eitaa logo
Iam Hell
173 دنبال‌کننده
777 عکس
1.2هزار ویدیو
27 فایل
چنل ناشناس خط خطی Son of Hell welcome.. ناشناس کانالمون💀 https://daigo.ir/secret/45260522 چنل اصلیمون https://eitaa.com/KHATKHATIHAM
مشاهده در ایتا
دانلود
ها فور هرکی نکرده بود از لیست برش میدارم😄🚶🏾‍♂️
Iam Hell
People of hell اهل جهنم پارت#36 در اتاق با یه لگد محکم باز شد. از خواب پریدم. دیدم جاستین نیست. چن
People of hell اهل جهنم پارت کفشامو در اورد: عام میشه بگی دقیقا چیکار میکنی؟ با دست بازم خواستم دست بستمو باز کنم. جاستین بدون حرفی خم شد و کفشامو گذاشت پایین تخت. دستشو برد زیر تخت و یه پر گنده در اورد. پر کشید کف پام. قلقلکی کف پام حس کردم. پاهمو تکون دادمو نگاهی به جاستین کردم: اون پرع؟ نههه تو اینکار با من نمیکنییی... جاستین نیم نگاهی بهم کرد: پس هنوز عادتای گذشته رو داری.. کلا من آدم قلقلکی بودم ولی به پر به شدت حساس بودم. جاستین لبخند زد و تند تند پر کف پام کشید. یهو بدنم فلج شد و هار هار زدم زیر خنده. پاهامو تکون میدادم پرع کف پام کشید نشه ولی فایده نداشت. سعی کردم جاستین از رو پام بندازمو فرار کنم .برای همین پامو با تندی این ور اون ور میکردم. جاستین هم سنگین بود هم هیکلش دو برابر من. کاری ازم بر نیومد افتادم به التماس کردن: وااای غلط🤣 ..کردم 🤣..جااااستین🤣 جاستین بلند گفت : صدای خنده هات کرم کردن نمیشنوممم چی میگییی... با دست بازم محکم زدم تو کمر جاستین: جووون.. هر کییی ..دوست دارییی.. ولم کن🤣 بلند بلند همین طور می‌خندیدم و داشت نفسم بند میومد. همش هم ول میخوردم و دست و پا میزدم. از بس خندیدم سرخ شدم: اماااان بدههه نامرد🤣🤣 جاستین بلند تر گفت ولی صداش قاطی خنده های وحشت ناک من خفه میشد: نمیشنووووممم دن دن... یهو صدای مهیبی از بیرون اتاق بلند شد. جاستین دست کشید ازش کارش و با هم به در نگاه کردیم. صداش انقدر بلند بود که شوک زدمون کرد. شبیه منفجر شدن چیزی بود. جاستین سریع بلند شد دستمو باز کرد. معلوم بود ترسیده. تا حالا اینجوری ندیده بودمش. صدام لرزید: چی شده جاستین؟ چه خبره.. دستمو باز شد و کلت کمریشو کشید: تا جایی که میتونی از اینجا دور شو و خودتو برسون عمارت .. در با یه لگد محکم باز شد و با صدای گلوله دادی کشیدمو چشمامو بستم. وقتی باز کردم دیدم جاستین رو به رومه و شونش خونی شده. یه نگاه به پشت سر جاستین انداختم یه جسد افتاد بود. جاستین تو مخش زده بود کف اتاق خونی شده بود. سریع دوید پشت در. یه دید کوچیکی به بیرون انداخت که ببینه کسی هست یانه. همین که دید زد صدای شلیک بلند شد. قلبم انقدر تند زد که حس میکردم الان از سینم در بیاد. یکی رفته بود پشت پنجره اتاق و منو هدف گرفت. دیدمش دادی زدم: جاستییین.. جاستین برگشت سمت پشتش و یه مرد سیاه پوشی دید. همزمان سمت هم شلیک کردن. با این تفاوت که تیر به شکم جاستین خورد و اون به پیشونیش. اونای که بیرون اتاق بودن از فرصت استفاده کردن از پشت زدنش. جاستین غرق خون خودشو کشید پشت در سمت دیوار. دستشو رو دیوار کشید رد خون افتاد. تند تند قفسه سینش بالا و پایین میشد. بدنش تحمل نکرد و افتاد. با افتادنش به خودم اومد. سعی کردم پامو باز کنم. کل بدنم می‌لرزید. زیر لب یواشی جاستین رو صدا میزدم که فقط خودم می‌شنیدم. پاهام تقریبا باز شد خودمو رسوندم بهش. کنارش نشستم دستمو رو زخماش کشیدم. یهو هلم داد و چند تا گلوله سمت جلو شلیک کرد. یه نفر دیگه هم کشت. طناب رو از دور پام قشنگ باز کردم و انداختمش سمت تخت. @iam_hellboy
Iam Hell
People of hell اهل جهنم پارت#37 کفشامو در اورد: عام میشه بگی دقیقا چیکار میکنی؟ با دست بازم خواستم
People of hell اهل جهنم پارت طناب رو از دور پام باز کردم و انداختمش سمت تخت. کلت جاستین گرفتم از دستش. بدنم می‌لرزید. رفتم پشت در و نگاهی به بیرون انداختم. کسی نبود و با لرز گفتم: فک..فکر کنم همشون همین..بودن.. با خون بالا اوردن جاستین سمتش چرخیدمو رفتم پیشش. کشیدمش تو بغلمو گوشیمو از جیبم در اوردم با اورژانس تماس گرفتم. یه دستمو رو شکمش گذاشتم که خونریزی بیشتری داشت. بدن جاستین تندی بالا پایین میشد. بدنش یخ کرده بود. از درد بازمو محکم فشار میداد. نگاهمو دادم به چشماش بغض کردم. صوورتشو خون گرفته بود. جاستین چشمای اشکیمو دید دستشو کشید رو گونم: بهت ..چی گفتم.. هر چقدر میتونی از .. با دردی که تو بدنش می‌پیچید مکثی بین حرفش کرد. هر چقدر میتونی از اینجا دور شو.. انگشت اشارمو گذاشتم رو لبش: هییس هیچی نگو.. من تنهات نمیزااارم ازم نخواه.. جاستین چشماشو رو هم فشار داد: اینجا..موندت...کمکی به من نمیکنه.. دستمو از زیر بغلش رد کردمو دورش حلقه کردم. به خودم فشارش دادم:گفتم هیچی نگو..الان اورژانس میرسه... لباسای منم خونی شدن. بدن جاستین مثل مرده ها داشت یخ میکرد و دورمون پر خون شده بود. میدونستم دوم نمیاره و خودمو داشتم گول میزدم. با صدای بلندی که تو فضای خونه پیچید سرمو بلند کردم. یه نفر دیگه هم اینجا بود. صدای خیلی سردی داشت: دنیل.. وارث فادر.. می‌دونی زنده بودنت به نفع خیلیا نیس؟حتی خود فادر..بهت چند دقیقه فرصت میدم خودت بیای بیرون... نفس نفس زدم. از وحشت و لرزی که بدنم افتاده بود دندونام رو هم میخورد. بدن جاستین جونی نداشت و صدای دورگش و به زور شنیده میشد: خواهش..میکنم.. برو..دن برو.. بغض داشت خفن میکرد: مت..اسفم ..به خا..طر منه.. که.. جاستین خودشو به زور بالا کشید و پیشونیمو بوسید. دست خونیش لای موهام رفت. خیسی خونشو رو سرم حس میکردم. بغضم ترکید: دوست دارم جاستین.. خیلی... چشماش بسته شد و همه وزن بدنش رو من افتاد. از بغلم کشیدمش بیرون و رو زمین خوابوندمش. خم شدمو گونشو بوسیدم. دستشو گذاشتم رو سینش. خداحافظ..جاستین.. اشکمو پاک کردمو دویدم سمت پنجره. یهو پشت پنجره یه نفر سبز شد. ترسام به خشم تبدیل شد. شیشه پنجره خورد شده بود و رفت توی پام ولی اون لحظه حس نکردمش. مردی که جلو سبز شد کلتشو کشید. پریدمو چارچوب بالا پنجره محکم گرفتمو بدنمو کشیدم بالا و تاب خوردم. با جفت پا رفتم تو حلق. محکم پاهامو کوبیدم تو قفسه سینش و پامو ضربدری کردم زدم تو دستش کلتش افتاد و همین طور خودش. دستمو ول کردمو رو زمین فرود اومدم. چون شیشه تو پا بود و محکم رو زمین وایسادم شیشه تا ته رفت تو پامو زمین خوردم. جاستین اگه میدید حیرت میکرد چطور دنی که بلند نبود شلوارشو بالا بکشه با همچین قدرت بدنی از خودش دفاع کرد. پشتمو نگاه کردمو یه مرد با لباس چرمی دیدم که به اتاق نزدیک میشد. داخل اتاق اومد و جلو جاستین وایساد. یهو نگاهشو چرخوند سمتم. چهرشو ندیدم ولی رنگم پرید. دقیقا هم هیکل همون لباس چرمی بود که تو بار دیدم. و صداشم دقیقا شبیه اون کسی بود که منو دزدیده بود و سراغ یونا رو ازم می‌گرفت. همین که یه قدم برداشت سمتم هل کردم. پاشدمو با تمام وجود شروع کردم دویدن. پا برهنه بودمو میخواستم خودمو به ماشینم برسونم و همه دردا رو فراموش کردم. چون چشمامو اشک گرفته بود اطرافمو تار و خیس می‌دیدم. همین طوری میدویدم که صدای گلوله بلند شد. باعث شد اشکام بیشتر بریزه. مدام فکر اینکه جاستینو تنها ول کردم بمیره تو سرم داد میزد. نمی‌دونستم چطور خودمو به ماشینم رسوندم. در باز کردمو چند بار سویچ رو تلاش کردم جا بندازم. بالاخره جا افتاد و ماشین رو روشن کردم. دنده عقب گرفتم. مدتی گذشت به شهر رسیدم زدم رو ترمز. محکم با مشت کوبیدم رو فرمون و از ته حنجره داد زدم. طوری که گلوم می‌سوخت. خشم و نفرت وجودمو گرفته بود. وحشتی که اون مرد لباس چرمی به جون انداخته بود. و فکر اینکه جاستین مرد دیونم داشت میکرد. @iam_hellboy
سلام خوبین؟ تازه تاسیس هست حمایت بشع لطفا @gray_heartt
هدایت شده از 𝘎𝘳𝘢𝘺 𝘏𝘦𝘢𝘳𝘵...! :)
216.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
𝑀𝑂𝑂𝐷🖇️🖤
هدایت شده از ح‍‌رف‍‌ای م‍‌ن و ‍اون
عا راستی دنبال همسایه ایم! هر کسی میخواد با ما همسایه شه فور کنه!
ببینم به نظرِ شما آدما بدونِ هواپیما و وسایل ممکنه بتونن پرواز کنن؟ اومم... از نظر من ممکنه! ممکنه مطمئن نیستم؛ اما چیزی که مطمئنم اینه که اگر هم بخوان پرواز کنن باید تنها پرواز کنن... @iam_hellboy
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
درد تو منو خراب کردی دوباره ساختی "معتقد" @iam_hellboy
Iam Hell
People of hell اهل جهنم پارت#38 طناب رو از دور پام باز کردم و انداختمش سمت تخت. کلت جاستین گرفتم
People of hell اهل جهنم پارت وحشتی که اون مرد لباس چرمی به جونم انداخته بود و فکر اینکه جاستین مردِ، داشت دیونم میکرد. دستامو مشت کردم.محکم و پشت سر هم رو فرمون کوبیدمو با فریاد زدن میخواستم خودمو خالی کنم. تو همین حالتام بودم که ذهنم دنبال مقصر میگشت. کسی که قصد جونمو کرده و از همه چیز من خبر داشته. کی میدونست من کجام به غیر بادیگارد فادر که بهم سویچ ماشین رو داد وگفت برم خارج شهر، جاستین رو بردن اونجا. دست از مشت زدن به فرمون برداشتم. سرمو گذاشتم رو فرمون و یواش اشکام میریخت. سعی کردم ذهنمو متمرکز کنم و به چیز های که اطرافم اتفاق افتاده و ازش بدون توجه رد شدم توجه کنم. به جمله اخر فادر که اومد تو ذهنم لبخندی زدم: (فادر :+من ازت یه بچه ناقص العقل میخواستم ؟ باید همون موقعه حرفتو گوش نمیدادم میکشتمش..) سرمو از روی فرمون بلند کردمو تکیه زدم به صندلیم. سرمو دادم عقب و دستامو رو فرمون گذاشتم. یهو زدم زیر خنده و با خنده گفتم: فادر منو تهدید به مرگ کرد چرا اینو زودتر نفهمیدم؟ ارع حتی بادیگارد فادر بود ادرس بهم داد.. چرا امروز که بهمون حمله کردن ادمای فادر نیومدن نجاتمون بدن؟ اخه همیشه ادمای فادر از دور مراقب من هستن و اتفاقای بیفته سریع خودشون میرسونن ولی امروز سر کله هیچ کدوم پیدا نشد. حتی همین الان هم... کی جرعت داره به پسر فادر حمله کنه؟ وای وای چقدر احمق بودی دن.. جاستین بهانه بود منو از عمارت بیرون بکشن.. تنفر شدیدی نسبت به فادر تو وجودم ایجاد شد. از همون شبی که بهم تجاوز شد قسم خوردم هر کسی خواست با جونم بازی کنه رو زنده نزارم. باید خود واقعیمو نشونشون بدم. حتی اگه باعث مرگم بشه. حالا هم که جاستین رو کشتن نمیتونم عقب بکشم. نمیدونم چطور فهمیدن جاستین برام با ارزشه. من که تمام این مدت سعی میکردم از خودم دورش کنم.بهش تهمت زدم و حتی داشتم اتیشش میزدم.ولی انگاری این نقش بازی کردن هام جواب نداده.باید همون روزی که اومد می‌فهمیدم. می‌فهمیدم که پیدا شدن اون توی این زمان اتفاقی نبوده. جاستین برای من همیشه نقش یه هیرو(قهرمان) رو داشته. سخت ترین شرایط پشتم بوده و باعث شده زمانی از زندگیم خوشحال باشم. ولی حالا توی یه خرابه مجبور شدم ولش کنم. ماشین روشن کردم. کلت جاستین رو گذاشتم رو صندلی کنارم. دستامو رو فرمون فشار دادم: با هم همشون رو میکشیم.. گاز دادم و راه افتادم سمت عمارت. توی مسیر بلند بلند با خودم حرف میزدم: باورم نمیشد پدر خودم نقشه قتلمو کشیده... مگه من خواستم وارث بشم؟ اصلا چیکارش کردم که بخوام براش خطرناک باشم؟ شاید واقعن از من متنفر بوده و رفتاراش با من از روی نگرانی نبوده.... واقعن از من بدش میومدع.... @iam_hellboy
Iam Hell
People of hell اهل جهنم پارت#39 وحشتی که اون مرد لباس چرمی به جونم انداخته بود و فکر اینکه جاستین
People of hell اهل جهنم پارت شاید واقعن از من متنفر بوده و رفتاراش با من از روی نگرانی نبوده.... واقعن از من بدش میومدع.... همین طوری که بلند با خودم حرف میزدم به شهر رسیدم. یه مسیر خاکی رو باید رد میکردم تا به بزرگراه برسم و وارد شهر بشم. سمت راست جاده خاکی کوه بود و سمت دیگه پرتگاه. بعد این جاده و بزرگراه ،نیم ساعت با عمارت فادر فاصله میمونه. جاده به دو طرفه بود ولی خلوت. فقط من بودم که داشتم از این مسیر میرفتم. نگاهی به کلت جاستین کردم. تصور کردم که بدون ترسی کلتو روی شقیقه فادر گذاشتم و بنگ. ماشین با تکون محکمی که خورد کنترلش از دستم خارج شد. انگار یه چیز محکی از پشت باهام برخورد کرد. فرمون تو دستم چرخوندم تا ماشین رو کنترل کنم. ماشین تو دست گرفتمو نفس راحتی کشیدم. باز یه چیز محکمی خورد به صندوق عقب ماشین. از تو آینه نگاه کردم دیدم یه ماشین جیپ پشت سرم داره بهم میزنع. گاز دادم که ازش فاصله بگیرم ولی این بار ضربش محکم تر بود. با برخوردش بهم سمت جلو پرت شدم و کمربندم نذاشت صورتم به شیشه بخوره. ماشین هم دور خودش چرخید تا ضربه دیگه ی بهش خورد و چپ کرد. پنج بار معلق زد، محکم به فرمون، صندلی و شیشه بغل راننده میخوردم. یکی از برخوردام با شیشه خیلی بود و همین باعث شد خورد بشه تو صورتم. بعد پنج بار ماشین رو سقف برعکس افتاد. همین که ماشین بر عکس شد کمربندم برید و محکم خورد رو سقف. سقف ماشین رو زمین کشیده شد سمت پرتگاه. یک سوم ماشین از لبه پرتگاه گذشت از حرکت وایساد. سرم گیج می رفت و دیدم تار شده بود. نفهمیدم تو چه موقعیتی هستم و سعی میکردم بلند شم. با تکونای که خوردم عقب ماشین که از لبه پرتگاه رد شده بود کج شد سمت پایین. با کج شدن ماشین بی حرکت شدم: هم..ینو..کم ..داشتم.. بی حال افتادم سر جام و به زور نفس میکشیدم. پرتگاه انقدری عمیق بود که کسی زنده نمونه. چیزی نگذشت که بوی بنزین خورد به دماغم. ماشین نشتی کرده بود و امکان آتیش یا انفجار رو داشت. خواستم یه جوری بیام بیرون. دستمو دراز کردم تا اروم در باز کنم. صدای خس خس قفسه سینم نشون میداد ریم صدمه دیده و نمیتونم نفس بکشم. و صورتم تمامش خونی شده بود و پر خورده شیشه بود. از درد بدنم صورتمو که جمع میکردم شیشه های که تو صورتم فرو رفته بودن گوشتمو بیشتر میبریدن. در بالاخره باز شد و دو تا کفش جلوم دیدم. چشمامو بستم. با دست چپم که سمت اون یکی صندلی بود سعی کردم کلت رو که رو سقف افتاد رو بردارم. چشمامو باز کردمو نفس های خس دار میکشیدم. نمی خواستم اینجوری بمیرم. نه تا وقتی که انتقام نگرفتم. دستم خورد به کلت. کفشا از جلو در عقب تر رفت و به حالت نشسته در اومد. طرف نشست و خم شد تا منو ببینه که کُلت‌ روآماده کردم. همین که خم شد صدای شلیک تو کوه پیچید. بیست چهار ساعت بعد حادثه تصادف دنیل مادر دنی به شدت نگران شده بود. نه جواب تماس نه جواب پیام و نه خبری از کسایی بود که از دور مراقب دنیل بودن. هر چقدرم با جاستین تماس می گرفت گوشیش خاموش بود و نمی تونست باهاش ارتباط بگیره. به فادر هم گفته بود دنی از دسترس خارج شده ولی فادر اهمیت نداد. با خیال اینکه دنیل از این کارا زیاد میکنه و چند روز دیگه برمیگرده عمارت. اما عجیب این بود که از آدمای خودش خبری نبود. همین باعث شد بعد این مدت کمی ابراز نگرانی کنه. دو ساعت بعد←ساعت دو ظهر( سه روز بعد حادثه تصادف) مادر دنیل با اعصبانیت رفت سمت اتاق جلسه. فادر امروز جلسه گذاشته بود و وقتی متوجه شد عصبانیتش شدت گرفته بود. بادیگارد جلوی در سعی کرد مانع بشه ولی نتونست. مادر دنیل در رو محکم باز کرد و داخل رفت وداد کشید: پسررت گمشده خبری ازش نیست بعد تو جلسه گذاشتی؟؟؟؟ چرا کاری نمیکنیی.. فادر بی حرکت سر جاش وایساده بود و با داد و فریادش گفت: کاملیاا.. کمی مکث کرد و رو ب روی جمعیت متعجب که نگاهاشون بین فادر و کاملیا می چرخید گفت: همه بیرون همین الان..جلسه دیگه تموم شد.. فادر از اینکه کاملیا اینجوری جلو همه داد کشیده به شدت عصبی بود ولی خودشو کنترل کرد. کاملیا منتظر نشد تا همه برن با گام های بلند رفت سمت فادر و پایین یقه فادر رو محکم گرفتو کشید سمت پایین. @iam_hellboy
هدایت شده از حرف‌های‌ِ‌بدون‌صدا !-