eitaa logo
Iam Hell
173 دنبال‌کننده
777 عکس
1.2هزار ویدیو
27 فایل
چنل ناشناس خط خطی Son of Hell welcome.. ناشناس کانالمون💀 https://daigo.ir/secret/45260522 چنل اصلیمون https://eitaa.com/KHATKHATIHAM
مشاهده در ایتا
دانلود
به قول فرانسوی ها: به قلب های ما نزدیک است،آنچه از چشم های ما دور است؛ @iam_hellboy
هدایت شده از |توبه‌معنای‌نفس|
و بازم فیل شدیم🙂😂 ولی دوباره اومدیم و با انرژی بیشتر میخوایم ادامه بدیم🙂✋🏼 پی ام و فور کنید بریم بالا،همسایگی بزنیم،فعالیت کنیم براتون💁🏻‍♀
Iam Hell
People of hell اهل جهنم پارت#27 مطمئن شدم کل انبار سوخته قبول کردم. چند ساعت طول کشید که آتیش خاموش
People of hell اهل جهنم پارت داد محکم تری کشید: وای یعنی بالاخره مرد؟ حقشه.. یه عوضی از دنیا کم بشه چیزی نمیشه...میشه؟ چرا من مقصرم ؟ یادم نبود که توی زیر زمینه.. بعدشم انقدر کثیف بوده که.. حرفهای خودمو داشت تکرار میکرد. با دادش لرزیدم: انقدر کثیف بود کههه چیی؟ چیکار کردم دنیل؟هااان؟ چیکار کردم که مستحق اینام؟ آروم گفتم: خودت خوب می‌دونی باهام چیکار کردی.. همین طوری داد میزد یه لحظه آروم هم نمیشد: چیو میدونم؟ حالت خوبه؟ من هیچی نمیدونم روشنم کن.. چیکااارت کردم.. اومد جلو با مشت کوبید تو شونم. همین جوری مشتاشو میکوبید داد میزد. چند بار آروم ازش خواستم اینکار نکنه. ولی گوش نداد. تا اینکه منم از کنترل خارج شدم داد زدم: همون شبیی که منو تو اتاق انداختی... با دوستات ریختی سرمو دستو پامو به تخت بستین.. مگ من چیکار کردم جاستین؟من یه بچه بودم فقط.. چطور تونستی.. دیدی چطور بهت التماس میکردم ولی باز فقط نگام کردی..از اون روز من زندگی عادی نداشتم..نابودم کردی پس انقدر خودتو مظلوم نشون نده.. چهرش شبیه کسایی بود که جاخوردن. هنوز عصبی بود ولی آروم تر پرسید: چی میگی..واضح حرف بزن.. دقیقا کدوم شب ؟ من همچین چیزی یادم نیست.. دستمو مشت کردم: که یادت نیست؟خوشحال میشی برات کامل یه بار دیگه شرح بدم..؟ نخیر عمرا اینکار کنم.. فقط برو مث اون شب گمه گور بشو.. مث همون روز فرداش یهو غیبت بزنه.. خواستم برم بیرون که دستمو گرفت: وایسا ببینم.. اون روزی که من غیبم زد رفتم کانادا.. به خاطر مادرم یهویی شد نتونستم بیام پیشت ببینمت .. تا الان ک برگشتم.. ولی چیزی که تو میگی جور در نمیاد..چون اصلا من نبودم.. برگشتم نگاهش کردم: هاع چه خنده دار.. خودت بودی.. این دروغا نمیتونه منو گول بزنه.. هیچ وقت نمی بخشمت.. جاستین دستمو محکم تر گرفت: بهت دروغ نمیگم دن.. بهت ثابت میکنم فقط باید بدونم اون شبی که ازش حرف میزنی چی شده.. دستمو محکم کشیدم: عمراا.. رفتم بیرون. زنگ زدم به رفیقام که بریم بیرون. دوست داشتم تا جایی که میشه از این عمارت فاصله بگیرم. جاستین با دکتر تماس گرفت بیاد راجب موضوعی باهاش حرف بزنه. منم رفتم پیش رفیقام توی پارک. دکتر اومد پیش جاستین: با من کاری داشتی ؟ جاستین صندلی رو برای دکتر از پشت میز بیرون کشید: ارع بفرما بشین..دن دن هر موقعه باهام دعوا می‌کنه حرف یه شبی رو می‌کشه وسط.. میگه منو دوستام اون تو اتاق زندانی کردیم و دست و پاشو به تخت بستیم.. نمیگه دقیقا باهاش چیکار کردیم ولی هعی مدام میگه ازم به خاطر اون شب متنفره و نابودش کردم.. نمی‌فهمم.. من سالهای سال کانادا بودم و تازه برگشتم.. یه فنجون قهوه جلو دست دکتر گذاشت. دکتر با دقت گوش داد. وقتی فهمیدم دنی اون شب به جاستین مربوط کرده زل زد به جاستین. میخواست بفهمه واقعن کار اون بوده یانه. جاستین نشست رو به روی دکتر: خب شما چیزی راجب اون شبی که میگه میدونید؟ دکتر لبشو با قهوه تر کرد: ارع میدونم..شب وحشتناکی بود.. دکتر دست جاستین گرفت: اون شب چند تا جون تو یه اتاق دنی رو گیر میندازن.. دنی میگفت یه نامه از کسی به دستش رسید که به خاطرش رفته اونجا.. ولی هیچ وقت اسمی از نویسنده نامه و افرادی که آزارش دادن نبرد.. جاستین خودشو سمت دکتر کشید: دقیقا چی شد؟ من متهم شدم.. باید بدونم چیه که از خودم دفاع کنم یا نه؟ دکتر نفس عمیق کشید: بهش تجاوز کردن.. اول تا شده آسیب جسمی رسوندن بهش.. بعدشم سعی کردن یکی یکی بخوابن باهاش که نجات پیدا می‌کنه.. اتفاق جالبی نبوده که بتونه فراموشش کنه.. برای همین اینجایی.. دکتر دست جاستین رو گرفته بود. و یواشکی ضربان نبض شو چک میکرد. اول که شروع کرد حرف زدن عادی بود. ولی تا اسم تجاوز رو اورد نبضش تند شد. حداقلش دکتر متوجه شد جاستین از این موضوع بی خبر بوده. دکتر ادامه حرفشو بعد مکث کوتاهی گفت: ولی اگه واقعن مربوط ب این ماجرا باشی بر خلاف عقایدم خودم می کشمت.. جاستین با حرف های دکتر خشکش زده بود. اصلا انتظار همچین چیزی نداشت. مدتی همین طور با سکوت گذشت. جاستین سعی میکرد حرفهای که شنیده رو هضم کنه. یه لیوان آب ریخت و خورد. دستشو گذاشت رو صورتش: دقیقا یادتون اون اتفاق کی افتاد؟ دکتر سری تکون داد: ارع یادمه..شش سال پیش دومین ماه تابستون..روز دوزادهم.. جاستین از جاش بلند شد: درست شبی که من رفتم کانادا... @iam_hellboy
https://harfeto.timefriend.net/16386977724809 نظرتون راجب رمان تا به اینجا🚶‍♂️🚶‍♂️🚶‍♂️🚶‍♂️🚶‍♂️🚶‍♂️🚶‍♂️
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فقط ازت یه خواهشی دارم برای چت با من... خواهشاً جدی بگیرید 🚶‍♂ @iam_hellboy
ولی من از کرم ریختن به کسایی که دوستشون دارم واقعا لذت میبرم.. @iam_hellboy
Iam Hell
People of hell اهل جهنم پارت#28 داد محکم تری کشید: وای یعنی بالاخره مرد؟ حقشه.. یه عوضی از دنیا کم
People of hell اهل جهنم پارت جاستین از جاش بلند شد: درست شبی که من رفتم کانادا.. دکتر نگاهی به سر تا پاش انداخت و گفت : یه سوال.. پیرهنتو دنی اینجوری جعر دادع؟ ولی زخمات کمی بهتر شدن.. با حرف دکتر جاستین خودشو جمع جور کرد. خنده کوچیکی زد رفت سمت کمد تی شرتی برداشت: نه..دن دن دیگه اینجوری ها هم نیست که جعرم بدع.. دکتر نیشخندی زد: بله دیدم چقدر اینجوری نیست... پیراهنشو در اورد تی شرت تنش کرد که گوشیش زنگ خورد. جواب داد. از مرکز پلیس تماس گرفته بودن. جاستین گوشی رو قطع کرد و به دکتر گفت: دن دن بازداشت شده.. دکتر بلند شد: پس منم باهات میام.. جاستین سری به نشونه باشه تکون داد. سوار ماشین شدن رفتن مرکز. دکتر از ماشین پیاده شد: جاستین توی ماشین بمون.. خودم کارا رو درست میکنم... اینو گفت و رفت. جاستین هم سرشو گذاشت رو فرمون و منتظر موند. دکتر اومد و منو دید. کمی باهام حرف زد هم راجب کار اشتباهم هم راجب جاستین. گفت که از اتفاق اون شب بی خبر بود. بازم به نفع جاستین تموم شد و عذاب وجدان من برگشت. دکتر رفت با ریس پلیس حرف زد. منم دستی برای دکتر تکون دادم. مدتی که گذشت از اونجا اومدم بیرون. سوار ماشین شدم. جلو کنار جاستین نشستم‌‌. جاستین نگاهی به من کرد و دنبال دکتر میگشت: دکتر کو؟ منم شیطونی فقط نگاهش میکردم. جاستین زوم شد روم: این دیگه چه قیافه ی به خودت گرفتی ؟ بالاخره دکتر اومد سوار شد. معلوم بود ازم عصبیه. جاستین: خب؟ یهو دکتر خودشو کشید سمتم و گوشمو کشید و گفت: می‌دونی با این کارات منو به دردسر انداختی.. خلافی که کردی کافیت نبود ؟باید حتما از این همه در اونجا رو.. نفس عمیقی کشید. اخی کشیدمو: اییییی دکتر گوشم.. یواش تر کندیش.. جاستین از همه جا بی خبر گفت: میشه منم در جریان باشم؟چی شده؟ دکتر سری تکون داد گفت: جیب یه مرد رو زده و گیر افتاده.. چشمای جاستین گرد شد به من نگاه کرد: دن دن😐.. جیب ملتو میزنی دیگه گیر نیفت خب.. دکتر با حرف جاستین چپ نگاش کرد. ولی جاستین متوجه نگاه دکتر نشد. دکتر گوشمو ول کرد برگشتم سمت جاستین: خب چیکار کنم یکم بد شانسی اوردم جاستین... ولی اینجا رو داشته باش... دستمو کرد تو جیب شلوارم و یه قفل و سنجاق در اوردم(🔒📎): ببین در زندون رو باز کردم..😁 واای منو انداختن توی زندونی ک درش کرکره ست و با این قفلا بسته میشه.. منم یادگاری اوردمش..😁 لبخند دندونی زدم. جاستین چهرش واشد. خنده ی زد و موهامو حسابی بهم ریخت. منم ذوق کردم. جاستین همینجوری با خوشحالی موهامو بهم می ریخت بهم گفت: افرررین دن دن باورم نمیشه چقدر سریع یاد گرفتییی.. روحمو شاد کردی.. دکتر دیگه نتونست تحمل کنه محکم گوش هر دومون رو پیچوند: شما دو تا نیاز به یکم تربیت دارین.. بر گردیم عمارت خودم این تربیتو بهتون یاد میدم.. انقدر محکم گوشمون کشید جفتمون دادمون در اومد: آخخ اخخخ دکترر.. به این هماهنگی حرفهامون خنده ی زدیم. دکتر بیخال شد ولمون کرد. جاستین هم سریع ماشین روشن کرد و راه افتاد. رسیدیم عمارت. جاستین ماشینو خاموش کرد. یه نگاهی بهم کردم. منم نگاهی بهش کردم. جفتمون از چیزی که تو سرمون می‌گذشت خبر داشتیم. یهو با هم در ماشین باز کردیمو دویدم بیرون. با سرعت رفتیم داخل عمارت. دکتر از این حرکتمون جاخورد. از ماشین پیدا شد و دادی کشید: وایسیین ببینممم فکر کردین از دستم میتونید در برید.. دکتر ماشینو سپرد به بادیگارد و اومد دنبالمون. منو جاستین هم یک نفس تا اتاق من دویدم. رفتیم داخل اتاقم‌‌. پشت سرمون در رو قفل کردم. نفس نفس زدمو به جاستین نگاه کردم: اخیش به خیر گذشت.. جاستین یه ابرو داد بالا و گفت: حالا میرسیم به مجازاتت..برای گیر افتادنت چه تنبیهی در نظر بگیرم..؟ با حرفش عقب عقب رفتم. آب دهنمو قورت دادم: چی داری میگی.. یهو با یه حرکت اومد سمتمو بلندم کردم. منو انداخت رو کولش. رو شونش آویزون شدم. با مشت زدم رو کمرش: جاستین منو بزار زمین... پاهامو گرفت از پشتش نیفتم. منم با پا میزدم تو شکمش. از اون طرف هم با مشت میزدم تو کمرش: وای جاستین.. این همه زور رو از کجا میاری؟ منو زمین نزاری لباستو میکنم.. پایین تیشرتشو گرفتمو کشیدم بالا تا شونش. چون سر ته بودم وجاستین هم هعی تکونم میداد داشت حالم بد میشد. تیشرتشو داده بودم بالا سوختگی هاش تا زیر شونش معلوم شده بود. جاستین گفت: من چیزی دارم که تهدید به دراوردن تیشرتم می‌کنی ؟یه مشت عضله و شکمه دیگه.. مثل تو که خجالتی نیستم خانم خانوما.. حرفش لبخند کاشت رو لبم. همیشه پر انرژی و خوش خنده بود. هیچ تغییری نکرده. سوختگی کمرشو رو بوسیدم. جاستین سر جاش بی حرکت موند. یهو پرتم کرد رو تخت. @iam_hellboy
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مغز انسان نمیتونه منفی رو نادیده بگیره.. حق ب مولا.. @iam_hellboy