eitaa logo
Iam Hell
173 دنبال‌کننده
777 عکس
1.2هزار ویدیو
27 فایل
چنل ناشناس خط خطی Son of Hell welcome.. ناشناس کانالمون💀 https://daigo.ir/secret/45260522 چنل اصلیمون https://eitaa.com/KHATKHATIHAM
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از 𝘎𝘳𝘢𝘺 𝘏𝘦𝘢𝘳𝘵...! :)
216.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
𝑀𝑂𝑂𝐷🖇️🖤
هدایت شده از ح‍‌رف‍‌ای م‍‌ن و ‍اون
عا راستی دنبال همسایه ایم! هر کسی میخواد با ما همسایه شه فور کنه!
ببینم به نظرِ شما آدما بدونِ هواپیما و وسایل ممکنه بتونن پرواز کنن؟ اومم... از نظر من ممکنه! ممکنه مطمئن نیستم؛ اما چیزی که مطمئنم اینه که اگر هم بخوان پرواز کنن باید تنها پرواز کنن... @iam_hellboy
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
درد تو منو خراب کردی دوباره ساختی "معتقد" @iam_hellboy
Iam Hell
People of hell اهل جهنم پارت#38 طناب رو از دور پام باز کردم و انداختمش سمت تخت. کلت جاستین گرفتم
People of hell اهل جهنم پارت وحشتی که اون مرد لباس چرمی به جونم انداخته بود و فکر اینکه جاستین مردِ، داشت دیونم میکرد. دستامو مشت کردم.محکم و پشت سر هم رو فرمون کوبیدمو با فریاد زدن میخواستم خودمو خالی کنم. تو همین حالتام بودم که ذهنم دنبال مقصر میگشت. کسی که قصد جونمو کرده و از همه چیز من خبر داشته. کی میدونست من کجام به غیر بادیگارد فادر که بهم سویچ ماشین رو داد وگفت برم خارج شهر، جاستین رو بردن اونجا. دست از مشت زدن به فرمون برداشتم. سرمو گذاشتم رو فرمون و یواش اشکام میریخت. سعی کردم ذهنمو متمرکز کنم و به چیز های که اطرافم اتفاق افتاده و ازش بدون توجه رد شدم توجه کنم. به جمله اخر فادر که اومد تو ذهنم لبخندی زدم: (فادر :+من ازت یه بچه ناقص العقل میخواستم ؟ باید همون موقعه حرفتو گوش نمیدادم میکشتمش..) سرمو از روی فرمون بلند کردمو تکیه زدم به صندلیم. سرمو دادم عقب و دستامو رو فرمون گذاشتم. یهو زدم زیر خنده و با خنده گفتم: فادر منو تهدید به مرگ کرد چرا اینو زودتر نفهمیدم؟ ارع حتی بادیگارد فادر بود ادرس بهم داد.. چرا امروز که بهمون حمله کردن ادمای فادر نیومدن نجاتمون بدن؟ اخه همیشه ادمای فادر از دور مراقب من هستن و اتفاقای بیفته سریع خودشون میرسونن ولی امروز سر کله هیچ کدوم پیدا نشد. حتی همین الان هم... کی جرعت داره به پسر فادر حمله کنه؟ وای وای چقدر احمق بودی دن.. جاستین بهانه بود منو از عمارت بیرون بکشن.. تنفر شدیدی نسبت به فادر تو وجودم ایجاد شد. از همون شبی که بهم تجاوز شد قسم خوردم هر کسی خواست با جونم بازی کنه رو زنده نزارم. باید خود واقعیمو نشونشون بدم. حتی اگه باعث مرگم بشه. حالا هم که جاستین رو کشتن نمیتونم عقب بکشم. نمیدونم چطور فهمیدن جاستین برام با ارزشه. من که تمام این مدت سعی میکردم از خودم دورش کنم.بهش تهمت زدم و حتی داشتم اتیشش میزدم.ولی انگاری این نقش بازی کردن هام جواب نداده.باید همون روزی که اومد می‌فهمیدم. می‌فهمیدم که پیدا شدن اون توی این زمان اتفاقی نبوده. جاستین برای من همیشه نقش یه هیرو(قهرمان) رو داشته. سخت ترین شرایط پشتم بوده و باعث شده زمانی از زندگیم خوشحال باشم. ولی حالا توی یه خرابه مجبور شدم ولش کنم. ماشین روشن کردم. کلت جاستین رو گذاشتم رو صندلی کنارم. دستامو رو فرمون فشار دادم: با هم همشون رو میکشیم.. گاز دادم و راه افتادم سمت عمارت. توی مسیر بلند بلند با خودم حرف میزدم: باورم نمیشد پدر خودم نقشه قتلمو کشیده... مگه من خواستم وارث بشم؟ اصلا چیکارش کردم که بخوام براش خطرناک باشم؟ شاید واقعن از من متنفر بوده و رفتاراش با من از روی نگرانی نبوده.... واقعن از من بدش میومدع.... @iam_hellboy
Iam Hell
People of hell اهل جهنم پارت#39 وحشتی که اون مرد لباس چرمی به جونم انداخته بود و فکر اینکه جاستین
People of hell اهل جهنم پارت شاید واقعن از من متنفر بوده و رفتاراش با من از روی نگرانی نبوده.... واقعن از من بدش میومدع.... همین طوری که بلند با خودم حرف میزدم به شهر رسیدم. یه مسیر خاکی رو باید رد میکردم تا به بزرگراه برسم و وارد شهر بشم. سمت راست جاده خاکی کوه بود و سمت دیگه پرتگاه. بعد این جاده و بزرگراه ،نیم ساعت با عمارت فادر فاصله میمونه. جاده به دو طرفه بود ولی خلوت. فقط من بودم که داشتم از این مسیر میرفتم. نگاهی به کلت جاستین کردم. تصور کردم که بدون ترسی کلتو روی شقیقه فادر گذاشتم و بنگ. ماشین با تکون محکمی که خورد کنترلش از دستم خارج شد. انگار یه چیز محکی از پشت باهام برخورد کرد. فرمون تو دستم چرخوندم تا ماشین رو کنترل کنم. ماشین تو دست گرفتمو نفس راحتی کشیدم. باز یه چیز محکمی خورد به صندوق عقب ماشین. از تو آینه نگاه کردم دیدم یه ماشین جیپ پشت سرم داره بهم میزنع. گاز دادم که ازش فاصله بگیرم ولی این بار ضربش محکم تر بود. با برخوردش بهم سمت جلو پرت شدم و کمربندم نذاشت صورتم به شیشه بخوره. ماشین هم دور خودش چرخید تا ضربه دیگه ی بهش خورد و چپ کرد. پنج بار معلق زد، محکم به فرمون، صندلی و شیشه بغل راننده میخوردم. یکی از برخوردام با شیشه خیلی بود و همین باعث شد خورد بشه تو صورتم. بعد پنج بار ماشین رو سقف برعکس افتاد. همین که ماشین بر عکس شد کمربندم برید و محکم خورد رو سقف. سقف ماشین رو زمین کشیده شد سمت پرتگاه. یک سوم ماشین از لبه پرتگاه گذشت از حرکت وایساد. سرم گیج می رفت و دیدم تار شده بود. نفهمیدم تو چه موقعیتی هستم و سعی میکردم بلند شم. با تکونای که خوردم عقب ماشین که از لبه پرتگاه رد شده بود کج شد سمت پایین. با کج شدن ماشین بی حرکت شدم: هم..ینو..کم ..داشتم.. بی حال افتادم سر جام و به زور نفس میکشیدم. پرتگاه انقدری عمیق بود که کسی زنده نمونه. چیزی نگذشت که بوی بنزین خورد به دماغم. ماشین نشتی کرده بود و امکان آتیش یا انفجار رو داشت. خواستم یه جوری بیام بیرون. دستمو دراز کردم تا اروم در باز کنم. صدای خس خس قفسه سینم نشون میداد ریم صدمه دیده و نمیتونم نفس بکشم. و صورتم تمامش خونی شده بود و پر خورده شیشه بود. از درد بدنم صورتمو که جمع میکردم شیشه های که تو صورتم فرو رفته بودن گوشتمو بیشتر میبریدن. در بالاخره باز شد و دو تا کفش جلوم دیدم. چشمامو بستم. با دست چپم که سمت اون یکی صندلی بود سعی کردم کلت رو که رو سقف افتاد رو بردارم. چشمامو باز کردمو نفس های خس دار میکشیدم. نمی خواستم اینجوری بمیرم. نه تا وقتی که انتقام نگرفتم. دستم خورد به کلت. کفشا از جلو در عقب تر رفت و به حالت نشسته در اومد. طرف نشست و خم شد تا منو ببینه که کُلت‌ روآماده کردم. همین که خم شد صدای شلیک تو کوه پیچید. بیست چهار ساعت بعد حادثه تصادف دنیل مادر دنی به شدت نگران شده بود. نه جواب تماس نه جواب پیام و نه خبری از کسایی بود که از دور مراقب دنیل بودن. هر چقدرم با جاستین تماس می گرفت گوشیش خاموش بود و نمی تونست باهاش ارتباط بگیره. به فادر هم گفته بود دنی از دسترس خارج شده ولی فادر اهمیت نداد. با خیال اینکه دنیل از این کارا زیاد میکنه و چند روز دیگه برمیگرده عمارت. اما عجیب این بود که از آدمای خودش خبری نبود. همین باعث شد بعد این مدت کمی ابراز نگرانی کنه. دو ساعت بعد←ساعت دو ظهر( سه روز بعد حادثه تصادف) مادر دنیل با اعصبانیت رفت سمت اتاق جلسه. فادر امروز جلسه گذاشته بود و وقتی متوجه شد عصبانیتش شدت گرفته بود. بادیگارد جلوی در سعی کرد مانع بشه ولی نتونست. مادر دنیل در رو محکم باز کرد و داخل رفت وداد کشید: پسررت گمشده خبری ازش نیست بعد تو جلسه گذاشتی؟؟؟؟ چرا کاری نمیکنیی.. فادر بی حرکت سر جاش وایساده بود و با داد و فریادش گفت: کاملیاا.. کمی مکث کرد و رو ب روی جمعیت متعجب که نگاهاشون بین فادر و کاملیا می چرخید گفت: همه بیرون همین الان..جلسه دیگه تموم شد.. فادر از اینکه کاملیا اینجوری جلو همه داد کشیده به شدت عصبی بود ولی خودشو کنترل کرد. کاملیا منتظر نشد تا همه برن با گام های بلند رفت سمت فادر و پایین یقه فادر رو محکم گرفتو کشید سمت پایین. @iam_hellboy
هدایت شده از حرف‌های‌ِ‌بدون‌صدا !-
هدایت شده از 𝘎𝘳𝘢𝘺 𝘏𝘦𝘢𝘳𝘵...! :)
مثلا یهو 160 بشیم ذوق کنم🙂😂🧡
هدایت شده از •رؤیاےشَـب•
می‌خوام تقدیمی بدم بهتون..🌸 ' یکی از شخصیت های داستانی (کتاب‌وفیلم) که هم تایپ شماست یا وایب کاناتون رو میده رو معرفی می‌کنم و یک توضیح کوتاه درباره‌ش میدم ' اگر تمایل به دریافت دارید کنید🌱 همسایه و غیر همسایه فرقی نداره :)) ❲تا جمعه شب فور بشه❳ @royaieshab1 ✨ اگه چنلتون خصوصیه ناشناس لینک بدید↳ https://harfeto.timefriend.net/16413944811842
هدایت شده از 𝘎𝘳𝘢𝘺 𝘏𝘦𝘢𝘳𝘵...! :)
همسایه ها و کسایی که میخوان باهامون همسایه بشن🙂🧡 این پی ام رو فور کنن..🚶🏻‍♀️ فردا یه لیست جدید از همسایه ها میدم..! @gray_heartt
Iam Hell
People of hell اهل جهنم پارت#40 شاید واقعن از من متنفر بوده و رفتاراش با من از روی نگرانی نبوده...
People of hell اهل جهنم پارت کاملیا منتظر نشد تا همه برن. با گام های بلند رفت سمت فادر و یقه فادر رو محکم گرفتو کشید پایین: بچهه من کووو ؟من بچمو میخوااام.. فادر دستای کاملیا رو گرفت تو چشماش نگاه کرد. آروم گفت: کاملیاا..بزار برن حرف می‌زنیم.. اما کاملیا گوش نداد و محکم تر داد زد: پسرت کجاااست فادر؟ چرااا انقدر بیخالی اگه چیزی هست به منم بگوو.. سه چهار نفر از کسایی که اومدن جلسه با داد و بیدادی که به راه بود نرفتن بیرون. داشتن نگاهشون میکردن و پچ پچ. فادر با دیدنشون از کنترل در رفت. محکم دست کاملیا رو از یقش کشید و هلش داد عقب. با داد گفت: میگم بزار برن حرف می‌زنیم.. کاملیا خودش به میز گرفت نیفته. مگه نگفتم برید بیرووون.. همه بیرون.. فادر منتظر شد بادیگارد هم بره بیرون در رو هم پشت سرش ببنده. با نگاه فادر بادیگارد احترام گذاشت و رفت بیرون، در رو هم بست. هیچ کس غیر کاملیا و فادر توی اتاق نبود. کاملیا عصبی باز رفت سمت فادر و داد زد: صدای مردونت رو جای اینکه رو سر من کلت کنی از قدرت استفاده کن دنی منو پیدا کنی.... فادر رو کرد به کاملیا با حرص گفت: چرا یکم فکر نمیکنی ؟ همه عالم رو خبر دار کردی دنی گم شده.. بنظرت اینجوری امنیتش بیشتر میشه..؟ کاملیا قدمی برداشته و فصله یک سانتی فادر وایساد: میگی چیکار کنم؟ چقدر بشینم روزا بگذره.. اون بچس هنوز ...خب چرا جای این جلسات مسخره نمیری دنبااالش..اگه تا الان مردع.. بقیه حرفشو خورد. ادامه حرفش حلقه اشک شد توی چشماش. فادر دستشو گذاشت رو شونه کاملیا: من تمام تلاشمو میکنم پیداش کنم..وجب ب وجب این شهر رو دارم میگردم..حالا برو استراحت کن رنگ به صورت نداری... کاملیا دست فادر رو از شونش برداشت. بدون حرفی رفت بیرون. میدونست بیشتر از این حرف زدن فایده ندارع. نمی تونست دست روی دست بزاره برای همین رفت سراغ کسی که دنی رو تقریبا می‌شناسه. کاملیا تو اتاقش قدم میزد که بادیگارد در زد و اومد داخل: ببخشید خانم..مهمونتون رسیده.. کاملیا: بگو بیاد داخل و بدون هماهنگی نزار کسی تو بیاد. در ضمن نمی‌خوام کسی بفهمه که اون اینجا اومدع.. بادیگارد رفت بیرون از اتاق و یه دختر مو خرمایی با چشمای قهوی اومد داخل. یه شلوارک لی و چکمه پا داشت و یه سویشرت لی به تن. موهاشم باز گذاشته بود. دست برد سمت موهای جلو گوشش. موهاشو انداخت پشت گوشش و با صدای ملایمی گفت : با من کاری داشتین خانم.. کاملیا لیوان آبی خورد آروم بشه و سمتش برگشت. نگاهی به سر تا پاش انداخت. لاغر تر از همیشه و زیر چشماش گود برداشته بود. کاملیا: چه بلای سر خودت اوردی؟ فکر نمی‌کردم اینجوری باشی آرونا .. با بیرون رفتن از این عمارت انقدر باید شکسته بشی؟ آرونا سرشو کمر پایین انداخت. کاملیا رفت سمت آرونا و چونشو گرفت داد بالا. تو چشمای آرونا نگاه کرد: من اینجوری بزرگت کردم؟ آرونا اروم جواب داد: نه..کمی مریض شده بودم..متاسفم اگه نگرانتون کردم.. کاملیا سعی کرد لبخند بزنه و حال خرابشو پشتش قایم کنه. آرونا چهار سال به عنوان بادیگارد دنی به این خانواده خدمت کرد و به مدت هشت سال برای کاملیا کار میکرد. آرونا تقریبا حکم دختر نداشتشو داشت. کاملیا یه قدم رفت عقب: برات یه ماموریت دارم.. دنی من چهار روز گمشده... آرونا چشماش گرد و متعجب زده شد. ازت میخوام که برش گردونی پیشم.. دیگه نمیتونم منتظر بشینم تو بهتر از هرکسی می شناسیش و از آدما و جاهای که می رفته خبر داری.. قبلا هم که ارازل و اوباش گرفته بودنش و احتمالا این گمشدنش به اون ماجرا بی ربط نمیتونه باشه.. از اون ارازل و اوباش شروع کن.. آرونا مثل کسی که یه سطل اب یخ ریخته باشن روش خشکش زده بود.قلبش به تپش افتاد بود. کاملیا کمی صداشو بالا برد:فهمیدی چی گفتم؟ آرونا نگاهی به کاملیا کرد:بله.. پیداش میکنم..میدونم کجا باید پیداشون کنم... از وقتی که آرونا به دنی حسشو اعتراف کرد و از عمارت بیرون انداخته شد، حسش هنوز تغییر نکرده بود.مثل همیشه دنی رو خیلی دوست داشت و میخواست که باهاش باشه. دستشو محکم مشت کرد و زیر لب اروم جوری که خودش بشنوه گفت:یونااا @iam_hellboy