1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فقط ازت یه خواهشی دارم برای چت با من...
خواهشاً جدی بگیرید 🚶♂
@iam_hellboy
Iam Hell
فقط ازت یه خواهشی دارم برای چت با من... خواهشاً جدی بگیرید 🚶♂ @iam_hellboy
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی دوست صمیمیم میاد خونمون..
@iam_hellboy
Iam Hell
People of hell اهل جهنم پارت#28 داد محکم تری کشید: وای یعنی بالاخره مرد؟ حقشه.. یه عوضی از دنیا کم
People of hell
اهل جهنم
پارت#29
جاستین از جاش بلند شد: درست شبی که من رفتم کانادا..
دکتر نگاهی به سر تا پاش انداخت و گفت : یه سوال.. پیرهنتو دنی اینجوری جعر دادع؟ ولی زخمات کمی بهتر شدن..
با حرف دکتر جاستین خودشو جمع جور کرد.
خنده کوچیکی زد رفت سمت کمد تی شرتی برداشت: نه..دن دن دیگه اینجوری ها هم نیست که جعرم بدع..
دکتر نیشخندی زد: بله دیدم چقدر اینجوری نیست...
پیراهنشو در اورد تی شرت تنش کرد که گوشیش زنگ خورد.
جواب داد.
از مرکز پلیس تماس گرفته بودن.
جاستین گوشی رو قطع کرد و به دکتر گفت: دن دن بازداشت شده..
دکتر بلند شد: پس منم باهات میام..
جاستین سری به نشونه باشه تکون داد.
سوار ماشین شدن رفتن مرکز.
دکتر از ماشین پیاده شد: جاستین توی ماشین بمون.. خودم کارا رو درست میکنم...
اینو گفت و رفت.
جاستین هم سرشو گذاشت رو فرمون و منتظر موند.
دکتر اومد و منو دید.
کمی باهام حرف زد هم راجب کار اشتباهم هم راجب جاستین.
گفت که از اتفاق اون شب بی خبر بود.
بازم به نفع جاستین تموم شد و عذاب وجدان من برگشت.
دکتر رفت با ریس پلیس حرف زد.
منم دستی برای دکتر تکون دادم.
مدتی که گذشت از اونجا اومدم بیرون.
سوار ماشین شدم.
جلو کنار جاستین نشستم.
جاستین نگاهی به من کرد و دنبال دکتر میگشت: دکتر کو؟
منم شیطونی فقط نگاهش میکردم.
جاستین زوم شد روم:
این دیگه چه قیافه ی به خودت گرفتی ؟
بالاخره دکتر اومد سوار شد.
معلوم بود ازم عصبیه.
جاستین: خب؟
یهو دکتر خودشو کشید سمتم و گوشمو کشید و گفت: میدونی با این کارات منو به دردسر انداختی.. خلافی که کردی کافیت نبود ؟باید حتما از این همه در اونجا رو..
نفس عمیقی کشید.
اخی کشیدمو: اییییی دکتر گوشم.. یواش تر کندیش..
جاستین از همه جا بی خبر گفت: میشه منم در جریان باشم؟چی شده؟
دکتر سری تکون داد گفت: جیب یه مرد رو زده و گیر افتاده..
چشمای جاستین گرد شد به من نگاه کرد: دن دن😐.. جیب ملتو میزنی دیگه گیر نیفت خب..
دکتر با حرف جاستین چپ نگاش کرد.
ولی جاستین متوجه نگاه دکتر نشد.
دکتر گوشمو ول کرد برگشتم سمت جاستین: خب چیکار کنم یکم بد شانسی اوردم جاستین...
ولی اینجا رو داشته باش...
دستمو کرد تو جیب شلوارم و یه قفل و سنجاق در اوردم(🔒📎): ببین در زندون رو باز کردم..😁 واای منو انداختن توی زندونی ک درش کرکره ست و با این قفلا بسته میشه.. منم یادگاری اوردمش..😁
لبخند دندونی زدم.
جاستین چهرش واشد.
خنده ی زد و موهامو حسابی بهم ریخت. منم ذوق کردم. جاستین همینجوری با خوشحالی موهامو بهم می ریخت بهم گفت: افرررین دن دن باورم نمیشه چقدر سریع یاد گرفتییی.. روحمو شاد کردی..
دکتر دیگه نتونست تحمل کنه محکم گوش هر دومون رو پیچوند: شما دو تا نیاز به یکم تربیت دارین.. بر گردیم عمارت خودم این تربیتو بهتون یاد میدم..
انقدر محکم گوشمون کشید جفتمون دادمون در اومد: آخخ اخخخ دکترر..
به این هماهنگی حرفهامون خنده ی زدیم.
دکتر بیخال شد ولمون کرد.
جاستین هم سریع ماشین روشن کرد و راه افتاد.
رسیدیم عمارت.
جاستین ماشینو خاموش کرد.
یه نگاهی بهم کردم.
منم نگاهی بهش کردم.
جفتمون از چیزی که تو سرمون میگذشت خبر داشتیم.
یهو با هم در ماشین باز کردیمو دویدم بیرون.
با سرعت رفتیم داخل عمارت.
دکتر از این حرکتمون جاخورد.
از ماشین پیدا شد و دادی کشید: وایسیین ببینممم فکر کردین از دستم میتونید در برید..
دکتر ماشینو سپرد به بادیگارد و اومد دنبالمون.
منو جاستین هم یک نفس تا اتاق من دویدم.
رفتیم داخل اتاقم.
پشت سرمون در رو قفل کردم.
نفس نفس زدمو به جاستین نگاه کردم: اخیش به خیر گذشت..
جاستین یه ابرو داد بالا و گفت: حالا میرسیم به مجازاتت..برای گیر افتادنت چه تنبیهی در نظر بگیرم..؟
با حرفش عقب عقب رفتم.
آب دهنمو قورت دادم: چی داری میگی..
یهو با یه حرکت اومد سمتمو بلندم کردم.
منو انداخت رو کولش.
رو شونش آویزون شدم.
با مشت زدم رو کمرش: جاستین منو بزار زمین...
پاهامو گرفت از پشتش نیفتم.
منم با پا میزدم تو شکمش.
از اون طرف هم با مشت میزدم تو کمرش: وای جاستین.. این همه زور رو از کجا میاری؟ منو زمین نزاری لباستو میکنم..
پایین تیشرتشو گرفتمو کشیدم بالا تا شونش.
چون سر ته بودم وجاستین هم هعی تکونم میداد داشت حالم بد میشد.
تیشرتشو داده بودم بالا سوختگی هاش تا زیر شونش معلوم شده بود.
جاستین گفت: من چیزی دارم که تهدید به دراوردن تیشرتم میکنی ؟یه مشت عضله و شکمه دیگه.. مثل تو که خجالتی نیستم خانم خانوما..
حرفش لبخند کاشت رو لبم.
همیشه پر انرژی و خوش خنده بود.
هیچ تغییری نکرده.
سوختگی کمرشو رو بوسیدم.
جاستین سر جاش بی حرکت موند.
یهو پرتم کرد رو تخت.
@iam_hellboy
Iam Hell
وقتی دوست صمیمیم میاد خونمون.. @iam_hellboy
874.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه پفیوزی برات پیدا کردم...
@iam_hellboy
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مغز انسان نمیتونه منفی رو نادیده بگیره..
حق ب مولا..
@iam_hellboy
Iam Hell
People of hell اهل جهنم پارت#29 جاستین از جاش بلند شد: درست شبی که من رفتم کانادا.. دکتر نگاهی به
People of hell
اهل جهنم
پارت#30
بلند شدم نشستم.
جاستین هم لباسشو کشید پایین مرتب کرد اومد سمتم.
بالشت پشتمو کشیدم تو بغلم.
جاستین اومد پامو بگیره که با بالشت محکم چند بار کوبیدم رو دستش.
دستشو کشید.
باز اومد پامو بگیره.
پامو کشیدم اینور:نههه
با بالشت کوبیدم رو دستاش.
یهو اومد رو تخت.
منم پامو تو شکمم جمع کردم.
نزدیکم شد با بالشت زدم تو سرش.
دیدم میخواد بالشت رو ازم بگیره دستمو کش دادم به سمت بالا: نهههه نمیدمم..
هرزگاهی صدای خنده هامون بلند میشد.
جاستین بالاخره بالشتو گرفت پرت کرد رو زمین.
پامو گرفت کشید تا از رو تخت بیفتم.
منم محکم تاج تخت گرفتم: نههه ولم کن..
جاستین لبخندی زد: تو ول کن.. حالا ک ول نمیکنی نشونت میدم..
مچ پای راستمو گرفت و کف پامو قلقلک داد.
منم که به شدت قلقلکی زدم زیر خنده.
پای چپم آزاد بود.
برای همین سعی میکردم با پای چپم به جاستین لگد بزنم.
تاج تختو بالاخره ول کردم.
انقدر خندیدم که نفسم بالا نمیومد: آخ..بسهه..نفسم..دیگه..بالا نمیاد...🤣
با جملم جاستین ولم کرد و گفت: اشکالی ندارع دستگاه تنفس هم اینجا داریم..
اینو گفت لبه تخت نشست.
سرمو بلند کردم گفتم: عه کو؟
دیدم شیطونی نگاه میکنه و زبونش رو لبش میکشه.
پشت دستمو محکم کوبیدم رو سینش.
خواستم یه چیزی بگم بهش که دیدم صورتش از درد جمع کرد.
یهو ب پشت افتاد رو تخت.
قلبم تند زد: جاستین..چت شد.. حالت خوبه؟
دیدم صدای ازش در نمیاد به خودش میپیچه و قلبشو فشار میده.
حسابی ترسیدم.
برگشتم سمتش و بالاسرش: تو رو خدا یه حرفی بزن چی شده قلبت درد میکنه؟
دیدم باز هیچی نمیگه با ترس از جام پاشدم برم دکتر رو خبر کنم.
همین که پشتمو کردم بهش دستاش دورم حلقه کرد.
محکم منو تو بغلش گرفت: خب دیگه وقت خوابته..
کشید منو رو تخت و منم خشکم زده بود.
پاهاشو دور پاهم قفل کرده بود.
دستاشم که دورم حلقه کرده بود محکم گرفته بود منو.
جاستین هیکلش دو برابر منه.
قشنگ مثل یه جوجه تو بغلش گیر افتاده بودم.
نمیتونستم تکون بخورم.
شروع کردم ول خوردن: عههه ولم کن تو تا الان داشتی میمردی.. از این شوخیا دیگه نکن..
دم گوشم آروم گفت: چرا ؟ ترسیدی؟برای همین قلبت انقدر تند میزنه؟ با این تکون ها هم نمیتونی بیای بیرون..
اینم جریمه گیر افتادنته..
نمیدونم چرا بغلش بهم آرامش میداد.
سریع چشمام گرم شد.
خوابالو گفتم : جاستین..خوشحالم که برگشتی...
میدونی حالم خوب نیست..جدید..
جاستین محکم تر تو بغلش فشارم داد :هیییس.. تو همش19 سالته.. باهم درستش میکنم...تو فقط یه زندگی سخت رو گذروندی.. همین ک با فادر زندگی کنی خودش خیلی سخته.. پس بیا تا برنگشته از فرصت استفاده کنیم..باشه؟
سرمو به نشونه باشه تکون دادم.
نفس عمیقی کشیدم.
مدتی گذشت.
جاستین دید آروم گرفتم خواست چراغ رو خاموش کنه.
کنار تخت یه میز بود که روش کنترل بود.
یواش یه دستشو از دورم باز کرد و به پشت چرخید.
منم از جام بلند شدم که برگشت سمتم گونشو ببوسم.
چراغ اتاق رو با کنترل خاموش کرد.
برگشت سمتم.
لبمو گذاشتم رو لبشو بوسه ی زدم.
همه جا تاریک شد نتونستم خوب چهر جاستین ببینم.
برای همین جای گونش لبشو بوسیدم.
یهو مو به تنم سیخ شد.
جاستین صورتشو کمی چرخوند.
لبم رو لبش کشیده شد.
@iam_hellboy
سلم خـبی؟ https://eitaa.com/joinchat/738197667C39d69846af همساده شیم ؟!
💀یه بار دیگ لینک بدع..
این کار نمیکنه
#ناشناس_هلبوی
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بهترین دوستت کیه ؟
حق تمام معنا..
#هلبوی
@iam_hellboy