Iam Hell
People of hell اهل جهنم پارت#24 چشمام چهار تا شد در رو باز کرده بود. یهو دادی کشیدم: حق نداری بیای
People of hell
اهل جهنم
پارت#25
هیچ توجهی نکرد و منو زیرزمین تنها موندیم.
حالم داشت بهم میخورد.
دو روز بدون اینکه کسی سراغمو بگیره یا چیزی برام بیاره تو اون زیر زمین بودم.
جاستین نگران شده بود ولی میخواست خودم تلاشی کنم برای نجات دادنم.
اومد سمت زیرزمین.
یه دریچه کوچیکی روی در بود.
قفل دریچه رو باز کرد و کشید تا باز بشه اینجوری میتونست داخل رو ببینه.
تو دیدش نبودم.
صدام زد.
جوابی نشنید.
تصمیمشو گرفت: سلامتی دن دن مهمتر از هر چیزیه...
در باز کرد اومد تو.
نگاهی به اطراف انداخت و دنبالم میگشت.
اومد سمت قفسه ها.
از بین قفسه ها داشت رد میشد.
از پشت یواشی رفتم سمتش.
محکم با چوب زدم تو سرش.
یه لگد محکمم سریع زدم تو کمرش.
افتاد.
چوبو پرت کردم با صدای بلند خورد تو دیوار.
جاستین دستش رو سرش گذاشت: آخ...دن ..
یقشو گرفتمو برش گردوندم چهرشو بتونم ببینم.
دور دستمو با پارچه بسته بودم.
چهرش از درد سرش جمع شده بود: آخ..آییی..
درنگ نکردم با مشت محکم کوبیدم تو صورتش و داد زدم: حالمممم ازت بهم میخوره.. متنفرم ازتت.. عوضیی منو ول کردی اینجا بمیرم...تو یه اشغالی..
همین داد میزدمو مشتامو میکوبیدم تو صورتش.
خسته شدم موشتامو کوبیدم تو قفسه سینش.
مشتام آروم شده بود دستی رفت پشت موهام.
دستشو کشید لای موهامو خودشو کشید سمتم.
سرمو چسبوند رو قفسه سینش: ببخشید...اخخ..معذرت میخوام دن دن..
محکم بغلم گرفت.
اشکم ریخت.
دستشو دورم حلقه کرد.
دست راستشو رو کمرم آروم حرکت میداد آرومم کنه.
هلش دادم عقبو یه مشت دیگه زدم تو فکش:دست به من نزن چند بار بگم..
پاشدم تندی رفتم بیرون.
درم پشت سرم قفل کردم.
یه زنجیر از انبار براداشته بودم رو به در بستم.
قشنگ دستگیره در رو به چارچوبش که یه حلقه آهنی داشت زنجیر کردم نتونم بیاد بیرون.
رفتم بالا دویدم تو اتاقم.
نفس نفس میزدم.
تکیه زدم به در و سرمو پایین انداختم.
نگام خورد به دستام که داشتن میلرزیدن.
دستامو اوردم بالا جلو صورتم.
نگاه میکردم بهش.
خونی هم شده بودن.
رفتن جلو آینه نگاهی به سر تا پام کردم.
کثیف سیاه شده بودم.
لباسام خونی شده بود.
صورتم خیس اشک بود.
یقه لباسمو گرفتمو از بدنم فاصلش دادم.
صورت خونی جاستین اومد جلو چشمام.
خونی که از سرش میریخت و مشتای که زدم تو صورتش از دهن و دماغش خون راه انداخته بود.
دقیقا نمیدوستم چقدر بهش آسیب زدم.
نفسم تند تر شد.
لباس تنمو با تنفر شدید از بدنم در اوردم.
پرتش کردم زمین: نه... خدای من چیکار کردم..
عقب رفتم نشستم رو تخت.
دستم خونی بود داشت دیونم میکرد.
پاشدم رفتم حموم دوش بگیرم.
@iam_hellboy
Iam Hell
People of hell اهل جهنم پارت#25 هیچ توجهی نکرد و منو زیرزمین تنها موندیم. حالم داشت بهم میخورد. دو ر
People of hell
اهل جهنم
پارت#26
دوش گرفتم اومدم بیرون.
همه خدمتکارای عمارت رو جمع کردم.
بهشون گفتم کسی حق نداره کاری با انباری در هر شرایطی داشته باشه.
بعدش رفتم کتابخونه کمی سرمو با کتاب گرم کنم.
چند تا کتاب برداشتم گذاشتم رو میز.
نشستمو ورق زدم.
مشغول خوندن شدم.
ذهنم غرق کتاب نمیشد.
بلند بلند متن جلومو خوندم که شاید فکرم رو کتاب متمرکز بشه.
خیلی وقت بود که اتفاقات زیر زمین رو فراموش کرده بودم.
ولی الان همه اونا بهم هجوم اورده بودن.
صحنه ی که توی زیر زمین داشتن یه نفر رو میکشتن اومده بود جلوم.
وقتی بچه بودم رفته بودم زیر زمین تا سرک بکشم.
معمولا چیزای عجیبی پیدا میکردم.
ولی اون بار فرق میکرد.
یکی از بادیگارای فادر اومده بود تو.
پشت سرشم یه نفر دستو پا بسته و دو تا بادیگار دیگه بودن.
کمی دعوا شد و بادیگارد فادر کلت کشید.
گذاشت رو مخ اونی که دست و پاش بسته بودن.
یهو شلیک کرد و سرش پوکید.
چند تا گوله هم خالی کرد تو گردنش که سرش افتاد.
افتاد و قل خورد جلوی پای من.
منی که پشت یه بخاری قدیمی قایم شده بودم.
نگاهی به سر جلوم کردم.
مخش پوکیده و خون ازش میریخت.
به خاطر فشار هم چشماش از هم پاشید.
خونش ریخت تو صورتم.
جیغی کشیدم بلند شدم از اونجا فرار کنم.
انقدر هُل و ترسیده بودم پامو گذاشتم رو سر و افتادم.
دوباره پاشدم دویدم بیرون.
بادیگاردا کاری نکردن و گذاشتن برم.
یک راست رفتم پیش فادر.
انقدر جیغ زده بودم صدام در نمیومد.
بعد اینکه کمی نتونستم بگم اون پایین چی دیدم فادر دستمو گرفت برد زیرزمین.
بادیگاردای که اون کار کرده بود اوردن اونجا.
فادر نگاهی بهم کرد: همین بود ؟
سرمو تکون دادمو محکم به پای فادر چسبیده بودم.
ازش میترسیدم.
فادر کلت کمری بادیگاردی که کنارش بود کشید.
دقیقا همون بلا رو سرش اورد.
از ترس خفه شده بودم.
فادر نگاهی بهم کرد: خون فقط با خون پاک میشه دنی..
یه جوری هم میخواست بهم بفهمونه چیزای که میبینم رو اگه به زبون بیارم به خاطر حرفهام کشته میشن.
کتاب جلو دستمو پرت کردمو دستمو کوبیدم رو میز.
دستمو مشت کردمو کوبیدم رو گیج گاهم: کافیه کافیهه کافیههه دیگه..تمومش کن
پاشدم از اونجا زدم بیرون.
رفتم طبقه اول بشکه بنزین و فندک برداشتم:
تنها راه خاتمه دادن اینکه اون مکان لعنتی رو از بین ببرم...
رفتم زیر زمین.
دریچه رو باز کردم.
یه شلنگ بلند انداختم داخل.
اون سر شلنگ داخل بشکه کردم.
و با پمپ بنزین از طریق شلنگ داخل انبار پاشیده میشد.
بشکه خالی شد فندک برداشتم.
جاستین متوجه بوی بنزین شد:
آخ.. این دیگه چیه..
خودشو رو زمین کشید و دستشو به قفسه بند کرد.
ضربه بدی به سرش زده بودم.
قفسه رو گرفتم بلند شد:
آخ.. سرم.. آخ..
صدای تو سرم انقدر بلند بود که صدای جاستین نشنیدم.
فندک روشن کردمو انداختم داخل.
چشم بهم زدن آتیش گر گرفت.
لبخندی زدمو یه قدم رفتم عقب.
با خوشحالی سوختنشو تماشا کردم:
بلاخره قرار تموم بشه... خیلی وقت پیش باید اینکار میکردم..
جاستین شعله آتیش دید.
آب دهنشو قورت داد: دن... دن صدامو میشنوی..
چند قدم تند برداشت.
سوتی تو سرش کشیده شد.
وایساد: آخخخ...دن.. من..
افتاد.
شعله آتیش یک سوم انبار رو قشنگ سوزنده بود.
و جاستین هم درست وسط انبار بود.
نزدیک شعله.
دود غلیظی داخل رو پر کرده بود.
جاستین قدرت نفس کشیدن بین اون همه دود رو نداشت.
تمام وجودم با زبونه های که آتیش میکشید آروم میشد.
بشکه رو برداشتم.
نفس عمیقی کشیدم.
خداحافظ.. دیگه هر دومون به آرامش میرسیم.. این به نفع هر دومون بود..
شعله آتیش انقدر داغ بود که نمیشد اونجا وایسم.
ولی مطمئن شدم بخش عظم سوخته و قسمت کمی مونده که اونجا هم تا چند دقیقه دیگه هم ترتیبش داده میشه.
زنگ خطر عمارت به خاطر دود به صدا در اومدم.
رفتم از پله زیر زمین بالا.
نزدیک پله های زیرزمین یه کولر گذاشته بودن که هنوز نبرده بودنش تو انباری.
با خیال راحت پریدمو رو کولر نشستم و از اونجا نگاه به شعله آتیش کردم.
چند تا خدمتکار و با بادیگارد اومدن ببینن چی شده.
آتیش دیدن وحشت کردن.
خواستن آتیش رو خاموش کنن جلوشون گرفتم.
یکی از خدمتکارا با ترس گفت: جناب دنیل.. اگه خاموش نکنیم کل عمارت میسوزه..
مطمئن شدم کل انبار سوخته قبول کردم.
@iam_hellboy
دنی دختر یا پسر😂
💀عزیز پسرع.. اگه ب خاطر رابطه جاستین و دن به شک افتادی.. این ی ماجرا داره که بعدا می فهمین..🚶♂🚶♂
خب پارت نمیذاری بعد توقع داری که لف ندن چند شبی دو تا پارت میزاری
💀ای ام هیومن.. منم وقت کم میارم.. زندگی دست و بال میبنده اگ کم بزارم شب بعدش بیشتر میذارم..
تو سریال دختر تک شاخ منو دیدی؟
💀هنو نه ولی آشنایت دارم باهاش..
تو ددی هستی؟
💀بل بل خودمم..
اخییی آرونا..
💀ارع بیچاره..
جاستین چی شد ؟
💀هیچ دود شد رفت هوا.. خدابیامرز بچه خوبی بود🚶♂🚶♂
#ناشناس_هلبوی
Iam Hell
People of hell اهل جهنم پارت#26 دوش گرفتم اومدم بیرون. همه خدمتکارای عمارت رو جمع کردم. بهشون گفتم
People of hell
اهل جهنم
پارت#27
مطمئن شدم کل انبار سوخته قبول کردم.
چند ساعت طول کشید که آتیش خاموش بشه.
منم رو همون کولر خوابم برده بود.
دکترم اومد بالا سرمو بیدارم کرد.
چشمامو کمی باز کردم دیدم دکترم با قرص و یه لیوان آب جلومه: این دیگه چیه...
+این تقویته.. شنیدم چی شده.. بهت کمک میکنه...
چشمامو مالوندم: باشه..
پاشدمو آب و قرصو گرفتم.
قرص خوردمو دنبالش آب.
هر چی میگذشت سردردم کمتر میشد.
نگاهی به انباری کردم.
دیوار های طبقه بالاش هم سوخته بود.
دکتر نفس عمیقی کشید و گفت: چرا اینکار کردی؟ خیلی خطرناک میشد اگه خدمتکارا نمیفهمیدن..
اگه فادر برگرده ببینه چه کاری با عمارتش کردی عصبی میشه..
نگاهمو از رو انبار برنداشته بودم: چون حالم از اونجا بهم میخوره..
از رو کولر اومد پایین.
رفتم سمت پله زیرزمین و پایین رفتم.
دکتر هم دنبالم اومد: خب چون از یه جای خوشت نیومده باید بسوزونی؟
با کلافگی گفتم: اره.. چون هر دفعه از این جا استفاده میکردن برای عذاب دادنم.. اون جاستینع..
مکثی زدم.
برگشتم سمت دکترم:جاستین ؟اونم تو انباری بود نه؟
دویدم داخل.
همه چیز سوخته بود.
چند سانت خاک از اون انباری شلوغ مونده بود.
قفسه ها رو هم راحت با دست شکسته میشدن.
بین قفسه ها وایسادم:
همینجا بود.. جاستین همینجا گذاشتم...
دکترم اومد کنارم وایساد:
یعنی گذاشتی جاستین توی آتیش بسوزه ؟
نگاهی به دکترم کردم.
حس خاصی نداشتم.
نمیدونستم چم شده.
خنده ی زدم: وای یعنی بالاخره مرد؟ حقشه.. یه عوضی از دنیا کم بشه چیزی نمیشه...میشه؟
دکتر حسابی تعجب کرده بود.
فکر نمیکرد روزی همچین چیزای از من بشنوه.
یقمو گرفت: دنی تو الان یه آدم رو سوزندی.. میفهمی ؟ اونم زنده..
بی حوصله نگاهش کردم:
پس من چی؟ چرا من مقصرم ؟ یادم نبود که تو زیر زمینه.. بعدشم انقدر کثیف بوده که..
دکتر یقمو محکم تر چسبید و تکونم داد: دنیل.. میفهمی چی میگی... یه ذره هم عذاب وجدان نداری؟ واقعن؟مگه چیکار کرده که اینکار باهاش کردی؟ اگه مث اون شب اشتباه کرده باشی چی؟
دست دکتر پس زدم:
اهههه.... ولم کن دیگه.. بیشتر از عمرم عذاب وجدان کشیدم... دیگه میخوام از اینجا به بعد زندگیم راحت باشم..تو که از چیزی خبر نداری..انقدر معصوم نشونش نده...
اینو گفتمو رفتم بالا.
دکترم بلند گفت بشنوم: پس باید بهت بگم جاستین زندس.. از مردنش خوشحال نباش..
بدون مکثی رفتم اتاق خودم.
دکترم باورش نمیشد یهو انقدر تغییر کرده باشم.
دکترم دنبال دلیل این رفتارام میگشت.
به بادیگارد دم اتاقم سپرد که حواسش به رفت و آمد و کارام باشه.
جاستین هم تو اتاق خودش بستری شده بود.
یکی از بادیگاردا متوجه رفتارهای عجیبم شده بود به دکترم خبر داده بود.
دکترم که رسید دید دارم میرم سمت انبار با بشکه بنزین.
خبر داشت جاستین اون تو زندانی کرده بودم.
پس سریع رفت پشت انبار و در پشتی رو که پوشیده شده بود رو باز کرد.
اون در سالها بود بسته و گچ کاری شده بود.
از همونجا جاستین و با کمک چند تا بادیگارد بیرون کشید.
ولو شدم رو تختم.
اه.. فکر کردم ایندفعه کارامو تمیز انجام دادم..
چند روز که گذشت جاستین باز سر پا شد.
ولی سمت من نیومد.
بی سر و صدا تو اتاقش روزا رو میگذروند.
دکترم چیزی پیدا نکرد رفتارمو توجیه کنه.
پس اینبار غذا و خورد و خوراکمو کنترل کرد.
از وقتی خوراکمو کنترل کرده بود حالم بهتر شده بود.
تا جایی که یه روز رفتم پیش جاستین.
دکتر یه بادیگارد برای جاستین گذاشته بود که نمیذاشت برم داخل اتاق و ببینمش.
کم کم سر و صدا راه انداختم که در باز شد.
جاستین بود.
با چهره در هم رفته گفت: چیه چه خبره ؟
با دیدنش سرمو پایین انداختم.
با دستام ور میرفتم: میشه با هم حرف بزنیم
نگاهی به دستام انداخت: باشه بیا داخل..
بادیگارد کنار رفت.
رفتم داخل.
جاستین یه لیوان آب ریخت.
آروم زیر لب گفتم: ببخشید..
با صدای عصبی گفت: چی؟ چیزی گفتی؟
یه قدم عقب رفتم.
تند تر با دستام ور رفتم.
بهم میمالوندمشون و پوست ناخنمو میکندم.
دید صدای ازم در نمیاد داد زد: گمشو بیرون..
سرمو بلند کردم که پشتشو بهم کرد.
لبمو گاز گرفتم: جاستین... نمیخواستم بهت آسیب بزنم..
برگشت سمتم.
با اعصبانیت نگاهم کرد:. واقعن نمیخواستی ؟
یقشو گرفتمو محکم جعر داد لباسشو.
سرمو تندی پایین انداختم.
چند قدم عقب رفتم.
اومد سمتمو محکم چونمو گرفت.
سرمو داد بالا.
با اعصبانیت زل زد تو چشمامو دادی زد: نگااام کن دنیل...
چشمامو از شدت دادش رو هم فشار دادم.
چشمامو باز کردمو نگاهی به بدنش انداختم.
شونه تا زیر سینش سوخته بود.
دستمو بردم جلو زخمشو لمس کردم.
اشک تو چشمام حلقه زد.
داد دیگه سرم زد: حالا با یه ببخشید میخوای چیو جبران کنی؟
دکتر اگه نبود که من میمردم.. حداقل در باز نکردی خودمو نجات بدم..
@iam_hellboy
به قول فرانسوی ها:
به قلب های ما نزدیک است،آنچه از چشم های ما دور است؛
@iam_hellboy
هدایت شده از |توبهمعناینفس|
و بازم فیل شدیم🙂😂
ولی دوباره اومدیم و با انرژی بیشتر میخوایم ادامه بدیم🙂✋🏼
پی ام و فور کنید بریم بالا،همسایگی بزنیم،فعالیت کنیم براتون💁🏻♀
Iam Hell
People of hell اهل جهنم پارت#27 مطمئن شدم کل انبار سوخته قبول کردم. چند ساعت طول کشید که آتیش خاموش
People of hell
اهل جهنم
پارت#28
داد محکم تری کشید:
وای یعنی بالاخره مرد؟ حقشه.. یه عوضی از دنیا کم بشه چیزی نمیشه...میشه؟
چرا من مقصرم ؟ یادم نبود که توی زیر زمینه.. بعدشم انقدر کثیف بوده که..
حرفهای خودمو داشت تکرار میکرد.
با دادش لرزیدم: انقدر کثیف بود کههه چیی؟ چیکار کردم دنیل؟هااان؟ چیکار کردم که مستحق اینام؟
آروم گفتم: خودت خوب میدونی باهام چیکار کردی..
همین طوری داد میزد یه لحظه آروم هم نمیشد: چیو میدونم؟ حالت خوبه؟ من هیچی نمیدونم روشنم کن.. چیکااارت کردم..
اومد جلو با مشت کوبید تو شونم.
همین جوری مشتاشو میکوبید داد میزد.
چند بار آروم ازش خواستم اینکار نکنه.
ولی گوش نداد.
تا اینکه منم از کنترل خارج شدم داد زدم:
همون شبیی که منو تو اتاق انداختی...
با دوستات ریختی سرمو دستو پامو به تخت بستین.. مگ من چیکار کردم جاستین؟من یه بچه بودم فقط..
چطور تونستی.. دیدی چطور بهت التماس میکردم ولی باز فقط نگام کردی..از اون روز من زندگی عادی نداشتم..نابودم کردی پس انقدر خودتو مظلوم نشون نده..
چهرش شبیه کسایی بود که جاخوردن.
هنوز عصبی بود ولی آروم تر پرسید: چی میگی..واضح حرف بزن.. دقیقا کدوم شب ؟ من همچین چیزی یادم نیست..
دستمو مشت کردم: که یادت نیست؟خوشحال میشی برات کامل یه بار دیگه شرح بدم..؟ نخیر عمرا اینکار کنم.. فقط برو مث اون شب گمه گور بشو.. مث همون روز فرداش یهو غیبت بزنه..
خواستم برم بیرون که دستمو گرفت:
وایسا ببینم.. اون روزی که من غیبم زد رفتم کانادا..
به خاطر مادرم یهویی شد نتونستم بیام پیشت ببینمت .. تا الان ک برگشتم..
ولی چیزی که تو میگی جور در نمیاد..چون اصلا من نبودم..
برگشتم نگاهش کردم: هاع چه خنده دار.. خودت بودی.. این دروغا نمیتونه منو گول بزنه.. هیچ وقت نمی بخشمت..
جاستین دستمو محکم تر گرفت: بهت دروغ نمیگم دن.. بهت ثابت میکنم فقط باید بدونم اون شبی که ازش حرف میزنی چی شده..
دستمو محکم کشیدم: عمراا..
رفتم بیرون.
زنگ زدم به رفیقام که بریم بیرون.
دوست داشتم تا جایی که میشه از این عمارت فاصله بگیرم.
جاستین با دکتر تماس گرفت بیاد راجب موضوعی باهاش حرف بزنه.
منم رفتم پیش رفیقام توی پارک.
دکتر اومد پیش جاستین: با من کاری داشتی ؟
جاستین صندلی رو برای دکتر از پشت میز بیرون کشید:
ارع بفرما بشین..دن دن هر موقعه باهام دعوا میکنه حرف یه شبی رو میکشه وسط.. میگه منو دوستام اون تو اتاق زندانی کردیم و دست و پاشو به تخت بستیم.. نمیگه دقیقا باهاش چیکار کردیم ولی هعی مدام میگه ازم به خاطر اون شب متنفره و نابودش کردم.. نمیفهمم.. من سالهای سال کانادا بودم و تازه برگشتم..
یه فنجون قهوه جلو دست دکتر گذاشت.
دکتر با دقت گوش داد.
وقتی فهمیدم دنی اون شب به جاستین مربوط کرده زل زد به جاستین.
میخواست بفهمه واقعن کار اون بوده یانه.
جاستین نشست رو به روی دکتر: خب شما چیزی راجب اون شبی که میگه میدونید؟
دکتر لبشو با قهوه تر کرد: ارع
میدونم..شب وحشتناکی بود..
دکتر دست جاستین گرفت:
اون شب چند تا جون تو یه اتاق دنی رو گیر میندازن..
دنی میگفت یه نامه از کسی به دستش رسید که به خاطرش رفته اونجا..
ولی هیچ وقت اسمی از نویسنده نامه و افرادی که آزارش دادن نبرد..
جاستین خودشو سمت دکتر کشید: دقیقا چی شد؟ من متهم شدم.. باید بدونم چیه که از خودم دفاع کنم یا نه؟
دکتر نفس عمیق کشید: بهش تجاوز کردن.. اول تا شده آسیب جسمی رسوندن بهش.. بعدشم سعی کردن یکی یکی بخوابن باهاش که نجات پیدا میکنه.. اتفاق جالبی نبوده که بتونه فراموشش کنه.. برای همین اینجایی..
دکتر دست جاستین رو گرفته بود.
و یواشکی ضربان نبض شو چک میکرد.
اول که شروع کرد حرف زدن عادی بود. ولی تا اسم تجاوز رو اورد نبضش تند شد. حداقلش دکتر متوجه شد جاستین از این موضوع بی خبر بوده.
دکتر ادامه حرفشو بعد مکث کوتاهی گفت:
ولی اگه واقعن مربوط ب این ماجرا باشی بر خلاف عقایدم خودم می کشمت..
جاستین با حرف های دکتر خشکش زده بود.
اصلا انتظار همچین چیزی نداشت.
مدتی همین طور با سکوت گذشت.
جاستین سعی میکرد حرفهای که شنیده رو هضم کنه.
یه لیوان آب ریخت و خورد.
دستشو گذاشت رو صورتش:
دقیقا یادتون اون اتفاق کی افتاد؟
دکتر سری تکون داد: ارع یادمه..شش سال پیش دومین ماه تابستون..روز دوزادهم..
جاستین از جاش بلند شد: درست شبی که من رفتم کانادا...
@iam_hellboy
https://harfeto.timefriend.net/16386977724809
نظرتون راجب رمان تا به اینجا🚶♂️🚶♂️🚶♂️🚶♂️🚶♂️🚶♂️🚶♂️
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فقط ازت یه خواهشی دارم برای چت با من...
خواهشاً جدی بگیرید 🚶♂
@iam_hellboy