eitaa logo
Iam Hell
173 دنبال‌کننده
777 عکس
1.2هزار ویدیو
27 فایل
چنل ناشناس خط خطی Son of Hell welcome.. ناشناس کانالمون💀 https://daigo.ir/secret/45260522 چنل اصلیمون https://eitaa.com/KHATKHATIHAM
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از 𝒎𝒐𝒃𝒉𝒂𝒎|ܩࡅߺ߲ܣܩܢ‌‌
سه تا لف!؟🚶‍♀️
Iam Hell
قفلی #موسیقی @iam_hellboy
سه سال پیش کاورشو شنیده بودم و بعد سه سال پیداش کردم/:✨ ولی کاورش قشنگ ترع.. سه سال دیگه کاورشم پیدا میکنم🤝
Iam Hell
معین زد #موسیقی @iam_hellboy
و بالاخره این آهنگش اومد بیرون 🤝
هدایت شده از 🛍🎁گالری آنلاین حلما 🎁🛍
عامم همراهان گرامی.. اگر واقعا میخواین با ما همسایه باشید... و حمایت میکنین.... بی زحمت این پیامو فور کنین چنلاتون تا همسایهای واقعیمونو پیدا کنیم... 🙂👌 تا ساعت 7:30 منتظرتون میمونم عزیزا (میخوام لیست درست کنم) از خیلیا
Iam Hell
people of hell اهل جهنم پارت#22 چهرش عصبی بود. جاستین هیچ وقت ادم عصبی نبوده و نیست. منتها تنها کسی
People of hell اهل جهنم پارت سرمو از زیر پتو دادم بیرون دیدم جاستین اومده رو تخت و میخواد پتو کنار بزنه. از جام پریدمو پتو محکم دورم پیچیدم. دویدم تو حمومو در رو هم قبل کردم. جاستین از سرعت عملم خیلی خوشش اومد: لعنتی چه سریع بودی.. حالا هم سریع دوش بگیر بیا بیرون..منتظرم.. بلند گفتم بشنوه: نخیرررر.. بیرون بیا نیستم.. خنده ی کرد و گفت: بدون لباس که نمیتونی اون تو تا ابد بمونی.. شده شب بیای بیرون باید برنامه امروز پیش ببریم..پس کار خودتو سخت نکن... بلند تر گفتم: نیازی به لباس ندارم.. اگه جد اولیه من بدون لباس زندگی کردن منم میتونم.. جاستین با حرفم خندش گرفت اومد سمت حمومو با قفل ور رفت و گفت: خب پس اشکالی ندارع همون طوری که جد اولیه تو رو خالص می‌دین منم ببینم .. گوشمو چسبونده بودم به در بشنوم چیکار می‌کنه. درست متوجه حرفش نشدم. یعنی میخواد برهنه بودن جدا اولیه رو ببینه ؟چطور ببینه وقتی قرنا پیش مردن؟ یهو دو هزاریم افتاد.دادی کشیدم: چیییییی....نههه...چرا به بدن من گیر دادی.. ولم کن ... محکم چسبیدم به در. در قفل جاستین.. با یه ضربه محکم که جاستین به در زد هل خوردم و از در جدا شدم. چشمام چهار تا شد در رو باز کرده بود. @iam_hellboy
Iam Hell
People of hell اهل جهنم پارت#23 سرمو از زیر پتو دادم بیرون دیدم جاستین اومده رو تخت و میخواد پتو کن
People of hell اهل جهنم پارت چشمام چهار تا شد در رو باز کرده بود. یهو دادی کشیدم: حق نداری بیای تو فهمیدی ؟ جاستین خنده ریزی کرد و گفت: خب یعنی تو میای بیرون یا من بیام تو؟ببین اگه میخوای از دستم خلاص بشی باید از چیزای که بهت یادم میدم علیه خودم استفاده کنی.. یکمی فکر کردم: باشه.. قبول فقط اول بهم یاد بده چطوری قفل باز کردی.. جاستین لبخندی زد و اومد تو. پتو محکم نگهداشتم. خواستم داد و بیداد کنم سرش که لباسامو گذاشت رو سنگ حموم نزدیک در رفت بیرون و درم بست. یه کم گذشت در حموم باز کردم:جاستیین؟ اینجاایی؟رفتی؟ دیدم صدای نمیاد از حموم اومدم بیرون پتو گذاشتم رو تخت رفتم تو حموم. بعد از دوش گرفتن رفتم پیش جاستین. توضیح داد چطوری قفل یه در رو با چند ترفند باز کنم. جاستین از جلو در بلند شد و کمی پاشو تکون داد: خب دن دن فهمیدی ؟ جای برات مبهم نیست؟ گلومو صاف کردم: اره فهمیدم همه رو... جاستین نگاهی بهم کردو گفت: خب پس یه بار دیگه توضیح میدم..خوب دقت کن.... خواست دوباره رو زانوش بشینه. زدم رو شونش و گفتم: هعی متوجه نشدی؟ میگم فهمیدم.. چی رو میخوای باز توضیح بدی؟ جاستین برگشت سمتم و نگاهی به چشمام کرد و گفت : باشه .. حساب به این میزاریم که یاد گرفتی.. پس وقت استراحت... در باز کرد یهو سریع پشت سرش بستو قفل کرد. موندم همین جوری. زدم به در: جاستین چیکار می‌کنی چرا در قفل کردی.. لبخندی زد و گفت: مگه نگفتی یاد گرفتی؟ خب زیاد طول نمی‌کشه.. با مشت زدم رو در: جاستین مسخره بازی در نیار... خستم می‌خوام استراحت کنم.. خودت گفتی استراحت میدی.. جاستین از اونجا همین طور که می‌رفت گفت: استراحت برای من نه تو... کلافه شدم محکم مشت و لگد زدم به در. باااز کن این در لعنتی رو.. حالا توی انباری زیر زمین زندانی شدم. از اینجا خیلی بدم میومد. جاستین رفت بالا و نشست پشت میز صبحانه. ساعت هشت صبح شده بود. با اینکه صبح ولی زیرزمین تاریک. تاریکی زیرزمین برام ترسناک نیست. خاطرات بدی که از اینجا دارم بدم میاد. بلند تر داد زدم: جاااستیین.. یه مدتی گذشت. گوشه ی انباری نشسته بودمو زانو هامو بغل کرده بود. صدای جاستین از پشت در اومد: چی شد؟ چرا باز نکردی در رو؟ با صداش پاشدم سریع دویدم پشت در: جاستین در باز کن.. دیگه نمی‌خوام اینجا باشم.. +دن دن .. جواب سوالمو ندادی چرا در رو باز نکردی بیای بیرون؟ به حرفهای جاستین توجهی نکردم فقط میخواستم بزار بیام بیرون: دست از سرم بردار ... جاستین نفس عمیقی کشید: هر وقت در باز کردی میتونی بیای بیرون.. وگرنه این در باز نمیشه... اینو گفت و رفت. دیدم صدای پله ها میاد. فهمیدم داره می‌ره. دستگیر در تند تند فشار میدادم ولی در باز نمیشد: جاستییین..اینکار نکن... هیچ توجهی نکرد و منو زیرزمین تنها موندیم. حالم داشت بهم میخورد. @iam_hellboy
وقتی ینفرو مییینم که دوستم ازش متنفره @iam_hellboy
Iam Hell
People of hell اهل جهنم پارت#24 چشمام چهار تا شد در رو باز کرده بود. یهو دادی کشیدم: حق نداری بیای
People of hell اهل جهنم پارت هیچ توجهی نکرد و منو زیرزمین تنها موندیم. حالم داشت بهم میخورد. دو روز بدون اینکه کسی سراغمو بگیره یا چیزی برام بیاره تو اون زیر زمین بودم. جاستین نگران شده بود ولی میخواست خودم تلاشی کنم برای نجات دادنم. اومد سمت زیرزمین. یه دریچه کوچیکی روی در بود. قفل دریچه رو باز کرد و کشید تا باز بشه اینجوری میتونست داخل رو ببینه. تو دیدش نبودم. صدام زد. جوابی نشنید. تصمیمشو گرفت: سلامتی دن دن مهمتر از هر چیزیه... در باز کرد اومد تو. نگاهی به اطراف انداخت و دنبالم میگشت. اومد سمت قفسه ها. از بین قفسه ها داشت رد میشد. از پشت یواشی رفتم سمتش. محکم با چوب زدم تو سرش. یه لگد محکمم سریع زدم تو کمرش. افتاد. چوبو پرت کردم با صدای بلند خورد تو دیوار. جاستین دستش رو سرش گذاشت: آخ...دن .. یقشو گرفتمو برش گردوندم چهرشو بتونم ببینم. دور دستمو با پارچه بسته بودم. چهرش از درد سرش جمع شده بود: آخ..آییی.. درنگ نکردم با مشت محکم کوبیدم تو صورتش و داد زدم: حالمممم ازت بهم میخوره.. متنفرم ازتت.. عوضیی منو ول کردی اینجا بمیرم...تو یه اشغالی.. همین داد میزدمو مشتامو میکوبیدم تو صورتش. خسته شدم موشتامو کوبیدم تو قفسه سینش. مشتام آروم شده بود دستی رفت پشت موهام. دستشو کشید لای موهامو خودشو کشید سمتم. سرمو چسبوند رو قفسه سینش: ببخشید...اخخ..معذرت می‌خوام دن دن.. محکم بغلم گرفت. اشکم ریخت. دستشو دورم حلقه کرد. دست راستشو رو کمرم آروم حرکت میداد آرومم کنه. هلش دادم عقبو یه مشت دیگه زدم تو فکش:دست به من نزن چند بار بگم.. پاشدم تندی رفتم بیرون. درم پشت سرم قفل کردم. یه زنجیر از انبار براداشته بودم رو به در بستم. قشنگ دستگیره در رو به چارچوبش که یه حلقه آهنی داشت زنجیر کردم نتونم بیاد بیرون. رفتم بالا دویدم تو اتاقم. نفس نفس میزدم. تکیه زدم به در و سرمو پایین انداختم. نگام خورد به دستام که داشتن میلرزیدن. دستامو اوردم بالا جلو صورتم. نگاه میکردم بهش. خونی هم شده بودن. رفتن جلو آینه نگاهی به سر تا پام کردم. کثیف سیاه شده بودم. لباسام خونی شده بود. صورتم خیس اشک بود. یقه لباسمو گرفتمو از بدنم فاصلش دادم. صورت خونی جاستین اومد جلو چشمام. خونی که از سرش می‌ریخت و مشتای که زدم تو صورتش از دهن و دماغش خون راه انداخته بود. دقیقا نمیدوستم چقدر بهش آسیب زدم. نفسم تند تر شد. لباس تنمو با تنفر شدید از بدنم در اوردم. پرتش کردم زمین: نه... خدای من چیکار کردم.. عقب رفتم نشستم رو تخت. دستم خونی بود داشت دیونم میکرد. پاشدم رفتم حموم دوش بگیرم. @iam_hellboy