دنی دختر یا پسر😂
💀عزیز پسرع.. اگه ب خاطر رابطه جاستین و دن به شک افتادی.. این ی ماجرا داره که بعدا می فهمین..🚶♂🚶♂
خب پارت نمیذاری بعد توقع داری که لف ندن چند شبی دو تا پارت میزاری
💀ای ام هیومن.. منم وقت کم میارم.. زندگی دست و بال میبنده اگ کم بزارم شب بعدش بیشتر میذارم..
تو سریال دختر تک شاخ منو دیدی؟
💀هنو نه ولی آشنایت دارم باهاش..
تو ددی هستی؟
💀بل بل خودمم..
اخییی آرونا..
💀ارع بیچاره..
جاستین چی شد ؟
💀هیچ دود شد رفت هوا.. خدابیامرز بچه خوبی بود🚶♂🚶♂
#ناشناس_هلبوی
Iam Hell
People of hell اهل جهنم پارت#26 دوش گرفتم اومدم بیرون. همه خدمتکارای عمارت رو جمع کردم. بهشون گفتم
People of hell
اهل جهنم
پارت#27
مطمئن شدم کل انبار سوخته قبول کردم.
چند ساعت طول کشید که آتیش خاموش بشه.
منم رو همون کولر خوابم برده بود.
دکترم اومد بالا سرمو بیدارم کرد.
چشمامو کمی باز کردم دیدم دکترم با قرص و یه لیوان آب جلومه: این دیگه چیه...
+این تقویته.. شنیدم چی شده.. بهت کمک میکنه...
چشمامو مالوندم: باشه..
پاشدمو آب و قرصو گرفتم.
قرص خوردمو دنبالش آب.
هر چی میگذشت سردردم کمتر میشد.
نگاهی به انباری کردم.
دیوار های طبقه بالاش هم سوخته بود.
دکتر نفس عمیقی کشید و گفت: چرا اینکار کردی؟ خیلی خطرناک میشد اگه خدمتکارا نمیفهمیدن..
اگه فادر برگرده ببینه چه کاری با عمارتش کردی عصبی میشه..
نگاهمو از رو انبار برنداشته بودم: چون حالم از اونجا بهم میخوره..
از رو کولر اومد پایین.
رفتم سمت پله زیرزمین و پایین رفتم.
دکتر هم دنبالم اومد: خب چون از یه جای خوشت نیومده باید بسوزونی؟
با کلافگی گفتم: اره.. چون هر دفعه از این جا استفاده میکردن برای عذاب دادنم.. اون جاستینع..
مکثی زدم.
برگشتم سمت دکترم:جاستین ؟اونم تو انباری بود نه؟
دویدم داخل.
همه چیز سوخته بود.
چند سانت خاک از اون انباری شلوغ مونده بود.
قفسه ها رو هم راحت با دست شکسته میشدن.
بین قفسه ها وایسادم:
همینجا بود.. جاستین همینجا گذاشتم...
دکترم اومد کنارم وایساد:
یعنی گذاشتی جاستین توی آتیش بسوزه ؟
نگاهی به دکترم کردم.
حس خاصی نداشتم.
نمیدونستم چم شده.
خنده ی زدم: وای یعنی بالاخره مرد؟ حقشه.. یه عوضی از دنیا کم بشه چیزی نمیشه...میشه؟
دکتر حسابی تعجب کرده بود.
فکر نمیکرد روزی همچین چیزای از من بشنوه.
یقمو گرفت: دنی تو الان یه آدم رو سوزندی.. میفهمی ؟ اونم زنده..
بی حوصله نگاهش کردم:
پس من چی؟ چرا من مقصرم ؟ یادم نبود که تو زیر زمینه.. بعدشم انقدر کثیف بوده که..
دکتر یقمو محکم تر چسبید و تکونم داد: دنیل.. میفهمی چی میگی... یه ذره هم عذاب وجدان نداری؟ واقعن؟مگه چیکار کرده که اینکار باهاش کردی؟ اگه مث اون شب اشتباه کرده باشی چی؟
دست دکتر پس زدم:
اهههه.... ولم کن دیگه.. بیشتر از عمرم عذاب وجدان کشیدم... دیگه میخوام از اینجا به بعد زندگیم راحت باشم..تو که از چیزی خبر نداری..انقدر معصوم نشونش نده...
اینو گفتمو رفتم بالا.
دکترم بلند گفت بشنوم: پس باید بهت بگم جاستین زندس.. از مردنش خوشحال نباش..
بدون مکثی رفتم اتاق خودم.
دکترم باورش نمیشد یهو انقدر تغییر کرده باشم.
دکترم دنبال دلیل این رفتارام میگشت.
به بادیگارد دم اتاقم سپرد که حواسش به رفت و آمد و کارام باشه.
جاستین هم تو اتاق خودش بستری شده بود.
یکی از بادیگاردا متوجه رفتارهای عجیبم شده بود به دکترم خبر داده بود.
دکترم که رسید دید دارم میرم سمت انبار با بشکه بنزین.
خبر داشت جاستین اون تو زندانی کرده بودم.
پس سریع رفت پشت انبار و در پشتی رو که پوشیده شده بود رو باز کرد.
اون در سالها بود بسته و گچ کاری شده بود.
از همونجا جاستین و با کمک چند تا بادیگارد بیرون کشید.
ولو شدم رو تختم.
اه.. فکر کردم ایندفعه کارامو تمیز انجام دادم..
چند روز که گذشت جاستین باز سر پا شد.
ولی سمت من نیومد.
بی سر و صدا تو اتاقش روزا رو میگذروند.
دکترم چیزی پیدا نکرد رفتارمو توجیه کنه.
پس اینبار غذا و خورد و خوراکمو کنترل کرد.
از وقتی خوراکمو کنترل کرده بود حالم بهتر شده بود.
تا جایی که یه روز رفتم پیش جاستین.
دکتر یه بادیگارد برای جاستین گذاشته بود که نمیذاشت برم داخل اتاق و ببینمش.
کم کم سر و صدا راه انداختم که در باز شد.
جاستین بود.
با چهره در هم رفته گفت: چیه چه خبره ؟
با دیدنش سرمو پایین انداختم.
با دستام ور میرفتم: میشه با هم حرف بزنیم
نگاهی به دستام انداخت: باشه بیا داخل..
بادیگارد کنار رفت.
رفتم داخل.
جاستین یه لیوان آب ریخت.
آروم زیر لب گفتم: ببخشید..
با صدای عصبی گفت: چی؟ چیزی گفتی؟
یه قدم عقب رفتم.
تند تر با دستام ور رفتم.
بهم میمالوندمشون و پوست ناخنمو میکندم.
دید صدای ازم در نمیاد داد زد: گمشو بیرون..
سرمو بلند کردم که پشتشو بهم کرد.
لبمو گاز گرفتم: جاستین... نمیخواستم بهت آسیب بزنم..
برگشت سمتم.
با اعصبانیت نگاهم کرد:. واقعن نمیخواستی ؟
یقشو گرفتمو محکم جعر داد لباسشو.
سرمو تندی پایین انداختم.
چند قدم عقب رفتم.
اومد سمتمو محکم چونمو گرفت.
سرمو داد بالا.
با اعصبانیت زل زد تو چشمامو دادی زد: نگااام کن دنیل...
چشمامو از شدت دادش رو هم فشار دادم.
چشمامو باز کردمو نگاهی به بدنش انداختم.
شونه تا زیر سینش سوخته بود.
دستمو بردم جلو زخمشو لمس کردم.
اشک تو چشمام حلقه زد.
داد دیگه سرم زد: حالا با یه ببخشید میخوای چیو جبران کنی؟
دکتر اگه نبود که من میمردم.. حداقل در باز نکردی خودمو نجات بدم..
@iam_hellboy
به قول فرانسوی ها:
به قلب های ما نزدیک است،آنچه از چشم های ما دور است؛
@iam_hellboy
هدایت شده از |توبهمعناینفس|
و بازم فیل شدیم🙂😂
ولی دوباره اومدیم و با انرژی بیشتر میخوایم ادامه بدیم🙂✋🏼
پی ام و فور کنید بریم بالا،همسایگی بزنیم،فعالیت کنیم براتون💁🏻♀
Iam Hell
People of hell اهل جهنم پارت#27 مطمئن شدم کل انبار سوخته قبول کردم. چند ساعت طول کشید که آتیش خاموش
People of hell
اهل جهنم
پارت#28
داد محکم تری کشید:
وای یعنی بالاخره مرد؟ حقشه.. یه عوضی از دنیا کم بشه چیزی نمیشه...میشه؟
چرا من مقصرم ؟ یادم نبود که توی زیر زمینه.. بعدشم انقدر کثیف بوده که..
حرفهای خودمو داشت تکرار میکرد.
با دادش لرزیدم: انقدر کثیف بود کههه چیی؟ چیکار کردم دنیل؟هااان؟ چیکار کردم که مستحق اینام؟
آروم گفتم: خودت خوب میدونی باهام چیکار کردی..
همین طوری داد میزد یه لحظه آروم هم نمیشد: چیو میدونم؟ حالت خوبه؟ من هیچی نمیدونم روشنم کن.. چیکااارت کردم..
اومد جلو با مشت کوبید تو شونم.
همین جوری مشتاشو میکوبید داد میزد.
چند بار آروم ازش خواستم اینکار نکنه.
ولی گوش نداد.
تا اینکه منم از کنترل خارج شدم داد زدم:
همون شبیی که منو تو اتاق انداختی...
با دوستات ریختی سرمو دستو پامو به تخت بستین.. مگ من چیکار کردم جاستین؟من یه بچه بودم فقط..
چطور تونستی.. دیدی چطور بهت التماس میکردم ولی باز فقط نگام کردی..از اون روز من زندگی عادی نداشتم..نابودم کردی پس انقدر خودتو مظلوم نشون نده..
چهرش شبیه کسایی بود که جاخوردن.
هنوز عصبی بود ولی آروم تر پرسید: چی میگی..واضح حرف بزن.. دقیقا کدوم شب ؟ من همچین چیزی یادم نیست..
دستمو مشت کردم: که یادت نیست؟خوشحال میشی برات کامل یه بار دیگه شرح بدم..؟ نخیر عمرا اینکار کنم.. فقط برو مث اون شب گمه گور بشو.. مث همون روز فرداش یهو غیبت بزنه..
خواستم برم بیرون که دستمو گرفت:
وایسا ببینم.. اون روزی که من غیبم زد رفتم کانادا..
به خاطر مادرم یهویی شد نتونستم بیام پیشت ببینمت .. تا الان ک برگشتم..
ولی چیزی که تو میگی جور در نمیاد..چون اصلا من نبودم..
برگشتم نگاهش کردم: هاع چه خنده دار.. خودت بودی.. این دروغا نمیتونه منو گول بزنه.. هیچ وقت نمی بخشمت..
جاستین دستمو محکم تر گرفت: بهت دروغ نمیگم دن.. بهت ثابت میکنم فقط باید بدونم اون شبی که ازش حرف میزنی چی شده..
دستمو محکم کشیدم: عمراا..
رفتم بیرون.
زنگ زدم به رفیقام که بریم بیرون.
دوست داشتم تا جایی که میشه از این عمارت فاصله بگیرم.
جاستین با دکتر تماس گرفت بیاد راجب موضوعی باهاش حرف بزنه.
منم رفتم پیش رفیقام توی پارک.
دکتر اومد پیش جاستین: با من کاری داشتی ؟
جاستین صندلی رو برای دکتر از پشت میز بیرون کشید:
ارع بفرما بشین..دن دن هر موقعه باهام دعوا میکنه حرف یه شبی رو میکشه وسط.. میگه منو دوستام اون تو اتاق زندانی کردیم و دست و پاشو به تخت بستیم.. نمیگه دقیقا باهاش چیکار کردیم ولی هعی مدام میگه ازم به خاطر اون شب متنفره و نابودش کردم.. نمیفهمم.. من سالهای سال کانادا بودم و تازه برگشتم..
یه فنجون قهوه جلو دست دکتر گذاشت.
دکتر با دقت گوش داد.
وقتی فهمیدم دنی اون شب به جاستین مربوط کرده زل زد به جاستین.
میخواست بفهمه واقعن کار اون بوده یانه.
جاستین نشست رو به روی دکتر: خب شما چیزی راجب اون شبی که میگه میدونید؟
دکتر لبشو با قهوه تر کرد: ارع
میدونم..شب وحشتناکی بود..
دکتر دست جاستین گرفت:
اون شب چند تا جون تو یه اتاق دنی رو گیر میندازن..
دنی میگفت یه نامه از کسی به دستش رسید که به خاطرش رفته اونجا..
ولی هیچ وقت اسمی از نویسنده نامه و افرادی که آزارش دادن نبرد..
جاستین خودشو سمت دکتر کشید: دقیقا چی شد؟ من متهم شدم.. باید بدونم چیه که از خودم دفاع کنم یا نه؟
دکتر نفس عمیق کشید: بهش تجاوز کردن.. اول تا شده آسیب جسمی رسوندن بهش.. بعدشم سعی کردن یکی یکی بخوابن باهاش که نجات پیدا میکنه.. اتفاق جالبی نبوده که بتونه فراموشش کنه.. برای همین اینجایی..
دکتر دست جاستین رو گرفته بود.
و یواشکی ضربان نبض شو چک میکرد.
اول که شروع کرد حرف زدن عادی بود. ولی تا اسم تجاوز رو اورد نبضش تند شد. حداقلش دکتر متوجه شد جاستین از این موضوع بی خبر بوده.
دکتر ادامه حرفشو بعد مکث کوتاهی گفت:
ولی اگه واقعن مربوط ب این ماجرا باشی بر خلاف عقایدم خودم می کشمت..
جاستین با حرف های دکتر خشکش زده بود.
اصلا انتظار همچین چیزی نداشت.
مدتی همین طور با سکوت گذشت.
جاستین سعی میکرد حرفهای که شنیده رو هضم کنه.
یه لیوان آب ریخت و خورد.
دستشو گذاشت رو صورتش:
دقیقا یادتون اون اتفاق کی افتاد؟
دکتر سری تکون داد: ارع یادمه..شش سال پیش دومین ماه تابستون..روز دوزادهم..
جاستین از جاش بلند شد: درست شبی که من رفتم کانادا...
@iam_hellboy
https://harfeto.timefriend.net/16386977724809
نظرتون راجب رمان تا به اینجا🚶♂️🚶♂️🚶♂️🚶♂️🚶♂️🚶♂️🚶♂️
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فقط ازت یه خواهشی دارم برای چت با من...
خواهشاً جدی بگیرید 🚶♂
@iam_hellboy
Iam Hell
فقط ازت یه خواهشی دارم برای چت با من... خواهشاً جدی بگیرید 🚶♂ @iam_hellboy
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی دوست صمیمیم میاد خونمون..
@iam_hellboy
Iam Hell
People of hell اهل جهنم پارت#28 داد محکم تری کشید: وای یعنی بالاخره مرد؟ حقشه.. یه عوضی از دنیا کم
People of hell
اهل جهنم
پارت#29
جاستین از جاش بلند شد: درست شبی که من رفتم کانادا..
دکتر نگاهی به سر تا پاش انداخت و گفت : یه سوال.. پیرهنتو دنی اینجوری جعر دادع؟ ولی زخمات کمی بهتر شدن..
با حرف دکتر جاستین خودشو جمع جور کرد.
خنده کوچیکی زد رفت سمت کمد تی شرتی برداشت: نه..دن دن دیگه اینجوری ها هم نیست که جعرم بدع..
دکتر نیشخندی زد: بله دیدم چقدر اینجوری نیست...
پیراهنشو در اورد تی شرت تنش کرد که گوشیش زنگ خورد.
جواب داد.
از مرکز پلیس تماس گرفته بودن.
جاستین گوشی رو قطع کرد و به دکتر گفت: دن دن بازداشت شده..
دکتر بلند شد: پس منم باهات میام..
جاستین سری به نشونه باشه تکون داد.
سوار ماشین شدن رفتن مرکز.
دکتر از ماشین پیاده شد: جاستین توی ماشین بمون.. خودم کارا رو درست میکنم...
اینو گفت و رفت.
جاستین هم سرشو گذاشت رو فرمون و منتظر موند.
دکتر اومد و منو دید.
کمی باهام حرف زد هم راجب کار اشتباهم هم راجب جاستین.
گفت که از اتفاق اون شب بی خبر بود.
بازم به نفع جاستین تموم شد و عذاب وجدان من برگشت.
دکتر رفت با ریس پلیس حرف زد.
منم دستی برای دکتر تکون دادم.
مدتی که گذشت از اونجا اومدم بیرون.
سوار ماشین شدم.
جلو کنار جاستین نشستم.
جاستین نگاهی به من کرد و دنبال دکتر میگشت: دکتر کو؟
منم شیطونی فقط نگاهش میکردم.
جاستین زوم شد روم:
این دیگه چه قیافه ی به خودت گرفتی ؟
بالاخره دکتر اومد سوار شد.
معلوم بود ازم عصبیه.
جاستین: خب؟
یهو دکتر خودشو کشید سمتم و گوشمو کشید و گفت: میدونی با این کارات منو به دردسر انداختی.. خلافی که کردی کافیت نبود ؟باید حتما از این همه در اونجا رو..
نفس عمیقی کشید.
اخی کشیدمو: اییییی دکتر گوشم.. یواش تر کندیش..
جاستین از همه جا بی خبر گفت: میشه منم در جریان باشم؟چی شده؟
دکتر سری تکون داد گفت: جیب یه مرد رو زده و گیر افتاده..
چشمای جاستین گرد شد به من نگاه کرد: دن دن😐.. جیب ملتو میزنی دیگه گیر نیفت خب..
دکتر با حرف جاستین چپ نگاش کرد.
ولی جاستین متوجه نگاه دکتر نشد.
دکتر گوشمو ول کرد برگشتم سمت جاستین: خب چیکار کنم یکم بد شانسی اوردم جاستین...
ولی اینجا رو داشته باش...
دستمو کرد تو جیب شلوارم و یه قفل و سنجاق در اوردم(🔒📎): ببین در زندون رو باز کردم..😁 واای منو انداختن توی زندونی ک درش کرکره ست و با این قفلا بسته میشه.. منم یادگاری اوردمش..😁
لبخند دندونی زدم.
جاستین چهرش واشد.
خنده ی زد و موهامو حسابی بهم ریخت. منم ذوق کردم. جاستین همینجوری با خوشحالی موهامو بهم می ریخت بهم گفت: افرررین دن دن باورم نمیشه چقدر سریع یاد گرفتییی.. روحمو شاد کردی..
دکتر دیگه نتونست تحمل کنه محکم گوش هر دومون رو پیچوند: شما دو تا نیاز به یکم تربیت دارین.. بر گردیم عمارت خودم این تربیتو بهتون یاد میدم..
انقدر محکم گوشمون کشید جفتمون دادمون در اومد: آخخ اخخخ دکترر..
به این هماهنگی حرفهامون خنده ی زدیم.
دکتر بیخال شد ولمون کرد.
جاستین هم سریع ماشین روشن کرد و راه افتاد.
رسیدیم عمارت.
جاستین ماشینو خاموش کرد.
یه نگاهی بهم کردم.
منم نگاهی بهش کردم.
جفتمون از چیزی که تو سرمون میگذشت خبر داشتیم.
یهو با هم در ماشین باز کردیمو دویدم بیرون.
با سرعت رفتیم داخل عمارت.
دکتر از این حرکتمون جاخورد.
از ماشین پیدا شد و دادی کشید: وایسیین ببینممم فکر کردین از دستم میتونید در برید..
دکتر ماشینو سپرد به بادیگارد و اومد دنبالمون.
منو جاستین هم یک نفس تا اتاق من دویدم.
رفتیم داخل اتاقم.
پشت سرمون در رو قفل کردم.
نفس نفس زدمو به جاستین نگاه کردم: اخیش به خیر گذشت..
جاستین یه ابرو داد بالا و گفت: حالا میرسیم به مجازاتت..برای گیر افتادنت چه تنبیهی در نظر بگیرم..؟
با حرفش عقب عقب رفتم.
آب دهنمو قورت دادم: چی داری میگی..
یهو با یه حرکت اومد سمتمو بلندم کردم.
منو انداخت رو کولش.
رو شونش آویزون شدم.
با مشت زدم رو کمرش: جاستین منو بزار زمین...
پاهامو گرفت از پشتش نیفتم.
منم با پا میزدم تو شکمش.
از اون طرف هم با مشت میزدم تو کمرش: وای جاستین.. این همه زور رو از کجا میاری؟ منو زمین نزاری لباستو میکنم..
پایین تیشرتشو گرفتمو کشیدم بالا تا شونش.
چون سر ته بودم وجاستین هم هعی تکونم میداد داشت حالم بد میشد.
تیشرتشو داده بودم بالا سوختگی هاش تا زیر شونش معلوم شده بود.
جاستین گفت: من چیزی دارم که تهدید به دراوردن تیشرتم میکنی ؟یه مشت عضله و شکمه دیگه.. مثل تو که خجالتی نیستم خانم خانوما..
حرفش لبخند کاشت رو لبم.
همیشه پر انرژی و خوش خنده بود.
هیچ تغییری نکرده.
سوختگی کمرشو رو بوسیدم.
جاستین سر جاش بی حرکت موند.
یهو پرتم کرد رو تخت.
@iam_hellboy