eitaa logo
Iam Hell
173 دنبال‌کننده
777 عکس
1.2هزار ویدیو
27 فایل
چنل ناشناس خط خطی Son of Hell welcome.. ناشناس کانالمون💀 https://daigo.ir/secret/45260522 چنل اصلیمون https://eitaa.com/KHATKHATIHAM
مشاهده در ایتا
دانلود
Iam Hell
people of hell اهل جهنم پارت#22 چهرش عصبی بود. جاستین هیچ وقت ادم عصبی نبوده و نیست. منتها تنها کسی
People of hell اهل جهنم پارت سرمو از زیر پتو دادم بیرون دیدم جاستین اومده رو تخت و میخواد پتو کنار بزنه. از جام پریدمو پتو محکم دورم پیچیدم. دویدم تو حمومو در رو هم قبل کردم. جاستین از سرعت عملم خیلی خوشش اومد: لعنتی چه سریع بودی.. حالا هم سریع دوش بگیر بیا بیرون..منتظرم.. بلند گفتم بشنوه: نخیرررر.. بیرون بیا نیستم.. خنده ی کرد و گفت: بدون لباس که نمیتونی اون تو تا ابد بمونی.. شده شب بیای بیرون باید برنامه امروز پیش ببریم..پس کار خودتو سخت نکن... بلند تر گفتم: نیازی به لباس ندارم.. اگه جد اولیه من بدون لباس زندگی کردن منم میتونم.. جاستین با حرفم خندش گرفت اومد سمت حمومو با قفل ور رفت و گفت: خب پس اشکالی ندارع همون طوری که جد اولیه تو رو خالص می‌دین منم ببینم .. گوشمو چسبونده بودم به در بشنوم چیکار می‌کنه. درست متوجه حرفش نشدم. یعنی میخواد برهنه بودن جدا اولیه رو ببینه ؟چطور ببینه وقتی قرنا پیش مردن؟ یهو دو هزاریم افتاد.دادی کشیدم: چیییییی....نههه...چرا به بدن من گیر دادی.. ولم کن ... محکم چسبیدم به در. در قفل جاستین.. با یه ضربه محکم که جاستین به در زد هل خوردم و از در جدا شدم. چشمام چهار تا شد در رو باز کرده بود. @iam_hellboy
Iam Hell
People of hell اهل جهنم پارت#23 سرمو از زیر پتو دادم بیرون دیدم جاستین اومده رو تخت و میخواد پتو کن
People of hell اهل جهنم پارت چشمام چهار تا شد در رو باز کرده بود. یهو دادی کشیدم: حق نداری بیای تو فهمیدی ؟ جاستین خنده ریزی کرد و گفت: خب یعنی تو میای بیرون یا من بیام تو؟ببین اگه میخوای از دستم خلاص بشی باید از چیزای که بهت یادم میدم علیه خودم استفاده کنی.. یکمی فکر کردم: باشه.. قبول فقط اول بهم یاد بده چطوری قفل باز کردی.. جاستین لبخندی زد و اومد تو. پتو محکم نگهداشتم. خواستم داد و بیداد کنم سرش که لباسامو گذاشت رو سنگ حموم نزدیک در رفت بیرون و درم بست. یه کم گذشت در حموم باز کردم:جاستیین؟ اینجاایی؟رفتی؟ دیدم صدای نمیاد از حموم اومدم بیرون پتو گذاشتم رو تخت رفتم تو حموم. بعد از دوش گرفتن رفتم پیش جاستین. توضیح داد چطوری قفل یه در رو با چند ترفند باز کنم. جاستین از جلو در بلند شد و کمی پاشو تکون داد: خب دن دن فهمیدی ؟ جای برات مبهم نیست؟ گلومو صاف کردم: اره فهمیدم همه رو... جاستین نگاهی بهم کردو گفت: خب پس یه بار دیگه توضیح میدم..خوب دقت کن.... خواست دوباره رو زانوش بشینه. زدم رو شونش و گفتم: هعی متوجه نشدی؟ میگم فهمیدم.. چی رو میخوای باز توضیح بدی؟ جاستین برگشت سمتم و نگاهی به چشمام کرد و گفت : باشه .. حساب به این میزاریم که یاد گرفتی.. پس وقت استراحت... در باز کرد یهو سریع پشت سرش بستو قفل کرد. موندم همین جوری. زدم به در: جاستین چیکار می‌کنی چرا در قفل کردی.. لبخندی زد و گفت: مگه نگفتی یاد گرفتی؟ خب زیاد طول نمی‌کشه.. با مشت زدم رو در: جاستین مسخره بازی در نیار... خستم می‌خوام استراحت کنم.. خودت گفتی استراحت میدی.. جاستین از اونجا همین طور که می‌رفت گفت: استراحت برای من نه تو... کلافه شدم محکم مشت و لگد زدم به در. باااز کن این در لعنتی رو.. حالا توی انباری زیر زمین زندانی شدم. از اینجا خیلی بدم میومد. جاستین رفت بالا و نشست پشت میز صبحانه. ساعت هشت صبح شده بود. با اینکه صبح ولی زیرزمین تاریک. تاریکی زیرزمین برام ترسناک نیست. خاطرات بدی که از اینجا دارم بدم میاد. بلند تر داد زدم: جاااستیین.. یه مدتی گذشت. گوشه ی انباری نشسته بودمو زانو هامو بغل کرده بود. صدای جاستین از پشت در اومد: چی شد؟ چرا باز نکردی در رو؟ با صداش پاشدم سریع دویدم پشت در: جاستین در باز کن.. دیگه نمی‌خوام اینجا باشم.. +دن دن .. جواب سوالمو ندادی چرا در رو باز نکردی بیای بیرون؟ به حرفهای جاستین توجهی نکردم فقط میخواستم بزار بیام بیرون: دست از سرم بردار ... جاستین نفس عمیقی کشید: هر وقت در باز کردی میتونی بیای بیرون.. وگرنه این در باز نمیشه... اینو گفت و رفت. دیدم صدای پله ها میاد. فهمیدم داره می‌ره. دستگیر در تند تند فشار میدادم ولی در باز نمیشد: جاستییین..اینکار نکن... هیچ توجهی نکرد و منو زیرزمین تنها موندیم. حالم داشت بهم میخورد. @iam_hellboy
وقتی ینفرو مییینم که دوستم ازش متنفره @iam_hellboy
Iam Hell
People of hell اهل جهنم پارت#24 چشمام چهار تا شد در رو باز کرده بود. یهو دادی کشیدم: حق نداری بیای
People of hell اهل جهنم پارت هیچ توجهی نکرد و منو زیرزمین تنها موندیم. حالم داشت بهم میخورد. دو روز بدون اینکه کسی سراغمو بگیره یا چیزی برام بیاره تو اون زیر زمین بودم. جاستین نگران شده بود ولی میخواست خودم تلاشی کنم برای نجات دادنم. اومد سمت زیرزمین. یه دریچه کوچیکی روی در بود. قفل دریچه رو باز کرد و کشید تا باز بشه اینجوری میتونست داخل رو ببینه. تو دیدش نبودم. صدام زد. جوابی نشنید. تصمیمشو گرفت: سلامتی دن دن مهمتر از هر چیزیه... در باز کرد اومد تو. نگاهی به اطراف انداخت و دنبالم میگشت. اومد سمت قفسه ها. از بین قفسه ها داشت رد میشد. از پشت یواشی رفتم سمتش. محکم با چوب زدم تو سرش. یه لگد محکمم سریع زدم تو کمرش. افتاد. چوبو پرت کردم با صدای بلند خورد تو دیوار. جاستین دستش رو سرش گذاشت: آخ...دن .. یقشو گرفتمو برش گردوندم چهرشو بتونم ببینم. دور دستمو با پارچه بسته بودم. چهرش از درد سرش جمع شده بود: آخ..آییی.. درنگ نکردم با مشت محکم کوبیدم تو صورتش و داد زدم: حالمممم ازت بهم میخوره.. متنفرم ازتت.. عوضیی منو ول کردی اینجا بمیرم...تو یه اشغالی.. همین داد میزدمو مشتامو میکوبیدم تو صورتش. خسته شدم موشتامو کوبیدم تو قفسه سینش. مشتام آروم شده بود دستی رفت پشت موهام. دستشو کشید لای موهامو خودشو کشید سمتم. سرمو چسبوند رو قفسه سینش: ببخشید...اخخ..معذرت می‌خوام دن دن.. محکم بغلم گرفت. اشکم ریخت. دستشو دورم حلقه کرد. دست راستشو رو کمرم آروم حرکت میداد آرومم کنه. هلش دادم عقبو یه مشت دیگه زدم تو فکش:دست به من نزن چند بار بگم.. پاشدم تندی رفتم بیرون. درم پشت سرم قفل کردم. یه زنجیر از انبار براداشته بودم رو به در بستم. قشنگ دستگیره در رو به چارچوبش که یه حلقه آهنی داشت زنجیر کردم نتونم بیاد بیرون. رفتم بالا دویدم تو اتاقم. نفس نفس میزدم. تکیه زدم به در و سرمو پایین انداختم. نگام خورد به دستام که داشتن میلرزیدن. دستامو اوردم بالا جلو صورتم. نگاه میکردم بهش. خونی هم شده بودن. رفتن جلو آینه نگاهی به سر تا پام کردم. کثیف سیاه شده بودم. لباسام خونی شده بود. صورتم خیس اشک بود. یقه لباسمو گرفتمو از بدنم فاصلش دادم. صورت خونی جاستین اومد جلو چشمام. خونی که از سرش می‌ریخت و مشتای که زدم تو صورتش از دهن و دماغش خون راه انداخته بود. دقیقا نمیدوستم چقدر بهش آسیب زدم. نفسم تند تر شد. لباس تنمو با تنفر شدید از بدنم در اوردم. پرتش کردم زمین: نه... خدای من چیکار کردم.. عقب رفتم نشستم رو تخت. دستم خونی بود داشت دیونم میکرد. پاشدم رفتم حموم دوش بگیرم. @iam_hellboy
Iam Hell
People of hell اهل جهنم پارت#25 هیچ توجهی نکرد و منو زیرزمین تنها موندیم. حالم داشت بهم میخورد. دو ر
People of hell اهل جهنم پارت دوش گرفتم اومدم بیرون. همه خدمتکارای عمارت رو جمع کردم. بهشون گفتم کسی حق نداره کاری با انباری در هر شرایطی داشته باشه. بعدش رفتم کتابخونه کمی سرمو با کتاب گرم کنم. چند تا کتاب برداشتم گذاشتم رو میز. نشستمو ورق زدم. مشغول خوندن شدم. ذهنم غرق کتاب نمیشد. بلند بلند متن جلومو خوندم که شاید فکرم رو کتاب متمرکز بشه. خیلی وقت بود که اتفاقات زیر زمین رو فراموش کرده بودم. ولی الان همه اونا بهم هجوم اورده بودن. صحنه ی که توی زیر زمین داشتن یه نفر رو میکشتن اومده بود جلوم. وقتی بچه بودم رفته بودم زیر زمین تا سرک بکشم. معمولا چیزای عجیبی پیدا میکردم. ولی اون بار فرق میکرد. یکی از بادیگارای فادر اومده بود تو. پشت سرشم یه نفر دستو پا بسته و دو تا بادیگار دیگه بودن. کمی دعوا شد و بادیگارد فادر کلت کشید. گذاشت رو مخ اونی که دست و پاش بسته بودن. یهو شلیک کرد و سرش پوکید. چند تا گوله هم خالی کرد تو گردنش که سرش افتاد. افتاد و قل خورد جلوی پای من. منی که پشت یه بخاری قدیمی قایم شده بودم. نگاهی به سر جلوم کردم. مخش پوکیده و خون ازش می‌ریخت. به خاطر فشار هم چشماش از هم پاشید. خونش ریخت تو صورتم. جیغی کشیدم بلند شدم از اونجا فرار کنم. انقدر هُل و ترسیده بودم پامو گذاشتم رو سر و افتادم. دوباره پاشدم دویدم بیرون. بادیگاردا کاری نکردن و گذاشتن برم. یک راست رفتم پیش فادر. انقدر جیغ زده بودم صدام در نمیومد. بعد اینکه کمی نتونستم بگم اون پایین چی دیدم فادر دستمو گرفت برد زیرزمین. بادیگاردای که اون کار کرده بود اوردن اونجا. فادر نگاهی بهم کرد: همین بود ؟ سرمو تکون دادمو محکم به پای فادر چسبیده بودم. ازش میترسیدم. فادر کلت کمری بادیگاردی که کنارش بود کشید. دقیقا همون بلا رو سرش اورد. از ترس خفه شده بودم. فادر نگاهی بهم کرد: خون فقط با خون پاک میشه دنی.. یه جوری هم میخواست بهم بفهمونه چیزای که میبینم رو اگه به زبون بیارم به خاطر حرفهام کشته میشن. کتاب جلو دستمو پرت کردمو دستمو کوبیدم رو میز. دستمو مشت کردمو کوبیدم رو گیج گاهم: کافیه کافیهه کافیههه دیگه..تمومش کن پاشدم از اونجا زدم بیرون. رفتم طبقه اول بشکه بنزین و فندک برداشتم: تنها راه خاتمه دادن اینکه اون مکان لعنتی رو از بین ببرم... رفتم زیر زمین. دریچه رو باز کردم. یه شلنگ بلند انداختم داخل. اون سر شلنگ داخل بشکه کردم. و با پمپ بنزین از طریق شلنگ داخل انبار پاشیده میشد. بشکه خالی شد فندک برداشتم. جاستین متوجه بوی بنزین شد: آخ.. این دیگه چیه.. خودشو رو زمین کشید و دستشو به قفسه بند کرد. ضربه بدی به سرش زده بودم. قفسه رو گرفتم بلند شد: آخ.. سرم.. آخ.. صدای تو سرم انقدر بلند بود که صدای جاستین نشنیدم. فندک روشن کردمو انداختم داخل. چشم بهم زدن آتیش گر گرفت. لبخندی زدمو یه قدم رفتم عقب. با خوشحالی سوختنشو تماشا کردم: بلاخره قرار تموم بشه... خیلی وقت پیش باید اینکار میکردم.. جاستین شعله آتیش دید. آب دهنشو قورت داد: دن... دن صدامو می‌شنوی.. چند قدم تند برداشت. سوتی تو سرش کشیده شد. وایساد: آخخخ...دن.. من.. افتاد. شعله آتیش یک سوم انبار رو قشنگ سوزنده بود. و جاستین هم درست وسط انبار بود. نزدیک شعله. دود غلیظی داخل رو پر کرده بود. جاستین قدرت نفس کشیدن بین اون همه دود رو نداشت. تمام وجودم با زبونه های که آتیش میکشید آروم میشد. بشکه رو برداشتم. نفس عمیقی کشیدم. خداحافظ.. دیگه هر دومون به آرامش میرسیم.. این به نفع هر دومون بود.. شعله آتیش انقدر داغ بود که نمیشد اونجا وایسم. ولی مطمئن شدم بخش عظم سوخته و قسمت کمی مونده که اونجا هم تا چند دقیقه دیگه هم ترتیبش داده میشه. زنگ خطر عمارت به خاطر دود به صدا در اومدم. رفتم از پله زیر زمین بالا. نزدیک پله های زیرزمین یه کولر گذاشته بودن که هنوز نبرده بودنش تو انباری. با خیال راحت پریدمو رو کولر نشستم و از اونجا نگاه به شعله آتیش کردم. چند تا خدمتکار و با بادیگارد اومدن ببینن چی شده‌. آتیش دیدن وحشت کردن. خواستن آتیش رو خاموش کنن جلوشون گرفتم. یکی از خدمتکارا با ترس گفت: جناب دنیل.. اگه خاموش نکنیم کل عمارت میسوزه.. مطمئن شدم کل انبار سوخته قبول کردم. @iam_hellboy
🍃🌺
دنی دختر یا پسر😂 💀عزیز پسرع.. اگه ب خاطر رابطه جاستین و دن به شک افتادی.. این ی ماجرا داره که بعدا می فهمین..🚶‍♂🚶‍♂ خب پارت نمیذاری بعد توقع داری که لف ندن چند شبی دو تا پارت میزاری 💀ای ام هیومن.. منم وقت کم میارم.. زندگی دست و بال می‌بنده اگ کم بزارم شب بعدش بیشتر میذارم.. تو سریال دختر تک شاخ منو دیدی؟ 💀هنو نه ولی آشنایت دارم باهاش.. تو ددی هستی؟ 💀بل بل خودمم.. اخییی آرونا.. 💀ارع بیچاره.. جاستین چی شد ؟ 💀هیچ دود شد رفت هوا.. خدابیامرز بچه خوبی بود🚶‍♂🚶‍♂
Iam Hell
People of hell اهل جهنم پارت#26 دوش گرفتم اومدم بیرون. همه خدمتکارای عمارت رو جمع کردم. بهشون گفتم
People of hell اهل جهنم پارت مطمئن شدم کل انبار سوخته قبول کردم. چند ساعت طول کشید که آتیش خاموش بشه. منم رو همون کولر خوابم برده بود. دکترم اومد بالا سرمو بیدارم کرد. چشمامو کمی باز کردم دیدم دکترم با قرص و یه لیوان آب جلومه: این دیگه چیه... +این تقویته.. شنیدم چی شده.. بهت کمک می‌کنه... چشمامو مالوندم: باشه.. پاشدمو آب و قرصو گرفتم. قرص خوردمو دنبالش آب. هر چی می‌گذشت سردردم کمتر میشد. نگاهی به انباری کردم. دیوار های طبقه بالاش هم سوخته بود. دکتر نفس عمیقی کشید و گفت: چرا اینکار کردی؟ خیلی خطرناک میشد اگه خدمتکارا نمی‌فهمیدن.. اگه فادر برگرده ببینه چه کاری با عمارتش کردی عصبی میشه.. نگاهمو از رو انبار برنداشته بودم: چون حالم از اونجا بهم میخوره.. از رو کولر اومد پایین. رفتم سمت پله زیرزمین و پایین رفتم. دکتر هم دنبالم اومد: خب چون از یه جای خوشت نیومده باید بسوزونی؟ با کلافگی گفتم: اره.. چون هر دفعه از این جا استفاده میکردن برای عذاب دادنم.. اون جاستینع.. مکثی زدم. برگشتم سمت دکترم:جاستین ؟اونم تو انباری بود نه؟ دویدم داخل. همه چیز سوخته بود. چند سانت خاک از اون انباری شلوغ مونده بود. قفسه ها رو هم راحت با دست شکسته میشدن. بین قفسه ها وایسادم: همینجا بود.. جاستین همینجا گذاشتم... دکترم اومد کنارم وایساد: یعنی گذاشتی جاستین توی آتیش بسوزه ؟ نگاهی به دکترم کردم. حس خاصی نداشتم. نمی‌دونستم چم شده. خنده ی زدم: وای یعنی بالاخره مرد؟ حقشه.. یه عوضی از دنیا کم بشه چیزی نمیشه...میشه؟ دکتر حسابی تعجب کرده بود. فکر نمیکرد روزی همچین چیزای از من بشنوه. یقمو گرفت: دنی تو الان یه آدم رو سوزندی.. میفهمی ؟ اونم زنده.. بی حوصله نگاهش کردم: پس من چی؟ چرا من مقصرم ؟ یادم نبود که تو زیر زمینه.. بعدشم انقدر کثیف بوده که.. دکتر یقمو محکم تر چسبید و تکونم داد: دنیل.. میفهمی چی میگی... یه ذره هم عذاب وجدان نداری؟ واقعن؟مگه چیکار کرده که اینکار باهاش کردی؟ اگه مث اون شب اشتباه کرده باشی چی؟ دست دکتر پس زدم: اهههه.... ولم کن دیگه.. بیشتر از عمرم عذاب وجدان کشیدم... دیگه می‌خوام از اینجا به بعد زندگیم راحت باشم..تو که از چیزی خبر نداری..انقدر معصوم نشونش نده... اینو گفتمو رفتم بالا. دکترم بلند گفت بشنوم: پس باید بهت بگم جاستین زندس.. از مردنش خوشحال نباش.. بدون مکثی رفتم اتاق خودم. دکترم باورش نمیشد یهو انقدر تغییر کرده باشم. دکترم دنبال دلیل این رفتارام میگشت. به بادیگارد دم اتاقم سپرد که حواسش به رفت و آمد و کارام باشه. جاستین هم تو اتاق خودش بستری شده بود. یکی از بادیگاردا متوجه رفتارهای عجیبم شده بود به دکترم خبر داده بود. دکترم که رسید دید دارم میرم سمت انبار با بشکه بنزین. خبر داشت جاستین اون تو زندانی کرده بودم. پس سریع رفت پشت انبار و در پشتی رو که پوشیده شده بود رو باز کرد. اون در سالها بود بسته و گچ کاری شده بود. از همونجا جاستین و با کمک چند تا بادیگارد بیرون کشید. ولو شدم رو تختم. اه.. فکر کردم ایندفعه کارامو تمیز انجام دادم.. چند روز که گذشت جاستین باز سر پا شد. ولی سمت من نیومد. بی سر و صدا تو اتاقش روزا رو میگذروند. دکترم چیزی پیدا نکرد رفتارمو توجیه کنه. پس اینبار غذا و خورد و خوراکمو کنترل کرد. از وقتی خوراکمو کنترل کرده بود حالم بهتر شده بود. تا جایی که یه روز رفتم پیش جاستین. دکتر یه بادیگارد برای جاستین گذاشته بود که نمی‌ذاشت برم داخل اتاق و ببینمش. کم کم سر و صدا راه انداختم که در باز شد. جاستین بود. با چهره در هم رفته گفت: چیه چه خبره ؟ با دیدنش سرمو پایین انداختم. با دستام ور میرفتم: میشه با هم حرف بزنیم نگاهی به دستام انداخت: باشه بیا داخل.. بادیگارد کنار رفت. رفتم داخل. جاستین یه لیوان آب ریخت. آروم زیر لب گفتم: ببخشید.. با صدای عصبی گفت: چی؟ چیزی گفتی؟ یه قدم عقب رفتم. تند تر با دستام ور رفتم. بهم میمالوندمشون و پوست ناخنمو میکندم. دید صدای ازم در نمیاد داد زد: گمشو بیرون.. سرمو بلند کردم که پشتشو بهم کرد. لبمو گاز گرفتم: جاستین... نمی‌خواستم بهت آسیب بزنم.. برگشت سمتم. با اعصبانیت نگاهم کرد:. واقعن نمی‌خواستی ؟ یقشو گرفتمو محکم جعر داد لباسشو. سرمو تندی پایین انداختم. چند قدم عقب رفتم. اومد سمتمو محکم چونمو گرفت. سرمو داد بالا. با اعصبانیت زل زد تو چشمامو دادی زد: نگااام کن دنیل... چشمامو از شدت دادش رو هم فشار دادم. چشمامو باز کردمو نگاهی به بدنش انداختم. شونه تا زیر سینش سوخته بود. دستمو بردم جلو زخمشو لمس کردم. اشک تو چشمام حلقه زد. داد دیگه سرم زد: حالا با یه ببخشید میخوای چیو جبران کنی؟ دکتر اگه نبود که من میمردم.. حداقل در باز نکردی خودمو نجات بدم.. @iam_hellboy
به قول فرانسوی ها: به قلب های ما نزدیک است،آنچه از چشم های ما دور است؛ @iam_hellboy
هدایت شده از |توبه‌معنای‌نفس|
و بازم فیل شدیم🙂😂 ولی دوباره اومدیم و با انرژی بیشتر میخوایم ادامه بدیم🙂✋🏼 پی ام و فور کنید بریم بالا،همسایگی بزنیم،فعالیت کنیم براتون💁🏻‍♀