چشمام رفت رو هم.
ولی یه چیزی این مدت یادگرفتم فرار از دست بادیگاردای فادر بوده.
پس با اون انرژی که تو بدنم هنوز مونده بود باید یه کاری میکردم.
دستمو کشیدم رو صورتش.
دوتا انگشت شصتمو کردم تو چشمش فشار دادم محکم.
خودشو عقب کشید دستش شل شد.
سریع خودمو از کنارش کشیدم بیرون. سرفه ریزی زدم.
سرم گیج میرفت.
پاشدم.
چون دید درستی نداشتم و سرم گیج میرفت رفتم تو کوچه ی که همونجا بود.
با صدای دخترونه ی که اومد برگشتمو پشتمو نگاه کردم.
یونا رو دیدم.
تکیه زدم به دیوار:
فکر میکردم دیگه قرار نیست ببینمت..چرا باز سرت تو زندگیم پیدا شد؟
اومد روبه رو وایساد.
نگاهی به سرتا پام کردو گفت: وقتی نمیتونی از خودت محافظت کنی بهتر بادیگاردتو نپیچونی و بری..
اگه یکم از اون مخ کوچیکت کار بکشی بدون درگیری میرم..
وقتی گرفتنت کیا رو دیدی ؟
میخواستم هر چی زودتر شرش کم بشه.
معلوم بود آدم دردسر سازی میتونه باشه.
یکم فکر کردم:خب.. فقط یه سری نوچه بودن.. ولی...
خواستم کش بدم به حرفهام.
منتظر جاستین بودم پیدام کنه.
یونا برام قابل اعتماد نبود.
اخمی زد.
با یه دست محکم فکمو گرفتمو فشار داد:ببین پسر خوشگله.. من نه وقت بچه بازی دارم نه اعصابشو.. دنبال یه نفرم.. میخوام ببینم دیدیش یا نه.. سردستشون..
دستشو سعی کردم پس بزنم.
ولی ماده بیهوشی رو بدنم اثر کرده بود.
زورم نرسید.
همین موقعه بود جاستین رسید.
منو دید و اومد سمتمون.
آستینشو بالا میداد.
یونا ولم کرد.
نگاهی به ساعتش کرد.
خب جناب جاستین.. یکم زیادی کندی..
میتونستم توی این تایم بکشمش..
کلاه هودی تنشو انداخت رو سرش.
تا نوک بینیش کشید پایین.
از کنار جاستین رد شد.
رو زمین نشستمو زانومو بغل کردم.
سرمو گذاشتم رو زانوم.
جاستین باهاش درگیر نشد ولی کنجکاو بود بفهمه یونا کیه و چطور میشناستش.
جاستین رسید بالا سرم: حالت خوب نیست.. بزار کمکت کنم...
یکم میخواستم بشینم سرگیجم بهتر بشه: نه ..به کمکت لازم ندارم...
ولی سرگیجم بدتر شد.
جاستین هم بدون حرفی منتظر شد بیهوش بشم بدون دردسر منو ببره.
دو ساعت گذاشت.
رو تختم بیدار شدم.
چقدر خسته کننده..
دکترم لبخندی زد: نباید انقدر مست میکردی.. فادر متوجه بشن بد میشه برات..
پشت به دکترم چرخیدم: مگه تا الان خوب بوده؟
دکترم از جاش بلند شد:جناب دنی.. راجب دیشب.. حالتون که بد شد جاستین با من تماس گرفت.. و خودمو رسوندم..
آب دهنمو قورت دادم.
یعنی میخواد چی بگه؟یعنی..
+دیشب که خودمو رسوندم بالا سرت توی وان حموم بودی و جاستین سعی کرده بود با آب دمای بدنت رو متعادل نگهداره.. بعدشم که دید من هستم رفت بیرون تا راحت معاینت کنم.. لباساتم خودم عوض کردم..
با حرفش پتو تو مشتم مچاله شد.
به روی خودم نیاوردم و گفتم: باشه.. میتونی بری..
وقتی رفت از جام بلند شدم.
یاد صب سر میز صبحونه افتادم.
لبمو گاز گرفتم.
چقدر راجب جاستین بد فکر کردم.
ولی این از گذشتش چیزی کم نمیکنه.
تازه اومده یکم دیگه باز ذاتشو رو میکنه.
ولی خوبه حداقل فادر نیست..
وقت شام از اتاق اومدم بیرون.
از پله رفتم پایین.
دور میز همه نشسته بودن.
جاستین هم بود.
رفتم رو صندلی که رو به روی جاستین بود نشستم.
چنگال برداشتم طوری رفتار کردم که انگار چیزی نشده.
دیدم جاستین زل زده به من:
هوم؟ چیه نگاه میکنی ؟ آدم گشنه ندیدی؟
جاستین نگاهشو ازم گرفت مشغول غذا خوردنش شد.
عذاب وجدان کل وجودمو گرفته بود.
اون هر چی میخواد باشه ولی من نمیتونم.
یه نگاه به ظرف گوشت انداختم.
به نگاه به بشقاب جاستین.
خب خوبه گوشت ندارع..
یه تیکه گوشت برداشتم.
خم شدم رو میز بتونم گوشت رو بزارم.
جاستین متعجب نگاهم میکرد.
یه تیکه گوشت گذاشتم رو قاشق.
بدون اینکه نگاهش کنم نشستم سر جام ادامه غذامو خوردم.
بین غذا زیر چشمی نگاهش میکردم ببینم گوشتی که گذاشتم میخوره یا نه.
وقتی خورد ته دلم یه لبخندی زدم.
یکم بعد باز یه تیکه گوشت برداشتم.
خودمو رو میز کش دادم برسم به جاستین.
گوشت گذاشتم رو قاشق برنجش.
دوباره بدون اینکه نگاهش کنم مشغول غذا خوردن خودم شدم.
تا چهار پنج بار اینو کار تکرار کردم.
عذاب وجدانم داشت میخوابید.
اخیشش.. 😁این وجدان درد هم بد چیزیه ها...
بار پنجم یهو جاستین قاشقو کوبید رو بشقابش.
کلافش کرده بودم تا بخوام از دلش در بیارم.
نگاهمو بالاخره دادم بهش.
@iam_hellboy
Iam Hell
People of hell اهل جهنم پارت#22 بدنم بی حس شد. چشمام رفت رو هم. ولی یه چیزی این مدت یادگرفتم فرار ا
people of hell
اهل جهنم
پارت#22
چهرش عصبی بود.
جاستین هیچ وقت ادم عصبی نبوده و نیست.
منتها تنها کسی که میتونه اینجوری عصبیش کنه همین شخصه روبه روعه.یعنی من!
قبل اینکه حرف بزنه عصبی گفتم:چتهه..چرا بشقابو میشکنی..خجالت نمیکشی ؟ ادبت کجا رفته جلوی خانم عمارت..
به مادرم که داشت نگاهمون میکرد اشاره کردم.
چیه حرفی داری بعدت میاد از گوشت پس چرا همشو خوردی اگه بدتم نمیاد پس اینکارا چیه؟مگه خونه باباته؟ همین دیگه با فادر میگم از کله کوچه ادم نیاره برای این روزاس.. به جای اینکه تشکر کنی پسر فادر داره برات غذا میزاره برای یه بادیگارد اینجوری رفتار میکنی؟
انقدر حرف بارش کردم که سرخ شده بود.
اونم به خاطر اینکه مادرم تو جمع بود داشت بهمون نگاه میکرد.
یهو بلند شد.
منم تو همون حالتی که کش اومده بودم داشتم بهش حرف میزدم که دیدم بلند شده سمت مادرم خم شده:خیلی معذرت میخوام بی ادبی منو ببخشید..
بعد گفتن این حرف احترامی گذاشت و رفت سمت پله طبقه بالا.
منم تو همون وضعیت خشکم زده بود و بلند گفتم بشنوه:هعیی کجاا میری دارم باهاات حرف میزنمم..
مادرم گلوشو صاف کرد:کافیه دنی..به اندازه کافی شنیدیم...
با حرف مادرم نشستم سر جام.
ادامه غذامو خوردم.
بعد غذا رفتم سمت اتاقم.
تو راه برنامه ریختم چه جوری اذیتش کنم.
در اتاق باز کردم.
دیدم جاستین تو اتاق نیست.
یعنی چی پس کوشش؟
از یه خدمتکاری که رد میشد پرسیدم گفت رفته اتاق بالا.
چرا رفته طبقه سوم؟
رفتم بالا و پشت در اتاقش وایسادم.
در باز کردم رفتم تو:
چرا اینجا؟ فکر میکردم مجازات باختم تحمل تو بوده؟
رو تخت نشسته بود برگشت سمت منو اروم گفت: یعنی باز میخوای سو استفاده ی که دیشب ازت کردمو تکرار کنم؟ با همچین ادم تجاوزگری میخوای هم اتاق بشی؟ تحملتو کردی.. دیگه لازم نیست..
با حرفش ساکت شدم.
یا باید به روی خودم میوردم که من اشتباه فکر کردم درموردش و دکترم همه چیز گفته.
یا باید اونو هنوز مقصر و گناه کار میدونستم.
لبخندی زدم:نه نمیخوام ..فقط خواستم مطمئن بشم دیگه نمیای..
رفتم بیرون درم پشت سرم بستم.
گوشه لبمو گاز گرفتم.
عذاب وجدانم برگشت.
هم سر شام جلو همه بهش گفتم خیابونی هم غذاشو نخورد و هم درمورد دیشب قضاوتش کردم.
تو راهرو قدم زدمو به این فکر کردم چیکار کنم.
رفتم تو اتاقمو خوابیدم.
دوباره تا صبح کابوس دیدم.
دم صبح تازه تونستم بخوابم.
خوابم که برد با صدای جاستین بالا سرم از جام پریدم.
پشتم بهش بود برگشتم سمتش.
پتو تا چونم بالا کشیدم:
چیهه چی میخوای؟ تو اینجا چیکار میکنی مگه قرار نبود پاتو اینجا نذاری؟
جاستین سمتم خم شد وگفت:هییس یکم اروم تر .. وقت تمرین شاگرد کوچولو..
خودمو کوبیدم رو تخت.
پتو کشیدم رو سرم:برو جون ارواحت لنگ صبه چه وقتشه..
صدای قدم جاستین اومد که رفت پایین تخت:باشه دن دن خودت خواستی..
یهو با حس کشیدن پتو بدنم یخ کرد.
محکم پتو گرفتم کشیدم بالا:چی کار میکنیی.. نکش لختم..
با حرفم پتو دیگه نکشید.
یه نگاهی بهم کرد.
اب دهنمو قورت دادم: جانم؟ تا حالا چیزی نخوابیدی؟
چشماش گرد شدو گفت: چیزی نخوابیدم؟
نگاهی به اطراف کرد.
یه لحظه موندم چرا نگاه اطراف میکنه و انگاری دنبال چیزی هستش.
یهو فهمیدم چی برداشت کرد هینی کشیدم:هیینن دنبال چی میگردیی..منظورم این نبود منحرف..منظورم بدون لباس بخوابی بود..
نگاهشو بهم دادوگفت:خب بگذریم..بلند میشی یانه؟
باز پتو کشیدم رفتم زیرش و گفتم: تو برو من میام..
با حرفم یهو تخت بالا و پایین شد.
سرمو از زیر پتو دادم بیرون دیدم جاستین اومده رو تخت و میخواد پتو کنار بزنه.
@iam_hellboy