eitaa logo
Iam Hell
173 دنبال‌کننده
777 عکس
1.2هزار ویدیو
27 فایل
چنل ناشناس خط خطی Son of Hell welcome.. ناشناس کانالمون💀 https://daigo.ir/secret/45260522 چنل اصلیمون https://eitaa.com/KHATKHATIHAM
مشاهده در ایتا
دانلود
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مغز انسان نمیتونه منفی رو نادیده بگیره.. حق ب مولا.. @iam_hellboy
Iam Hell
People of hell اهل جهنم پارت#29 جاستین از جاش بلند شد: درست شبی که من رفتم کانادا.. دکتر نگاهی به
People of hell اهل جهنم پارت بلند شدم نشستم. جاستین هم لباسشو کشید پایین مرتب کرد اومد سمتم. بالشت پشتمو کشیدم تو بغلم. جاستین اومد پامو بگیره که با بالشت محکم چند بار کوبیدم رو دستش. دستشو کشید. باز اومد پامو بگیره. پامو کشیدم اینور:نههه با بالشت کوبیدم رو دستاش. یهو اومد رو تخت. منم پامو تو شکمم جمع کردم. نزدیکم شد با بالشت زدم تو سرش. دیدم میخواد بالشت رو ازم بگیره دستمو کش دادم به سمت بالا: نهههه نمیدمم.. هرزگاهی صدای خنده هامون بلند میشد. جاستین بالاخره بالشتو گرفت پرت کرد رو زمین. پامو گرفت کشید تا از رو تخت بیفتم. منم محکم تاج تخت گرفتم: نههه ولم کن.. جاستین لبخندی زد: تو ول کن.. حالا ک ول نمیکنی نشونت میدم.. مچ پای راستمو گرفت و کف پامو قلقلک داد. منم که به شدت قلقلکی زدم زیر خنده. پای چپم آزاد بود. برای همین سعی میکردم با پای چپم به جاستین لگد بزنم. تاج تختو بالاخره ول کردم. انقدر خندیدم که نفسم بالا نمیومد: آخ..بسهه..نفسم..دیگه..بالا نمیاد...🤣 با جملم جاستین ولم کرد و گفت: اشکالی ندارع دستگاه تنفس هم اینجا داریم.. اینو گفت لبه تخت نشست. سرمو بلند کردم گفتم: عه کو؟ دیدم شیطونی نگاه می‌کنه و زبونش رو لبش می‌کشه. پشت دستمو محکم کوبیدم رو سینش. خواستم یه چیزی بگم بهش که دیدم صورتش از درد جمع کرد. یهو ب پشت افتاد رو تخت. قلبم تند زد: جاستین..چت شد.. حالت خوبه؟ دیدم صدای ازش در نمیاد به خودش میپیچه و قلبشو فشار میده. حسابی ترسیدم. برگشتم سمتش و بالاسرش: تو رو خدا یه حرفی بزن چی شده قلبت درد میکنه؟ دیدم باز هیچی نمیگه با ترس از جام پاشدم برم دکتر رو خبر کنم. همین که پشتمو کردم بهش دستاش دورم حلقه کرد. محکم منو تو بغلش گرفت: خب دیگه وقت خوابته.. کشید منو رو تخت و منم خشکم زده بود. پاهاشو دور پاهم قفل کرده بود. دستاشم که دورم حلقه کرده بود محکم گرفته بود منو. جاستین هیکلش دو برابر منه. قشنگ مثل یه جوجه تو بغلش گیر افتاده بودم. نمیتونستم تکون بخورم. شروع کردم ول خوردن: عههه ولم کن تو تا الان داشتی میمردی.. از این شوخیا دیگه نکن.. دم گوشم آروم گفت: چرا ؟ ترسیدی؟برای همین قلبت انقدر تند میزنه؟ با این تکون ها هم نمیتونی بیای بیرون.. اینم جریمه گیر افتادنته.. نمی‌دونم چرا بغلش بهم آرامش میداد. سریع چشمام گرم شد. خوابالو گفتم : جاستین..خوشحالم که برگشتی... میدونی حالم خوب نیست..جدید.. جاستین محکم تر تو بغلش فشارم داد :هیییس.. تو همش19 سالته.. باهم درستش میکنم...تو فقط یه زندگی سخت رو گذروندی.. همین ک با فادر زندگی کنی خودش خیلی سخته.. پس بیا تا برنگشته از فرصت استفاده کنیم..باشه؟ سرمو به نشونه باشه تکون دادم. نفس عمیقی کشیدم. مدتی گذشت. جاستین دید آروم گرفتم خواست چراغ رو خاموش کنه. کنار تخت یه میز بود که روش کنترل بود. یواش یه دستشو از دورم باز کرد و به پشت چرخید. منم از جام بلند شدم که برگشت سمتم گونشو ببوسم. چراغ اتاق رو با کنترل خاموش کرد. برگشت سمتم. لبمو گذاشتم رو لبشو بوسه ی زدم. همه جا تاریک شد نتونستم خوب چهر جاستین ببینم. برای همین جای گونش لبشو بوسیدم. یهو مو به تنم سیخ شد. جاستین صورتشو کمی چرخوند. لبم رو لبش کشیده شد. @iam_hellboy
سلم خـبی؟ https://eitaa.com/joinchat/738197667C39d69846af همساده شیم ؟! 💀یه بار دیگ لینک بدع.. این کار نمیکنه
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بهترین دوستت کیه ؟ حق تمام معنا.. @iam_hellboy
هیچ کدوم همسایه ها فور نمیزنن زیاد شیم حواسم هستا🚶‍♂🚶‍♂
هدایت شده از 𝒎𝒐𝒃𝒉𝒂𝒎|ܩࡅߺ߲ܣܩܢ‌‌
500بشیم؟!🦋♥ ها فوررر
Iam Hell
People of hell اهل جهنم پارت#30 بلند شدم نشستم. جاستین هم لباسشو کشید پایین مرتب کرد اومد سمتم. بالش
People of hell اهل جهنم پارت چراغ اتاق رو با کنترل خاموش کرد. برگشت سمتم. لبمو اتفاقی رو لبش گذاشتمو بوسیدم. لباش خیلی گرم بود. بدنم از زیر باسنم تا بالا مور مور شد. همه جا تاریک بود نتوسته بودم صورت جاستین خوب ببینم و اشتباهی جای گونش لبشو بوسیده بودم و تو همون حالت مونده بودم. خشکم زده بود. به جاستین نمی‌خورد جا خورده باشه. کمی صورتشو چرخوند. این کارش باعث شد لبم رو لبش کشیده بشه و به گونش بخوره. ذهنم قفل کرده بود و صحنه اون شب جلو چشم اومد. شبی که دستو پامو بسته بودن و نمیدوستم چه خبره شده. یه پسر با دوربین همش ازم فیلم می‌گرفت. اونی که بزرگتر از همه می‌رسید اومد سمتمو دستشو رو صورتم کشید و خم شد و لبمو گاز گرفت. سرمو هعی میچرخوندم اینو اون ور نتونه کارشو انجام بده ولی زیاد فایده نداشت. هم کارشو میکردم و هم با بدم ور میرفت. تنها کاری ازم بر میومد التماس های بی فایده برای نجاتم بود. گاهی ولم میکرد به دوربین نگاه میکرد و حرف میزد. افکارمو بهم ریختم. نمی‌خواستم دوباره به یادم بیاد. جاستین که فهمیده بود میخواستم چی کار کنم چی شد صورتش کمی چرخوند بود که لبم رو گونش افتاده بود. با این کارش می‌تونستم به روی خودم نیارم و با بوسه ی کوچیک رو گونش بگیرم بخوابم. ولی خبر نداشت که با زنده شدن خاطره اون شب حمله عصبی بهم دست داده. محکم دستمو کوبیدم رو شونه هاشو هولش دادم. شروع کردم داد و بیداد کردن رو سرش. انقدر بلند داد زدم که دکتر و بادیگارد اومدن پشت اتاق. ولی در قفل بود. بادیگارد کلید انداخت اومد تو. دکتر هم پشت سرش. دیدن که جاستین بالشتی جلو صورتش گرفته منم با تمام وجود دادم با مشت میکوبم تو صورتش. ولی بالشت جلوی اصابت مشتام به صورتش بود. دکتر از پشت اومد منو بکشه عقب. همین باعث شد هلش بدمو داد بزنم: دست بهههه من نززن.. از اتاقم برید بیرون.. دستمو رو بدنم می‌کشیدم. حس میکردم یه مار رو بدنم داره میخزه. هر موقعه این حس بهم دست میداد از بدنم متنفر میشدم و حس کثیفی بهم دست میداد. جاستین پاشد رفت عقب. سردر گم شده بود. دکتر هم با یه قدم عقب تر رفتن سر جاش وایساد به من نگاه کرد. حضورشون بیشتر عذابم میداد. نگاهاشون بهم این حسو میداد که ترحم انگیزم. داد محکم تری کشیدم که باعث شد گلوم بگیره: گفتممم برید بیرووون.. اولین نفری که رفت بیرون جاستین بود و بعد دکتر و بادیگارد. تو خودم جمع شدمو تکیه زدم به تاج تخت. دکتر منتظرانه نگاهی به جاستین کرد. جاستین سرشو پایین انداخت: اشتباه از من بود.. زیاده روی کردم کنترل نداشتم رو خودم.. دکتر نگاه تاسف باری بهش کرد و گفت:فکر نمی‌کردم تو هم آدم مریضی باشی.. این کارتو به فادر گزارش میدم. خیر سرت اومدی بهش کمک کنی نه اینکه گند بزنیو مشکل جدید درست کنی... دیگه حق نداری تا وقتی بهت اجازه ندادم بهش نزدیک بشی.. یه بادیگارد اومد بازو جاستین گرفت. دکتر حسابی عصبی شده بود. من براش مثل پسرش بودم. از بچگی همیشه مراقبم بود. دکتر نگاهی به جاستین کرد و به بادیگارد گفت: ببرش طبقه بالا.. حواست هست جای نره.. بادیگارد بازوی جاستین کشید. جاستین دستشو کشید و گفت: باشه دارم میام لازم به اینکارا نیست.. تا صبح توی خواب بیداری بودم. حالم بهتر شده بود. این کابوس قرار نبود دست از سرم برداره. حسی که تا همیشه باهات میمونه. و به دنیای که توش زندگی می‌کنی بی اعتمادی ، شک و تنفر میده. نزدیکی افراد بهت غیرقابل تحمل میشه. و همیشه صحنه ها برات زنده هستن. و بد تر از اون تجاوز سن و جنسیت نمی‌شناسه. رفتار اون شبم با جاستین خیلی بد بود. با اینکه سعی کرد اشتباهمو درست کنه من اونو مقصر دونستم. بغض گلومو گرفته بود. تازه داشتم آرامش حس میکردم. به طرز عجیبی از وقتی جاستین اومده بود حالتام تشدید شدن. دکتر اومد در اتاق زد و اومد داخل. چای معطر همراش داشت. لبخندی بهم زد: بهتر شدی؟ سرمو به نشونه ارع تکون دادم: عومم جاستین کجاست ؟ دکتر رو صندلی نزدیک تختم نشست و گفت: نمیخواد نگران باشی.. داره تاوان کار دیشبشو پس میده.. از اول نباید به یه غریبه اعتماد میکردیم.. با حرف دکتر از جام تکونی خوردم: یعنی چی داره تاوان پس میده؟ تاوان کدوم کار؟ اشتباه از من بود اون هیچ کاری نکرده.. این من بودم مثل همیشه یهو دیونه شدم.. دکتر فکر میکرد منو ترسونده و از روی ترس می‌خوام ازش طرفداری کنم. چای گذاشت رو میز کنار تختم و آروم گفت: آروم باش دنی.. گفتم لازم نیست نگران باشی.. فادر به خاطر تو برگشته و آلان هم جاستین رفته اتاق فادر یه گوشت مالی حسابی ببینه.. با حرف دکتر قلبم تندی زد. فادر آدم بی رحمی بود. و به شدت رو خانوادش حساس. با اینکه اینو نشون نمیده. سریع از تخت اومدم پایین از اتاقم دویدم بیرون. @iam_hellboy
Iam Hell
People of hell اهل جهنم پارت#31 چراغ اتاق رو با کنترل خاموش کرد. برگشت سمتم. لبمو اتفاقی رو لبش گ
People of hell اهل جهنم پارت سریع از تخت اومدم پایین. از اتاق دویدم بیرون. دکتر فقط نگاهم کرد. هر چی بیشتر به اتاق فادر نزدیک میشدم ضربانم بیشتر میشد. راهرو طبقه دوم دور عمارت پیچ میخورد و در انتها سمت بالا می‌رفت و به طبقه سوم راه پیدا میکرد. طبقه سوم اتاق فادر بود. نزدیک پله های انتها راهرو شدم. میله پله ها رو گرفتم داد فادر شدت گرفت. از همینجا تنم می‌لرزید. ترسیدم پامو رو اولین پله بزارم و برم بالا. نفس عمیق کشیدم: از پسش بر میای دنی.. به خاطر جاستین...نرم میکشتش.. با داد بلند دیگه که شنیدم از پله بالا رفتم. رسیدم طبقه سوم. اتاق فادر مستقیم سمت چپ راهرو بود. تا اونجا یه نفس دویدم. همش حس میکردم خیلی دیر کردم. بادیگارد جلو در جلومو گرفتن که با دو تا لگد تو پاشون ازشون رد شدم. در رو سریع باز کردم رفتم داخل اتاق. با شدت باز شدن در فادر ساکت شد زل زد به من. منم که از در رفتم داخل چون فادر پشت میز بود قشنگ رو به روی من بود زل شدم بهش. تو چشماش نگاه کردم ترسیدم، نگاهمو گرفتم. دنبال جاستین گشتم: پ...پس..جاستین کو؟ نفس نفس زدم: اون..کاری نکرده بود.. جاستین ..کجاااست ..الان ..کشتینش؟ انقدر ترسیده بودم متوجه نبودم سمت چپم مادرم وایساده. با حرفم فادر داد محکمی کشید سرم که باعث شد یه قدم عقب برم. مادرم اومد سمتم بغلم کرد ولی من بغلش نکردم : حالت خوبه دنی ؟ جاش امنه... من با فادر صحبت کردم گذاشت بره.. مادرم دستی رو موهام کشید. مادرم سرشار ازحس امنیت رو بهم میاد. از بغلش اومدم بیرون: جاستین کجاست خب ؟ فادر پیپی روشن کرد با تنه گفت: قبرستون.. گوشه لباس مادرمو گرفتم: مامان..گفتم جاستین کجااست.. اگه جاش خوبه می‌خوام ببینمش... فادر نشست رو صندلیش و با همون خشمش گفت: مگ کری؟ علاوه بر مشکل عصبی، شنوایت هم مشکل پیدا کردع؟ چرا نگران کسی که بهت دست درازی کرده ؟هااان¿ فادر در حالت عادی هم ترسناک بود. چه برسه به وقتی که عصبیه. یه مرد درشت هیکل و قوی. توی مبارزه انقدر سرعت و ضرباتش بالاست که شانس زنده موندن نداری. اون هم قدرتمند و هم خان بزرگ. هوش و دقت بالایی هم داره. مادرم پشتش به فادر بود. خودمو تو بغل مادرم قایم کردم: اون..اون کاری نکرده..بهم دست.. نزده..من..من.. فادر رو با این کارم بیشتر عصبی کردم. لکنت گرفته بودم. فادر بلند شد اومد سمتم از یقه محکم منو گرفت کشید. انقدر سریع اینکار کرد که مادرم نتونست عکس العملی نشون بده. دستش خیلی سنگین بود همین که یقمو گرفت کشید خوردم زمین. رو زمین کشیده شدم و از مادرم فاصلم داد. با لگد کوبید تو پهلومو خواست بلندم کنه منو بزنه که مادرم اومد وسط و جلوش وایساد. محکم بازو فادر گرفته بود: کاری بهش نداشته باش... فادر شروع کرد داد زدن: دیگه چی کار میتونم باهاش داشته باشم ؟ نگاه غضبناکش رو داد به من :مثل یه مرد باااش دن.. چند باااار بگم پشت مااادرت قایم نشووو.. چند بار بگم بهههت توی چشمم مثل یه اااحمق نباش.. چند بار باید بهت بگم که شاید به غرورت برخورده آدم بشییی؟ همش من باید گنداااتو جمع کنم ؟ کی قرار بزرگ بشییی؟ کی قرار کسی باشی که بتونممم این عمارت لعنتییی رو دستش بسپارم؟ هااان؟ خسته نشدی از بس بدبخت و بیچاره بودی؟ مادرم سعی میکرد فادر ر‌و آروم کنه. ولی نمیشد بدتر داشت جوش می اورد. این آینه دق گذاشتین جلوم که چی بشه؟ هیچی نمیگفتم و یقمه مرتب کردمو بلند شدم.مادرم نیم نگاهی بهم کرد آروم لب زد: پاشو زود برو بیرون دیگه.. +من ازت یه بچه ناقص العقل میخواستم ؟ باید همون موقعه حرفتو گوش نمیدادم میکشتمش.. با حرف آخر فادر دستمو مشت کردم: هنوزم دیر نشده بخوای منو بکشی..لازم نیست اصلا شأن خودتو بیاری پایین دستت به خونم آلوده بشه .. خودم اینکار میکنم .. مادرم:دننننن!!!.. اینو گفتم از اتاق رفتم بیرون. یه ✨بادیگارد✨ روبه روم توی راهرو وایساده. طبق معمول همه چیز رو با اون داد و فریاد شنیده. اومد سمتم سویچ ماشین داد. دم گوشم گفت: اگه میخوای جاستینو ببینی برو به میدون خارج از شهر.. عجله کنی می‌رسی.. با حرف✨ بادیگارد✨ آب دهنمو قورت دادم و بدون حرف اضافه رفتم سمت پارکینگ. سوار ماشین شدم با هول سویچ انداختم ماشین روشن بشه: خواهش میکنم سالم باش.. خواهش میکنم.. ماشین حرکت دادم از عمارت خارج شدم. @iam_hellboy
هر کی میخاد همساده شه این پی امو تا شب بزاره چنلش!🙂
Iam Hell
People of hell اهل جهنم پارت#32 سریع از تخت اومدم پایین. از اتاق دویدم بیرون. دکتر فقط نگاهم کرد.
People of hell اهل جهنم پارت از شهر خارج شدم. بیرون شهر یه مشت تپه خاک و خونه خرابه بود. بیشتر محل فقیر نشین ازش یاد میشه. نزدیک میدون رسیدم. یه ماشین تیبا نزدیک میدون وایساده بود. در ماشین باز شد و یه نفر پرت کردن بیرون. زدم رو ترمز و تیبا که دور زد از کنارم رد شد. شیشه هاش دودی و بدون پلاک بود‌. ماشینمو خاموش کردم رفتم پایین. معلوم بود که جاستین. بیست قدم که جلو رفتم بهش رسیدم و نشستم رو زانوم. جاستین روب شکم افتاده بود زمین. دستمو بردم سمت صورتش: جاستین.. یهو دستمو پس زد و دستاش گذاشت زمینو با اخی که کشید بلند شد. صورتش که دیدم می‌تونستم جای دست فادر رو حتی با دیدن لمس کنم. رد دست فادر رو صورتش سرخ شده بود. از جاش کامل که بلند شد منم پاشدم. بدون حرفی پشت کرد بهم راهشو کشید رفت. پشت سرش رفتم: متاسفم قرا.. حرفمو قطع کرد و گفت؛ قرار نبود اینجوری بشه نه؟ میخواستی همینو بهم بگی و گفتی.. خب حالا میتونی برگردی عمارت دن دن... همین جور از ماشینم دور شدیم و نمی‌دونستم داره کجا می‌ره. سعی میکردم آروم و نرم حرف بزنم: جاستین من به فادر توضیح دادم .. فهمید تو کاری نکردی.. دیدم حرفی نمیزنه فقط داره می‌ره. نفس عمیقی کشیدم:دلم نمی‌خواد بعد شش سال که برگشتی باز بری.. یه لحظه وایسا خب... سعی کردم دستشو بگیرم نزارم بره: ببین از وقتی اومدی توی عمارت خوشحال ترم.. مگ بهم قول ندادی اوضاع رو باهم درست میکنم کم اوردی؟ نیم ساعت پیاده روی که کردیم به منطقه مسکونی رسیدیم. خیلی کثیف بود. از پلاستیک تا پتو پوسیده رو زمین پیدا میشد. صورتم به حالت چندشی جمع کردم: اینجا چیکار می‌کنی جاستین ؟سگ دونی خیلی تمیز و بهتر از اینجاست.. جاستین پوزخند صدا داری زد: اینجای ک از سگ دونی کمتره خونمه جناب شاه زاده.. دور بزن همین راه که بوی کثیفی نگیری.. از لحن حرف زدنش فهمیدم خیلی بهش برخورده. دیگه حرفی نزدم. رسیدم جلوی در یه خونه. جاستین کلید انداخت رفت داخل منم پشت سرش رفتم. خونه خیلی ساده و کوچیکی بود. فقط دو تا مبل تک نفره با یه میز وسط هال دیدم. دویدم پریدم رو مبل. خاک بلند شد ازش سرفه زدم: وای واقعن نباید یه مرد رو تنها گذاشت.. به خاطر خودت یه دستی میکشید به خونت حداقل مشکل ریوی نگیری .. جاستین بی حال رفت سمت اتاقی. اتاق دو متر بعد در ورودی سمت راست بود. تصمیم گرفتم چند روز پیشش بمونم مراقبش باشم. جاستین آدم خیلی خوش قلبیه. کافی مهربونی باهاش برخورد کنم تا منو ببخشه. ولی فکر نمی‌کردم قبل اینکه فرصت بخشیدن پیدا کنم سایه مرگ روی هر دوی ما رو گرفته. @iam_hellboy