Iam Hell
رمان ( #توپوگلوله) پارت#هفدهم . امیر نگاهش به بیرون از هواپیما بود اما سنگینی نگاه تانیا را احساس
رمان ( #توپوگلوله)
پارت#هجدهم
سیستم حمل و نقل عمومی هوشمند و خیابان های عاری از ترافیک، اولین چشم اندازهایی بودند که توجه را به سمت خود جلب میکردند. به فرودگاه رسیدند. از هواپیما پیاده شدند. تانیا نگاهی به اطراف انداخت. هواپیماهای زیادی در فرودگاه حضور داشتند و این نشان از عمومی بودن فرودگاه داشت. تانیا پوزخندی زد و گفت:-فرودگاه اختصاصی نداریم؟
امیر طعنه صدایش را فهمید. دستی در موهای بلندش کشید و با لبخند کجی گفت:
- به فرودگاه اختصاصی ایرلاین قائم مقامی خوش اومدی!
تانیا با بهت به او نگاه کرد. تصورش را نمیکرداین ایرلاین تا این حد بزرگ باشد. وارد ساختمان
فرودگاه شدند. صدای جمعیت میآمد. تانیا با شنید صداها به سمت امیر برگشت. امیر شانه ای
بالا انداخت و گفت:-مردم منتظرتن. همه میخوان تورو ببینن!
تانیا پوزخند دیگری زد. موضوع دیگر جذابیتش را از دست داده بود. تانیا دیده شدن را دوست
داشت اما وقتی میدید که این دیده شدن به دلیل نام خانوادگیش است، اعصابش خرد میشد.
نفس عمیقی کشید تا کمی بتواند خودش را آرام کند. مردی نزدیکشان آمد و چمدان ها را
برداشت. امیر دستش را جلو آورد:
-اجازه هست؟
تانیا دستش را دور بازوی امیر حلقه کرد. امیر متوجه رفتار تانیا شده بود. میدانست تمام این ها
برای او تازه است. سرش را به گوش تانیا نزدیک کرد و گفت:
_مردم رو سیر نگهدار، هر بالای میخوای سرشون بیار. این مردم فقط موقع گرسنگی صداشون
درمیاد!
تانیا چیزی نگفت. استرسی که از مواجه با این تعداد افراد داشت، در ضربان قلبش مشهود شده
بود. نفس های عمیق پشت سر هم میکشید اما باز هم تاثیر چندانی نداشت. صدای یارا در
گوشش پیچید:
- ضربانتون از حد طبیعی بالاتره.
زیرلب با عصبانیت گفت:-خفه شو یارا!
دیگر صدایی از یارا نشنید. به پله برقی فرودگاه رسیدند. اولین کسانی که توجه را جلب میکردند،
عکاسان و خبرنگاران بودند. عکاسان و خبرنگاران با کنجکاوی زیادی منتظر آمدن شخصی از
خاندان قائم مقامی بودند که سالها بزرگان خاندان توجیهات بعضا غیر عقلانی برای نبودش
میآوردند. هنگام پایین آمدن تانیا و امیر از پله برقی، فلشر دوربین ها کور کننده بود. ثبت این
لحظه ها برای خبرگزاری ها بسیار مهم بود. به هرحال یکی از مهمترین افراد خاندان بازگشته
بود. تعداد زیادی از مردم عادی هم حضور داشتند. بیشتر کارکنان هولدینگ بودند که به امید
دیده شدن آمده بودند. به امید اینکه شاید با حضورشان بتوانند جایگاه خود را در هولدینگ بهتر
کنند. با رسیدنشان به پایین پله برقی، سیل سوالات خبرنگاران روانه شان شد:
-خانم قائم مقامی درسته که در سیاست های شرکت تغییر ایجاد میکنید؟
-درسته میخوایید تعدیل نیرو کنید؟
-حالا که برگشتید اولین اقدامتون چیه؟
سوالات زیادی پرسیده شد، اما جواب هیچ کدامشان را نشنیدند. امیر مانند نگهبانی قدر تانیا را
از میان خبرنگارها نجات داد. بعد از سالها مدیریت در هولدینگ قائم مقامیها دیگر رهایی از
دست خبرنگاران برایش به مانند آب خوردن بود. بالاخره به ماشین رسیدند، لیموزین مشکی
رنگی که جلوی درب فرودگاه منتظرشان بود. امیر درب را باز کرد و تانیا وارد ماشین شد. امیر هم کنار تانیا نشست. تانیادرگیر سوالات خبرنگارها بود. همه شان نگران تعدیل نیروبودند. بدون
هیچ مقدمه ای از امیر پرسید:
_چندنفر برای ما کار میکنن؟
امیر که جلو را نگاه میکرد؛ گفت:_زیاد!
تانیا از جواب امیر راضی نبود؛ اما از لحن امیر مشخص بود که نمیخواهد حرفی بزند. به همین
دلیل تانیادیگر سوالی نپرسید. ضربان قلبش هنوز هم بالا بود. عرقی که برو روی کمرش نشسته
بود را احساس میکرد. پس از آن شب این اولین باری بود که به عمارت میرفت. امیر به تانیا
نگاه کرد. میتوانست حدس بزند چه غوغایی پشت چهره خونسرد تانیا مخفی شده است.
بالاخره به عمارت رسیدند. عمارت قائم مقامیها! خانه ای که به خاطر بزرگ بودنش به عمارت
معروف بود. حیاط خیلی بزرگی داشت، تا به در عمارت حداقل دو دقیقه با ماشین راه بود. حیاطش
باغ بزرگی بود که با تعداد زیادی درخت سر به فلک کشیده پر شده بود. فضای سبز اطراف
عمارت بسیار چشم نواز بود. ماشین ایستاد. مردی در را برای امیر باز کرد. امیر پیاده شد و جلوی
در منتظر تانیا ماند. با هم به طرف عمارت رفتند. عمارت بزرگی که دیوارهای بیرونش سفید رنگ
بود. عمارت سه طبقه داشت که چند ستون از طبقه آخر به طبقه اول آمده بود و جلوه عمارت را
بسیار زیبا میکرد. در طبقه دوم بالکن بزرگی بود که با نرده های زیبایش جلوه عمارت را چند
برابر کرده بود. سه نفر جلوی در منتظر بودند. یک مرد و دو زن. تانیا به آنها نگاه کرد. نفس
عمیقی کشید. درونش غوغایی بود. فریادهایی که میخواست برسرشان بکشد. سوالات
بی پاسخی که مهمترین آنها "چرا من؟" بود. به مادرش نگاه کرد. سال ها حسرت و انتظار
پشت این نگاهش بود. نیشخندی زد. .
@iam_hellboy
Iam Hell
رمان ( #توپوگلوله) پارت#هجدهم سیستم حمل و نقل عمومی هوشمند و خیابان های عاری از ترافیک، اولین چشم ان
رمان ( #توپوگلوله)
پارت#نوزدهم
مدت طولانی بود که تمام احساساتش محو شده بود ونفرت جایشان را گرفته بود. چهره مادرش هنوز هم به جوانی آن سالها بود. رها کردن تنها
دخترش خوب به او ساخته بود. به آنها که رسیدند؛ مادرش نزدیک تانیا شد و گفت:
-دختر خوشگلم!
خواست او را در آغوش بگیرد. آغوشی که حسرت تانیا بود. حسرتی که به نفرت مبدل
شده بود. با جدی ترین لحنی که داشت گفت:
-حتی فکرشم نکن!
بی تفاوت از کنارش رد شد و او را هاج و واج رها کرد. به زن بعدی که رسید لبخندی زد:
-خیلی وقته که میگذره دختر عمو!
دختر هادود که اصلًا انتظار همچین واکنشی را نداشت لبخندی زد و دستش را به سمتش دراز
کرد:
- خوش برگشتی!
تانیا سری تکان داد و دست داد. به عمویش رسید. او را به خوبی به خاطر داشت. عمویی که
برایش از صدتا دشمن بدتر بود. بعد از پدر و مادرش او متهم ردیف سوم بود. او نیز در کنار
برادرش ایستاده بود و برادرزادهاش را رها کرده بود. بدون اینکه تغییری در صورت ایجاد بشود،
گفت:
-هادود!
مرد لبخندی زد و سری تکان داد. چیزی نگفت. هر دو میدانستند این بازگشت چه عواقبی دارد.
چند ثانیه ای در سکوت گذشت که هادود رو به چند تا از دخترهایی که کنارش بودند و لباس های
سفید و مشکی خدمتکاری به تن داشتند؛ گفت:
-اتاق تانیا رو بهش نشون بدین!
همه شان بله گفتند. به همراه آن دخترها وارد عمارت شدند. عمارت سه طبقه داشت. طبقه اول
مخصوص کارهای شرکت و مهمانی ها و جلسات بود. طبقه دوم اتاق های هادود و پدر و مادرش
که الان فقط مادرش آنجا بود و اتاق باران قرار داشت. طبقه سوم اتاق های تانیا، امیر و یک
اتاق دیگر بود. دخترها جلوی درب اتاق ایستادند. یکیشان درب اتاق را برای تانیا باز کرد.
وسایلش را در اتاقش گذاشتند و اتاق را ترک کردند. وارد اتاق شد؛ تقریبا به اندازه خانه ای بود
که در کالیفرنیا داشت. یک تخت گرد دو نفره وسط اتاق بود. جلویش یک پرده خیلی بزرگ برای
تلویزیون بود. سمت چپ اتاق کتابخانه بزرگی بود. همانجا میز و صندلی برای مطالعه گذاشته
بودند. سمت راست اتاق پر از وسایل الکترونیکی بود. چندین مانیتور کنار هم بودند و تمام
تجهیزات آنجا وجود داشت. در گوش های از اتاق هم سرویس های بهداشتی قرار داشت. از
اتاقش خوشش آمده بود. تمام دیوارها ضد صدا بودند و این خودش بسیار خوب بود. به سمت
پنجره اتاق رفت. باغ بزرگ پشت عمارت نمایان بود. استخر بزرگی در میان باغ مشهود بود.
چندین آلاچیق کوچک و بزرگ نیز در جای جای باغ معلوم بود. نگاهش به مقبره خانوادگیشان در
انتهای باغ قرار داشت افتاد. ساختمان بزرگ معبد شکلی که حال پدرش نیز در آن جای داشت.
نفس عمیقی کشید. بدون فکر کردن از اتاقش بیرون زد و بدون اینکه کسی متوجه شود به باغ
پشتی رفت. هوا دیگر رو به تاریکی نهاده بود و در آسمان نبرد روز شب پشت پردهی نارنجی
پنهان شده بود. نفهمید چگونه مسیر به نسبت طولانی تا رسیدن به مقبره را طی کرد. در مقابل
مقبره ایستاد. ساختمان یک طبقه ای که سقفش شیبدار بود و تا روی زمین میرسید. نفس
عمیقی کشید وارد شد. چراغه ای نیمه روشن با فعال شدن حسگرهایشان، تمام محیط را روشن
کردند. یک سالن بزرگ که به رسم یادبود از هر کدوم از اعضای فوت شده خاندان سنگی که
نام و مشخصاتشان بر روی آن بود. سقف سالن بلند بود صدا در آن میپیچید. با چشم به دنبال
سنگ یادبود پدرش گشت. با پیدا کردنش نیشخندی زد و گفت:
- بالاخره بهم رسیدیم!
روبه روی سنگ ایستاده نشست و گفت:
- پونزده سال پیش فکر نمیکردی سنگ تو زودتر از سنگ من به اینجا بیاد.
چشمش به کلمه "پدر" نقش بسته بر روی سنگ خورد. قه قه ای سر داد، از جنس همان
قه قه هایی که با خبر مرگ پدرش سر داده بود. در میان قهقه گفت:
-پدر؟
قهقه اش قطع شد:
- تو لایق این کلمه نیستی! تو تنها دختر ده سالت رو توی یه کشور دیگه ول کردی!
چند نفس عمیق کشید. میدانست که طولی نمیکشد که یارا به و هشدار سالمتی بدهد. دکمه
خاموشی یارا را بر روی حلقه اش فشرد. دستانش مشت شده بود:
- یکی دو سال اول، همیشه پشت پنجره منتهی به در ورودی میرفتم. میرفتم اونجا و مدتها
به در نگاه میکردم. از هر فرصتی استفاده میکردم تا برم پشت اون پنجره. یه بار یه معلم ازم
پرسید که چرا همیشه میرم پشت پنجره؟ بهش گفتم منتظرم بابام بیاد. آره منتظر بودم که تو بیایی. ..تویی که من رو توی آتیش انداخته بودی..
@iam_hellboy
Iam Hell
#والپیپر @iam_hellboy
خار خندید و به گل گفت سلام
و جوابی نشنید
خار رنجید ولی هیچ نگفت
ساعتی چند گذشت
گل چه زیبا شده بود
دست بی رحمی نزدیک امد
گل سراسیمه ز وحشت
افسرد
لیک ان خار در ان دست خزید
و گل از مرگ رهید
صبح فردا که رسید
خار با شبنمی از خواب پرید
گل صمیمانه به او گفت سلام
گل اگر خار نداشت
دل اگر بی غم بود
اگر از بهر کبوتر قفسی تنگ نبود
زندگی ؛عشق؛ اسارت؛ قهر و اشتی
همه بی معنا بود
@iam_hellboy