در کنار ساحل قدم میزدم
و میخواستم به جایی دیگر بروم که
درخشش چیزی از فاصله دور توجهم را
به خود جلب کرد.
جلوتر رفتم تا به شی درخشان رسیدم
نگاه کردم دیدم یه قوطی نوشابه است.
با خودم فکر کردم
در زندگی چندبار چیزهای بیارزش من را فریب داده
و من را از مسیر اصلی خودم غافل کرده است
و وقتی به آن رسیدم
دیدم که چقدر بیهوده بوده است
ولی آیا اگر به سمت آن شیء بیارزش نمیرفتم
واقعا میفهمیدم که بیارزش است
یا سالها حسرت آن را میخوردم
#پائولو_کوئلیو
@iam_hellboy
Iam Hell
رمان ( #توپوگلوله) پارت#هشتم آتنا با تعجب به آن نگاه کرد و زیر لب گفت: -یعنی چی؟ رامین پوفی کشید و
رمان ( #توپوگلوله)
پارت#نهم
مراسم شروع شد و خواننده برای آغاز مراسم آمد، البته با یک گروه بزرگ رقص. تمام سالن را به وجد آورده بودند. همه
از جایشان بلند شده بودند و با گروه رقص و خواننده همراهی میکردند. بعد از اجرای یک
قطعه، خواننده مجری برنامه را دعوت کرد. با آمدن مجری همه دست زدند و از جای برخواستند.
مجری چندبار سر تکان داد و بعد گفت:
-خیلی ممنون!
سپس رو به خواننده کرد. لبخند مرموزی زد و گفت:
- ریچارد اجرای فوق العاده بود. احتمالا دوست دخترت از اینکه ولت کرده خیلی ناراحته !
همه خندیدند. ریچارد خواننده معروفی بود که چند وقتی میشد با دوست دخترش به هم زده
بود. مجری ادامه داد:
-همون طور که میدونید امروز یک خبر خیلی مهم به کل دنیا داده بشه. ما هم نمیدونیم خبرش
چیه! فقط روسای فدراسیونها خبر رو میدونن. البته چه خبری مهمتر از تیتر امروز روزنامه ها!
دوربین آتنا و رامین را گرفت. آتنا زیر لب گفت:
- خدایا!
مجری با همان لبخند مرموز گفت:
-البته میدونید که جفتشون تو فرش قرمز خبر را تکذیب کردند با این حال الان کنار هم نشستن.
تمام مدت آتنا و رامین را نگاه میکرد. سر تکان داد و با لبخند گفت:
_فکر کنم تو ایران این طوریه که یک خبر رو تکذیب میکنی بعد بلافاصله تاییدش میکنی!
خوب تکلیف ما رو روشن کنید!
همه، حتی آتنا و رامین خندیدند. مجری هم که گویی انرژی گرفته بود، ادامه داد:
- اینا با هم رابطه ای ندارن فقط لباساشون رو با هم ست میکنن.
صدای خنده جمعیت بیشتر شد. سوژهای جدید برای فوتبالی ترین اجتماع اسپانیا! مجری ادامه
داد:
_ خوبی اینا اینکه حداقل گل زدن شون خوبه! البته بعضی از بازیکنان دیگه هم گل می زنن ولی
از... بیخیال..
دوربین یکی از بازیکنان دیگر را گرفت که شایعه شده بود قبل از بازی ها ماری جوانا میکشد.
مجری دیگر شوخی های بعضا بینمکش را تمام کرد و رسما مراسم رو شروع کرد:
- همونطور که میدونید امروز اول بهترین های لیگ معرفی میشن. بهترین بازیکن زن و مرد،
بهترین سرمربی زن و مرد، بهترین گل، بهترین دروازه بان، پدیده لیگ و بهترین تیم. البته
بهترین تیم رو بر اساس عملکرد هر دو تیم بانوان و آقایان انتخاب کردن.
آتنا در دو بخش بهترین گل و بهترین بازیکن زن کاندیدا بود. رامین هم برای بهترین بازیکن
مرد. تیم رئال هم کاندیدای بهترین تیم بود. پس از دریافت جایزه های بهترین سرمربی، بهترین
دروازه بان و پدیده لیگ، نوبت به بهترین گل رسید. از برنده جایزه بهترین گل پارسال درخواست
کردند که برنده را اعلام کند. اول پنج گلی که کاندید شده بودند را نشان دادند. اهدا کننده جایزه،
پاکتی که در آن اسم برنده بود را باز کرد و گفت:
- جایزه اهدا میشود به...
آتنا به شدت استرس داشت. خیلی به گرفتن این جایزه امیدوار بود. اهدا کننده گفت:
-الکساندرا لمپ از بارسلونا!
آتنا لبخند زد و با دست زدن برنده را بدرقه کرد. البته همه اینها برای حفظ ظاهر بود. هیچ وقت
کسی از برنده شدن رقیبش خوشحال نمیشود. اگر لبخند میزند برای حفظ ظاهر است. آن
کسی هم که برنده میشود و به بالای استیج میرود و میگوید " همه کاندیداها عالی بودند و من
بین بهترین ها برنده شدم" آن هم برای حفظ ظاهر این کار را میکند. در واقع خودش میداند
که بهترین است.
بعد از اهدای جایزه بهترین بازیکن زن؛ از بهترین بازیکن زن پارسال یعنی آتنا درخواست کردند،
بهترین جایزه مرد را اهدا کند. به روی استیج رفت چیزی نگفت و منتظر ماند تا کلیپ بازیکن
های کاندیدا پخش شود.
@iam_hellboy
Iam Hell
رمان ( #توپوگلوله) پارت#نهم مراسم شروع شد و خواننده برای آغاز مراسم آمد، البته با یک گروه بزرگ رق
رمان ( #توپوگلوله)
پارت#دهم
پس از اعلام کاندیدا ها پاکت را در دستش گرفت و در حالی که بازش
میکرد، گفت:
-جایزه اهدا میشود به ...
پاکت را باز کرد؛ با دیدن اسم برند خندید و با خنده گفت:امین احمدی از رئال مادرید!
حضار به جای اینکه دست بزنند، می خندیدند و در میان خندیدن دست میزدند. رامین روی استیج رفت و جایزه را از آتنا گرفت و با خنده گفت:
- ممنون. ممنون. میدونید ما ایرانی ها یک ضرب المثل داریم که میگه ابر و باد و مه و خورشید
و فلک در کارند؛ حالا هم ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند تا تیتر روزنامه ها ثابت بشه...
تشکر میکنم از همه بازیکنان و کادر فنی تشکر می کنم از خانوادم و تشکر میکنم از آتنا که در
هر شرایطی کنارم بود.
مجری در حالی که روی استیج نبود اما صدایش آمد که، با لحن رامین گفت:
-تشکر میکنم از آتنا که در هر شرایطی کنارم بود!
با صدای خودش گفت:
-برو بچه!
رامین خندید و ادامه داد:
-این جایزه رو تقدیم میکنم به تمام مردم ایران.
رامین و آتنا به سمت صندلیهایشان رفتند. دیگر نوبت بازیکن برتر زن بود. بهترین بازیکن مرد
پارسال به روی استیج رفت و قبل از هر چیز گفت:
- اگر آتنا جایزه رو ببره میتونیم شایعات را باور کنیم.
همه خندیدند و آتنا به این فکر میکرد که این مسئله دیگر خیلی لوس شده است. کلیپ بازیکن
های کاندیدا پخش شد و اهدا کننده در حالی که پاکت را باز میکرد گفت:
-و جایزه اهدا میشود به...
پاکت را باز کرد و گفت:
-الکساندرا لمپ از بارسلونا.
آتنا باز هم باید پا می شد و با لبخند برای رقیب دیرینه خود دست میزد و وانمود میکرد که از
جایزهگرفتن او خوشحال است. الکساندرا جایزه را گرفت و بعد از صحبت کوتاهی نشست. دیگر
فقط جایزه بهترین تیم و اعلام خبر مهم مانده بود رئیس فدراسیون روی استیج رفت بدون اینکه
صحبت اضافی بکند سریع پاکت را باز کرد:
- جایزه اهدا میشود به...
چند لحظه مکث کرد و ادامه داد:
- رئال مادرید!
سالن منفجر شد تمام بازیکنان و کادر فنی تیم رئال روی استیج رفتند. بعد از اینکه همه جایزه
شان را گرفتند؛ سرمربی به آتنا اشاره کرد. که پشت میکروفون برود. آتنا به پشت میکروفون
رفت و شروع به صحبت کرد:
-از اونجایی که من دو تا جایزه دیگه هم کاندیدا شده بودم و جایزهای نبردم اگر این جایزه رو
هم نمی بردیم فقط باید یه موز برمیداشتم و با کوله باری از شایعه مراسم را ترک میکردم.
جمعیت دوباره خندیدند:
- این جایزه حاصل تلاش همه اعضای تیم بوده و هست از طرف همه تیم این جایزه را تقدیم
میکنم به تمام هواداران دوست داشتنی کهکشانیها در سرتاسر جهان. ما بدون شما هیچ وقت
نمیتونستیم موفق بشیم. ممنون از همه!
با بدرقه تشویق حضار به سرجایش هایشان بازگشتند.
همه باصدای دست رئیس را به روی استیج دعوت کردند. رئیس فدراسیون پشت میکروفون قرار
گرفت. پس از مقدمه چینی کوتاهی شروع به گفتن خبر اصلی کرد:
- در اوایل سال بعد میلادی تورنومتر بزرگ فوتبال قراره برگزار بشه. این تورنومتر یک تورنومتر
مشترک بین تیم های ملی بانوان و آقایانه! به نحوی که عملکرد این دو تیم روی هم تاثیر میذاره.
اطلاعات بیشتر درباره این تورنمنت بعد از مراسم در اختیار خبرگزاری ها گذاشته میشه. اما خبر
مهم برای آماده سازی تیم های ملی به منظور شرکت در این تورنومتر جهانی تمام لیگ های فوتبال
جهان به مدت یک سال تعطیل و تمام بازیکنان درجه اول کشورها در کمپ هایی که در این کشور
ها ساخته شده منتقل میشوند و در این مدت دو تیم بانوان و آقایان با همدیگه تمرین میکنن
ممنون از همه! موفق باشید!
حضار با تشویقشان رئیس فدراسیون را بدرقه کردند. آتنا با بهت به رامین نگاه کرد و با صدایی
که بهت از آن میچکید، پرسید:
-یکسال؟ ایران؟
رامین آرام زیرلب گفت:
-آروم باش!
@iam_hellboy
Iam Hell
رمان ( #توپوگلوله) پارت#دهم پس از اعلام کاندیدا ها پاکت را در دستش گرفت و در حالی که بازش میکرد، گ
رمان ( #توپوگلوله)
پارت#یازدهم
آتنا نفس عمیقی کشید:
- یکسال! ایران! باید برگردیم!
نفس عمیق دیگری کشید و با آشفتگی به رامین گفت:
-من نمیخوام برم ایران!
رامین که نگران دوربین ها بود، با صدای بسیار آرامی گفت:
-آروم باش! دوربینها دارن ضبط میکنن!
آتنا نفس عمیقی کشید و توانست حفظ ظاهر کند، اما در دلش آشوبی به پا بود. اتفاقی که فکر
نمیکرد افتاده بود و او حال مجبور بود به اجبار و بدون رضایت به ایران بازگردد. حاضر بود
هرکاری بکند تا به ایران باز نگردد، اما راهحلی برای رهایی از چنین مخمصهای وجود نداشت!
***
کالیفرنیا
شعله های آتش زبانه گرفتند. رقص شعله ها نه زیبا بلکه هولناک بود. طولی نکشید که به میان
آتش پرتاب شد. همراهیش با رقص شعله ها چیزی به جز درد و فریاد برایش به ارمغان
نیاورد. بند بند وجودش در میان شعله ها میسوخت و هیچکس به فریادش نمیرسید. فریادهای
از سر دردش گوش فلک را کر کرده بود. شعله ها میرقصیدند و او را قدم به قدم به مرگ نزدیک
میکردند. فریادی کشید و از خواب پرید. نفس هایش به شماره افتاده بود و تمام بدنش گرفته
بود. سیاهی آن شب هیچگاه از زندگیش رخت برنمیبست. چندبار نفس عمیق کشید تا به خودش
بیاید. به هوش مصنوعی خانه اش فرمان داد:
- پردهها رو بکش.
پردهها کشیده شدند و نور آفتاب به داخل خانه آمد. اتاق خواب در نیم طبقه بالای سالن خانه اش
بود. نفس عمیقی کشید و بالاخره از جایش بلند شد. هجوم کابوس های شبانه اش پایان نمیافت.
به زیر دوش آب رفت تا کمی حالش جا بیاید. با حلقه در دستش، روتین روزانه حمام را فعال
کرد. آب با دمای همیشگیش از دوش سرازیر شد. پس از یک دقیقه شامپو بر روی سرش ریخته
شد و سرشوی برقی شروع به شستن موهای قهوهای بلندش کرد. پس از آبکشی موهایش، شیر
آب بسته شد و ربات مخصوص حمام، حوله به دست به سمتش آمد و حوله را برتنش کرد. با
ضربه ای آرام بر روی حلقه هوشمندش پایان حمام را اعلام کرد. ربات به داخل حمام رفت و در
حالت اتومات ماند تا بار دیگر بخواهد از آن استفاده کند. از پله ها پایین رفت. دستیار مخصوصش
به صورت هولوگرام روبه رویش ظاهر شد. زنی با موهای کوتاه مشکی رنگ و کت و شلوار ساده
که ظاهر آراسته اش را تکمیل میکرد. با صدای کامپیوتریش گفت:
-صبحانتون حاظره. همونطور که میخواستید.
سری تکان داد و به سمت آشپزخانه رفت. صبحانه اش مانند همیشه یک لیوان چای و
ساندویچ هایی با طعم های مختلف مربا بود. در حالی که ساندویچ مربای آلبالو را برمیداشت،
گفت:
-پیام هام رو بخون، یارا!
یارا بعد از چند ثانیه گفت:
- دوباره از دانشگاه استندفورد براتون پیشنهاد کار اومده!
پوفی کشید. نمیتوانست خودش را در انظار عمومی نشان دهد. از طرفی دیگر از تدریس متنفر
بود. با اشاره دستش، یارا به سراغ پیام بعدی رفت:
-مقاله جدیدتون توی مجله اکونومیست چاپ شد. میخوایید نظرات و انتقاداتش رو بخونم؟
گازی به ساندویچش زد و گفت:
-خودت بخون بعدا خالص هاش رو بهم بگو.
دوباره اشاره دستی زد. یارا به سراغ پیغام بعدی رفت:
- این یک پیام تصویریه!
با تکان انگشتش، پخش پیام را تاییدکرد. تصویر هولوگرامی الکس، با آن شکم گنده و موهای
نیمه ریخته اش، پخش شد:
-سالم رئیس!
چند ثانیه ای مکث کرد:
-نمیدونم چطور این خبر رو بهت بدم، چون هیچ ایدهای ندارم که خوشحال میشی یا ناراحت.
لیوان چایی را برداشت و جرعهای از آن را نوشید. مکثهای پی در پی الکس برایش تعجبآور
بود. الکس ادامه داد:
-خیلی باید حواست رو جمع کنی تانیا. بزرگ خاندان قائم مقامی، یعنی پدرت چندساعت پیش
تموم کرده. هنوز خبرش رسانه ای نشده ولی گفتم بهتره که بدونی.
پیام پایان یافت و تصویر الکس از روبه رویش محو شد. تانیا اما خشکش زده بود. لیوان چای در
دستش، افتاد و هزار تکه شد. چندثانیه بیشتر طول نکشید تا نظافتچی هوشمند خانه، به سمت
لیوان شکسته برود و آثارش را پاک کند. یارا ناگهان گفت:
- ضربان قلبتون از حد عادی تندتر میزنه. الزمه که چکاپ سالمتی ازتون بگیرم؟
تانیا از برهوت بیرون آمد. نگاهی به یارا انداخت و با تمام توانش خندید. صدای قهقهاش در
خانه پیچید. در میان خنده گفت:
- چکاپ سلامتی برای چی؟ آهنگ شاد پخش کن که امروز روز جشن گرفتنه!
صدای آهنگ شاد بیس داری از سیستم پخش صوتی خانه، بلند شد. تانیا از جایش برخواست و
با همان حولهای که بر روی تنش بود، شروع به رقصیدن کرد. دستانش را بالا گرفته بود و
دیوانه وار میرقصید. صدای قهقه در میان امواج آهنگ بیسدار هم شنیده میشد. مرگ پدرش
بهترین خبری بود که میتوانست بگیرد. دلیل کابوس های شبانه اش به درک واصل شده بود و
تانیا از این خبر بسیار خشنود بود. او دختر مالک یکی از بزرگترین هولدینگهای جهان بود.
هولدینگ بین المللی که هیچکس توان مقابله با آن را نداشت.
@iam_hellboy
Iam Hell
رمان ( #توپوگلوله) پارت#یازدهم آتنا نفس عمیقی کشید: - یکسال! ایران! باید برگردیم! نفس عمیق دیگری کش
رمان ( #توپوگلوله)
پارت#دوازدهم
تانیا از این خبر بسیار خشنود بود. او دختر مالک یکی از بزرگترین هولدینگهای جهان بود.
هولدینگ بین المللی که هیچکس توان مقابله با آن را نداشت.
از پدرش تبدیل به بزرگخاندان قائم مقامی میشد و عنوان "هادود" را کسب میکرد؛ مجبور به
برگرداندن تانیا میشد. پس از پانزده سال، بدون اینکه کاری انجام دهد، کفه ترازو به سمت او
سنگین شدهبود. سرخوشانه باال و پایین میپرید. افکارش در هم پیچیده بود اما در این پیچیدگی
خبری از ناراحتی نبود. او آنقدر از پدرش متنفر بود که مرگ او، ناراحتش نکند. نمیداند چه مدتی
سرخوش رقـ*ـص بود که یارا صدای آهنگ را کم کرد و گفت:
- خبر مهمی در مورد خانوادتون پخش شده.
تانیا که نفس نفس میزد، خودش را بر روی کاناپه روبهروی تلوزیون رها کرد و در حالی که نفس
نفس میزد گفت:
-پخشش کن!
تلوزیون روشن شد. آرم خبر فوری در پایین صفحه نقش بسته بود. با حرکت آرم انگشتش
صدای تلوزیون را بلند کرد. گوینده خبر با هیجان کلماتش را پشت سر هم بیان میکرد. گویی
درحال گفتن مهمترین اخبار زندگیش است:
-با مرگ وی امپراتوری قائم مقامی ها به برادرش بنیامین قائم مقامی میرسد. طبق وصیت نامه
وی دخترش تانیا قائم مقامی به عنوان معاون و مدیر اجرایی این ابر شرکت های جهان در کنار
عمویش کار میکند.
ابروهایش از تعجب بالا پرید.
انتظارش را نداشت که پدرش در وصیتنامه حتی به او اشاره کند.
آماده آغاز دعوای حقوقی بود، اما اینکار بی توجیه پدرش، لقمه آمادهای بود که فقط باید در
دهانش میگذاشت. پانزده سال بود که از آن شب میگذشت و تانیا پس از پایان تحصیلاتش،
مخفی شده بود. محل دقیق زندگیش نامعلوم بود. هیچکس حتی روحش هم خبر نداشت تانیا
کجاست. فقط می دانستند که تانیا در کالیفرنیا زندگی میکند. تانیا سالها بود که حتی نزدیک
خانوادهاش هم نشده بود. به سمت پنجره رفت. دیگر نزدیک ظهر بود و آفتاب این روز تابستانی
سانفرانسیسکو با شدت به داخل خانه میتابید. با حلقه ای که در دستش بود به شیشه ها دستور
دودی شدن داد. حال دیگر نور آفتاب آزار دهنده نبود. در طبقات بالای برجی در میان شهر بود.
دیدن گلدن گیت بر روی رودخانه، همیشه برایش آرامش بخش بود. پانزده سال پیش، پدرش او
را از ایران به کالیفرنیا در مدرسه ای شبانه روزی فرستاد. دوران دبیرستانش در مدرسه شبانه
روزی له روزه سوییس گذشت. تانیا هیچگاه اجازه برگشت به خانه را نداشت. در تمام نه سالی
که به مدرسه شبانه روزی میرفت، تعطیلاتی نبود که او از مدرسه خارج شود. حتی تعطیلات
تابستان را نیز در مدرسه میگذراند. آهی کشید.نمیخواست دیگر آن حس رها شدگی را به
یادبیاورد. او فرزند ثروتمندترین فرد جهان بود، اما حتی حضور نصف و نیمه و عاری از احساسات
را هم در خانواده نداشت. چشم از زیبایی گلدن گیت برداشت و رو به یارا کرد، اما اثری از او
ندید. تازه فهمید که مدت بسیار طولانی است که روبه روی پنچره ایستاده و یارا خودش از حالت
فعال خارج شده. یارا را دوباره با ضربه ای به حلقه فعال کرد. یارا با همان لبخند همیشگیش ظاهر
شد و پرسید:
- چه کمکی از من ساختست؟
تانیا به حوله ای هنوز برتنش بود نگاه کرد و گفت:
-لباسم رو آماده کن.
از پله ها بالا رفت و لباس ها را بر تنش کرد. روبه روی آینه ایستاد و سشوار را روشن کرد. شسوار
هوشمند به همراه دو بازوی مکانیکی همراهش از کنار و بالای آینه بیرون آمدند و شروع به کار
کردند. زخم سوختگی بر سمت چپ صورتش نقش بسته بود. یادآور همیشگی آن شب. زخم
صورتش را تا به حال هیچکس به غیر از خودش ندیده بود. آن را که از زیر چشمش آغاز میشد
و تا چانه اش ادامه داشت را با موهایش میپوشاند. هر روز بادیدن آن زخم، نفرتش از خانواده
را به یادمیاورد. آتش خشمی که شعله هایش جاودانه بود. ممتد اما دائمی. این آتش خشم هیچگاه
فوران نمیکرد. تانیا به خوبی کینه داشتن را بلد بود. کار موهایش پایان یافت. طرهای از موهایش
را روی صورتش ریخت.
صدای زنگ درب باعث شد که از فکر بیرون بیاید. از پله ها پایین رفت. منتظر کسی نبود. کم
پیش میآمد کسی بدون هماهنگی با او به خانهاش برود. درب را باز کرد.
@iam_hellboy
883.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دیدی دختری رو که حتی بدون آرایش خوشگله؟
@iam_hellboy
Iam Hell
رمان ( #توپوگلوله) پارت#دوازدهم تانیا از این خبر بسیار خشنود بود. او دختر مالک یکی از بزرگترین هولد
رمان ( #توپوگلوله)
پارت#سیزدهم
. منتظر کسی نبود. کم
پیش میآمد کسی بدون هماهنگی با او به خانهاش برود. درب را باز کرد. یک پسر جوان تقریباً
سی ساله که عینکی دودی زده بود پشت در ایستاده بود. موهای بلندش با هیکل بزرگ و قد بلند
هارمونی زیادی داشت. فقط نگاهش کرد. چهرهاش آشنا بود اما شناختن او کار آسانی نبود. پسر
عینکش را درآورد. بازهم او را نشناخت. پسر لبخندی زد و گفت:
- خیلی گذشته دختر عمو!
چشمهایش را ریز کرد و با تردید پرسید:
- امیر؟
پسر با همان لبخند گفت:
- میتونم بیام تو؟
سری تکان داد و کنار رفت. اینکه امیر او را پیدا کرده بود زنگ خطر را در ذهنش روش کرده بود.
هیچکس نباید تانیا را به این سادگی پیدا میکرد. استرس ناشی از دیدار دوباره امیر را پشت
ظاهر همیشه خونسردش قایم کرد. امیر وارد خانه شد. پسرِ عموی بزرگ تانیا، نزدیکترین فرد
نسل جدید به پدر تانیا بود. عموی بزرگ، پیش از تولد تانیا از دنیا رفته بود و امیر در یک روز هم
پدر و هم مادرش را از دست داده بود. تانیا درب را بست. با ضربه آرامی بر روی حلقه هوشمندش
یارا را غیر فعال کرد. امیر جلوی پنجره های دودی ایستاد. در حالی که بیرون را نگاه می کرد، با
همان حالت خشک و جدی همیشگیش گفت:
- متاسفم!
تانیا پوزخندی زد. هم او و هم امیر میدانستند، که او به هیچ وجه از این اتفاق ناراحت نبود. به
امیر نگاه کرد و گفت:
- نباش!
امیر هنوز نگاهش به بیرون بود. کمی طول میکشید تا به تانیایی که روبه رویش بود عادت کند.
از همان شب به بعد تانیا دیگر او را ندیده بود. اما اخبار خانواده را همیشه پیگیری میکرد. امیر
برای پدر تانیا حکم فرزند را داشت. حتی با وجود نافرمانی آن شبش باز هم هادود او را مانند
فرزند خود میدانست.
امیر نفس عمیقی کشید:
- اون پدرت بود!
پوزخند تانیا پر رنگ تر شد. مرگ هادود برای امیر بسیار ناراحت کننده تر از تانیا بود. چشمانش
ناراحتیش را حتی برای تانیایی که او را به خوبی نمیشناخت، فریاد میزدند. شخصی که تا دیروز
عنوان هادود را به دوش میکشید، حال فقط با نام هادود سابق یادآوری میشد. باور قلبیاش
نسبت به مرگ پدرش را به زبان آورد:
- دنیا بدون اون جای قشنگ تریه!
امیر چشم از زیبایی گلدن گیت برداشت. به سمت تانیا برگشت. چند ثانیه روی صورتش خیره
ماند. تک تک اجزا صورتش را وارسی کرد. او نیز تانیا را فقط از روی اخبار گاه و بیگاهی که از
موفقیت های دانشگاهیش منتشر میشد میشناخت. شناختی سطحی به اندازه دیگر افراد دنیا،
با این تفاوت که امیر به خوبی دلیل دوری تانیا از خانواده اش را میدانست. طرهای از موهای
قهوهای رنگش نصف صورتش را پوشانده بود. سوختگی صورتش را به یاد داشت. امیر آنکسی
بود که به صورت سوخته تانیای ده ساله پماد سوختگی مالید. او آن فردی بود که در بیمارستان
یک هفته به انتظار بهبود تانیا نشست. او بود که موقع به هوش آمدن تانیای کوچک، بالای سرش
بود. روزی که همه تانیا را رها کرده بودند، امیر کنار تانیا ماند.
@iam_hellboy
Iam Hell
رمان ( #توپوگلوله) پارت#سیزدهم . منتظر کسی نبود. کم پیش میآمد کسی بدون هماهنگی با او به خانهاش برو
رمان ( #توپوگلوله)
پارت#چهاردهم
امیر صالح ندانست در مورد آن
صحبت کند. همانطور که خیره به او نگاه میکرد گفت:
- خیلی تغییر کردی!
تانیا میخواست لبخند بزند اما شبیه ترین کاری را که به آن بلد بود را انجام داد. نیشخندی زد:
- پونزده سال گذشته! اون موقع من یک دختر بچه بودم!
امیر جلویش ایستاد. نفس عمیقی کشید. کمی دست دست کرد، اما خوب میدانست که وقتی
برای تلف کردن ندارد. بنابراین درخواستش را مطرح کرد:
- باید برگردی!
تانیا سرش را بالا آورد و در چشمهای عسلی رنگ امیر نگاه کرد:
_ پونزده سال پیش با هم قراردادی بستیم، من کاری به کار خانواده ندارم و خانواده هم کاری با
من!
امیر نفس عمیقی کشید. زمانی برای مخالفت تانیا نبود. اگر او به ایران برنمیگشت برای هلدینگ
و خاندان مشکلات بزرگی پیش میآمد. رسم خاندان ایجاب میکرد که تانیا به خانه برگردد و در
غیر این صورت هیچ کدام از اقدامات اعضای خانواده به رسمیت شناخته نمیشد. امیر شانه های
تانیا را گرفت و با عصبانیت محسوسی که در صدایش بود، گفت:
- اون قرارداد احمقانه بین تو و بابات بود! الان باید برگردی خانواده بهت احتیاج داره!
تانیا با تعجب به امیر نگاه کرد. هیچکس حق نداشت بدون اجازه تانیا به او دست بزند! با
عصبانیت شانه هایش را از بند دستان امیر رها کرد:
- من به خانواده اهمیت نمیدم من از تک تک افراد خانواده کوفتی متنفرم!
امیر خیره نگاهش کرد:
- حتی از من؟
امیر تیری را در تاریکی رها کرد که شک نداشت قرار است به هدف بخورد. با چشمانی که حال
انتظار نیز به غم درونش ملحق شده بود به تانیا نگاه کرد. تانیا لبانش را تر کرد و بی تفاوت گفت:
- تو ناجی منی! باهمه اون عوضی ها فرق می کنی!
امیر از بیتفاوتی تانیا کمی ناراحت شده بود، اما خوب میدانست که تانیا برای تنفر بی حد و
حصرش از خانواده دلیل محکمی دارد. اگر کسی در تمام دنیا این حق را داشت که از خاندان
قائم مقامی منتفر باشد؛ آن شخص حتما تانیا بود. امیر اما مطمئن بود که میخواهد تانیا برگرداند.
نیازی نبود که امیر را از نزدیک بشناسی، تنها با خواندن مصاحبه هایش متوجه بسیاری از
اخلاقیاتش میشدی، که خود شیفتگی یکی از آنها بود. اعتماد بیش از حد امیر به خودش و
تصمیماتش موضوعی نبود که از چشم رسانه ها دور بماند. به تانیا نگاه کرد. با لحن آرامی گفت :
- پس به خاطر من بیا!
تانیا ابرویی بالا انداخت. میخواست پوزخندی به این همه اعتماد به نفس امیر بزند که اینکار را
نکرد. خودش هم خوب میدانست که برای نجات جانش مدیون امیر است. اگر امیر نبود هیچکس
دیگری در دنیا نبود که تانیا را از آن آتش نجات بدهد. امیر ناجی تانیا بود و تانیا به خوبی این را
میدانست.سری تکان داد و بدون آنکه چیزی بگوید به سمت آشپزخانه رفت. امیر با تعجب به
او نگاه کرد. تانیا با صدای بلندی گفت:
- چای یا قهوه؟
امیر با همان سردرگمی به سمت آشپزخانه رفت و به اپن تکیه داد. گفت:
-چای!
تانیا ابرویی بالا انداخت و به سمت امیر برگشت:
- کالسیک!
امیر سری تکان داد. نگاهی به خانه انداخت. خانه بزرگی نبود. طراحی خاکستری_مشکی چشم
نوازی داشت. یک ضلع خانه را پنجره ها در بر گرفته بودند. آشپزخانه در ضلع روبه رویی پنجره ها بود. تانیا دو لیوان چای را روی اپن گذاشت و مانع از تجسس بیشتر امیر شد. امیر لیوان چای را
برداشت. تانیا پرسید:
- اگر باهات برنگردم چی میشه!
امیر جرعه ای از چایش را نوشید:
-خودت بهتر میدونی!
تانیا روی صندلی کنار اپن نشست. چایش را برداشت و گفت:
- شاید نمیدونم!
امیر پوفی کشید:
- اگر تو به ایران برنگردی و کنار هادود نمونی، هیچ کدوم از کاراش رسمیت نداره!
تانیا نفس عمیقی کشید. دستانش را دور لیوان چایش حلقه کرد و گفت:
- پس کار بزرگ خاندان قائم مقامی ها، جناب بنیامین قائم مقامی به من گیر کرده!
امیر سری تکان داد. جرعه دیگری از چایش را نوشید و گفت:
- جبر روزگاره دیگه!
تانیا چپ چپ به او نگاه کرد. امیر شانه ای بالا انداخت و چیزی نگفت. چند ثانیه ای در سکوت
چایشان را خوردند.
@iam_hellboy
Iam Hell
رمان ( #توپوگلوله) پارت#چهاردهم امیر صالح ندانست در مورد آن صحبت کند. همانطور که خیره به او نگاه م
رمان ( #توپوگلوله)
پارت#پانزدهم
سوالی در ذهن تانیا بالا و پایین میشد. پیدا کردن خانه تانیا، حتی برای امیر
هم ممکن نبود. تانیا به خوبی میدانست چگونه از دست آنها مخفی بشود. سکوت را شکست و
گفت:
- کی آدرس خونه من رو داد؟
امیر با تعجب پرسید:
- چی؟
تانیا با لحنی که تحکم آن مشهود بود، گفت:
- کی آدرس خونه رو داد؟
امیر به هیچ وجه متوجه رفتار تانیا نمیشد، با تعجب بیشتر گفت:
- میخوای چیکار؟
تانیا شانه بالا انداخت:
- اسمش رو بگو!
امیر با همان سردرگمی گفت:
- الکس!
تانیا لبخندی زد، سری تکان داد و گفت:
-کی حرکت میکنیم؟
امیر که هر لحضه به تعجبش افزوده میشد، گفت:
- هر وقت تو بگی!
تانیا سری تکان داد:
- فرداشب!
و سپس از جایش بلند شد. لیوانش را روی اپن گذاشت. امیر با همان تعجب بی وصفش پرسید:
- کجا میری؟
تانیا به سمت درب رفت:
-بیرون!
امیر خواست دوباره چیزی بپرسد که تانیا نگذاشت. در حالی که بیرون میرفت، گفت:
- یه کار نیمه تموم دارم. تو راحت باش. هر چی بخوای تو آشپز خونه هست. زود برمیگردم.
منتظر جواب امیر نماند و از خانه بیرون رفت.
ماشینش را برداشت و به سمت خانه الکس حرکت کرد. مدام زیر لب به خود میگفت:
-اون عوضی به من خیانت کرده.
به آپارتمانش رسید. از ماشین پیاده شد و بیدرنگ به سمت آسانسور رفت. طبقه را وارد کرد و
آسانسور حرکت کرد.
- طبقه نوزدهم!
از آسانسور پیاده شد. تیشرت و شلوار مشکی رنگی پوشیده بود. در آپارتمانی قدیمی توقف کرده
بود. آپارتمانی که قدمت ساختمانش به سی سال میرسید. با چشم به دنبال خانه مورد نظرش
گشت. پس از پیدا کردنش، نفس عمیقی کشید. مایل به انجام اینکار نبود اما انجام آن را
ضروری میدانست. با حلقهاش پیامی به شخصی فرستاد. انجام اینکار تنهایی ممکن نبود.
پس از ارسال پیام، در مقابل خانه الکس ایستاده. زنگ درب را زد. وقتی درب خانه باز شد، الکس با
بهت و ترس گفت:
- تانیا؟
تانیا به داخل خانه درب و داغان الکس رفت. خانهای که نه به دلیل فقر بلکه به خاطر بیاهمیتی
به ظاهرش دیگر مانند خانه نبود. لباسها و آشغالها در کف خانه با یکدیگر مخلوط شده
بودند.الکس از همان ناخنخشکهایی بود که به بهانه اعتماد نداشتن به رباتها، هیچگاه از ربات
در خانهاش استفاده نمیکرد. الکس خواست حرفی بزند که تانیا جلویش را گرفت و گفت:
- امروز امیر اومد خونهام!
الکس دستی بر سرش کشید. موهای میانه سرش ریخته بود. جثه بزرگی نداشت، اما برآمدگی
شکمش در ذوق میزد. سال ها بود وکیل تانیا بود و برای او کار میکرد. کسی در دنیا نبود که
نخواهد با یکی از اعضای این خاندان همکاری کند. ثروت و قدرتشان آنقدر زیاد بود که همه امید
داشتند تا شاید با کمی تملق و چاپلوسی بتوانند، نیم نگاهی را از اعضای این خاندان بدزدند.
بریده بریده گفت:
- به جون خودم اسلحه گذاشته بود روی سرم که آدرس رو بدم!
تانیا به سختی صندلی پیداکرد و روی آن نشست. بی تفاوت به الکس نگاه کرد. نفسهای الکس
تند تند شده بود و این از بالا و پایین رفتن قفسه سینهاش مشخص بود :
- روزی که استخدامت کردم رو یادته؟
الکس سری تکان داد. از حضور تانیا در خانهاش به شدت ترسیده بود اما ترس اصلیاش از
کاری که احتمال داشت تانیا انجام دهد بود.
@iam_hellboy
اوی رمان فبلی چی؟
💀اون رو هم کم کم شروع میکنم..
@the_milky_wayo8 بیاید پیشمون ، منتظرتونیم دیرنکنید
💀 باشه..
#ناشناس
هدایت شده از ریسه کتاب
Behnam Khedri @GisoMusic.Com1_1440171187.mp3
زمان:
حجم:
8.2M
#صلا
برای یک ظهر زمستانی
☕️🍰🎻
__________________♡
@the_milky_wayo8