eitaa logo
Iam Hell
173 دنبال‌کننده
777 عکس
1.2هزار ویدیو
27 فایل
چنل ناشناس خط خطی Son of Hell welcome.. ناشناس کانالمون💀 https://daigo.ir/secret/45260522 چنل اصلیمون https://eitaa.com/KHATKHATIHAM
مشاهده در ایتا
دانلود
Iam Hell
رمان ( #توپوگلوله) پارت#دهم پس از اعلام کاندیدا ها پاکت را در دستش گرفت و در حالی که بازش میکرد، گ
رمان ( ) پارت آتنا نفس عمیقی کشید: - یکسال! ایران! باید برگردیم! نفس عمیق دیگری کشید و با آشفتگی به رامین گفت: -من نمیخوام برم ایران! رامین که نگران دوربین ها بود، با صدای بسیار آرامی گفت: -آروم باش! دوربینها دارن ضبط میکنن! آتنا نفس عمیقی کشید و توانست حفظ ظاهر کند، اما در دلش آشوبی به پا بود. اتفاقی که فکر نمیکرد افتاده بود و او حال مجبور بود به اجبار و بدون رضایت به ایران بازگردد. حاضر بود هرکاری بکند تا به ایران باز نگردد، اما راهحلی برای رهایی از چنین مخمصهای وجود نداشت! *** کالیفرنیا شعله های آتش زبانه گرفتند. رقص شعله ها نه زیبا بلکه هولناک بود. طولی نکشید که به میان آتش پرتاب شد. همراهیش با رقص شعله ها چیزی به جز درد و فریاد برایش به ارمغان نیاورد. بند بند وجودش در میان شعله ها میسوخت و هیچکس به فریادش نمیرسید. فریادهای از سر دردش گوش فلک را کر کرده بود. شعله ها میرقصیدند و او را قدم به قدم به مرگ نزدیک میکردند. فریادی کشید و از خواب پرید. نفس هایش به شماره افتاده بود و تمام بدنش گرفته بود. سیاهی آن شب هیچگاه از زندگیش رخت برنمیبست. چندبار نفس عمیق کشید تا به خودش بیاید. به هوش مصنوعی خانه اش فرمان داد: - پردهها رو بکش. پردهها کشیده شدند و نور آفتاب به داخل خانه آمد. اتاق خواب در نیم طبقه بالای سالن خانه اش بود. نفس عمیقی کشید و بالاخره از جایش بلند شد. هجوم کابوس های شبانه اش پایان نمیافت. به زیر دوش آب رفت تا کمی حالش جا بیاید. با حلقه در دستش، روتین روزانه حمام را فعال کرد. آب با دمای همیشگیش از دوش سرازیر شد. پس از یک دقیقه شامپو بر روی سرش ریخته شد و سرشوی برقی شروع به شستن موهای قهوهای بلندش کرد. پس از آبکشی موهایش، شیر آب بسته شد و ربات مخصوص حمام، حوله به دست به سمتش آمد و حوله را برتنش کرد. با ضربه ای آرام بر روی حلقه هوشمندش پایان حمام را اعلام کرد. ربات به داخل حمام رفت و در حالت اتومات ماند تا بار دیگر بخواهد از آن استفاده کند. از پله ها پایین رفت. دستیار مخصوصش به صورت هولوگرام روبه رویش ظاهر شد. زنی با موهای کوتاه مشکی رنگ و کت و شلوار ساده که ظاهر آراسته اش را تکمیل میکرد. با صدای کامپیوتریش گفت: -صبحانتون حاظره. همونطور که میخواستید. سری تکان داد و به سمت آشپزخانه رفت. صبحانه اش مانند همیشه یک لیوان چای و ساندویچ هایی با طعم های مختلف مربا بود. در حالی که ساندویچ مربای آلبالو را برمیداشت، گفت: -پیام هام رو بخون، یارا! یارا بعد از چند ثانیه گفت: - دوباره از دانشگاه استندفورد براتون پیشنهاد کار اومده! پوفی کشید. نمیتوانست خودش را در انظار عمومی نشان دهد. از طرفی دیگر از تدریس متنفر بود. با اشاره دستش، یارا به سراغ پیام بعدی رفت: -مقاله جدیدتون توی مجله اکونومیست چاپ شد. میخوایید نظرات و انتقاداتش رو بخونم؟ گازی به ساندویچش زد و گفت: -خودت بخون بعدا خالص هاش رو بهم بگو. دوباره اشاره دستی زد. یارا به سراغ پیغام بعدی رفت: - این یک پیام تصویریه! با تکان انگشتش، پخش پیام را تاییدکرد. تصویر هولوگرامی الکس، با آن شکم گنده و موهای نیمه ریخته اش، پخش شد: -سالم رئیس! چند ثانیه ای مکث کرد: -نمیدونم چطور این خبر رو بهت بدم، چون هیچ ایدهای ندارم که خوشحال میشی یا ناراحت. لیوان چایی را برداشت و جرعهای از آن را نوشید. مکثهای پی در پی الکس برایش تعجبآور بود. الکس ادامه داد: -خیلی باید حواست رو جمع کنی تانیا. بزرگ خاندان قائم مقامی، یعنی پدرت چندساعت پیش تموم کرده. هنوز خبرش رسانه ای نشده ولی گفتم بهتره که بدونی. پیام پایان یافت و تصویر الکس از روبه رویش محو شد. تانیا اما خشکش زده بود. لیوان چای در دستش، افتاد و هزار تکه شد. چندثانیه بیشتر طول نکشید تا نظافتچی هوشمند خانه، به سمت لیوان شکسته برود و آثارش را پاک کند. یارا ناگهان گفت: - ضربان قلبتون از حد عادی تندتر میزنه. الزمه که چکاپ سالمتی ازتون بگیرم؟ تانیا از برهوت بیرون آمد. نگاهی به یارا انداخت و با تمام توانش خندید. صدای قهقهاش در خانه پیچید. در میان خنده گفت: - چکاپ سلامتی برای چی؟ آهنگ شاد پخش کن که امروز روز جشن گرفتنه! صدای آهنگ شاد بیس داری از سیستم پخش صوتی خانه، بلند شد. تانیا از جایش برخواست و با همان حولهای که بر روی تنش بود، شروع به رقصیدن کرد. دستانش را بالا گرفته بود و دیوانه وار میرقصید. صدای قهقه در میان امواج آهنگ بیسدار هم شنیده میشد. مرگ پدرش بهترین خبری بود که میتوانست بگیرد. دلیل کابوس های شبانه اش به درک واصل شده بود و تانیا از این خبر بسیار خشنود بود. او دختر مالک یکی از بزرگترین هولدینگهای جهان بود. هولدینگ بین المللی که هیچکس توان مقابله با آن را نداشت. @iam_hellboy
Iam Hell
رمان ( #توپوگلوله) پارت#یازدهم آتنا نفس عمیقی کشید: - یکسال! ایران! باید برگردیم! نفس عمیق دیگری کش
رمان ( ) پارت تانیا از این خبر بسیار خشنود بود. او دختر مالک یکی از بزرگترین هولدینگهای جهان بود. هولدینگ بین المللی که هیچکس توان مقابله با آن را نداشت. از پدرش تبدیل به بزرگخاندان قائم مقامی میشد و عنوان "هادود" را کسب میکرد؛ مجبور به برگرداندن تانیا میشد. پس از پانزده سال، بدون اینکه کاری انجام دهد، کفه ترازو به سمت او سنگین شدهبود. سرخوشانه باال و پایین میپرید. افکارش در هم پیچیده بود اما در این پیچیدگی خبری از ناراحتی نبود. او آنقدر از پدرش متنفر بود که مرگ او، ناراحتش نکند. نمیداند چه مدتی سرخوش رقـ*ـص بود که یارا صدای آهنگ را کم کرد و گفت: - خبر مهمی در مورد خانوادتون پخش شده. تانیا که نفس نفس میزد، خودش را بر روی کاناپه روبهروی تلوزیون رها کرد و در حالی که نفس نفس میزد گفت: -پخشش کن! تلوزیون روشن شد. آرم خبر فوری در پایین صفحه نقش بسته بود. با حرکت آرم انگشتش صدای تلوزیون را بلند کرد. گوینده خبر با هیجان کلماتش را پشت سر هم بیان میکرد. گویی درحال گفتن مهمترین اخبار زندگیش است: -با مرگ وی امپراتوری قائم مقامی ها به برادرش بنیامین قائم مقامی میرسد. طبق وصیت نامه وی دخترش تانیا قائم مقامی به عنوان معاون و مدیر اجرایی این ابر شرکت های جهان در کنار عمویش کار میکند. ابروهایش از تعجب بالا پرید. انتظارش را نداشت که پدرش در وصیتنامه حتی به او اشاره کند. آماده آغاز دعوای حقوقی بود، اما اینکار بی توجیه پدرش، لقمه آمادهای بود که فقط باید در دهانش میگذاشت. پانزده سال بود که از آن شب میگذشت و تانیا پس از پایان تحصیلاتش، مخفی شده بود. محل دقیق زندگیش نامعلوم بود. هیچکس حتی روحش هم خبر نداشت تانیا کجاست. فقط می دانستند که تانیا در کالیفرنیا زندگی میکند. تانیا سالها بود که حتی نزدیک خانوادهاش هم نشده بود. به سمت پنجره رفت. دیگر نزدیک ظهر بود و آفتاب این روز تابستانی سانفرانسیسکو با شدت به داخل خانه میتابید. با حلقه ای که در دستش بود به شیشه ها دستور دودی شدن داد. حال دیگر نور آفتاب آزار دهنده نبود. در طبقات بالای برجی در میان شهر بود. دیدن گلدن گیت بر روی رودخانه، همیشه برایش آرامش بخش بود. پانزده سال پیش، پدرش او را از ایران به کالیفرنیا در مدرسه ای شبانه روزی فرستاد. دوران دبیرستانش در مدرسه شبانه روزی له روزه سوییس گذشت. تانیا هیچگاه اجازه برگشت به خانه را نداشت. در تمام نه سالی که به مدرسه شبانه روزی میرفت، تعطیلاتی نبود که او از مدرسه خارج شود. حتی تعطیلات تابستان را نیز در مدرسه میگذراند. آهی کشید.نمیخواست دیگر آن حس رها شدگی را به یادبیاورد. او فرزند ثروتمندترین فرد جهان بود، اما حتی حضور نصف و نیمه و عاری از احساسات را هم در خانواده نداشت. چشم از زیبایی گلدن گیت برداشت و رو به یارا کرد، اما اثری از او ندید. تازه فهمید که مدت بسیار طولانی است که روبه روی پنچره ایستاده و یارا خودش از حالت فعال خارج شده. یارا را دوباره با ضربه ای به حلقه فعال کرد. یارا با همان لبخند همیشگیش ظاهر شد و پرسید: - چه کمکی از من ساختست؟ تانیا به حوله ای هنوز برتنش بود نگاه کرد و گفت: -لباسم رو آماده کن. از پله ها بالا رفت و لباس ها را بر تنش کرد. روبه روی آینه ایستاد و سشوار را روشن کرد. شسوار هوشمند به همراه دو بازوی مکانیکی همراهش از کنار و بالای آینه بیرون آمدند و شروع به کار کردند. زخم سوختگی بر سمت چپ صورتش نقش بسته بود. یادآور همیشگی آن شب. زخم صورتش را تا به حال هیچکس به غیر از خودش ندیده بود. آن را که از زیر چشمش آغاز میشد و تا چانه اش ادامه داشت را با موهایش میپوشاند. هر روز بادیدن آن زخم، نفرتش از خانواده را به یادمیاورد. آتش خشمی که شعله هایش جاودانه بود. ممتد اما دائمی. این آتش خشم هیچگاه فوران نمیکرد. تانیا به خوبی کینه داشتن را بلد بود. کار موهایش پایان یافت. طرهای از موهایش را روی صورتش ریخت. صدای زنگ درب باعث شد که از فکر بیرون بیاید. از پله ها پایین رفت. منتظر کسی نبود. کم پیش میآمد کسی بدون هماهنگی با او به خانهاش برود. درب را باز کرد. @iam_hellboy
883.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دیدی دختری رو که حتی بدون آرایش خوشگله؟ @iam_hellboy
Iam Hell
رمان ( #توپوگلوله) پارت#دوازدهم تانیا از این خبر بسیار خشنود بود. او دختر مالک یکی از بزرگترین هولد
رمان ( ) پارت . منتظر کسی نبود. کم پیش میآمد کسی بدون هماهنگی با او به خانهاش برود. درب را باز کرد. یک پسر جوان تقریباً سی ساله که عینکی دودی زده بود پشت در ایستاده بود. موهای بلندش با هیکل بزرگ و قد بلند هارمونی زیادی داشت. فقط نگاهش کرد. چهرهاش آشنا بود اما شناختن او کار آسانی نبود. پسر عینکش را درآورد. بازهم او را نشناخت. پسر لبخندی زد و گفت: - خیلی گذشته دختر عمو! چشمهایش را ریز کرد و با تردید پرسید: - امیر؟ پسر با همان لبخند گفت: - میتونم بیام تو؟ سری تکان داد و کنار رفت. اینکه امیر او را پیدا کرده بود زنگ خطر را در ذهنش روش کرده بود. هیچکس نباید تانیا را به این سادگی پیدا میکرد. استرس ناشی از دیدار دوباره امیر را پشت ظاهر همیشه خونسردش قایم کرد. امیر وارد خانه شد. پسرِ عموی بزرگ تانیا، نزدیکترین فرد نسل جدید به پدر تانیا بود. عموی بزرگ، پیش از تولد تانیا از دنیا رفته بود و امیر در یک روز هم پدر و هم مادرش را از دست داده بود. تانیا درب را بست. با ضربه آرامی بر روی حلقه هوشمندش یارا را غیر فعال کرد. امیر جلوی پنجره های دودی ایستاد. در حالی که بیرون را نگاه می کرد، با همان حالت خشک و جدی همیشگیش گفت: - متاسفم! تانیا پوزخندی زد. هم او و هم امیر میدانستند، که او به هیچ وجه از این اتفاق ناراحت نبود. به امیر نگاه کرد و گفت: - نباش! امیر هنوز نگاهش به بیرون بود. کمی طول میکشید تا به تانیایی که روبه رویش بود عادت کند. از همان شب به بعد تانیا دیگر او را ندیده بود. اما اخبار خانواده را همیشه پیگیری میکرد. امیر برای پدر تانیا حکم فرزند را داشت. حتی با وجود نافرمانی آن شبش باز هم هادود او را مانند فرزند خود میدانست. امیر نفس عمیقی کشید: - اون پدرت بود! پوزخند تانیا پر رنگ تر شد. مرگ هادود برای امیر بسیار ناراحت کننده تر از تانیا بود. چشمانش ناراحتیش را حتی برای تانیایی که او را به خوبی نمیشناخت، فریاد میزدند. شخصی که تا دیروز عنوان هادود را به دوش میکشید، حال فقط با نام هادود سابق یادآوری میشد. باور قلبیاش نسبت به مرگ پدرش را به زبان آورد: - دنیا بدون اون جای قشنگ تریه! امیر چشم از زیبایی گلدن گیت برداشت. به سمت تانیا برگشت. چند ثانیه روی صورتش خیره ماند. تک تک اجزا صورتش را وارسی کرد. او نیز تانیا را فقط از روی اخبار گاه و بیگاهی که از موفقیت های دانشگاهیش منتشر میشد میشناخت. شناختی سطحی به اندازه دیگر افراد دنیا، با این تفاوت که امیر به خوبی دلیل دوری تانیا از خانواده اش را میدانست. طرهای از موهای قهوهای رنگش نصف صورتش را پوشانده بود. سوختگی صورتش را به یاد داشت. امیر آنکسی بود که به صورت سوخته تانیای ده ساله پماد سوختگی مالید. او آن فردی بود که در بیمارستان یک هفته به انتظار بهبود تانیا نشست. او بود که موقع به هوش آمدن تانیای کوچک، بالای سرش بود. روزی که همه تانیا را رها کرده بودند، امیر کنار تانیا ماند. @iam_hellboy
Iam Hell
رمان ( #توپوگلوله) پارت#سیزدهم . منتظر کسی نبود. کم پیش میآمد کسی بدون هماهنگی با او به خانهاش برو
رمان ( ) پارت امیر صالح ندانست در مورد آن صحبت کند. همانطور که خیره به او نگاه میکرد گفت: - خیلی تغییر کردی! تانیا میخواست لبخند بزند اما شبیه ترین کاری را که به آن بلد بود را انجام داد. نیشخندی زد: - پونزده سال گذشته! اون موقع من یک دختر بچه بودم! امیر جلویش ایستاد. نفس عمیقی کشید. کمی دست دست کرد، اما خوب میدانست که وقتی برای تلف کردن ندارد. بنابراین درخواستش را مطرح کرد: - باید برگردی! تانیا سرش را بالا آورد و در چشمهای عسلی رنگ امیر نگاه کرد: _ پونزده سال پیش با هم قراردادی بستیم، من کاری به کار خانواده ندارم و خانواده هم کاری با من! امیر نفس عمیقی کشید. زمانی برای مخالفت تانیا نبود. اگر او به ایران برنمیگشت برای هلدینگ و خاندان مشکلات بزرگی پیش میآمد. رسم خاندان ایجاب میکرد که تانیا به خانه برگردد و در غیر این صورت هیچ کدام از اقدامات اعضای خانواده به رسمیت شناخته نمیشد. امیر شانه های تانیا را گرفت و با عصبانیت محسوسی که در صدایش بود، گفت: - اون قرارداد احمقانه بین تو و بابات بود! الان باید برگردی خانواده بهت احتیاج داره! تانیا با تعجب به امیر نگاه کرد. هیچکس حق نداشت بدون اجازه تانیا به او دست بزند! با عصبانیت شانه هایش را از بند دستان امیر رها کرد: - من به خانواده اهمیت نمیدم من از تک تک افراد خانواده کوفتی متنفرم! امیر خیره نگاهش کرد: - حتی از من؟ امیر تیری را در تاریکی رها کرد که شک نداشت قرار است به هدف بخورد. با چشمانی که حال انتظار نیز به غم درونش ملحق شده بود به تانیا نگاه کرد. تانیا لبانش را تر کرد و بی تفاوت گفت: - تو ناجی منی! باهمه اون عوضی ها فرق می کنی! امیر از بیتفاوتی تانیا کمی ناراحت شده بود، اما خوب میدانست که تانیا برای تنفر بی حد و حصرش از خانواده دلیل محکمی دارد. اگر کسی در تمام دنیا این حق را داشت که از خاندان قائم مقامی منتفر باشد؛ آن شخص حتما تانیا بود. امیر اما مطمئن بود که میخواهد تانیا برگرداند. نیازی نبود که امیر را از نزدیک بشناسی، تنها با خواندن مصاحبه هایش متوجه بسیاری از اخلاقیاتش میشدی، که خود شیفتگی یکی از آنها بود. اعتماد بیش از حد امیر به خودش و تصمیماتش موضوعی نبود که از چشم رسانه ها دور بماند. به تانیا نگاه کرد. با لحن آرامی گفت : - پس به خاطر من بیا! تانیا ابرویی بالا انداخت. میخواست پوزخندی به این همه اعتماد به نفس امیر بزند که اینکار را نکرد. خودش هم خوب میدانست که برای نجات جانش مدیون امیر است. اگر امیر نبود هیچکس دیگری در دنیا نبود که تانیا را از آن آتش نجات بدهد. امیر ناجی تانیا بود و تانیا به خوبی این را میدانست.سری تکان داد و بدون آنکه چیزی بگوید به سمت آشپزخانه رفت. امیر با تعجب به او نگاه کرد. تانیا با صدای بلندی گفت: - چای یا قهوه؟ امیر با همان سردرگمی به سمت آشپزخانه رفت و به اپن تکیه داد. گفت: -چای! تانیا ابرویی بالا انداخت و به سمت امیر برگشت: - کالسیک! امیر سری تکان داد. نگاهی به خانه انداخت. خانه بزرگی نبود. طراحی خاکستری_مشکی چشم نوازی داشت. یک ضلع خانه را پنجره ها در بر گرفته بودند. آشپزخانه در ضلع روبه رویی پنجره ها بود. تانیا دو لیوان چای را روی اپن گذاشت و مانع از تجسس بیشتر امیر شد. امیر لیوان چای را برداشت. تانیا پرسید: - اگر باهات برنگردم چی میشه! امیر جرعه ای از چایش را نوشید: -خودت بهتر میدونی! تانیا روی صندلی کنار اپن نشست. چایش را برداشت و گفت: - شاید نمیدونم! امیر پوفی کشید: - اگر تو به ایران برنگردی و کنار هادود نمونی، هیچ کدوم از کاراش رسمیت نداره! تانیا نفس عمیقی کشید. دستانش را دور لیوان چایش حلقه کرد و گفت: - پس کار بزرگ خاندان قائم مقامی ها، جناب بنیامین قائم مقامی به من گیر کرده! امیر سری تکان داد. جرعه دیگری از چایش را نوشید و گفت: - جبر روزگاره دیگه! تانیا چپ چپ به او نگاه کرد. امیر شانه ای بالا انداخت و چیزی نگفت. چند ثانیه ای در سکوت چایشان را خوردند. @iam_hellboy
Iam Hell
رمان ( #توپوگلوله) پارت#چهاردهم امیر صالح ندانست در مورد آن صحبت کند. همانطور که خیره به او نگاه م
رمان ( ) پارت سوالی در ذهن تانیا بالا و پایین میشد. پیدا کردن خانه تانیا، حتی برای امیر هم ممکن نبود. تانیا به خوبی میدانست چگونه از دست آنها مخفی بشود. سکوت را شکست و گفت: - کی آدرس خونه من رو داد؟ امیر با تعجب پرسید: - چی؟ تانیا با لحنی که تحکم آن مشهود بود، گفت: - کی آدرس خونه رو داد؟ امیر به هیچ وجه متوجه رفتار تانیا نمیشد، با تعجب بیشتر گفت: - میخوای چیکار؟ تانیا شانه بالا انداخت: - اسمش رو بگو! امیر با همان سردرگمی گفت: - الکس! تانیا لبخندی زد، سری تکان داد و گفت: -کی حرکت میکنیم؟ امیر که هر لحضه به تعجبش افزوده میشد، گفت: - هر وقت تو بگی! تانیا سری تکان داد: - فرداشب! و سپس از جایش بلند شد. لیوانش را روی اپن گذاشت. امیر با همان تعجب بی وصفش پرسید: - کجا میری؟ تانیا به سمت درب رفت: -بیرون! امیر خواست دوباره چیزی بپرسد که تانیا نگذاشت. در حالی که بیرون میرفت، گفت: - یه کار نیمه تموم دارم. تو راحت باش. هر چی بخوای تو آشپز خونه هست. زود برمیگردم. منتظر جواب امیر نماند و از خانه بیرون رفت. ماشینش را برداشت و به سمت خانه الکس حرکت کرد. مدام زیر لب به خود میگفت: -اون عوضی به من خیانت کرده. به آپارتمانش رسید. از ماشین پیاده شد و بیدرنگ به سمت آسانسور رفت. طبقه را وارد کرد و آسانسور حرکت کرد. - طبقه نوزدهم! از آسانسور پیاده شد. تیشرت و شلوار مشکی رنگی پوشیده بود. در آپارتمانی قدیمی توقف کرده بود. آپارتمانی که قدمت ساختمانش به سی سال میرسید. با چشم به دنبال خانه مورد نظرش گشت. پس از پیدا کردنش، نفس عمیقی کشید. مایل به انجام اینکار نبود اما انجام آن را ضروری میدانست. با حلقهاش پیامی به شخصی فرستاد. انجام اینکار تنهایی ممکن نبود. پس از ارسال پیام، در مقابل خانه الکس ایستاده. زنگ درب را زد. وقتی درب خانه باز شد، الکس با بهت و ترس گفت: - تانیا؟ تانیا به داخل خانه درب و داغان الکس رفت. خانهای که نه به دلیل فقر بلکه به خاطر بیاهمیتی به ظاهرش دیگر مانند خانه نبود. لباسها و آشغالها در کف خانه با یکدیگر مخلوط شده بودند.الکس از همان ناخنخشکهایی بود که به بهانه اعتماد نداشتن به رباتها، هیچگاه از ربات در خانهاش استفاده نمیکرد. الکس خواست حرفی بزند که تانیا جلویش را گرفت و گفت: - امروز امیر اومد خونهام! الکس دستی بر سرش کشید. موهای میانه سرش ریخته بود. جثه بزرگی نداشت، اما برآمدگی شکمش در ذوق میزد. سال ها بود وکیل تانیا بود و برای او کار میکرد. کسی در دنیا نبود که نخواهد با یکی از اعضای این خاندان همکاری کند. ثروت و قدرتشان آنقدر زیاد بود که همه امید داشتند تا شاید با کمی تملق و چاپلوسی بتوانند، نیم نگاهی را از اعضای این خاندان بدزدند. بریده بریده گفت: - به جون خودم اسلحه گذاشته بود روی سرم که آدرس رو بدم! تانیا به سختی صندلی پیداکرد و روی آن نشست. بی تفاوت به الکس نگاه کرد. نفسهای الکس تند تند شده بود و این از بالا و پایین رفتن قفسه سینهاش مشخص بود : - روزی که استخدامت کردم رو یادته؟ الکس سری تکان داد. از حضور تانیا در خانهاش به شدت ترسیده بود اما ترس اصلیاش از کاری که احتمال داشت تانیا انجام دهد بود. @iam_hellboy
اوی رمان فبلی چی؟ 💀اون رو هم کم کم شروع میکنم.. @the_milky_wayo8 بیاید پیشمون ، منتظرتونیم دیرنکنید 💀 باشه..
هدایت شده از ریسه کتاب
Behnam Khedri @GisoMusic.Com1_1440171187.mp3
زمان: حجم: 8.2M
برای یک ظهر زمستانی ☕️🍰🎻 __________________@the_milky_wayo8
Iam Hell
رمان ( #توپوگلوله) پارت#پانزدهم سوالی در ذهن تانیا بالا و پایین میشد. پیدا کردن خانه تانیا، حتی ب
رمان ( ) پارت الکس سری تکان داد. از حضور تانیا در خانه اش به شدت ترسیده بود اما ترس اصلی اش از کاری که احتمال داشت تانیا انجام دهد بود. چشم هایش از ترس دو دو میزد. عرق سردی بر روی کمرش نشسته بود. مدام در ذهن خود تکرار میکرد"تانیا با من اینکار رو نمیکنه!" اما خودش هم میدانست که از تانیا هیچ چیزی بعید نبود. به تانیا نگاه میکرد. تانیا کمی به جلو متمایل شد: - اولین شرط کار برای من چی بود؟ الکس آب دهانش را قورت داد. برای مسلط شدن به خودش کافی نبود، اما میتوانست پاسخ تانیا را بدهد: - خانوادت نباید بدونن کجایی! تانیا لبخند کجی زد. سری تکان داد و گفت: - و اگر خبری از من به گوش اونا برسه چیکار میکنم؟ الکس می دانست نتیجه کارش چه میشود. روی دو زانویش افتاد و با التماس گفت: - چاره دیگه ای نداشتم! تانیا اما بی تفاوت به وضعیت الکس فریاد زد : - گفتم چیکارت میکنم؟ الکس با استرس توام با ترس گفت: - زنده ام نمیذاری! تانیا لبخندی زد و سری تکان داد: - به هر حال من میخواستم برم ایران... به پشتی صندلی تکیه داد. با غرور گفت: - به هر حال من وارث امپراطوری قائم مقامی هام ولی تو... از جایش بلند شد و جلوی الکس ایستاد. الکس توان انجام کاری را نداشت. میدانست هر مقاومتی که بکند باز هم حریف تانیا نمیشود، به هر حال او تانیا بود! تانیا لبخند کجی زد و ادامه داد :- تو به من خیانت کردی! چاقو را از جیبش در آورد و ضامنش را کشید. الکس قدرت تکلمش را از دست داده بوده. نمیتوانست حرفی بزند. تانیا پشت الکس ایستاد: _ من کلی کار دارم تو ایران! یک عالمه کار انجام نشده! ولی تو هیچ جایی توی این آینده نداری! گلویش را برید. الکس دستش را روی گلویش گذاشت تا جلوی خون ریزی را بگیرد. اما نمی توانست این کار را بکند. با التماس به تانیا نگاه کرد. تانیا اما بیتفاوت بالای سرش ایستاد و نگاهش کرد. آنقدر منتظر ماند تا دیگر خونی در رگهایش نمانده بود. پوزخندی زد. کنار جسم بی روح الکس نشست. چاقو را با لباسش تمیز کرد و گفت: _جنگ خیلی نزدیکه دشمنات را نزدیک خودت نگهدار اگه نشد بکششون اما خیانت کارا رو بی هیچ تعللی بکش! صدای دستی را شنید. گویی شخصی او را تشویق میکند. مطمئن بود که درب را بسته. دستش بر روی اسلحه ای که روی کمرش بسته بود رفت. سرش را بالا آورد و دختری لاغر با موهای فر را دید. نیشخندی زد و گفت: - نونا؟ نونا با چهرهای عاری از احساس گفت: - پیامت رو که گرفتم، فکر نمیکردم که قراره با چنین صحنه ای روبه رو بشم. ولی به هر حال نمایش خوبی بود. تانیا چاقو را بست و در جیبش نهاد. چهره او نیز عاری از احساسات بود: -میخوام برگردم ایران. نونا پوزخندی زد: -پس طوفان زودتر از اون چیزی که فکر میکردیم قراره سر برسه. تانیا سری تکان داد. به جنازه غرق در خون الکس اشاره کرد و گفت: -هیچ ردی ازش نمونه! نونا با همان حالت گفت: - من کارم رو خوب بلندم. تانیا از خانه خارج شد و نونا را با جنازه الکس تنها گذاشت. نونا اما بالای سر جنازه الکس ایستاده بود و به این می اندیشید که روزی نیز تانیا این بلا را سر او میآورد. تنها یک لغزش لازم بود تا در صفحه شطرنج تانیا تبدیل به مهره سوخته شوی. *** - بعد از پونزده سال داری میری ایران! تانیا لبخند مصنوعی زد: - من حتی یک سال هم اونجا نبودم! به هواپیمای خصوصی هولدینگ نگاه کرد. نام قائم مقامی بر روی بدنه هواپیما نقش بسته بود. ایرلاین قائم مقامی در رقابت تنگاتنگی با ایرلاین قطر بود. شرکت اصلی هواپیمایی، از تولید هواپیماها تا مراکز فروش بلیط و دفاتر تورها همهشان در ایران بود و صدها نفر در بخش های مختلف این ایرلاین مشغول به کار بودند. امیر کنارش ایستاده بود و او را همراهی میکرد. زیاد طول نکشید که وارد هواپیما شدند. داخل هواپیما شبیه به هتل های لوکس بود. در کل آن سالن فقط چهار صندلی بود که دو به دو روبه روی هم بودند؛ قرار داشت. پوشش صندلی ها کرم رنگ بود و با رنگ سفید شیری که طراحی داخلی هواپیما داشت؛ هارمونی زیبایی را ایجاد کرده بود. همراه امیر روبه روی هم در کنار پنجره نشستند. هواپیما تیکاف کرد. در حالی که از پنجره بیرون را نگاه میکرد، گفت: - همه میدونن ما پولداریم! یکی از پولدارترین خانواده های جهان! اما هیچکس نمیدونه ما چقدر پول داریم! هیچکس نمیدونه ما پول رو از کجا آوردیم! امیر نگاهش کرد، لبخند مرموزی زد: - ما تاجریم پولمون رو از تجارت در میآریم. تانیا هنوزهم بیرون را نگاه می کرد: -آره تاجریم! سنگینی نگاه امیر را روی خودش احساس کرد. ادامه داد: - بزرگترین تاجرهای دنیا! برگشت و امیر را نگاه کرد: - اگه توی سایه بودیم کارامون خیلی بهتر پیش میرفت. امیر بدون اینکه تغییری در حالتش دهد؛ گفت: - کدوم کارها؟ تانیا لبخند کجی زد و چیزی نگفت. چند ثانیه ای سکوت کردند. تانیا نگاهی به موهای بلند امیر که کمی کوتاه تر از شانه هایش بود؛ کرد. @iam_hellboy
من اگه شک کردنام به واقعیت تبدیل نمیشد,هیچ وقت ادم شکاکی نمیشدم.. @iam_hellboy
ولی این حق بود.. @iam_hellboy