Iam Hell
رمان ( #توپوگلوله) پارت#شانزدهم الکس سری تکان داد. از حضور تانیا در خانه اش به شدت ترسیده بود اما ت
رمان ( #توپوگلوله)
پارت#هفدهم
. امیر نگاهش به بیرون از هواپیما بود اما سنگینی نگاه
تانیا را احساس میکرد. تانیا نفس عمیقی کشید:
- میدونی که برگشتن من چه عواقبی داره دیگه؟
میر پوزخندی زد:
- چه عواقبی؟
تانیا نگاهش را به بیرون دوخت. امیر خوب میدانست که تانیا در چه مورد صحبت میکند اما
میخواست از زبان خودش بشنود. تانیا نفس عمیقی کشید:
- برگشتن من به معنی واقعی کلمه باعث جنگ میشه!
امیر ابرویی بالا انداخت:
- منظورت چیه؟
تانیا دستی به روی صورتش کشید. آنقدر در دانشگاه درس خوانده بود تا بداند انتقال قدرت یک
شرکت به شخص دیگر، چه عواقبی دارد. به امیر نگاه کرد:
- همینمون مونده که چند نفر تو تهران با اسلحه بیوفتن دنبالمون!
امیر پوزخندی زد. امکان نداشت کسی جرئت کند با اسلحه به آنها حمله کند تا قدرت را از
دستشان بگیرد. هادود قبلی از این اطمینان حاصل پیدا کرده بود.
حمله مسلحانه آن هم در تهران، امر بعیدی بود که احتمالش نزدیک به صفر بود. هادود قبلی
هرچند مستبد بود، اما این استبدادش جلوی هرگونه تهدید را میگرفت. به تانیا نگاه کرد. با
اطمینان گفت:
- خیالت راحت نمیافته! هیچکس همچین جرئتی نداره!
تانیا هم پوزخند زد:
- اینکه این اتفاق تا الان نیوفتاده به این معنی نیست که قراره نیست از این به بعد هم بیوفته!
به پشتی صندلی تکیه داد. برعکس امیر او اصلا خوشبین نبود. احتمال چنین اتفاقی آن هم در
زمان انتقال قدرت بسیار زیاد بود. ضعف استحکامات و محافظت ها در چند روز اول انتقال قدرت،
امری اجتناب ناپذیر بود و تانیا سعی داشت این را به امیر هشدار دهد. امیر اما نمیخواست که
کسی به او بگوید که در کارش چه باید بکند. او سالها بود که کارش را به نحو احسن انجام
میداد و هیچکس هم برایش تعیین تکلیف نمیکرد. سری تکان داد و بحث را عوض کرد:
- چرا موهات نصف صورتت رو پوشونده؟
تانیا نگاهش کرد. نیمه چپ صورتش را با موهایش پوشانده بود. چند ثانیه خیره ماند و سپس
رویش را برگرداند. امیر سوالی را که این دو روز ذهنش را مشغول کرده بود؛ پرسید:
- چرا عملش نمیکنی؟ االن قرن بیستویکه! توی پیشرفته ترین کشور جهان زندگی میکنی!
چرا سوختگی که نصف صورت رو پوشونده رو پاک نمیکنی؟
تانیا به امیر نگاه کرد. اصال دوست نداشت در این مورد صحبت کند. با جدیت تمام گفت:
- این یادگاری اون شبه! تا آخر عمرم باید یادم بمونه خانوادم باهام چیکار کردن!
امیر هم میخواست دلیل اینکارش را، هرطور که شده بفهمد. با جدیت پرسید:
- پس چرا با موهات میپوشونی؟
تانیا پوزخندی زد. از پنجره بیرون را نگاه کرد و گفت:
- لازم نیست دیگران این رو بدونن!
امیر سری تکان داد و دیگر حرفی نزدند. تمام راه تانیا به افرادی که در تهران قرار بود به آنها
برخورد فکر میکرد. عمویش که حال عنوان هادود را داشت. شاید به نسبت به برادرش از
استبداد کمتری برخوردار بود اما باز هم او هادود بود و هادود یعنی استبداد. خوب میدانست که
اگر رسومات خانوادگی مجبورشان نمیکرد، هیچگاه تانیا را به ایران باز نمیگرداندند. اینکه
پدرش در وصیتنامه به او اشاره کرده بود از همه چیز برایش عجیب تر بود. پدری که پانزده سال
او را ندیده بود و دیدن او را ممنوع کرده بود. پدری که دختر ده سال خود را رها کرد. انجام چنین
کاری از سمت او توجیه ی نداشت. نفرتش از مادرش، جنس دیگری داشت. رها شدن از سمت
مادر دردش بیشتر بود. کسی او را رها کرده بود که تانیا حتی گمان نمیبرد که حتی یک روز او را
نبیند. مادرش دختر بچه ده ساله ای را رها کرد که ادعا میکرد او را بیشتر از همه دوست دارد.
مدتها بود که آن حس ناراحتی جای خودش را به نفرت داده بود. پدر و مادری که قرار بود از او
دربرابر همه چیز محافظت کنند، او را رها کرده بودند و وای از این حس رها شدگی. کابوسه ای
هر شبش این رهاشدگی را فریاد میزدند. این حس در روحش نهادینه شده بود. اما او دیگر آن
دختر بچه ده ساله نبود. پانزده سال زمان داشت تا فکر کند که چه بلایی بر سر خانوادهاش بیاورد.
حلقه هوشمندش تکانی خورد.. هدست پروتزیاش را فعال کرد و صدای نونا درگوشش پخش
شد:کار تمومه.. هیچ ردی ازت نموند..!
تانیا لبخندی زد. مسیر رسیدن تا تهران آنقدرها هم طولانی نبود. با وجود هواپیماهای سرعتی
که در اختیارشان بود مسیر کالیفرنیا تا تهران در پنچ ساعت پیموده میشد. به مرز ایران رسیدند.
تانیا نگاهی به بیرون انداخت. به هیچ وجه برایش حس خانه را نداشت. او اصلا مفهوم خانه را
نمیدانست. او یتیمی بود که نام یکی از بزرگترین خاندان های جهان را به دوش میکشید.وقتی
به تهران رسیدند حتی زیبایی ترکیب برج های سر به فلک کشیده در سمتی از شهر و خانه های ویلایی با معماری سنتی هم نتوانست او را به وجد آورد. نگاهی به امیر انداخت. محو منظره بود.برج های بلند و سر به فلک کشیده پایتخت که بعضا به بلندای برج میلاد بودند. بزرگراه های
طبقاتی که از میان برج ها رد میشدند.
@iam_hellboy
هدایت شده از 𝒎𝒐𝒃𝒉𝒂𝒎|ܩࡅߺ߲ܣܩܢ
اگه یک روز خواستی گریه کنی ؛ منو صدا بزن . قول نمیدم که بخندونمت ولی میتونم باهات گریه کنم. اگه یک روز خواستی فرار کنی ؛ واسه اینکه منو صدا بزنی اصلا درنگ نکن . قول نمیدم که ازت بخوام بمونی ، ولی میتونیم باهم فرار کنیم . اگه یه روز نمی خواستی با کسی حرف بزنی ، منو صدا بزن تا باهم سکوت کنیم . اما اگه یک روز منو صدا زدی و جوابی نشنیدی ، تو بدو بیا سمتم چون اینبار قطعا من به تو نیاز دارم.
هدایت شده از ﹝زیــزیـــگــولــو﹞
#فان #عید
برنامتون برای ۰۱/۰۱/۰۱ چیه؟!🙂😂
──• · · · ⌞♥️⌝ · · · •──
┌ ⌁ #FUn
└⇝ @harfham_chanel_sly⏎
Iam Hell
رمان ( #توپوگلوله) پارت#هفدهم . امیر نگاهش به بیرون از هواپیما بود اما سنگینی نگاه تانیا را احساس
رمان ( #توپوگلوله)
پارت#هجدهم
سیستم حمل و نقل عمومی هوشمند و خیابان های عاری از ترافیک، اولین چشم اندازهایی بودند که توجه را به سمت خود جلب میکردند. به فرودگاه رسیدند. از هواپیما پیاده شدند. تانیا نگاهی به اطراف انداخت. هواپیماهای زیادی در فرودگاه حضور داشتند و این نشان از عمومی بودن فرودگاه داشت. تانیا پوزخندی زد و گفت:-فرودگاه اختصاصی نداریم؟
امیر طعنه صدایش را فهمید. دستی در موهای بلندش کشید و با لبخند کجی گفت:
- به فرودگاه اختصاصی ایرلاین قائم مقامی خوش اومدی!
تانیا با بهت به او نگاه کرد. تصورش را نمیکرداین ایرلاین تا این حد بزرگ باشد. وارد ساختمان
فرودگاه شدند. صدای جمعیت میآمد. تانیا با شنید صداها به سمت امیر برگشت. امیر شانه ای
بالا انداخت و گفت:-مردم منتظرتن. همه میخوان تورو ببینن!
تانیا پوزخند دیگری زد. موضوع دیگر جذابیتش را از دست داده بود. تانیا دیده شدن را دوست
داشت اما وقتی میدید که این دیده شدن به دلیل نام خانوادگیش است، اعصابش خرد میشد.
نفس عمیقی کشید تا کمی بتواند خودش را آرام کند. مردی نزدیکشان آمد و چمدان ها را
برداشت. امیر دستش را جلو آورد:
-اجازه هست؟
تانیا دستش را دور بازوی امیر حلقه کرد. امیر متوجه رفتار تانیا شده بود. میدانست تمام این ها
برای او تازه است. سرش را به گوش تانیا نزدیک کرد و گفت:
_مردم رو سیر نگهدار، هر بالای میخوای سرشون بیار. این مردم فقط موقع گرسنگی صداشون
درمیاد!
تانیا چیزی نگفت. استرسی که از مواجه با این تعداد افراد داشت، در ضربان قلبش مشهود شده
بود. نفس های عمیق پشت سر هم میکشید اما باز هم تاثیر چندانی نداشت. صدای یارا در
گوشش پیچید:
- ضربانتون از حد طبیعی بالاتره.
زیرلب با عصبانیت گفت:-خفه شو یارا!
دیگر صدایی از یارا نشنید. به پله برقی فرودگاه رسیدند. اولین کسانی که توجه را جلب میکردند،
عکاسان و خبرنگاران بودند. عکاسان و خبرنگاران با کنجکاوی زیادی منتظر آمدن شخصی از
خاندان قائم مقامی بودند که سالها بزرگان خاندان توجیهات بعضا غیر عقلانی برای نبودش
میآوردند. هنگام پایین آمدن تانیا و امیر از پله برقی، فلشر دوربین ها کور کننده بود. ثبت این
لحظه ها برای خبرگزاری ها بسیار مهم بود. به هرحال یکی از مهمترین افراد خاندان بازگشته
بود. تعداد زیادی از مردم عادی هم حضور داشتند. بیشتر کارکنان هولدینگ بودند که به امید
دیده شدن آمده بودند. به امید اینکه شاید با حضورشان بتوانند جایگاه خود را در هولدینگ بهتر
کنند. با رسیدنشان به پایین پله برقی، سیل سوالات خبرنگاران روانه شان شد:
-خانم قائم مقامی درسته که در سیاست های شرکت تغییر ایجاد میکنید؟
-درسته میخوایید تعدیل نیرو کنید؟
-حالا که برگشتید اولین اقدامتون چیه؟
سوالات زیادی پرسیده شد، اما جواب هیچ کدامشان را نشنیدند. امیر مانند نگهبانی قدر تانیا را
از میان خبرنگارها نجات داد. بعد از سالها مدیریت در هولدینگ قائم مقامیها دیگر رهایی از
دست خبرنگاران برایش به مانند آب خوردن بود. بالاخره به ماشین رسیدند، لیموزین مشکی
رنگی که جلوی درب فرودگاه منتظرشان بود. امیر درب را باز کرد و تانیا وارد ماشین شد. امیر هم کنار تانیا نشست. تانیادرگیر سوالات خبرنگارها بود. همه شان نگران تعدیل نیروبودند. بدون
هیچ مقدمه ای از امیر پرسید:
_چندنفر برای ما کار میکنن؟
امیر که جلو را نگاه میکرد؛ گفت:_زیاد!
تانیا از جواب امیر راضی نبود؛ اما از لحن امیر مشخص بود که نمیخواهد حرفی بزند. به همین
دلیل تانیادیگر سوالی نپرسید. ضربان قلبش هنوز هم بالا بود. عرقی که برو روی کمرش نشسته
بود را احساس میکرد. پس از آن شب این اولین باری بود که به عمارت میرفت. امیر به تانیا
نگاه کرد. میتوانست حدس بزند چه غوغایی پشت چهره خونسرد تانیا مخفی شده است.
بالاخره به عمارت رسیدند. عمارت قائم مقامیها! خانه ای که به خاطر بزرگ بودنش به عمارت
معروف بود. حیاط خیلی بزرگی داشت، تا به در عمارت حداقل دو دقیقه با ماشین راه بود. حیاطش
باغ بزرگی بود که با تعداد زیادی درخت سر به فلک کشیده پر شده بود. فضای سبز اطراف
عمارت بسیار چشم نواز بود. ماشین ایستاد. مردی در را برای امیر باز کرد. امیر پیاده شد و جلوی
در منتظر تانیا ماند. با هم به طرف عمارت رفتند. عمارت بزرگی که دیوارهای بیرونش سفید رنگ
بود. عمارت سه طبقه داشت که چند ستون از طبقه آخر به طبقه اول آمده بود و جلوه عمارت را
بسیار زیبا میکرد. در طبقه دوم بالکن بزرگی بود که با نرده های زیبایش جلوه عمارت را چند
برابر کرده بود. سه نفر جلوی در منتظر بودند. یک مرد و دو زن. تانیا به آنها نگاه کرد. نفس
عمیقی کشید. درونش غوغایی بود. فریادهایی که میخواست برسرشان بکشد. سوالات
بی پاسخی که مهمترین آنها "چرا من؟" بود. به مادرش نگاه کرد. سال ها حسرت و انتظار
پشت این نگاهش بود. نیشخندی زد. .
@iam_hellboy