Iam Hell
people of hell اهل جهنم پارت#22 چهرش عصبی بود. جاستین هیچ وقت ادم عصبی نبوده و نیست. منتها تنها کسی
People of hell
اهل جهنم
پارت#23
سرمو از زیر پتو دادم بیرون دیدم جاستین اومده رو تخت و میخواد پتو کنار بزنه.
از جام پریدمو پتو محکم دورم پیچیدم.
دویدم تو حمومو در رو هم قبل کردم.
جاستین از سرعت عملم خیلی خوشش اومد: لعنتی چه سریع بودی.. حالا هم سریع دوش بگیر بیا بیرون..منتظرم..
بلند گفتم بشنوه: نخیرررر.. بیرون بیا نیستم..
خنده ی کرد و گفت: بدون لباس که نمیتونی اون تو تا ابد بمونی.. شده شب بیای بیرون باید برنامه امروز پیش ببریم..پس کار خودتو سخت نکن...
بلند تر گفتم:
نیازی به لباس ندارم.. اگه جد اولیه من بدون لباس زندگی کردن منم میتونم..
جاستین با حرفم خندش گرفت اومد سمت حمومو با قفل ور رفت و گفت:
خب پس اشکالی ندارع همون طوری که جد اولیه تو رو خالص میدین منم ببینم ..
گوشمو چسبونده بودم به در بشنوم چیکار میکنه.
درست متوجه حرفش نشدم.
یعنی میخواد برهنه بودن جدا اولیه رو ببینه ؟چطور ببینه وقتی قرنا پیش مردن؟
یهو دو هزاریم افتاد.دادی کشیدم: چیییییی....نههه...چرا به بدن من گیر دادی.. ولم کن ...
محکم چسبیدم به در.
در قفل جاستین..
با یه ضربه محکم که جاستین به در زد هل خوردم و از در جدا شدم.
چشمام چهار تا شد در رو باز کرده بود.
@iam_hellboy
Iam Hell
People of hell اهل جهنم پارت#23 سرمو از زیر پتو دادم بیرون دیدم جاستین اومده رو تخت و میخواد پتو کن
People of hell
اهل جهنم
پارت#24
چشمام چهار تا شد در رو باز کرده بود.
یهو دادی کشیدم:
حق نداری بیای تو فهمیدی ؟
جاستین خنده ریزی کرد و گفت: خب یعنی تو میای بیرون یا من بیام تو؟ببین اگه میخوای از دستم خلاص بشی باید از چیزای که بهت یادم میدم علیه خودم استفاده کنی..
یکمی فکر کردم: باشه.. قبول فقط اول بهم یاد بده چطوری قفل باز کردی..
جاستین لبخندی زد و اومد تو.
پتو محکم نگهداشتم.
خواستم داد و بیداد کنم سرش که لباسامو گذاشت رو سنگ حموم نزدیک در رفت بیرون و درم بست.
یه کم گذشت در حموم باز کردم:جاستیین؟ اینجاایی؟رفتی؟
دیدم صدای نمیاد از حموم اومدم بیرون پتو گذاشتم رو تخت رفتم تو حموم.
بعد از دوش گرفتن رفتم پیش جاستین.
توضیح داد چطوری قفل یه در رو با چند ترفند باز کنم.
جاستین از جلو در بلند شد و کمی پاشو تکون داد: خب دن دن فهمیدی ؟ جای برات مبهم نیست؟
گلومو صاف کردم: اره فهمیدم همه رو...
جاستین نگاهی بهم کردو گفت: خب پس یه بار دیگه توضیح میدم..خوب دقت کن....
خواست دوباره رو زانوش بشینه.
زدم رو شونش و گفتم: هعی متوجه نشدی؟ میگم فهمیدم.. چی رو میخوای باز توضیح بدی؟
جاستین برگشت سمتم و نگاهی به چشمام کرد و گفت : باشه .. حساب به این میزاریم که یاد گرفتی..
پس وقت استراحت...
در باز کرد یهو سریع پشت سرش بستو قفل کرد.
موندم همین جوری.
زدم به در: جاستین چیکار میکنی چرا در قفل کردی..
لبخندی زد و گفت: مگه نگفتی یاد گرفتی؟ خب زیاد طول نمیکشه..
با مشت زدم رو در: جاستین مسخره بازی در نیار... خستم میخوام استراحت کنم.. خودت گفتی استراحت میدی..
جاستین از اونجا همین طور که میرفت گفت: استراحت برای من نه تو...
کلافه شدم محکم مشت و لگد زدم به در.
باااز کن این در لعنتی رو..
حالا توی انباری زیر زمین زندانی شدم.
از اینجا خیلی بدم میومد.
جاستین رفت بالا و نشست پشت میز صبحانه.
ساعت هشت صبح شده بود.
با اینکه صبح ولی زیرزمین تاریک.
تاریکی زیرزمین برام ترسناک نیست. خاطرات بدی که از اینجا دارم بدم میاد.
بلند تر داد زدم: جاااستیین..
یه مدتی گذشت.
گوشه ی انباری نشسته بودمو زانو هامو بغل کرده بود.
صدای جاستین از پشت در اومد: چی شد؟ چرا باز نکردی در رو؟
با صداش پاشدم سریع دویدم پشت در: جاستین در باز کن.. دیگه نمیخوام اینجا باشم..
+دن دن .. جواب سوالمو ندادی چرا در رو باز نکردی بیای بیرون؟
به حرفهای جاستین توجهی نکردم فقط میخواستم بزار بیام بیرون: دست از سرم بردار ...
جاستین نفس عمیقی کشید: هر وقت در باز کردی میتونی بیای بیرون.. وگرنه این در باز نمیشه...
اینو گفت و رفت.
دیدم صدای پله ها میاد.
فهمیدم داره میره.
دستگیر در تند تند فشار میدادم ولی در باز نمیشد:
جاستییین..اینکار نکن...
هیچ توجهی نکرد و منو زیرزمین تنها موندیم.
حالم داشت بهم میخورد.
@iam_hellboy
Iam Hell
People of hell اهل جهنم پارت#24 چشمام چهار تا شد در رو باز کرده بود. یهو دادی کشیدم: حق نداری بیای
People of hell
اهل جهنم
پارت#25
هیچ توجهی نکرد و منو زیرزمین تنها موندیم.
حالم داشت بهم میخورد.
دو روز بدون اینکه کسی سراغمو بگیره یا چیزی برام بیاره تو اون زیر زمین بودم.
جاستین نگران شده بود ولی میخواست خودم تلاشی کنم برای نجات دادنم.
اومد سمت زیرزمین.
یه دریچه کوچیکی روی در بود.
قفل دریچه رو باز کرد و کشید تا باز بشه اینجوری میتونست داخل رو ببینه.
تو دیدش نبودم.
صدام زد.
جوابی نشنید.
تصمیمشو گرفت: سلامتی دن دن مهمتر از هر چیزیه...
در باز کرد اومد تو.
نگاهی به اطراف انداخت و دنبالم میگشت.
اومد سمت قفسه ها.
از بین قفسه ها داشت رد میشد.
از پشت یواشی رفتم سمتش.
محکم با چوب زدم تو سرش.
یه لگد محکمم سریع زدم تو کمرش.
افتاد.
چوبو پرت کردم با صدای بلند خورد تو دیوار.
جاستین دستش رو سرش گذاشت: آخ...دن ..
یقشو گرفتمو برش گردوندم چهرشو بتونم ببینم.
دور دستمو با پارچه بسته بودم.
چهرش از درد سرش جمع شده بود: آخ..آییی..
درنگ نکردم با مشت محکم کوبیدم تو صورتش و داد زدم: حالمممم ازت بهم میخوره.. متنفرم ازتت.. عوضیی منو ول کردی اینجا بمیرم...تو یه اشغالی..
همین داد میزدمو مشتامو میکوبیدم تو صورتش.
خسته شدم موشتامو کوبیدم تو قفسه سینش.
مشتام آروم شده بود دستی رفت پشت موهام.
دستشو کشید لای موهامو خودشو کشید سمتم.
سرمو چسبوند رو قفسه سینش: ببخشید...اخخ..معذرت میخوام دن دن..
محکم بغلم گرفت.
اشکم ریخت.
دستشو دورم حلقه کرد.
دست راستشو رو کمرم آروم حرکت میداد آرومم کنه.
هلش دادم عقبو یه مشت دیگه زدم تو فکش:دست به من نزن چند بار بگم..
پاشدم تندی رفتم بیرون.
درم پشت سرم قفل کردم.
یه زنجیر از انبار براداشته بودم رو به در بستم.
قشنگ دستگیره در رو به چارچوبش که یه حلقه آهنی داشت زنجیر کردم نتونم بیاد بیرون.
رفتم بالا دویدم تو اتاقم.
نفس نفس میزدم.
تکیه زدم به در و سرمو پایین انداختم.
نگام خورد به دستام که داشتن میلرزیدن.
دستامو اوردم بالا جلو صورتم.
نگاه میکردم بهش.
خونی هم شده بودن.
رفتن جلو آینه نگاهی به سر تا پام کردم.
کثیف سیاه شده بودم.
لباسام خونی شده بود.
صورتم خیس اشک بود.
یقه لباسمو گرفتمو از بدنم فاصلش دادم.
صورت خونی جاستین اومد جلو چشمام.
خونی که از سرش میریخت و مشتای که زدم تو صورتش از دهن و دماغش خون راه انداخته بود.
دقیقا نمیدوستم چقدر بهش آسیب زدم.
نفسم تند تر شد.
لباس تنمو با تنفر شدید از بدنم در اوردم.
پرتش کردم زمین: نه... خدای من چیکار کردم..
عقب رفتم نشستم رو تخت.
دستم خونی بود داشت دیونم میکرد.
پاشدم رفتم حموم دوش بگیرم.
@iam_hellboy
Iam Hell
People of hell اهل جهنم پارت#25 هیچ توجهی نکرد و منو زیرزمین تنها موندیم. حالم داشت بهم میخورد. دو ر
People of hell
اهل جهنم
پارت#26
دوش گرفتم اومدم بیرون.
همه خدمتکارای عمارت رو جمع کردم.
بهشون گفتم کسی حق نداره کاری با انباری در هر شرایطی داشته باشه.
بعدش رفتم کتابخونه کمی سرمو با کتاب گرم کنم.
چند تا کتاب برداشتم گذاشتم رو میز.
نشستمو ورق زدم.
مشغول خوندن شدم.
ذهنم غرق کتاب نمیشد.
بلند بلند متن جلومو خوندم که شاید فکرم رو کتاب متمرکز بشه.
خیلی وقت بود که اتفاقات زیر زمین رو فراموش کرده بودم.
ولی الان همه اونا بهم هجوم اورده بودن.
صحنه ی که توی زیر زمین داشتن یه نفر رو میکشتن اومده بود جلوم.
وقتی بچه بودم رفته بودم زیر زمین تا سرک بکشم.
معمولا چیزای عجیبی پیدا میکردم.
ولی اون بار فرق میکرد.
یکی از بادیگارای فادر اومده بود تو.
پشت سرشم یه نفر دستو پا بسته و دو تا بادیگار دیگه بودن.
کمی دعوا شد و بادیگارد فادر کلت کشید.
گذاشت رو مخ اونی که دست و پاش بسته بودن.
یهو شلیک کرد و سرش پوکید.
چند تا گوله هم خالی کرد تو گردنش که سرش افتاد.
افتاد و قل خورد جلوی پای من.
منی که پشت یه بخاری قدیمی قایم شده بودم.
نگاهی به سر جلوم کردم.
مخش پوکیده و خون ازش میریخت.
به خاطر فشار هم چشماش از هم پاشید.
خونش ریخت تو صورتم.
جیغی کشیدم بلند شدم از اونجا فرار کنم.
انقدر هُل و ترسیده بودم پامو گذاشتم رو سر و افتادم.
دوباره پاشدم دویدم بیرون.
بادیگاردا کاری نکردن و گذاشتن برم.
یک راست رفتم پیش فادر.
انقدر جیغ زده بودم صدام در نمیومد.
بعد اینکه کمی نتونستم بگم اون پایین چی دیدم فادر دستمو گرفت برد زیرزمین.
بادیگاردای که اون کار کرده بود اوردن اونجا.
فادر نگاهی بهم کرد: همین بود ؟
سرمو تکون دادمو محکم به پای فادر چسبیده بودم.
ازش میترسیدم.
فادر کلت کمری بادیگاردی که کنارش بود کشید.
دقیقا همون بلا رو سرش اورد.
از ترس خفه شده بودم.
فادر نگاهی بهم کرد: خون فقط با خون پاک میشه دنی..
یه جوری هم میخواست بهم بفهمونه چیزای که میبینم رو اگه به زبون بیارم به خاطر حرفهام کشته میشن.
کتاب جلو دستمو پرت کردمو دستمو کوبیدم رو میز.
دستمو مشت کردمو کوبیدم رو گیج گاهم: کافیه کافیهه کافیههه دیگه..تمومش کن
پاشدم از اونجا زدم بیرون.
رفتم طبقه اول بشکه بنزین و فندک برداشتم:
تنها راه خاتمه دادن اینکه اون مکان لعنتی رو از بین ببرم...
رفتم زیر زمین.
دریچه رو باز کردم.
یه شلنگ بلند انداختم داخل.
اون سر شلنگ داخل بشکه کردم.
و با پمپ بنزین از طریق شلنگ داخل انبار پاشیده میشد.
بشکه خالی شد فندک برداشتم.
جاستین متوجه بوی بنزین شد:
آخ.. این دیگه چیه..
خودشو رو زمین کشید و دستشو به قفسه بند کرد.
ضربه بدی به سرش زده بودم.
قفسه رو گرفتم بلند شد:
آخ.. سرم.. آخ..
صدای تو سرم انقدر بلند بود که صدای جاستین نشنیدم.
فندک روشن کردمو انداختم داخل.
چشم بهم زدن آتیش گر گرفت.
لبخندی زدمو یه قدم رفتم عقب.
با خوشحالی سوختنشو تماشا کردم:
بلاخره قرار تموم بشه... خیلی وقت پیش باید اینکار میکردم..
جاستین شعله آتیش دید.
آب دهنشو قورت داد: دن... دن صدامو میشنوی..
چند قدم تند برداشت.
سوتی تو سرش کشیده شد.
وایساد: آخخخ...دن.. من..
افتاد.
شعله آتیش یک سوم انبار رو قشنگ سوزنده بود.
و جاستین هم درست وسط انبار بود.
نزدیک شعله.
دود غلیظی داخل رو پر کرده بود.
جاستین قدرت نفس کشیدن بین اون همه دود رو نداشت.
تمام وجودم با زبونه های که آتیش میکشید آروم میشد.
بشکه رو برداشتم.
نفس عمیقی کشیدم.
خداحافظ.. دیگه هر دومون به آرامش میرسیم.. این به نفع هر دومون بود..
شعله آتیش انقدر داغ بود که نمیشد اونجا وایسم.
ولی مطمئن شدم بخش عظم سوخته و قسمت کمی مونده که اونجا هم تا چند دقیقه دیگه هم ترتیبش داده میشه.
زنگ خطر عمارت به خاطر دود به صدا در اومدم.
رفتم از پله زیر زمین بالا.
نزدیک پله های زیرزمین یه کولر گذاشته بودن که هنوز نبرده بودنش تو انباری.
با خیال راحت پریدمو رو کولر نشستم و از اونجا نگاه به شعله آتیش کردم.
چند تا خدمتکار و با بادیگارد اومدن ببینن چی شده.
آتیش دیدن وحشت کردن.
خواستن آتیش رو خاموش کنن جلوشون گرفتم.
یکی از خدمتکارا با ترس گفت: جناب دنیل.. اگه خاموش نکنیم کل عمارت میسوزه..
مطمئن شدم کل انبار سوخته قبول کردم.
@iam_hellboy
دنی دختر یا پسر😂
💀عزیز پسرع.. اگه ب خاطر رابطه جاستین و دن به شک افتادی.. این ی ماجرا داره که بعدا می فهمین..🚶♂🚶♂
خب پارت نمیذاری بعد توقع داری که لف ندن چند شبی دو تا پارت میزاری
💀ای ام هیومن.. منم وقت کم میارم.. زندگی دست و بال میبنده اگ کم بزارم شب بعدش بیشتر میذارم..
تو سریال دختر تک شاخ منو دیدی؟
💀هنو نه ولی آشنایت دارم باهاش..
تو ددی هستی؟
💀بل بل خودمم..
اخییی آرونا..
💀ارع بیچاره..
جاستین چی شد ؟
💀هیچ دود شد رفت هوا.. خدابیامرز بچه خوبی بود🚶♂🚶♂
#ناشناس_هلبوی