eitaa logo
Iam Hell
173 دنبال‌کننده
777 عکس
1.2هزار ویدیو
27 فایل
چنل ناشناس خط خطی Son of Hell welcome.. ناشناس کانالمون💀 https://daigo.ir/secret/45260522 چنل اصلیمون https://eitaa.com/KHATKHATIHAM
مشاهده در ایتا
دانلود
خیالت جم جم هر کار کنی هواتو دارم @iam_hellboy
Iam Hell
خیالت جم جم هر کار کنی هواتو دارم @iam_hellboy
دلت هر وقت گرفت یه شاخه گل واست میارم..
Iam Hell
People of hell اهل جهنم پارت#33 از شهر خارج شدم. بیرون شهر یه مشت تپه خاک و خونه خرابه بود. بیشتر
People of hell اهل جهنم پارت جاستین رفته بود داخل اتاق و باید گند بزرگی که زده بودم رو جمع میکردم. خب وقتی مریض بودم مامانم چیکار میکرد ؟ سوپ.. همیشه برام یه سوپ خوشمزه درست میکرد..😋 رفتم سمت آشپز خونه و به این فکر میکردم چطور سوپ بپزم. کاری ندارع که چند تا سبزی و هویج و آب دیگه.. گوشیمو در اوردم سرچ کردم آموزش پخت سوپ* یه دستور پخت انتخاب کردمو کنار یخچال که وایسادم. سرمو از گوشی بیرون اوردم. خونه نیست که بازار شام اسمش در رفته... زیر پام خاک خالی بود و کلی اشغال. خورده چوب، شیشه ، فیبر و مو خیلی چیزای دیگه. موزاییک ها سیاه و جلبک بسته بودن. نفس عمیقی کشیدم. خدایا صبر بهم بده بتونم دوم بیارم.. در یخچال باز کردم بوی تیز و گندی خورد توی دماغم. در محکم بستم و از آشپزخونه دویدم بیرون. اههههه حالم بد شد.. چرا فکر کردم تو همچین خونه ی چیزی تو یخچال هست ؟ دستمال کاغذی از جیبم در اوردم لول کردم گذاشتم تو سوراخای بینیم. نمی‌خواستم یه بوی دیگه رو هم تجربه کنم. رفتم آشپز خونه و از کابینت قابلمه و چاقو و لوازم رو برداشتم. گوشیمو نگاه کردم و وسایل مورد نیاز رو یه بار دیگه خوندم: پیش بند.. پیش‌بند هم میخواد ولی ندارم که.. نگام به سویشرت رو دست مبل افتاد. دستاهاشو گره زدم دور کمرم و کشیدمش بالای سینم. خب پیش بندم دارم... اینجا نوشته درصورت نداشتن مواد لازم میتوانید از مشابه آن استفاده کنید... همه جا رو زیر رو کردم. خب.. چی داریم چی نداریم...؟ هویج نداریم.. مشابه هویج چیه ؟ خیارع..شایدم بادمجون.. کدوم احمقی خیار میریزع ؟ جای هویج نداشته بادمجون ریختم. سیب زمینی هم نداریم.. یاد لبو های کنار کابینت افتادم. و به جای سیب زمینی لبو انداختم. دو قاشق نمک ، رب و آب ریختم تو قابلمه. سبزی خورد کردم و فلفل و زردچوبه ریختم. جلبک دریایی هم انداختم توش. یک ساعت گذشت کشیدم تو بشقاب. ببین چه کردم.. چ رنگ قرمز قشنگی پیدا کرده.. چون داخل دماغم دستمال لوله کرده بودم بوی سوپمو حس نکردم. همین طور هم مزه غذا رو. برای همین فکر کردم خوب شده. کی فکرشو میکرد دنی که از صد متری آشپزخونه هم رد نشده همچین دست پنجه ی داشته باشه.. همین طوری حرف زدم با خودم که رسیدم به اتاق جاستین. در زدم رفتم داخل. جاستین بی حال رو تخت افتاده بود. سوپ رو گذاشتم روی میز. کنار جاستین لبه تخت نشستم: جاستین بیدار شو.. برات غذا درست کردم .. بخور خوب بشی.. جاستین بی جون نگاهی بهم کرد چشماشو بست. دیدم واکنشی ندارع زیر بغلشو گرفتم کمی بلندش کردم. بالشت پشتشو صاف کردم راحت باشه. یه قاشق سوپ برداشتم آروم رو لبش گذاشتم. با فشار دستم رو فکش دهنشو باز کردمو غذا رو ریختم تو حلقش‌: جاستین قورتش بده..افرین پسر خوب.. @iam_hellboy
Iam Hell
People of hell اهل جهنم پارت#34 جاستین رفته بود داخل اتاق و باید گند بزرگی که زده بودم رو جمع میکر
People of hell اهل جهنم پارت نگاهی به اتاق کردم. بر خلاف بقیه خونه اتاقش تمیز بود. جاستین سرفه زد. نگاهمو داد بهش و گفتم: دیدی نرفته پایین داره بدنتو تمیز می‌کنه.. این قاشق رو هم بخور .. یه قاشق دیگه هم دادم بهش. چشماش بسته بود و سرش رو تکیه داده بود به تاج تخت. تو همین حالت باز سرفه زد. دستمال دور دهنش کشیدم. لبخندی زدم: از بس ریه ه‍ات خاک خوردن... الان قشنگ هر چی عفونتو مریضیِ از بدنت می‌شوره می‌بره.. دستم بردم پشتشو کمرشو مالوندم. چند قاشق دیگه از سوپ بهش دادم که چشماشو باز کرد. میخواست چیزی بگه که سریع قاشقو کردم تو دهنش: حرف زدن برات خوب نیست.. بعدا هم میتونی بگی ممنونم ازت دن دن.. ببین چی پختم که مردتو زنده کرده.. مجال حرف زدن بهش ندادم. با قاشق بعدی که داشت می‌رفت سمت دهنش چشماش درشت شد. مثل کسی که وحشت زده شده. با دست جلوی دهنشو گرفت و سرفه ی زد: میخوای.. بکشی منو.. صداش از چاه بیرون میومد. خم شد بشقاب غذا رو گرفت. نگاهی به محتوا انداخت و نگاهی به من: دن دن!!!! این دیگه چیه؟ +معلوم دیگه سوپ.. البته یه چیزای نداشتیم که جایگزین کردم... اصن قبلا آشپزی کردی؟ + نه بابا مثلا من پسر فادرماااا.. اینو هم از روی دستور پخت نگاه کردم.. گوشیمو از جیبم در اوردم گرفتم جلوش. چشماش چهار تا شد: دن دن اینکه یه چیز اونی که تو درست کردی یه چیز دیگه.. ابرو هامو گره زدم: معلومههه.. نه که خیلی امکانات و خوراکی داشتی.. مجبور شدم طبق دستور مواد مشابه رو بریزم.. جاستین با ناباوری نگاهم کرد. مونده بود بخنده یا تاسف بخوره. بالاخره خندید: وای دن.. ببین زیر این جمله لینک داره.. یعنی اگه این دستور پخت نداشتی میتونی بری لینک زیر غذای مشابه به همین سوپ رو ببینی ..😂 با حرفش گوشیمو گرفتمو نگاهی بهش کردم: واااییی ارععع راست میگییی.. ولی خوب شدیاا جاستین با ته خنده ی گفت : ارع خوب شدم مگ جرعت داشتم خوب نشمو سوپت رو بخورم.. آخه لبو بادمجون ؟ کلمو خاروندم: یعنی آشتی ؟ سرشو به نشونه نه تکون داد: هنوز زوده.. بلند شدم رفتم سمت در اتاقش. باشه ولی قرار نیست که منو توی این مخروبه نگهداری.. دستی به خونه بکشیم.. نزدیک شب بود. داشتم به جاستین که رو تخت خوابیده بود نگاه میکردم. آروم خوابیده بود و از تماشاش سیر نمی‌شدم. اون لحظه می‌تونستم بگم خیلی دوستش دارم. فکر کردن بهش باعث میشد ناخداگاه لبخند بزنم. با صدای مهیبی از فکر بیرون اومدم که در اتاق با یه لگد محکم باز شد. @iam_hellboy
گاش...
خیلی نامردی فقط یه پارت ؟ د لامصب سه پارت میدادی 💀د من لامصب دومین پارتم دادم... سه پارتی ؟ ببینم چی میشه... سلام ببخشید میشه زود به زود رمان را بزارید 💀ارع میزارم ولی گاهی پیش میاد نباشم..
Iam Hell
People of hell اهل جهنم پارت#35 نگاهی به اتاق کردم. بر خلاف بقیه خونه اتاقش تمیز بود. جاستین سرفه
People of hell اهل جهنم پارت در اتاق با یه لگد محکم باز شد. از خواب پریدم. دیدم جاستین نیست. چند تا نفس عمیقی کشیدم آروم بشم. نگاهی به دور تا دور اتاق کردم. کاسه سوپ همون‌جوری نصف نیمه خورده شده بود. بلند شدم رفتم بیرون اتاق و جاستین دیدم که جارو دستی و دستمال گرفته داره خونه رو تمیز می‌کنه. چشمامو مالوندمو گفتم: چی کار می‌کنی.. بدون اینکه نگاهم کنه گفت: نمی بینی دارم اینجا رو تمیز من ارباب زاده بتونن مدتی اینجا بمونن.. ولی من میگم که برگرده.. رفتم پشتش داشت با دستمال شیشه پنجره رو تمیز میکرد. از پشت بغلش کردم.چشمامو بستمو خمیازه ی کشیدم: اگه میخواستی بره دست و پاشو میبستی میداد تحویل فادر نه اینکه براش خونه رو تمیز کنی.. صورتمو با یه خمیازه رو کمرش کشیدم. جاستین همین جور به کارش ادامه میداد. زیر لب اروم گفتم: جاستین... +بله ؟ بنظرت اگه من خودمو بکشم برای کسی هست مهم باشه..؟ با حرفم جا خورد. کمی سرش به سمت پشتش چرخوند. ولی نتونست خوب منو ببینه: چی داری میگی.. دیونه شدی.. دستمال ول کرد سمتم چرخید ولی هنوز دستام دورش حلقه بود. تو چشمام نگاه کرد: معلومه که مهمه.. به مادرت و پدرت فکر کردی؟ اونا فقط تو رو دارن.. سرمو رو سینش گذاشتم: ولی فادر از من متنفره.. دستی رو سرم کشید و گفت: من برای جنابعالی زیر مشت لگد فادر رفتم.. اگه متنفر بود که جای کتک کاری من ازم تشکر میکرد.. نگاه مظلومانه ی بهش کردم. دستشو از پیشونیم کشید لای موهام. موهای صورتمو داد بالا. چیزی نگفتم. به چشمای مظلوم شدم نگاه کرد: هیچ وقت دیگه به خودکشی فکر نکن..مادرتُ نابود می‌کنی.. دکتر شکسته میشه و همه کسایی که می شناسنت.. مکثی کرد و گفت: ببینم اصن چت شد یهو.. چرا انقدر مظلوم شدی ؟ چشماش درشت کرد: وایساااا ببینم اینکارا رو می‌کنی که از زیر کار کردن در بری ؟ عمرا تو هم باید توی تمیزی خونه کمک کنی .. دستامو از دورش باز کرد. یه جارو داد دستمو منو چرخوند، پشتم بهش شد. یکی محکم زد تو باسنم و هلم داد: حالا شروع کن مرد جوان .. خودشم برگشت سر کارش. دستمو رو باسنم کشیدمو اعتراض آمیز گفتم: دردم گرفت!! واکنشی نشون نداد. زیر لب غریدم: باشه نشونت میدم.. اول سعی کردم جارو بزنم. کمی گذشت جاستین کارش با شیشه ها تموم شد. جارو محکم کوبیدم زمین و با حرص گفتم: اههه نمیشه نمیشه هر چی جا رو میزنم باز آشغالا بر میگرده.. جاستین گفت: جارو بزن ببینم.. چوب جارو دستم بود شروع کردم جلو عقب جارو کشیدم رو زمین. جاستین پوکر نگام کرد: دن دن!!!!😐 تو آشغالا رو می‌کشی سمت عقب خب معلومه باز جارو هل میدی سمت جلو آشغالا برمیگرده سر جاش.. تو عمرت تمیزی ندیدی؟ یه نگاه به جارو یه نگاه ب جاستین: عههه واااقعن.. میگم چرا تمیز نمیشه .. نه فقط تو کارتونای بچگی دیدم این جوری جارو رو تکون میداد همه چیز تمیز میشد.. جاستین سرشو به نشونه تاسف تکون داد: برو یه سطل آب بیار حداقل..اینکه آموزش نمیخواد؟ لبخند دندونی زدم: نه😁 رفتم سریع یه سطل آب اوردم. یکم سنگین بود هشت قدم مونده بود به جاستین برسم صداش کردم : جاااستیین بگیر اینو کمرم شکست... جاستین همین که سمتم برگشت پام پیچ خوردم. جاستین اومد منو بگیره نیفتم. سطل آب پرت کردم تو صورتش و شونش رو گرفتم. محکم شونشو گرفتمو نیفتادم ولی قشنگ سطل خورده بود تو صورتش و سر تا پا موش آب کشیده شده بود. سطل چون بزرگ بود مثل کلاه رو سرش افتاده بود. بزرگی سطل صورتش رو پوشونده بود و ارتفاع سطل تا رو شونش بود. خندیدم به قیافش. صدای جاستین تو سطل چرخید: اینکااارات عمدی .. میکشمتتت... سریع شونشو ول کردم و فاصله گرفتم ازش: واقعن ضایع بود؟ خیلی تمرین کردم طبیعی باشه.. یهو جاستین سطل پرت کرد و افتاد دنبالم. منم در رفتم: بیخیااال یه آب بود دیگههه.. حموم کردییی تمیز شدییی... جاستین اخمی کرد: یه حمومی بهت نشون بدم.... بالاخره بعد مدتی جاستین تونست منو بگیره و بنداز رو کولش. منم هر هر بهش می‌خندیدم. رفت سمت اتاقش منم رو کولش آویزون. تا برسه به اتاقش پامو بست: هعییی داری چیکار می‌کنییی جاستین... داخل اتاق رفت و پرتم کرد رو تخت. سریع یه دستمو با تاج تخت گره زد. خیلی سریع بود نشد واکنش به موقعه نشون بدم. با تعجب نگاهش کردم. یهو نشست رو پام پشت بهم. کفشامو در اورد. @iam_hellboy
ها فور هرکی نکرده بود از لیست برش میدارم😄🚶🏾‍♂️
Iam Hell
People of hell اهل جهنم پارت#36 در اتاق با یه لگد محکم باز شد. از خواب پریدم. دیدم جاستین نیست. چن
People of hell اهل جهنم پارت کفشامو در اورد: عام میشه بگی دقیقا چیکار میکنی؟ با دست بازم خواستم دست بستمو باز کنم. جاستین بدون حرفی خم شد و کفشامو گذاشت پایین تخت. دستشو برد زیر تخت و یه پر گنده در اورد. پر کشید کف پام. قلقلکی کف پام حس کردم. پاهمو تکون دادمو نگاهی به جاستین کردم: اون پرع؟ نههه تو اینکار با من نمیکنییی... جاستین نیم نگاهی بهم کرد: پس هنوز عادتای گذشته رو داری.. کلا من آدم قلقلکی بودم ولی به پر به شدت حساس بودم. جاستین لبخند زد و تند تند پر کف پام کشید. یهو بدنم فلج شد و هار هار زدم زیر خنده. پاهامو تکون میدادم پرع کف پام کشید نشه ولی فایده نداشت. سعی کردم جاستین از رو پام بندازمو فرار کنم .برای همین پامو با تندی این ور اون ور میکردم. جاستین هم سنگین بود هم هیکلش دو برابر من. کاری ازم بر نیومد افتادم به التماس کردن: وااای غلط🤣 ..کردم 🤣..جااااستین🤣 جاستین بلند گفت : صدای خنده هات کرم کردن نمیشنوممم چی میگییی... با دست بازم محکم زدم تو کمر جاستین: جووون.. هر کییی ..دوست دارییی.. ولم کن🤣 بلند بلند همین طور می‌خندیدم و داشت نفسم بند میومد. همش هم ول میخوردم و دست و پا میزدم. از بس خندیدم سرخ شدم: اماااان بدههه نامرد🤣🤣 جاستین بلند تر گفت ولی صداش قاطی خنده های وحشت ناک من خفه میشد: نمیشنووووممم دن دن... یهو صدای مهیبی از بیرون اتاق بلند شد. جاستین دست کشید ازش کارش و با هم به در نگاه کردیم. صداش انقدر بلند بود که شوک زدمون کرد. شبیه منفجر شدن چیزی بود. جاستین سریع بلند شد دستمو باز کرد. معلوم بود ترسیده. تا حالا اینجوری ندیده بودمش. صدام لرزید: چی شده جاستین؟ چه خبره.. دستمو باز شد و کلت کمریشو کشید: تا جایی که میتونی از اینجا دور شو و خودتو برسون عمارت .. در با یه لگد محکم باز شد و با صدای گلوله دادی کشیدمو چشمامو بستم. وقتی باز کردم دیدم جاستین رو به رومه و شونش خونی شده. یه نگاه به پشت سر جاستین انداختم یه جسد افتاد بود. جاستین تو مخش زده بود کف اتاق خونی شده بود. سریع دوید پشت در. یه دید کوچیکی به بیرون انداخت که ببینه کسی هست یانه. همین که دید زد صدای شلیک بلند شد. قلبم انقدر تند زد که حس میکردم الان از سینم در بیاد. یکی رفته بود پشت پنجره اتاق و منو هدف گرفت. دیدمش دادی زدم: جاستییین.. جاستین برگشت سمت پشتش و یه مرد سیاه پوشی دید. همزمان سمت هم شلیک کردن. با این تفاوت که تیر به شکم جاستین خورد و اون به پیشونیش. اونای که بیرون اتاق بودن از فرصت استفاده کردن از پشت زدنش. جاستین غرق خون خودشو کشید پشت در سمت دیوار. دستشو رو دیوار کشید رد خون افتاد. تند تند قفسه سینش بالا و پایین میشد. بدنش تحمل نکرد و افتاد. با افتادنش به خودم اومد. سعی کردم پامو باز کنم. کل بدنم می‌لرزید. زیر لب یواشی جاستین رو صدا میزدم که فقط خودم می‌شنیدم. پاهام تقریبا باز شد خودمو رسوندم بهش. کنارش نشستم دستمو رو زخماش کشیدم. یهو هلم داد و چند تا گلوله سمت جلو شلیک کرد. یه نفر دیگه هم کشت. طناب رو از دور پام قشنگ باز کردم و انداختمش سمت تخت. @iam_hellboy
Iam Hell
People of hell اهل جهنم پارت#37 کفشامو در اورد: عام میشه بگی دقیقا چیکار میکنی؟ با دست بازم خواستم
People of hell اهل جهنم پارت طناب رو از دور پام باز کردم و انداختمش سمت تخت. کلت جاستین گرفتم از دستش. بدنم می‌لرزید. رفتم پشت در و نگاهی به بیرون انداختم. کسی نبود و با لرز گفتم: فک..فکر کنم همشون همین..بودن.. با خون بالا اوردن جاستین سمتش چرخیدمو رفتم پیشش. کشیدمش تو بغلمو گوشیمو از جیبم در اوردم با اورژانس تماس گرفتم. یه دستمو رو شکمش گذاشتم که خونریزی بیشتری داشت. بدن جاستین تندی بالا پایین میشد. بدنش یخ کرده بود. از درد بازمو محکم فشار میداد. نگاهمو دادم به چشماش بغض کردم. صوورتشو خون گرفته بود. جاستین چشمای اشکیمو دید دستشو کشید رو گونم: بهت ..چی گفتم.. هر چقدر میتونی از .. با دردی که تو بدنش می‌پیچید مکثی بین حرفش کرد. هر چقدر میتونی از اینجا دور شو.. انگشت اشارمو گذاشتم رو لبش: هییس هیچی نگو.. من تنهات نمیزااارم ازم نخواه.. جاستین چشماشو رو هم فشار داد: اینجا..موندت...کمکی به من نمیکنه.. دستمو از زیر بغلش رد کردمو دورش حلقه کردم. به خودم فشارش دادم:گفتم هیچی نگو..الان اورژانس میرسه... لباسای منم خونی شدن. بدن جاستین مثل مرده ها داشت یخ میکرد و دورمون پر خون شده بود. میدونستم دوم نمیاره و خودمو داشتم گول میزدم. با صدای بلندی که تو فضای خونه پیچید سرمو بلند کردم. یه نفر دیگه هم اینجا بود. صدای خیلی سردی داشت: دنیل.. وارث فادر.. می‌دونی زنده بودنت به نفع خیلیا نیس؟حتی خود فادر..بهت چند دقیقه فرصت میدم خودت بیای بیرون... نفس نفس زدم. از وحشت و لرزی که بدنم افتاده بود دندونام رو هم میخورد. بدن جاستین جونی نداشت و صدای دورگش و به زور شنیده میشد: خواهش..میکنم.. برو..دن برو.. بغض داشت خفن میکرد: مت..اسفم ..به خا..طر منه.. که.. جاستین خودشو به زور بالا کشید و پیشونیمو بوسید. دست خونیش لای موهام رفت. خیسی خونشو رو سرم حس میکردم. بغضم ترکید: دوست دارم جاستین.. خیلی... چشماش بسته شد و همه وزن بدنش رو من افتاد. از بغلم کشیدمش بیرون و رو زمین خوابوندمش. خم شدمو گونشو بوسیدم. دستشو گذاشتم رو سینش. خداحافظ..جاستین.. اشکمو پاک کردمو دویدم سمت پنجره. یهو پشت پنجره یه نفر سبز شد. ترسام به خشم تبدیل شد. شیشه پنجره خورد شده بود و رفت توی پام ولی اون لحظه حس نکردمش. مردی که جلو سبز شد کلتشو کشید. پریدمو چارچوب بالا پنجره محکم گرفتمو بدنمو کشیدم بالا و تاب خوردم. با جفت پا رفتم تو حلق. محکم پاهامو کوبیدم تو قفسه سینش و پامو ضربدری کردم زدم تو دستش کلتش افتاد و همین طور خودش. دستمو ول کردمو رو زمین فرود اومدم. چون شیشه تو پا بود و محکم رو زمین وایسادم شیشه تا ته رفت تو پامو زمین خوردم. جاستین اگه میدید حیرت میکرد چطور دنی که بلند نبود شلوارشو بالا بکشه با همچین قدرت بدنی از خودش دفاع کرد. پشتمو نگاه کردمو یه مرد با لباس چرمی دیدم که به اتاق نزدیک میشد. داخل اتاق اومد و جلو جاستین وایساد. یهو نگاهشو چرخوند سمتم. چهرشو ندیدم ولی رنگم پرید. دقیقا هم هیکل همون لباس چرمی بود که تو بار دیدم. و صداشم دقیقا شبیه اون کسی بود که منو دزدیده بود و سراغ یونا رو ازم می‌گرفت. همین که یه قدم برداشت سمتم هل کردم. پاشدمو با تمام وجود شروع کردم دویدن. پا برهنه بودمو میخواستم خودمو به ماشینم برسونم و همه دردا رو فراموش کردم. چون چشمامو اشک گرفته بود اطرافمو تار و خیس می‌دیدم. همین طوری میدویدم که صدای گلوله بلند شد. باعث شد اشکام بیشتر بریزه. مدام فکر اینکه جاستینو تنها ول کردم بمیره تو سرم داد میزد. نمی‌دونستم چطور خودمو به ماشینم رسوندم. در باز کردمو چند بار سویچ رو تلاش کردم جا بندازم. بالاخره جا افتاد و ماشین رو روشن کردم. دنده عقب گرفتم. مدتی گذشت به شهر رسیدم زدم رو ترمز. محکم با مشت کوبیدم رو فرمون و از ته حنجره داد زدم. طوری که گلوم می‌سوخت. خشم و نفرت وجودمو گرفته بود. وحشتی که اون مرد لباس چرمی به جون انداخته بود. و فکر اینکه جاستین مرد دیونم داشت میکرد. @iam_hellboy
سلام خوبین؟ تازه تاسیس هست حمایت بشع لطفا @gray_heartt