eitaa logo
Iam Hell
173 دنبال‌کننده
777 عکس
1.2هزار ویدیو
27 فایل
چنل ناشناس خط خطی Son of Hell welcome.. ناشناس کانالمون💀 https://daigo.ir/secret/45260522 چنل اصلیمون https://eitaa.com/KHATKHATIHAM
مشاهده در ایتا
دانلود
Iam Hell
رمان ( #توپوگلوله) پارت#نوزدهم مدت طولانی بود که تمام احساساتش محو شده بود ونفرت جایشان را گرفته بو
رمان ( ) پارت سنگینی درون گلویش را قورت داد: -ولی تو نیومدی! هیچوقت نیومدی. بعد دوسال منم از انتظار دست کشیدم. یک دفعه فهمیدم که دیگه هیچکس قرار نیست بیاد دنبالم. آهی کشید: - همون موقع بود که فهمیدم من یه رها شدهام. تو و مامان زنده بودید اما من یتیم شده بودم. پوزخندی زد: عادت داشتم تلوزیون رو روشن میکردم و اخباری که از تو پخش میشد رو میدیدم. داشتی از یه پرورشگاه بازدید میکردی. از همون شوآف هایی که همیشه راه مینداختی! توی اون بازدید یه دختر همسن من رو بغل کردی و گفتی که مثل دختر خودته! اون دختر هم بهت گفت بابا! صدایش دیگر میلرزید: -اون شب من تا صبح گریه کردم. یه دختر غریبه بهت گفته بود بابا و تو هم پدرانه بغلش کرده بودی. آغوشی که من مدتها بود ازش محروم بودم! از جایش برخواست: -کاش زنده بودی. کاش بودی و میدیدی چه بلای قراره سرتون بیارم. فکر کردی اسم من رو توی وصیتنامت میاری و من یک دفعه همه چی رو فراموش میکنم؟ دوباره قهقه زد: - خیالت راحت باشه. هر بلای که قرار بود سر تو بیارم، حالا همش رو سر زنت میارم. باید تقاص کارهاتون رو پس بدید. دوباره قهقه اش بند آمد. دو طرف سنگ را گرفت. گویی شانه های پدرش بود. با صدای بلندی گفت: - ولی با رفتنت جواب یه سوال رو هم با خودت به گور بردی! لرزش صدایش چندبرابر شدهبود: - چرا من؟ مگه من چیکار کرده بودم که این بلاها رو سرم آوردی! چند نفس عمیق کشید. بالاخره توانست خودش را آرام کند. چند قدم در سالن برداشت که صدای بازشدن در آمد. امیر وارد شد و در را پشت سرش بست. تانیا از این باز هم توانسته بود پشت ظاهر خونسردش قایم شود بسیار خرسند بود. امیر دستی درموهای قهوهای رنگش کشید و گفت: -اینجا آخرین جاییه که فکر میکردم میتونم پیدات کنم. تانیا ابرویی بالا انداخت و پرسید: -چرا دنبالم میگشتی؟ امیر به حلقه هوشمند خاموش در دست تانیا اشاره زد گفت: -پیام ها بهت نرسید. مکث کوتاهی کرد و گفت: -اینجا چیکار میکنی؟ تانیا به سنگ پدرش نگاه کرد و گفت: -باید مطمئن میشدم! -ازچی؟ - از اینکه اون مرده! قدم بلندی برداشت که از سالن بیرون برود، اما صدای امیر متوقفش کرد: - اون مرد بدی نبود! تانیا پوزخندی زد و به امیر نگاه کرد: -جوری رفتار نکن که انگار نمیدونی چه کارایی کرده! اقدامش را بلند برداشت و از سالن خارج شد. امیر هم به ناچار دنبالش رفت. پرده نارنجی آسمان کنار رفته بود و تاریکی شب با غرور خودنمایی میکرد. مسیر را در سکوت طی کردند. به عمارت که رسیدند یک راست به سمت سالن غذاخوری رفتند. سالن بزرگی که در طبقه اول بنا شده بود. کل اعضای خانواده آنجا بودند. نگاه گذرایی به میز انداخت. هادود در صدر میز نشسته بود و منتظر بود تا غذا سرو شود. در میان سالن غذاخوری، یک میز نهارخوری ده نفره وجود داشت. تانیا و امیر کنار یکدیگر نشستند. رویه رویشان"ثریا" مادر تانیا و باران، دختر هادود، نشسته بودند. صندلی های سلطنتی، به رنگ زرشکی و طلایی بود. بر روی میز رومیزی طلایی رنگ ساتنی پهن کرده بودند. خدمتکارها شروع به ریختن غذاها کردند. با آنکه میتوانستند از ربات های خدماتی استفاده کنند، اما ترجیح شان به استفاده از افراد بود. سنتگرایی بزرگ خاندان قبلی هنوز هم اثراتش را بر روی خانه و سبک زندگی آنان داشت و رهایی از آن کار راحتی نبود. اول سوپ سرو شد. قاشقی برداشت و شروع به غذا خوردن کرد. در همان حال پرسید: -باراد کجاست؟ هادود نگاه عصبانی به تانیا انداخت. باراد، پسر هادود و برادر دوقلوی باران بود. تانیا فهمید که هادود نسبت به این قضیه حساس است. اینکه هادود نمیخواست حتی اسم پسر خودش را هم بشنود بسیار کنجکاوترش میکرد. ابرویی بالا انداخت و با تعجب ساختگی پرسید: -چرا اونجوری نگاه میکنید؟ امیر آرام و بدون اینکه سرش را بالا بیاورد، گفت: بابات آوردن اسم اون رو غدقن کرده بود!. تانیا به امیر نگاه کرد. میدانست بزرگترین رقیبش نه هادودست و نه پسرش! بزرگترین رقیب تانیا , امیر بود . شخصی که سالها در کنار پدر تانیا به مدیریت هولدینگ پرداخته بود. امیر نوه بزرگ خانواده بود. هفده سال پیش پدر و مادرش به همراه پدربزرگش در یک سانحه فوت کرده بودند. تانیا خوب میدانست برای موفقیت باید بتواند افسار امیر را در دست بگیرد. بیخیال گفت: -تا جایی که من یادمه دیدن من هم قدغن بود. ولی عجیبه که الان نفر دوم شرکتم. توجه همه به تانیا بود: -خیلی خب نگید کجاست! راستی... رو به هادود گفت: _کی هولدینگ رو بهم میدین؟ امیر به تانیا نگاه کرد. هادود با خونسردی گفت: -بابات منرو جانشین خودش کرده نه تو رو! تانیا لبخندی زد: -شما وارثی ولی من.. @iam_hellboy
Iam Hell
رمان ( #توپوگلوله) پارت#بیستم سنگینی درون گلویش را قورت داد: -ولی تو نیومدی! هیچوقت نیومدی. بعد دوس
رمان ( ) پارت تانیا لبخندی زد: -شما وارثی ولی من.. به سمت میز خم شد: -من مجریام! قراره تمام کارها رو من انجام بدم. به هر حال شما سنی ازتون گذشته، نمیتونید همه کارها رو انجام بدید. هادود با اخم نگاهش میکرد: فردا با امیر میری ساختمون مرکزی، اونجا وظایفت بهت گفته میشه! با رضایت به صندلی تکیه داد. به دیوارها و پرده های بلند زرشکی رنگ نگاه کرد. در روبه رویش شومینه ای کرم رنگ قرار داشت؛ دکوری که سالها بود از آن استفاده نمیکردند. نه به عنوان دکور و نه به عنوان وسیله ای گرمایشی؛ اما در عمارت قائم مقامیها مدتها بود که پیشرفت های تکنولوژی و معماری، راه پیدا نکرده بود. خدمتکارها غذا را آوردند. چند ثانیه در سکوت گذشته که تانیا گفت: _کی رسم رو اجرا میکنیم؟ هادود در حالی که غذایش را میخورد گفت: -اگر قرار بود رسم ها اجرا بشه تو الان اینجا نبودی! تانیا ابرویی بالا انداخت. از اینکه هادود برای هر سوال تانیا جوابی در آستینش دارد کفری شده بود: _برای من که رسم و رسوم اهمیتی نداره اما زشت نیست بزرگ خاندان قائم مقامی رسوم رو رعایت نکنه؟ باران که متوجه موضوع نشده بود، گنگ پرسید: _کدوم رسم؟ تانیا لبخند کجی زد و رو به باران گفت: _بیوه یه برادر باید زن برادر دیگه بشه. غذا در گلوی ثریا پرید. تانیا پوزخندی زد و با همان پوزخند به ثریا نگاه کرد و اهمیتی به نگاه غضبناک هادود نداد. باران دستی در موهای طلاییش کشید و با تعجب گفت: -تو این رسم رو از کجا میدونی؟ تانیا به هادود نگاه کرد و گفت: به هر حال رسم و رسوم خیلی مهم! هادود قاشق چنگالش را روی میز پرت کرد و سالن غذاخوری را ترک کرد. تانیا راضی از کاری که کرده به صندلی تکیه داد و رو به خدمتکار ها گفت: دسر داریم؟ @iam_hellboy
واحد سنجش دلتنگی :نگاه به پروفایلش بر ثانیه!! /:) @iam_hellboy
رمان ( ) پارت *** صدای تیک تاک ساعت که در سالن بزرگ طنین انداز بود،، به او یادآوری میکرد که هنوز در گرگ و میش صبح هستند. او آدم سحرخیزی نبود اما امروز مجبور بود که برای هماهنگ کردن یک سری از کارهای اداری، زودتر به محل کارش بیاید.غالف اسلحه را بر روی شانه هایش بسته بود و دو اسلحه اش را بر روی آن گذاشته بود. سربازی که ساعات نهایی شیفتش را میگذارند، از جایش برخواست و به او احترام نظامی گذاشت. آرین سری تکان داد و به اتاقش رفت. پس از پیگیری های زیاد توانسته بود، مسئولیت امنیت کمپ فوتبال ایران را برعهده بگیرد. حضور چند تن از اعضای خانوادهاش در تیم ملی و کادر فنی آن، موجب میشد که درگرفتن این کار مصمم تر باشد. قطعا او فرصت زندگی در کنار خواهر و برادرش را از دست نمیداد. وارد اتاقش شد. اتاقی با دیوارهای سبز رنگ که میز بزرگ اداری در میان آن به چشم میخورد. پرونده ها در کمد هوشمند طبقه بندی شده بودند و با ارسال درخواست، پرونده را تحویل میدادند. پشت میزش نشست. به دلیل مسائل امنیتی، نمیتوانست در اداره از دستیار هوشمندش، یارا، استفاده کند. حتی احتمال کم هک شدن وسایل هوشمند نیز، باعث میشد تا در مراکز امنیتی از آنها استفاده نکنند یا بسیار کم و به ندرت از وسایلی که حتی با هک شدنشان هم اتفاقی نمیافتاد استفاده میکردند. دور تا دور کمپ را با تجهیزات محافظتی و دوربین های مداربسته، ایمن که بودند. تمام تجهیزات به سرور مرکزی کمپ متصل بودند و هرگونه خرابی را به آن گزارش میدادند. دستی بر روی صورتش کشید. ریش های خرمایی رنگش بلند شده بودند. به سرباز اطلاع داد تا برایش صبحانه بیاورند. طولی نکشید که ربات آبدارچی با سینی وارد اتاق آرین شد. سینی را بر روی میز آرین گذاشت و از اتاق بیرون رفت. آرین ابتدا با ژل ضدعفونی دستهایش را از میکروب ها عاری کرد. پس از آن با دستمالی مرطوب، قاشق و کاردی را که برایش آورده بودند، تمیز کرد. بعد از آنکه از تمیزی آنها اطمینان پیدا کرد، شروع به خوردن صبحانه اش کرد. عادت نداشت به جز چای شیرین و نان و پنیر، چیز دیگری را به عنوان صبحانه بخورد. در حال درست کردن لقمه هایش بود، که پیامی از آتنا برایش ارسال شد:سالم داداش! برای امشب بلیط گیر نیاوردیم، فردا صبح با رامین میاییم ایران! پیام را با "خیلی خب! منتظریم!" پاسخ داد. خودش هم خوب میدانست که آتنا به هیچ وجه نمیخواهد به ایران بیاید و این آمدن اجباری برایش به مثابه شکنجه بود. آخرین لقمه صبحانه اش را خورد و ربات را احضار کرد، تا سینی را ببرد. پرونده افرادی که قرار بود در تیم حفاظتی باشند را از نظر میگذراند. به دلیل وجود تجهیزات امنیتی فراوان، حضور بیش از ده نفر را جایز نمیدانست. با انتقالشان به آنجا کارشان بسیار سبک تر میشد. حمله به کمپ و ایجاد مزاحمت برای کسی سودی نداشت. بیشتر باید حواسشان را بر روی خبرنگاران و پاپاراتزیها جمع میکردند تا راهی به داخل کمپ پیدا نکنند. نزدیک تعویض شیفت بود و آرین صبر کرد تا شیفت عوض شود و بعد به سرباز بگوید تا پرونده ها را بفرستند. در اتاقش صدا خورد. اجازه ورود داد. زنی که کتو شلوار اداری برتن داشت و اسلح هاش را بر روی غالف کمربندش گذاشته بود وارد شد. احترامی گذاشت و بر روی صندلی روبهروی میز آرین نشست. آرین نفس عمیقی کشید: -بفرمایید جناب سرگرد. زن با خشکی گفت: -میخوام به عنوان معاونت توی کمپ حضور داشته باشم. آرین پوزخندی زد: - فکر کردم نمیخوای نزدیک من باشی! زن پاسخی نداد. آرین از جایش بلند شد و رو به روی او نشست و گفت: -میتونم به عنوان معاونم تو رو به اونجا ببرم ولی در این صورت مجبوریم توی یه سوئیت با هم بمونیم، همسر عزیزم! زهر ادای "همسر عزیزم" از زبان آرین بیرون آمد و مستقیم بر قلب ثنا نشست. با همان خشکی و جدیت گفت: -مشکلی نیست! آرین سری تکان داد و گفت: -خیلی خب، همراه پرونده ها اسمت رو به عنوان معاونم میفرستم. چند ثانیه ای سکوت کرد و سپس گفت: -میتونی بری! ثنا از جایش برخواست و عزم رفتن کرد. هنوز از اتاق خارج نشده بود که آرین صدایش زد. ثنا به سمت آرین برگشت. آرین اشاره ای به صندلی کرد و گفت: -درستش نکردی! ثنا نفس عمیقی کشید. میدانست آرین به شدت بر روی نظم اتاقش حساس است. به سمت صندلی رفت و آن را به مانند سابق در جایش گذاشت و با صدایی که سعی میکرد حرص در آن مشهود نباشد، گفت: -امر دیگه، جناب سرهنگ. آرین از جایش برخواست و در حالی که به پشت میزش میرفت، گفت: -مرخصی! ثنا از اتاق خارج شد. آرین به سمت پرونده ها رفت و اولین پرونده را که برای ثنا بود، برداشت. حتی بدون درخواست ثنا نیز باز هم قصد داشت او را به عنوان معاونش با خود به کمپ ببرد. میدانست درخواست ثنا هیچ ربطی به او ندارد و ثنا فقط به دلیل نزدیک بودن به بقیه اعضای خانواده اینکار را میکند. ثنا دخترعمه او بود و پنج سال پیش با یکدیگر ازدواج کرده بودند. @iam_hellboy
یکم دیگه رمان گذاشته میشه🚶‍♂🚶‍♂
Iam Hell
رمان ( #توپوگلوله) پارت#22 *** صدای تیک تاک ساعت که در سالن بزرگ طنین انداز بود،، به او یادآوری میکر
رمان ( ) پارت میدانست درخواست ثنا هیچ ربطی به او ندارد و ثنا فقط به دلیل نزدیک بودن به بقیه اعضای خانواده اینکار را میکند. ثنا دخترعمه او بود و پنج سال پیش با یکدیگر ازدواج کرده بودند. شش ماهی بود که رابط شان تیره و تار شده بود آنها هر روز از یکدیگر دورتر میشدند. به ساعت نگاه کرد. شیفت عوض شده بود و سرباز تازه نفس جایگزین سرباز خسته شد. به سرباز اطالع داد که پرونده ها را ببرد و ارسال کند. پس از تحویل پرونده ها کارهایش تمام شده بود. از اتاقش بیرون رفت. جواب احترام نظامی سرباز را با تکان سری داد. مسیر سالن تیراندازی را پیش گرفت. شش ماهی بود که صدای شلیک تیرها مرهم اعصابش شده بود. چگونه میتونست درد ناشی از به هم ریختگی زندگی مشترکش را التیام بخشد؟ تالش هایش فقط تا دو ماه دوام آورد. لجبازتر از آن بود که بیش از دوماه منت کشی کند و پاسخی نشنود. به سالن تیراندازی رسید. صداگیرهای مخصوص گوش را بر روی گوشش گذاشت و اسلحه ای را انتخاب کرد. عالقه اش به تپانچه ها باعث میشد که همیشه از یکی از آنها استفاده کند. آدمک هدف را تنظیم کرد و خودش در جای مخصوص ایستاد. شروع به تیراندازی کرد. در هنگام تیراندازی گویی ذهنش در دنیایی دیگر میرفت و آرین را در آن رها میکرد. دنیایی که در آن خبری از تظاهر نبود. دنیایی که مجبور نبود شش ماه به اطرافیانش در مورد زندگیش دروغ بگوید. دنیایی که از واکنش خانوادهاش نمی ترسید و به راحتی به بزرگترها میگفت که اوضاعش با همسرش خوب نیست. حداقل اینگونه مجبور نبود، پرس و جو های مربوط به ثنا را با دروغ های تکراری پاسخ دهد. میتوانست در آن دنیا مقابل ثنا بیاستد و با فریاد از او بپرسد که چرا اینگونه زندگی هر دونفرشان را به آتش کشیده است؟ دنیایی که خواهرش را به خاطر هیچ و پوچ از خود نرانده باشد. شلیک های بی امانش، مهلت ترمیم به آدمک بیچاره را نمیداد. بیوقفه شلیک میکرد و تعویض خشاب برایش بیش از ده ثانیه طول نمیکشید. آنقدر به آدمک شلیک کرد که هشداری را در گوشش شنید. باید چند دقیقه ای صبر میکرد تا آدمک ترمیم شود. بر روی صندلی سالن تمام سفید نشست و منتظر ماند. از فردا قرار بود با همسرش یکجا زندگی کند. چهار ماهی بود که آرین در نزد برادر دوقلویش میماند و به خانه نمیرفت. دوری این چنینی برایش خیلی بهتر از بلاتکلیفی بود. از فردا فصل جدیدی در زندگی شان شروع میشد. آتنایی که پس از پنچ سال برای مدت طولانی به ایران میآمد. ایمان که سرمربی تیم ملی مردان بود. دختر عمویشان که مترجم سرمربی تیم ملی زنان بود و آرین و ثنایی که مسئولیت حفاظت از کمپ را عهده دار بودند. پس از سالها دوباره دور هم جمع می شدند و کمپ فوتبال ایران برایشان به مانند خانه مادربزرگشان میشد. خواست به تیراندازی ادامه دهد که سربازی به سراغش آمد و گفت: -جناب سرهنگ! سرگرد رستمی درخواست جلسه فوری کردن. آرین از جایش بلند شد و به سمت اتاق جلسات رفت. ثنا و سرگردی دیگر در آنجا حضور داشتند. آرین دکمه دسترسی را فشرد و تصویر هولوگرامی سرگرد رستمی مقابلشان ظاهر شد. آرین با نگرانی گفت: -خبر خوب بهمون بده! سرگرد رستمی دستی در موهایش کشید و گفت: -به بن بست خوردیم. به هر دری که زدم باز نشد. اگر قرار بود اطلاعاتی به دست بیاریم تا الان به دست آورده بودیم. آرین دستانش را مشت کرد و با عصبانیتی محصور شده، گفت: -پنج سال! پنج ساله که رفتی اونجا و هنوزم حتی یه قدم برنداشتیم! نفس عمیقی کشید: -حتی نمیدونیم اون عوضی، زنه یا مرده! سرگرد رستمی ناامیدانه گفت: -هنوز نمیدونیم انگیزه قتل هاش چی بود! هر چهار نفرشان ناامیدانه به پرونده قتلی می اندیشیدند که قاتلش، پلیس ها را هدف میگرفت. قاتلی که پنج سالی میشد که از آن خبری نبود و پنج سال میشد که تمام درها را بسته مقابل خود مییافتند. در مقابل آرینی که رگهای گردنش از عصبانیت بیرون زده بود، حضار دیگر جرات عرضه اندام نداشتند. آرین با همان عصبانیت به سرگرد رستمی گفت: -هر چه سریعتر برمیگردی ایران. کارهات رو درست کن. سرگرد رستمی احترام نظامی گذاشت و تصویرش محو شد. آرین بر روی صندلی نشست و سرش را درمیان دستانش گرفت. سرگرد دیگر رو به آرین گفت: -من رو از تیم محافظت کمپ بیرون بیار! آرین سر بلند کرد و پرسید: -منظورت چیه؟ سرگرد نفس عمیقی کشید و گفت:حضور هر سه تای ما توی کمپ اصلا ضروری نیست. اگر به کمپ بریم نمیتونیم مثل الان به پرونده ها رسیدگی کنم. تو و ثنا به کمپ برید. اینطوری وقت منم برای رسیدگی به این بیشتره. وقتی رستمی برگرده، اون موقع بهتر میتونیم به این مسئله رسیدگی کنیم. آرین کمی تعلل کرد. درحال تجزیه و تحلیل پیشنهاد سرگرد بود که ثنا سکوتش را شکست و گفت: -حق با باراده! آرین به ثنا نگاه کرد. موهای مشکی رنگش را دم اسبی بسته بود و صورتش، بیآرایش نیز زیبا بود. نفس عمیقی کشید تا از سودای صورت زیبایش بیرون بیاید @iam_hellboy
Iam Hell
رمان ( #توپوگلوله) پارت#23 میدانست درخواست ثنا هیچ ربطی به او ندارد و ثنا فقط به دلیل نزدیک بودن ب
رمان ( ) پارت ثنا ادامه داد: -حضور من و تو توی کمپ نه تنها کافیه، بلکه زیادم هست. رسیدن به این پرونده خیلی مهمه. ما نمیتونیم تمام وقت بهش برسیم، اما اگر باراد توی تیم محافظتی نباشه، رسیدگی به پرونده تسریع پیدا میکنه! آرین سری تکان داد. حق با آنها بود و حتی اگر نبود، نه گفتن به ثنا، به این راحتی ها نبود. رو به باراد گفت: -خیلی خوب. همینکار رو میکنیم. باراد احترام نظامی گذاشت و از اتاق خارج شد. ثنا و آرین در اتاق تنها ماندند. ثنا گفت: -چطور ممکنه یک نفر انقدر تمیز کاراش رو انجام بده که حتی نشه یه سرنخ هم ازش پیدا کرد. آرین پوفی کشید. ذهنش آنقدر بهم ریخته بود که نمیدانست به کدامشان توجه کند. ثنا احترام نظامی گذاشت و قصد رفتن کرد. آرین بیاختیار گفت: -مراقب خودت باش! ثنا حرفش را شنید، اما خودش را به نشنیدن زد و از اتاق خارج شد. پس از اتمام کارش اداره را به قصد خانه ایمان ترک کرد. چهارماهی میشد که دیگر به خانه نمیرفت. ناز زیاد معشوقش خسته اش کرده بود. یک روز از خواب بیدار شد و دید که ثنا از او دوری می کند. ابتدا فکر کرد که یک قهر هفتگی است. فکر کرد که اوضاع درست میشود. اما نشد که نشد. ثنا با او حرف نمیزد. شش ماه بود که هیچ چیز نمیگفت. آرین هربار که سعی کرد بفهمد مشکل از کجاست ثنا او را پس زده بود. پس از دو ماه تلاش برای فهمیدن دلیل این قهر دیگر دست از تلاش برداشت. به آتنا چیزی در این مورد نگفته بود. نمیخواست به ایمان هم بگوید؛ اما یک شب از دهانش پرید و مجبور شد کل ماجرا را برای ایمان شرح دهد. یک شب پس از دعوای شدیدی که با ثنا داشت، از خانه بیرون زد و به خانه ایمان رفت. یک روز وقتی ثنا خانه نبود، به خانه رفت و وسایلش را جمع کرد و برای مدت طولانی دیگر به خانه نرفت. هیچ کدامشان نمی خواستند که خانواده هایشان چیزی در این مورد بدانند. از مصائب ازدواج خانوادگی، این بود که نمیتوانستند مشکلاتشان را به پدر و مادرشان بگویند. کشانده شدن اختلافاتشان به خانواده ها به نفع هیچ کدام نبود. به خانه ایمان رسید. برجی سی طبقه که ایمان در طبقه دهم آن سکونت داشت. حوصله پارک ماشین را نداشت. یارا را روشن کرد و به او فرمان پارک ماشین را داد. ماشین حرکت کرد و به سمت پارکینگ رفت، تا در پارکینگ جای بگیرد. به داخل ساختمان رفت. توجهی به لابی بزرگ آن نکرد و مستقیم سوار آسانسور شد و به طبقه دهم رفت. خانه ایمان فاصله زیادی با آسانسور نداشت. آرین به سمت خانه رفت و فقل را با اثر انگشتش باز کرد. ایمان مشغول جمع کردن وسایلش بود. تیشرت سفید رنگ گشادی برتن داشت. به لطف جثه بسیار لاغرش، هر لباسی برایش گشاد بود. قد بلندش نیز این لاغری را بیشتر نشان میداد. بلند گفت: -سالم! وارد خانه شد. خانه ای به نسبت بزرگ که بعد از گذر از راهروی ورودی وارد پذیرایی میشد. یک دست مبل کرم رنگ در مقابل تلوزیون بزرگ بود. نور خانه به نسبت کم بود. ایمان از نور زیاد خوشش نمیآمد. نور خانه را در حدی نگه میداشت تا بتوانند، جلویشان را ببینند. به آرین نگاه کرد و پرسید: -چرا انقدر زود اومدی؟ آرین اسلحه و غلافش را درآورد و گفت: -کارام تموم شده بود. باید وسایلم رو جمع کنم. پوزخندی زد و گفت: -ولی خب کار تازهای نیست! بعد هم نگاهی به ایمان انداخت، دقیقا پشت سرش عکسی از همسر مرحومش بود، که رمان مشکی بر کنار عکسش گذاشته بود: -یکسال گذشت! ایمان آهی کشید. دیگر به این درد عادت کردهبود. یک سال پیش همسر ایمان به همراه فرزند به دنیا نیامده شان در یک سانحه جادهای فوت کرده بودند. ایمان پس از شنیدن این خبر دیوانه شده بود. دیگر رفتارش دست خودش نبود. هیچکس نمیتوانست آرامش کند؛ تا اینکه آتنا آمد. آمد مرحمی بر روح زخم خورده برادرش شد. در این پنج سال تنها زمانی که آتنا بیش از دوهفته در ایران مانده بود، همان زمان بود. آمد و سه ماه ماند. آنقدر که ایمان به خودش بیاید. ایمان با ناراحتی به آرین نگاه کرد: -یکسال و پنج ماه! آرین آهی کشید و دیگر چیزی نگفت. ایمان با اینکه سن کمی برای سرمربی شدن داشت، اما توانسته بود به این مهم برسد. هنوز سی و پنج سالش نشده بود که منصب سرمربی گری تیم ملی رو به دست گرفت. خبر انتصاب او به این منصب، رسانه ها را به مرز انفجار رسانده بود. افراد به سن او سرمربی تیم های باشگاهی میشدند، اما سرمربی تیم ملی، برای همگان امری محال ممکن بود. اما ایمان سابقه شش سال دستیاری سرمربی سابق را داشت و چنین سابقه ای به کارش آمد و پس از چند بازی توانست خودش را ثابت کند و جایگاهش را اثبات کند. جمع کردن وسایلشان زیاد طول نکشید. هر دو بر روی کاناپه های کرم رنگ نشسته بودند و به صفحه خاموش تلوزیون مقابلشان نگاه میکردند. ناگهان ایمان به پارا گفت: -آتنا رو بگیر! آرین با تعجب به او نگاه کرد. ایمان شانهای بالا انداخت و گفت: -باید باهاش حرف بزنیم! @iam_hellboy
Iam Hell
رمان ( #توپوگلوله) پارت#24 ثنا ادامه داد: -حضور من و تو توی کمپ نه تنها کافیه، بلکه زیادم هست. رسی
رمان ( ) پارت . ناگهان ایمان به یارا گفت: -آتنا رو بگیر! آرین با تعجب به او نگاه کرد. ایمان شانه ای بالا انداخت و گفت: -باید باهاش حرف بزنیم! آرین سری تکان میدهد و چیزی نمی گوید. آتنا تماس را صوتی پاسخ داد: -بله! ایمان گفت: -بیا رو تماس تصویری! تصویرش جلوی آرین و ایمان افتاد. بر روی کاناپه نشسته بود و پای شکسته اش را بر روی میز گذاشته بود. با دیدنشان لبخندی زد: -به داداشای گلم! چه خبر؟ ایمان پوزخندی زد و گفت: - چه خبر؟ طعنه صدایش کاملا واضح بود. آتنا پوفی کشید. میدانست باید منتظر انفجار برادر هایش باشد. آنها همیشه به مانند باروت بودند و آتنا نیز انباری بود که با انفجار آنها تمام خسارت به او وارد میشد. با تردیدگفت: -سلامتی. چیزی شده؟ ایمان با همان لحن گفت: -کی میای ایران؟ آتنا هم با همان گنگی گفت: - فردا! آرین به آتنا نگاه کرد. دلتنگ خواهر کوچکترش بود. اعتقاد داشت که برای آتنا اصلا اهمیتی نداشت که خانوادهاش در چه وضعیتی هستند و این مسئله او را بسیار عصبانی میکرد. او همان خواهری را میخواست که هر روز به او زنگ میزند و احوالش را میپرسد. نه این خواهری که خبرش را باید از رسانه ها میشنیدند. سوالی که در ذهنش بود را پرسید: -یه سوال. اگر این قضایا پیش نمیومد میومدی ایران؟ آتنا اخم کرد. هم خودش و هم برادرانش خوب میدانستند که اگر دست آتنا بود، یک هفته ای به ایران میآمد و برمیگشت. او به هیچ وجه حاضر نبود که برای همیشه به ایران بازگردد. نه با آن اتفاقاتی که پنج سال پیش برای او افتاده بود. با همان اخم گفت: -واسه همیشه؟ آرین سری تکان داد. آتنا شانهای بالا انداخت: -نه! آرین پوزخندی زد: -چرا؟ آتنا نفس عمیقی کشید. با لحن آرام اما محکمی گفت: -تو نمیخوای این بحث رو تموم کنی؟ خستم کردی! برادر من درست و حسابی بگو مشکل چیه؟ با جفتتونم! دقیقا چی از جون من میخوایید؟ آرام حرف میزد و سعی میکرد صدایش بالا نرود. ایمان اما عصبانی شد و داد کشید: -یعنی چی از جون من چی میخوایید؟ خیر سرت خواهرمونی! آتنا فقط گوش میکرد. ایمان آرین را نشان داد: -این رو میبینی؟ شش ماهه با زنش اوضاعش خوب نیست! تو حتی ازش نمیپرسی چشه! آتنا نگاهی به آرین انداخت. خوب میدانست که آرین و ثنا با یکدیگر به مشکل برخورده اند. در این مورد حق را به ثنا میداد. در جریانی که ثنا برای او تعریف کرده بود؛ حق کاملا با ثنا بود و آرین مقصر اصلی داستان! میخواست همان موقعی که ماجرا را فهمید به آرین بگوید؛ اما ثنا اجازه نداد و از او خواست که در زندگیش دخالت نکند. آتنا به این تصمیم ثنا احترام گذاشت و در این مورد با آرین صحبت نکرد. به برادرش نگاه کرد. در این شش ماه، شکسته شده بود. نگاهش که میکردی متوجه میشدی که با آرین شش ماه پیش فرق دارد. کمی لاغر تر شده بود. ریشه ایش بلند شده بود و صورت استخوانیش را پوشانده بود. طاقت نداشت برادرش را اینگونه ببیند؛ اما نمیتوانست به او بگوید که چرا زندگیش به این وضع افتاده است. رو به آرین گفت: - اتفاقا خوب میدونم اوضاع چیه! برعکس شما دوقلوه ای افسانه ای ثنا اگر مشکلی داشته باشه میآد میگـه! آرین چشمانش را ریز کرد: -یعنی به تو گفته چشه؟ آتنا سری تکان داد: -برو خدا رو شکر کن هنوز زنده ای! پوزخندی زد: -من بودم تو خواب میکشتمت! آرین با سردرگمی پرسید: -چیکار کردم؟ آتنا باز هم پوزخند زد: -من نمیتونم بگم. خودت باید ازش بپرسی! ایمان دیگر نمیخواست بحث با او را ادامه دهد. آتنا همین بود. همان موقع که از کل دنیا به او پناه میبردی ناگهان میدیدی که او هم تیری در چنته ندارد! گاهی اوقات سنگ صبور آدم هم نمیتوانست آتش درون انسان را خاموش کند. آتنا هم همین بود. نمیدانستی که چه زمانی میتوانی به او تکیه کنی. گاهی اوقات مرهم زخم هایت میشد و گاهی خودش نمکی بر زخم بود. بحث را عوض کرد: -میدونی اتاقت با کی افتاده؟ آتنا سری به نشانه نفی تکان داد: -مهم نیست! خونسردیش اعصابشان را خرد کرده بود. آرین بدون اینکه فکر کند، با طعنه گفت:چی برای تو مهمه؟ آتنا نگاهش کرد. چیزی نگفت ولی در نگاهش سرزنش بود. آرین خواست دهن باز کند که چیزی بگوید؛ اما آتنا انگشتش را به عالمت سکوت جلوی دهانش گذاشت و گفت: _خداحافظ! و بعد تماس را قطع کرد. نفس عمیقی کشید. همانطور که برادرانش او را خودخواه ترین فرد دنیا میدانستند. او هم برادرانش را خودخواه میدانست. برادرانش همیشه انتظار داشتند که اگر آتنا نزدیک آنها باشد باید تمام زندگیش را وقف آنها و مشکلاتشان کنند. به راحتی در زندگی آتنا دخالت میکردند و انتظار داشتند که او چیزی نگوید. همین انتظارات بود که آتنا را فراری داد. روزی که پیشنهاد بازی در اسپانیا برای او آمد بی تردید پذیرفت. @iam_hellboy
Iam Hell
رمان ( #توپوگلوله) پارت#24 ثنا ادامه داد: -حضور من و تو توی کمپ نه تنها کافیه، بلکه زیادم هست. رسی
رمان ( ) پارت در آن زمان تنها چیزی که میخواست، رها شدن از دست برادرانش و انتظاراتشان بود. در این مورد چند باری با پدر و مادرصحبت کرده بود، اما آنها اعتقاد داشتند که فرزندانشان بزرگ شده اند و خودشان باید مشکلاتشان را حل کنند. آتنا میدانست برگشتنش به معنی بازگشت تمام آن انتظارات بود و خوب میدانست که باید منتظر چه عواقبی باشد! *** وسایل هایش را از صندوق عقب ماشین بیرون آورد. در مقابل هتل کمپ فوتبال ایستاده بود. بازیکن های ایرانی و کادر فنی ایرانی آماده بودند؛ اما بقیه افرادی که در ایران نبودند فردا به کمپ میآمدند. ایمان و آرین همراه بایک دیگر به کمپ آمده بودند. آرین خواست وارد هتل شود که ایمان گفت: -وایستا حلما و ثنا هم بیان! آرین خواست اعتراضی کند که همان موقع ماشین حلما و ثنا آمد. حلما دخترعموی کوچکشان بود که وظیفه مترجمی سرمربی اسپانیایی زبان تیم زنان را برعهده داشت. عینکش را بر چشمم گذاشت و از ماشین پیاده شد. با لبخند به سمت آرین و ایمان رفت و با وقار همیشگیش گفت: -سلام! جواب سلامش را شنید. ثنا بالاخره تصمیم گرفت که از ماشین پیاده شود. بعد از چهارماه قرار بود بار دیگر با آرین در یک اتاق باشد و نمیدانست میتواند از پس اینکار بربیاید یا نه! مانند همیشه کت و شلوار رسمی برتن کرده بود. به سمت آرین و ایمان رفت و سلام کوتاهی داد. آرین به فردی که جلوی در ورودی بود اشاره کرد تا وسایلشان را به اتاقش هایشان ببرد. نگاهی به نمای بیرونی هتل انداخت. ساختمان بلندی که هفت طبقه داشت. ساختمان سفید رنگ بود و پنجره های بزرگی در هر طبقه تعبیه شده بود. ساختمان عریضی بود و در هر طبقه تراس بزرگی قرار داشت. چهار ستون گرد از میان تراس ها گذشته بود و نمای ساختمان را چند برابرکرده بود. هتل دیگری دقیقا شبیه به همین هتل چند متر آن طرف تر واقع شده بود که برای مهمانان بود. چشم از زیبایی هتل ها برداشت. هر چهارنفر با یکدیگر وارد هتل شدند. لابی بزرگی در طبقه همکف بود. یک طرف کافی شاپی با طراحی زرد و قهوهای که چندین میز و صندلی مخصوص را در آن گذاشته بودند و طرف دیگرش تلویزیون بزرگی بود که حداقل سه دست مبل مشکی رنگ جلویش گذاشته بودند. در کل در لابی از هارمونی رنگ سیاه و سفید استفاده کرده بودند. اکثر دیوارها سفید بود و با رگه هایی از مشکی تزئین شده بودند. به سمت پذیرش رفتند. ایمان با استفاده از کامپیوتری که آنجا بود، نگاهی به اتاق ها کرد و گفت: -هممون توی طبقه هفتمیم. به حسگر لمسی اشاره کرد و گفت: -اثر انگشتتون رو بدید تا فقل اتاق ها فعال بشه. هر چهار نفرشان اینکار را کردند. حلما کنار ایمان ایستاد و آرام گفت:-اوضاعشون خوبه یا قراره جنگ ببینیم؟ ایمان هم آرام گفت:من روی جنگ شرط میبندم. حلما آرام خندید. شلوار جینی به همراه یک پیراهن دکمه ای بر تن کرده بود. موقع راه رفتن صدای برخورد پاشنه هایش با سطح زمین منعکس میشد. به سمت آسانسورها حرکت کردند. سه آسانسور در آنجا بود که فقط یکیشان در طبقه همکف ایستاده بود. وارد آسانسور شدند. حلما بر خالف بقیه اعضای خانواده که زندگیشان پر از هیجان بود؛ ترجیج میداد که زندگی آرامی داشته باشد. در دانشگاه زبان اسپانیایی خوانده بود و با آمدن سرمربی اسپانیایی برای تیم ملی بانوان به کادر فنی تیم ملی پیوست. به واسطه اردوهای تیم ملی از بقیه اعضای خانواده بیشتر با آتنا در تماس بود. پدر مادرهایشان در دوران بازنشستگی انتخاب کردند که به یکی از روستاهای به نسبت بکر گیلان نقل مکان کنند. مزرعه بزرگی را در آنجا خریدند و سه خانه بزرگ با تمام امکانات در آنجا ساختند و به دور از زندگی شهری سالها بود که در آن مزرعه زندگی میکردند. در آسانسور باز شد. دیزاین راهرو این طبقه هم با همان رنگ های لابی پایین بود؛ با این تفاوت که نسبت رنگ ها تقریبا مساوی شده بود. هفت اتاق در این طبقه وجود داشت که دوتا دوتا کنار هم بودند و تا دوتای بعدی فاصله به نسبت زیادی داشتند. آسانسورها در ضلع شرقی قرار داشتند و در ضلع غربی راهرو، راه پله ای برای خروج اضطراری وجود داشت. اتاق آرین و ثنا نزدیکترین اتاق به آسانسور بود. هر چهار نفرشان منتظر بودند تا یک نفر اقدامی بکند. نور خورشید از پنچره های راه پله به داخل لابی میآمد و تمام لابی را روشن کرده بود. حلما نگاهی به پنجره ها انداخت و گفت: -آتنا قراره از اینجا متنفر بشه! ایمان هم که با دیدن این حجم از نور آفتاب، یاد نفرت آتنا از آفتاب افتاده بود، با طعنه گفت: -اون همین الانشم از اینجا متنفره، حتی با اینکه این آفتاب رو هنوز ندیده! در میان حرف های ایمان و حلما سکوت آرین و ثنا در ذوق میزد. انگار تازه به یاد آورده بودند که چقدر دلتنگ یکدیگرند. @iam_hellboy