Iam Hell
رمان ( #توپوگلوله) پارت#22 *** صدای تیک تاک ساعت که در سالن بزرگ طنین انداز بود،، به او یادآوری میکر
رمان ( #توپوگلوله)
پارت#23
میدانست درخواست ثنا هیچ ربطی به او ندارد و ثنا فقط به دلیل نزدیک بودن به بقیه اعضای
خانواده اینکار را میکند. ثنا دخترعمه او بود و پنج سال پیش با یکدیگر ازدواج کرده بودند.
شش ماهی بود که رابط شان تیره و تار شده بود آنها هر روز از یکدیگر دورتر میشدند. به ساعت
نگاه کرد. شیفت عوض شده بود و سرباز تازه نفس جایگزین سرباز خسته شد. به سرباز اطالع
داد که پرونده ها را ببرد و ارسال کند. پس از تحویل پرونده ها کارهایش تمام شده بود.
از اتاقش بیرون رفت. جواب احترام نظامی سرباز را با تکان سری داد. مسیر سالن تیراندازی را
پیش گرفت. شش ماهی بود که صدای شلیک تیرها مرهم اعصابش شده بود. چگونه میتونست
درد ناشی از به هم ریختگی زندگی مشترکش را التیام بخشد؟ تالش هایش فقط تا دو ماه دوام
آورد. لجبازتر از آن بود که بیش از دوماه منت کشی کند و پاسخی نشنود. به سالن تیراندازی
رسید. صداگیرهای مخصوص گوش را بر روی گوشش گذاشت و اسلحه ای را انتخاب کرد.
عالقه اش به تپانچه ها باعث میشد که همیشه از یکی از آنها استفاده کند. آدمک هدف را تنظیم
کرد و خودش در جای مخصوص ایستاد. شروع به تیراندازی کرد. در هنگام تیراندازی گویی
ذهنش در دنیایی دیگر میرفت و آرین را در آن رها میکرد. دنیایی که در آن خبری از تظاهر
نبود. دنیایی که مجبور نبود شش ماه به اطرافیانش در مورد زندگیش دروغ بگوید. دنیایی که از
واکنش خانوادهاش نمی ترسید و به راحتی به بزرگترها میگفت که اوضاعش با همسرش خوب
نیست. حداقل اینگونه مجبور نبود، پرس و جو های مربوط به ثنا را با دروغ های تکراری پاسخ
دهد. میتوانست در آن دنیا مقابل ثنا بیاستد و با فریاد از او بپرسد که چرا اینگونه زندگی هر
دونفرشان را به آتش کشیده است؟ دنیایی که خواهرش را به خاطر هیچ و پوچ از خود نرانده
باشد. شلیک های بی امانش، مهلت ترمیم به آدمک بیچاره را نمیداد. بیوقفه شلیک میکرد و
تعویض خشاب برایش بیش از ده ثانیه طول نمیکشید. آنقدر به آدمک شلیک کرد که هشداری
را در گوشش شنید. باید چند دقیقه ای صبر میکرد تا آدمک ترمیم شود. بر روی صندلی سالن
تمام سفید نشست و منتظر ماند. از فردا قرار بود با همسرش یکجا زندگی کند. چهار ماهی بود
که آرین در نزد برادر دوقلویش میماند و به خانه نمیرفت. دوری این چنینی برایش خیلی بهتر
از بلاتکلیفی بود. از فردا فصل جدیدی در زندگی شان شروع میشد. آتنایی که پس از پنچ سال
برای مدت طولانی به ایران میآمد. ایمان که سرمربی تیم ملی مردان بود. دختر عمویشان که
مترجم سرمربی تیم ملی زنان بود و آرین و ثنایی که مسئولیت حفاظت از کمپ را عهده دار بودند.
پس از سالها دوباره دور هم جمع می شدند و کمپ فوتبال ایران برایشان به مانند خانه
مادربزرگشان میشد. خواست به تیراندازی ادامه دهد که سربازی به سراغش آمد و گفت:
-جناب سرهنگ! سرگرد رستمی درخواست جلسه فوری کردن.
آرین از جایش بلند شد و به سمت اتاق جلسات رفت. ثنا و سرگردی دیگر در آنجا حضور
داشتند. آرین دکمه دسترسی را فشرد و تصویر هولوگرامی سرگرد رستمی مقابلشان ظاهر شد.
آرین با نگرانی گفت:
-خبر خوب بهمون بده!
سرگرد رستمی دستی در موهایش کشید و گفت:
-به بن بست خوردیم. به هر دری که زدم باز نشد. اگر قرار بود اطلاعاتی به دست بیاریم تا الان
به دست آورده بودیم.
آرین دستانش را مشت کرد و با عصبانیتی محصور شده، گفت:
-پنج سال! پنج ساله که رفتی اونجا و هنوزم حتی یه قدم برنداشتیم!
نفس عمیقی کشید:
-حتی نمیدونیم اون عوضی، زنه یا مرده!
سرگرد رستمی ناامیدانه گفت:
-هنوز نمیدونیم انگیزه قتل هاش چی بود!
هر چهار نفرشان ناامیدانه به پرونده قتلی می اندیشیدند که قاتلش، پلیس ها را هدف میگرفت.
قاتلی که پنج سالی میشد که از آن خبری نبود و پنج سال میشد که تمام درها را بسته مقابل
خود مییافتند. در مقابل آرینی که رگهای گردنش از عصبانیت بیرون زده بود، حضار دیگر جرات
عرضه اندام نداشتند. آرین با همان عصبانیت به سرگرد رستمی گفت:
-هر چه سریعتر برمیگردی ایران. کارهات رو درست کن.
سرگرد رستمی احترام نظامی گذاشت و تصویرش محو شد. آرین بر روی صندلی نشست و
سرش را درمیان دستانش گرفت. سرگرد دیگر رو به آرین گفت:
-من رو از تیم محافظت کمپ بیرون بیار!
آرین سر بلند کرد و پرسید:
-منظورت چیه؟
سرگرد نفس عمیقی کشید و گفت:حضور هر سه تای ما توی کمپ اصلا ضروری نیست. اگر به کمپ بریم نمیتونیم مثل الان به پرونده ها رسیدگی کنم. تو و ثنا به کمپ برید. اینطوری وقت منم برای رسیدگی به این بیشتره. وقتی رستمی برگرده، اون موقع بهتر میتونیم به این مسئله رسیدگی کنیم.
آرین کمی تعلل کرد. درحال تجزیه و تحلیل پیشنهاد سرگرد بود که ثنا سکوتش را شکست و
گفت:
-حق با باراده!
آرین به ثنا نگاه کرد. موهای مشکی رنگش را دم اسبی بسته بود و صورتش، بیآرایش نیز زیبا
بود. نفس عمیقی کشید تا از سودای صورت زیبایش بیرون بیاید
@iam_hellboy
Iam Hell
رمان ( #توپوگلوله) پارت#23 میدانست درخواست ثنا هیچ ربطی به او ندارد و ثنا فقط به دلیل نزدیک بودن ب
رمان ( #توپوگلوله)
پارت#24
ثنا ادامه داد:
-حضور من و تو توی کمپ نه تنها کافیه، بلکه زیادم هست. رسیدن به این پرونده خیلی مهمه.
ما نمیتونیم تمام وقت بهش برسیم، اما اگر باراد توی تیم محافظتی نباشه، رسیدگی به پرونده
تسریع پیدا میکنه!
آرین سری تکان داد. حق با آنها بود و حتی اگر نبود، نه گفتن به ثنا، به این راحتی ها نبود. رو به
باراد گفت:
-خیلی خوب. همینکار رو میکنیم.
باراد احترام نظامی گذاشت و از اتاق خارج شد. ثنا و آرین در اتاق تنها ماندند. ثنا گفت:
-چطور ممکنه یک نفر انقدر تمیز کاراش رو انجام بده که حتی نشه یه سرنخ هم ازش پیدا کرد.
آرین پوفی کشید. ذهنش آنقدر بهم ریخته بود که نمیدانست به کدامشان توجه کند. ثنا احترام
نظامی گذاشت و قصد رفتن کرد. آرین بیاختیار گفت:
-مراقب خودت باش!
ثنا حرفش را شنید، اما خودش را به نشنیدن زد و از اتاق خارج شد.
پس از اتمام کارش اداره را به قصد خانه ایمان ترک کرد. چهارماهی میشد که دیگر به خانه
نمیرفت. ناز زیاد معشوقش خسته اش کرده بود. یک روز از خواب بیدار شد و دید که ثنا از او
دوری می کند. ابتدا فکر کرد که یک قهر هفتگی است. فکر کرد که اوضاع درست میشود. اما
نشد که نشد. ثنا با او حرف نمیزد. شش ماه بود که هیچ چیز نمیگفت. آرین هربار که سعی کرد
بفهمد مشکل از کجاست ثنا او را پس زده بود. پس از دو ماه تلاش برای فهمیدن دلیل این قهر
دیگر دست از تلاش برداشت. به آتنا چیزی در این مورد نگفته بود. نمیخواست به ایمان هم
بگوید؛ اما یک شب از دهانش پرید و مجبور شد کل ماجرا را برای ایمان شرح دهد. یک شب
پس از دعوای شدیدی که با ثنا داشت، از خانه بیرون زد و به خانه ایمان رفت. یک روز وقتی ثنا
خانه نبود، به خانه رفت و وسایلش را جمع کرد و برای مدت طولانی دیگر به خانه نرفت.
هیچ کدامشان نمی خواستند که خانواده هایشان چیزی در این مورد بدانند. از مصائب ازدواج
خانوادگی، این بود که نمیتوانستند مشکلاتشان را به پدر و مادرشان بگویند. کشانده شدن اختلافاتشان به خانواده ها به نفع هیچ کدام نبود. به خانه ایمان رسید. برجی سی طبقه که
ایمان در طبقه دهم آن سکونت داشت. حوصله پارک ماشین را نداشت. یارا را روشن کرد و به
او فرمان پارک ماشین را داد. ماشین حرکت کرد و به سمت پارکینگ رفت، تا در پارکینگ جای
بگیرد. به داخل ساختمان رفت. توجهی به لابی بزرگ آن نکرد و مستقیم سوار آسانسور شد و به
طبقه دهم رفت. خانه ایمان فاصله زیادی با آسانسور نداشت. آرین به سمت خانه رفت و فقل را
با اثر انگشتش باز کرد. ایمان مشغول جمع کردن وسایلش بود. تیشرت سفید رنگ گشادی
برتن داشت. به لطف جثه بسیار لاغرش، هر لباسی برایش گشاد بود. قد بلندش نیز این لاغری
را بیشتر نشان میداد. بلند گفت:
-سالم!
وارد خانه شد. خانه ای به نسبت بزرگ که بعد از گذر از راهروی ورودی وارد پذیرایی میشد.
یک دست مبل کرم رنگ در مقابل تلوزیون بزرگ بود. نور خانه به نسبت کم بود.
ایمان از نور زیاد خوشش نمیآمد. نور خانه را در حدی نگه میداشت تا بتوانند، جلویشان را
ببینند. به آرین نگاه کرد و پرسید:
-چرا انقدر زود اومدی؟
آرین اسلحه و غلافش را درآورد و گفت:
-کارام تموم شده بود. باید وسایلم رو جمع کنم.
پوزخندی زد و گفت:
-ولی خب کار تازهای نیست!
بعد هم نگاهی به ایمان انداخت، دقیقا پشت سرش عکسی از همسر مرحومش بود، که رمان
مشکی بر کنار عکسش گذاشته بود:
-یکسال گذشت!
ایمان آهی کشید. دیگر به این درد عادت کردهبود. یک سال پیش همسر ایمان به همراه فرزند
به دنیا نیامده شان در یک سانحه جادهای فوت کرده بودند. ایمان پس از شنیدن این خبر دیوانه
شده بود. دیگر رفتارش دست خودش نبود. هیچکس نمیتوانست آرامش کند؛ تا اینکه آتنا آمد.
آمد مرحمی بر روح زخم خورده برادرش شد. در این پنج سال تنها زمانی که آتنا بیش از دوهفته
در ایران مانده بود، همان زمان بود. آمد و سه ماه ماند. آنقدر که ایمان به خودش بیاید. ایمان با
ناراحتی به آرین نگاه کرد:
-یکسال و پنج ماه!
آرین آهی کشید و دیگر چیزی نگفت. ایمان با اینکه سن کمی برای سرمربی شدن داشت، اما
توانسته بود به این مهم برسد. هنوز سی و پنج سالش نشده بود که منصب سرمربی گری تیم ملی
رو به دست گرفت. خبر انتصاب او به این منصب، رسانه ها را به مرز انفجار رسانده بود. افراد به
سن او سرمربی تیم های باشگاهی میشدند، اما سرمربی تیم ملی، برای همگان امری محال ممکن
بود. اما ایمان سابقه شش سال دستیاری سرمربی سابق را داشت و چنین سابقه ای به کارش
آمد و پس از چند بازی توانست خودش را ثابت کند و جایگاهش را اثبات کند. جمع کردن وسایلشان زیاد طول نکشید. هر دو بر روی کاناپه های کرم رنگ نشسته بودند و به صفحه خاموش تلوزیون مقابلشان نگاه میکردند.
ناگهان ایمان به پارا گفت:
-آتنا رو بگیر!
آرین با تعجب به او نگاه کرد. ایمان شانهای بالا انداخت و گفت:
-باید باهاش حرف بزنیم!
@iam_hellboy
Iam Hell
رمان ( #توپوگلوله) پارت#24 ثنا ادامه داد: -حضور من و تو توی کمپ نه تنها کافیه، بلکه زیادم هست. رسی
رمان ( #توپوگلوله)
پارت#25
. ناگهان ایمان به یارا گفت:
-آتنا رو بگیر!
آرین با تعجب به او نگاه کرد. ایمان شانه ای بالا انداخت و گفت:
-باید باهاش حرف بزنیم!
آرین سری تکان میدهد و چیزی نمی گوید.
آتنا تماس را صوتی پاسخ داد:
-بله!
ایمان گفت:
-بیا رو تماس تصویری!
تصویرش جلوی آرین و ایمان افتاد.
بر روی کاناپه نشسته بود و پای شکسته اش را بر روی میز گذاشته بود. با دیدنشان لبخندی زد:
-به داداشای گلم! چه خبر؟
ایمان پوزخندی زد و گفت:
- چه خبر؟
طعنه صدایش کاملا واضح بود. آتنا پوفی کشید. میدانست باید منتظر انفجار برادر هایش باشد.
آنها همیشه به مانند باروت بودند و آتنا نیز انباری بود که با انفجار آنها تمام خسارت به او وارد
میشد. با تردیدگفت:
-سلامتی. چیزی شده؟
ایمان با همان لحن گفت:
-کی میای ایران؟
آتنا هم با همان گنگی گفت:
- فردا!
آرین به آتنا نگاه کرد. دلتنگ خواهر کوچکترش بود. اعتقاد داشت که برای آتنا اصلا اهمیتی
نداشت که خانوادهاش در چه وضعیتی هستند و این مسئله او را بسیار عصبانی میکرد. او همان
خواهری را میخواست که هر روز به او زنگ میزند و احوالش را میپرسد. نه این خواهری که
خبرش را باید از رسانه ها میشنیدند. سوالی که در ذهنش بود را پرسید:
-یه سوال. اگر این قضایا پیش نمیومد میومدی ایران؟
آتنا اخم کرد. هم خودش و هم برادرانش خوب میدانستند که اگر دست آتنا بود، یک هفته ای به
ایران میآمد و برمیگشت. او به هیچ وجه حاضر نبود که برای همیشه به ایران بازگردد. نه با آن
اتفاقاتی که پنج سال پیش برای او افتاده بود. با همان اخم گفت:
-واسه همیشه؟
آرین سری تکان داد. آتنا شانهای بالا انداخت:
-نه!
آرین پوزخندی زد:
-چرا؟
آتنا نفس عمیقی کشید. با لحن آرام اما محکمی گفت:
-تو نمیخوای این بحث رو تموم کنی؟ خستم کردی! برادر من درست و حسابی بگو مشکل چیه؟
با جفتتونم! دقیقا چی از جون من میخوایید؟
آرام حرف میزد و سعی میکرد صدایش بالا نرود. ایمان اما عصبانی شد و داد کشید:
-یعنی چی از جون من چی میخوایید؟ خیر سرت خواهرمونی!
آتنا فقط گوش میکرد. ایمان آرین را نشان داد:
-این رو میبینی؟ شش ماهه با زنش اوضاعش خوب نیست! تو حتی ازش نمیپرسی چشه!
آتنا نگاهی به آرین انداخت. خوب میدانست که آرین و ثنا با یکدیگر به مشکل برخورده اند. در
این مورد حق را به ثنا میداد. در جریانی که ثنا برای او تعریف کرده بود؛ حق کاملا با ثنا بود و
آرین مقصر اصلی داستان! میخواست همان موقعی که ماجرا را فهمید به آرین بگوید؛ اما ثنا
اجازه نداد و از او خواست که در زندگیش دخالت نکند. آتنا به این تصمیم ثنا احترام گذاشت و
در این مورد با آرین صحبت نکرد. به برادرش نگاه کرد. در این شش ماه، شکسته شده بود.
نگاهش که میکردی متوجه میشدی که با آرین شش ماه پیش فرق دارد. کمی لاغر تر شده
بود. ریشه ایش بلند شده بود و صورت استخوانیش را پوشانده بود. طاقت نداشت برادرش را
اینگونه ببیند؛ اما نمیتوانست به او بگوید که چرا زندگیش به این وضع افتاده است. رو به آرین
گفت:
- اتفاقا خوب میدونم اوضاع چیه! برعکس شما دوقلوه ای افسانه ای ثنا اگر مشکلی داشته باشه
میآد میگـه!
آرین چشمانش را ریز کرد:
-یعنی به تو گفته چشه؟
آتنا سری تکان داد:
-برو خدا رو شکر کن هنوز زنده ای!
پوزخندی زد:
-من بودم تو خواب میکشتمت!
آرین با سردرگمی پرسید:
-چیکار کردم؟
آتنا باز هم پوزخند زد:
-من نمیتونم بگم. خودت باید ازش بپرسی!
ایمان دیگر نمیخواست بحث با او را ادامه دهد. آتنا همین بود. همان موقع که از کل دنیا به او
پناه میبردی ناگهان میدیدی که او هم تیری در چنته ندارد! گاهی اوقات سنگ صبور آدم هم
نمیتوانست آتش درون انسان را خاموش کند. آتنا هم همین بود. نمیدانستی که چه زمانی
میتوانی به او تکیه کنی. گاهی اوقات مرهم زخم هایت میشد و گاهی خودش نمکی بر زخم بود.
بحث را عوض کرد:
-میدونی اتاقت با کی افتاده؟
آتنا سری به نشانه نفی تکان داد:
-مهم نیست!
خونسردیش اعصابشان را خرد کرده بود. آرین بدون اینکه فکر کند، با طعنه گفت:چی برای تو مهمه؟
آتنا نگاهش کرد. چیزی نگفت ولی در نگاهش سرزنش بود. آرین خواست دهن باز کند که چیزی
بگوید؛ اما آتنا انگشتش را به عالمت سکوت جلوی دهانش گذاشت و گفت:
_خداحافظ!
و بعد تماس را قطع کرد. نفس عمیقی کشید. همانطور که برادرانش او را خودخواه ترین فرد
دنیا میدانستند. او هم برادرانش را خودخواه میدانست. برادرانش همیشه انتظار داشتند که اگر
آتنا نزدیک آنها باشد باید تمام زندگیش را وقف آنها و مشکلاتشان کنند. به راحتی در زندگی
آتنا دخالت میکردند و انتظار داشتند که او چیزی نگوید. همین انتظارات بود که آتنا را فراری داد.
روزی که پیشنهاد بازی در اسپانیا برای او آمد بی تردید پذیرفت.
@iam_hellboy
Iam Hell
رمان ( #توپوگلوله) پارت#24 ثنا ادامه داد: -حضور من و تو توی کمپ نه تنها کافیه، بلکه زیادم هست. رسی
رمان ( #توپوگلوله)
پارت#26
در آن زمان تنها چیزی که میخواست، رها شدن از دست برادرانش و انتظاراتشان بود. در این مورد چند باری با پدر و مادرصحبت کرده بود، اما آنها اعتقاد داشتند که فرزندانشان بزرگ شده اند و خودشان باید
مشکلاتشان را حل کنند. آتنا میدانست برگشتنش به معنی بازگشت تمام آن انتظارات بود و
خوب میدانست که باید منتظر چه عواقبی باشد!
***
وسایل هایش را از صندوق عقب ماشین بیرون آورد. در مقابل هتل کمپ فوتبال ایستاده بود.
بازیکن های ایرانی و کادر فنی ایرانی آماده بودند؛ اما بقیه افرادی که در ایران نبودند فردا به کمپ میآمدند. ایمان و آرین همراه بایک دیگر به کمپ آمده بودند. آرین خواست وارد هتل شود که
ایمان گفت:
-وایستا حلما و ثنا هم بیان!
آرین خواست اعتراضی کند که همان موقع ماشین حلما و ثنا آمد. حلما دخترعموی کوچکشان
بود که وظیفه مترجمی سرمربی اسپانیایی زبان تیم زنان را برعهده داشت. عینکش را بر چشمم
گذاشت و از ماشین پیاده شد. با لبخند به سمت آرین و ایمان رفت و با وقار همیشگیش گفت:
-سلام!
جواب سلامش را شنید. ثنا بالاخره تصمیم گرفت که از ماشین پیاده شود. بعد از چهارماه قرار
بود بار دیگر با آرین در یک اتاق باشد و نمیدانست میتواند از پس اینکار بربیاید یا نه! مانند
همیشه کت و شلوار رسمی برتن کرده بود. به سمت آرین و ایمان رفت و سلام کوتاهی داد. آرین
به فردی که جلوی در ورودی بود اشاره کرد تا وسایلشان را به اتاقش هایشان ببرد. نگاهی به
نمای بیرونی هتل انداخت. ساختمان بلندی که هفت طبقه داشت. ساختمان سفید رنگ بود و
پنجره های بزرگی در هر طبقه تعبیه شده بود. ساختمان عریضی بود و در هر طبقه تراس بزرگی
قرار داشت. چهار ستون گرد از میان تراس ها گذشته بود و نمای ساختمان را چند برابرکرده بود.
هتل دیگری دقیقا شبیه به همین هتل چند متر آن طرف تر واقع شده بود که برای مهمانان بود.
چشم از زیبایی هتل ها برداشت. هر چهارنفر با یکدیگر وارد هتل شدند. لابی بزرگی در طبقه
همکف بود. یک طرف کافی شاپی با طراحی زرد و قهوهای که چندین میز و صندلی مخصوص را
در آن گذاشته بودند و طرف دیگرش تلویزیون بزرگی بود که حداقل سه دست مبل مشکی رنگ
جلویش گذاشته بودند. در کل در لابی از هارمونی رنگ سیاه و سفید استفاده کرده بودند. اکثر
دیوارها سفید بود و با رگه هایی از مشکی تزئین شده بودند. به سمت پذیرش رفتند. ایمان با
استفاده از کامپیوتری که آنجا بود، نگاهی به اتاق ها کرد و گفت:
-هممون توی طبقه هفتمیم.
به حسگر لمسی اشاره کرد و گفت:
-اثر انگشتتون رو بدید تا فقل اتاق ها فعال بشه.
هر چهار نفرشان اینکار را کردند. حلما کنار ایمان ایستاد و آرام گفت:-اوضاعشون خوبه یا قراره جنگ ببینیم؟
ایمان هم آرام گفت:من روی جنگ شرط میبندم.
حلما آرام خندید. شلوار جینی به همراه یک پیراهن دکمه ای بر تن کرده بود. موقع راه رفتن صدای
برخورد پاشنه هایش با سطح زمین منعکس میشد. به سمت آسانسورها حرکت کردند. سه
آسانسور در آنجا بود که فقط یکیشان در طبقه همکف ایستاده بود. وارد آسانسور شدند. حلما بر
خالف بقیه اعضای خانواده که زندگیشان پر از هیجان بود؛ ترجیج میداد که زندگی آرامی داشته
باشد. در دانشگاه زبان اسپانیایی خوانده بود و با آمدن سرمربی اسپانیایی برای تیم ملی بانوان
به کادر فنی تیم ملی پیوست. به واسطه اردوهای تیم ملی از بقیه اعضای خانواده بیشتر با آتنا در
تماس بود. پدر مادرهایشان در دوران بازنشستگی انتخاب کردند که به یکی از روستاهای به
نسبت بکر گیلان نقل مکان کنند. مزرعه بزرگی را در آنجا خریدند و سه خانه بزرگ با تمام
امکانات در آنجا ساختند و به دور از زندگی شهری سالها بود که در آن مزرعه زندگی میکردند.
در آسانسور باز شد. دیزاین راهرو این طبقه هم با همان رنگ های لابی پایین بود؛ با این تفاوت
که نسبت رنگ ها تقریبا مساوی شده بود. هفت اتاق در این طبقه وجود داشت که دوتا دوتا کنار
هم بودند و تا دوتای بعدی فاصله به نسبت زیادی داشتند. آسانسورها در ضلع شرقی قرار داشتند
و در ضلع غربی راهرو، راه پله ای برای خروج اضطراری وجود داشت. اتاق آرین و ثنا نزدیکترین
اتاق به آسانسور بود. هر چهار نفرشان منتظر بودند تا یک نفر اقدامی بکند. نور خورشید از
پنچره های راه پله به داخل لابی میآمد و تمام لابی را روشن کرده بود. حلما نگاهی به پنجره ها
انداخت و گفت:
-آتنا قراره از اینجا متنفر بشه!
ایمان هم که با دیدن این حجم از نور آفتاب، یاد نفرت آتنا از آفتاب افتاده بود، با طعنه گفت:
-اون همین الانشم از اینجا متنفره، حتی با اینکه این آفتاب رو هنوز ندیده!
در میان حرف های ایمان و حلما سکوت آرین و ثنا در ذوق میزد. انگار تازه به یاد آورده بودند که
چقدر دلتنگ یکدیگرند.
@iam_hellboy
Iam Hell
#موسیقی قفلی @iam_hellboy
ترجمه بخشی از اهنگ*
Are you afraid of the dark?
ﺁﯾﺎ ﺍﺯ ﺗﺎﺭﯾﮑﯽ ﻣﯿﺘﺮﺳﯽ؟
Are you scared?
ﺁﯾﺎ ﺗﺮﺳﯿﺪﯼ؟
He-he
ﻫﻪ- ﻫه
I can see you from behind
ﻣﯿﺘﻮﻧﻢ ﺍﺯ ﭘﺸﺖ ﺑﺒﯿﻨﻤﺖ
You can hear me in your mind
ﺗﻮ ﻣﯿﺘﻮﻧﯽ ﺩﺭ ﺳﺮﺕ ﺻﺪﺍﯼ ﻣﻨﻮ ﺑﺸﻨﻮﯼ
Run so fast as you can go
ﺳﺮﯾﻊ ﺗﺮ ﺍﺯ ﭼﯿﺰﯼ ﮐﻪ ﻣﯿﺘﻮﻧﯽ ﻓﺮﺍﺭ ﮐﻦ
Time will catch you before you know
ﺯﻣﺎﻥ ﮔﺮﻓﺘﺎﺭﺕ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﮐﺮﺩ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﻔﻬﻤﯽ
Are you afraid of the dark? (afraid of the dark)
ﺁﯾﺎ ﺍﺯ ﺗﺎﺭﯾﮑﯽ ﻣﯿﺘﺮﺳﯽ؟
Are you scared? (you scared)
ﺁﯾﺎ ﺗﺮﺳﯿﺪﯼ؟
I am you
ﻣﻦ ﺗﻮﺋم
I'm coming closer (I'm coming closer)
ﺩﺍﺭﻡ ﻣﯿﺎﻡ ﻧﺰﺩﯾﮑﺘﺮ
La la la la
La la la la
ﻻ ﻻ ﻻ ﻻ
I will catch you (I will catch you)
ﺗﻮ ﺭﻭ ﻣﯿﮕﯿﺮﻡ
The time, it goes
ﺯﻣﺎﻥ ﺩﺍﺭﻩ ﻣﯿﮕﺬﺭﻩ
Tick tok, tick tok, tick tok
ﺗﯿﮏ ﺗﺎﮎ، ﺗﯿﮏ ﺗﺎﮎ، ﺗﯿﮏ ﺗﺎﮎ
[Instrumental]
[Bridge]
Are you afraid of the dark? (afraid of the dark)
ﺁﯾﺎ ﺍﺯ ﺗﺎﺭﯾﮑﯽ ﻣﯿﺘﺮﺳﯽ؟
.
.
.
.
LIL HAPPY LIL SADLet Me Die - LIL HAPPY LIL SAD.mp3
زمان:
حجم:
8.8M
Everybody hatin' and I feel so cold now
همه ازم متنفرن و احساس سرما میکنم
Why do everybody make me feel alone like
چرا همه باعث میشن احساس تنهایی کنم
I've got so much shit to say
من خیلی چیزا برا حرف زدن دارم
#موسیقی
قفلی
@iam_hellboy
Iam Hell
رمان ( #توپوگلوله) پارت#26 در آن زمان تنها چیزی که میخواست، رها شدن از دست برادرانش و انتظاراتشان ب
رمان ( #توپوگلوله)
پارت#27
ثنا که از نگاه های زیرچشمی آرین به خود ذله شده بود ملتمسانه به حلما نگاه کرد. حلما نفس عمیقی کشید و کنار ثنا رفت و دستش را دور بازوی او حلقه کرد. به ایمان با چشم اشارهای زد و گفت:ما میریم اتاق من و آتنا رو ببینیم. شما هم هر چه سریعتر وسایلمون رو بیارید...
این را گفت و به همراه ثنا به سمت اتاقش رفت. با بسته شدن درب اتاق، آرین دستی بر روی صورتش کشید و با کلافگی گفت:من تو این وضعیت دیوونه میشم!
به سمت اتاقش حرکت کرد و زیرلب زمزمه کرد:دیوونه میشم!
با اثر انگشت درب اتاق را باز کرد و وارد شد. ایمان پوفی کشید و همراهش به اتاق رفت. آرین
چندبار نفس عمیق کشید تا آرام شود، اما باز هم نمیتوانست بر خودش مسلط شود. به ایمان
نگاه کرد و گفت:
-چیکارش کردم که من رو لایق این شکنجه ها میدونه؟ منکه از گل کمتر نگفتم بهش، چرا
این کار رو باهام میکنه؟
ایمان نمیدانست چه بگوید. حال آرین آنقدر خراب بود که هیچ حرفی نمیتوانست او را آرام
کند. او همسرش را میخواست. همسری که شش ماه بود خودش را از آرین دریغ میکرد. در
اتاق دیگر ثنا بر روی کاناپه نشسته بود و غرق در فکر بود. حلما اما نمیتوانست بر روی
کنجکاویش سرپوش بگذارد. اتاق از چیزی که فکر میکردبسیار بزرگتر بود. یک سوئیت تقریباً
بزرگ که دو اتاق خواب داشت. چند قدمی جلو رفت. اتاق ها با یک راهرو از سالن جدا میشدند
و روبه روی یکدیگر بودند. سرویس های بهداشتی در بین این دو اتاق و در انتهای راهرو قرار
داشت. در سالن یک تلویزیون بزرگ و یک دست مبل راحتی خاکستری رنگ، روبه رویش بود.
رنگ دیوارها و پرده های پنجره بزرگ سوئیت ترکیبی از رنگ های کرم و طوسی بود. در ضلع
دیگر، آشپزخانه کوچکی با کابینت هایی به رنگ آبی روشن بود. در اتاق غذاساز نبود اما حضور
ماکروویو برای گرم کردن غذاها کافی بود. همینطور چایساز و قهوه جوش باعث میشد که
مشکلی ایجاد نشود. یخچال نسبتا بزرگی هم در گوشه ای از آشپزخانه گذاشته بودند.به سمت
اتاق ها رفت. یکی از آنها با دیزاین آبی مشکی بود و آن یکی صورتی و سفید.کامال برای حلما و آتنا مناسب بود. میتوانستند رنگ دیوارها را با دستگاه تنظیم رنگ تغییر بدهند، اما رنگ اتاق ها
و وسایلش دقیقا همان چیزی بود که انتظارش را داشتند. پس از آنکه بررسی سوئیت تمام شد
به نزد ثنا رفت که در خودش کز کرده بود. آنقدر مغرور بود که گریه نکند اما قلبش درد میکرد.
آهی کشید و به حلما گفت:
-من باید چیکار کنم؟
حلما روبه رویش بر روی میز نشست و گفت:
-باید باهاش حرف بزنی!
ثنا پوزخندی زد:
-ما خیلی وقته از اون مرحله گذشتیم!
حلما ابرویی بالا انداخت. صحبت کردن با ثنا بیهوده بود. بر روی دور لجبازی افتاده بود و
میخواست زندگیش را دودستی نابود کند. تنها امید حلما برای بهبود روابط آرین و ثنا، بازگشت
آتنا بود. آتنا توان این را داشت که میانجیگری کند و دیوانه بازی را به اتمام برساند. اما اینکه
آتنا خود مایل به انجام این کار بود یانه؟ هیچکس نمیدانست.
***
از حمام بیرون آمد. مانتو بلند سرمه ای رنگی را با یک شلوار مشکی جذب تنش کرد. مانتو یقه
انگلیسی زیبایی داشت. سر کمر تنگ میشد و تا روی زانو ادامه داشت. نگاهی به صورتش در
آیینه انداخت. سوختگی در سمت چپ صورتش بود که از زیر چشمش شروع میشد و صورتش
را دربر میگرفت. مانند همیشه ترهای از موهای قهوهای رنگش را روی صورتش ریخت تا
سوختگی معلوم نشود. همیشه سوختگی صورتش را با موهایش میپوشاند. نیمه دیگر صورتش
را بی آرایش گذاشته بود. رژ تیره رنگی را برداشت و به لب هشتی شکلش زد. پوستش نه برنزه
بود و نه سفید. چشمانش از نزدیک طوسی رنگ بود، اما از دور قهوه ای به نظر میرسید. به
مژه هایش ریملی زد و از اتاق بیرون رفت. امیر هنوز آماده نشده بود. تانیا نگاه کلی به راهرو
انداخت. پله ها در ضلع شمالی طبقه بودند. دیوارها همگی به رنگ قهوه ای تیره بودند و نورهای
زرد رنگی تزئین شده بودند. اتاق امیر و تانیا مقابل هم بودند با این تفاوت که درب اتاق امیر نزدیک به پله ها بود و درب اتاق تانیا نزدیک به اتاق خالی که در انتهای راهرو بود. تانیا پوفی
کشید و جلوی درب اتاق امیر ایستاد. چند ضربه به درب زد. امیر گفت:
- بیا تو!
درب را باز کرد و وارد شد. امیر جلوی آینه ایستاده بود. پیراهن تنش نبود. تانیا با دیدن بالا تنه
عضلانی امیر لبخندی زد و گفت:
- واو!
امیر نگاه زیر چشمی به او انداخت و لبخندی زد. تانیا روی تخت نشست. دستی روی روتختی
سفید کشید و بعد دوباره به امیر نگاه کرد. پیراهن مشکی رنگی پوشیده بود. موهای بلند قهوهای
رنگش را بسته بود. تانیا از همان لحظه اول دیدن امیر لقب تارزان را به او داده بود و امیر هم
واقعا لایق این لقب بود. چند دقیقه همانجا نشست اما حوصله اش سر رفته بود؛ از روی تخت
بلند شد و روبه روی امیر ایستاد:
- باراد کجاست؟
امیر چپ چپ نگاهش کرد.
@iam_hellboy
Iam Hell
رمان ( #توپوگلوله) پارت#26 در آن زمان تنها چیزی که میخواست، رها شدن از دست برادرانش و انتظاراتشان ب
رمان ( #توپوگلوله)
پارت#28
نمیدانست اصرار تانیا برای دیدن پسر هادود چیست:-چیه دلت براش تنگ شده؟
تانیا لبخند کجی زد:
-به هر حال اون پسر هادوده. وارثش! پس چرا اینجا نیست؟
امیر دوباره به تانیا نگاه کرد:
- تو خودت میدونی تو خانواده ما وراثت چجوریه! هیچ وقت همه چیز به پسر بزرگ نمیرسه!
به سمت تختش رفت. تانیا همانجا ایستاده بود. با بیخیالی گفت:
- اگر این طور بود با مرگ بابات تو باید بزرگ خانواده میشدی!
امیر به سمتش برگشت. از حرفهای تانیا کلافه شده بود:
- دقیقا چی میخوای تانیا؟
تانیا ابرویی بالا انداخت:
- من پونزده سال نبودم میخوام یادبگیرم!
امیری سری تکان داد. کتش را برداشت و گفت:
- الان بهترین راه یاد گرفتن، رفتن به هلدینگه!
تانیا ابرویی بالا انداخت و سری تکان داد و دنبال امیر راه افتاد. از پله ها پایین رفتند و از عمارت
خارج شدند. امیر با استفاده از ساعت هوشمندی که روی دستش بود؛ ماشینش را فراخواند.
طولی نکشید که ماشین، بدون سرنشین آمد. تانیا و امیر سوار ماشین شدند. امیر آدرس را وارد
کرد و ماشین را در حالت اتومات گذاشت. فرق حالت اتومات و دستی بیشتر در سرعت و رعایت
قوانین بود. حالت اتومات معمولا بالاتر از هشتاد کیلومتر بر ساعت حرکت نمیکرد. در بیشتر
مواقع امیر از حالت دستی استفاده میکرد؛ اما امروز آنقدر کار داشت، که ترجیح میداد از حالت
اتومات استفاده کند.
در میانه های راه بودند که امیر رو به تانیا کاغذی را گرفت و گفت:
-امروز خبرنگارها ازت سوالاتی میپرسن که باید جواب همشون توی این جملاتی که برات
نوشتم خالصه بشه!
تانیا کاغذ را از امیر گرفت. جمالتش را بلند خواند:
- من همیشه همراه عموم حرکت میکند؟ نه جلوتر نه عقب تر؟
به امیر نگاه کرد:
- تو الان جدی هستی؟
امیر سری تکان داد. تانیا یکی دیگر از جملاتی که روی کاغذ بود را بلند خواند:
- خانواده برای من مهم ترین چیزه و خوشحالم که پیششون برگشتم؟
دوباره به امیر نگاه کرد:
_کام آن!
امیر شانه ای بالا انداخت:
- چاره دیگه ای نداری باید همین ها رو بگی!
تانیا سری تکان داد :
- باشه!
امیر که باورش نمیشد تانیا به این راحتی قبول کند؛ با تردید پرسید:
- مطمئنی؟
تانیا با اطمینان گفت:
- من قراره یاد بگیرم و تو هم معلممی!
امیر قانع نشده بود اما بحث را ادامه نداد. به دفتر مرکزی هولدینگ رسیدند. یکی از بلندترین
ساختمان های تهران با صد و بیست طبقه بود. از ماشین پیاده شدند. تمام ساختمان شیشه
کاری بود. بیرون از در ورودی ساختمان نیز حوض بزرگی را بنا نهاده بودند. برای وارد شدن به
ساختمان باید از روی پلی که روی حوض زده شده بود؛ رد میشدند. وارد سالن بزرگی شدند.
تمام کارکنان دفتر مرکزی هولدینگ قائم مقامی در آنجا جمع شده بودند و همگی منتظر
سخنرانی تانیا بودند. امیر نزدیک تانیا شد و آرام گفت:
- یادت نره که چه چیزهایی گفتم!
تانیا با اطمینان سری تکان داد و به سمت محلی که برایش آماده شده بود رفت. پشت
میکروفون ها ایستاد. بیشتر از پنج دقیقه نمیتوانست صحبت کند. برگه ای را که امیر به او داده
بود بیرون آورد و جوری که ببیند آن را مچاله کرد و لبخند کجی زد. اخم بزرگی بر صورت امیر
نشست. خوش خیال بود که فکر میکرد، میتواند به همین راحتی تانیا را کنترل کند. تانیا نفس
عمیقی کشید و شروع به صحبت کرد:
_سلام به تمام حضار عزیز. خیلی خوشحالم که اینجا در خدمت شما هستم. دیروز توی فرودگاه
خبرنگارها سوالاتی پرسیدن که مهم ترینشون راجع به تغییر سیاست های شرکت و تعدیل نیرو
بود. در دو کلمه جوابشون رو میدم تعدیل نیرو هرگز، تغییر سیاست های شرکت شاید. به هر
حال من تازه برگشتم و فعلا مشغول یادگیری هستم و در ضمن...
چند ثانیه سکوت کرد. باید تیرش را پرتاب میکرد. اولین قدم را برمیداشت. عواقبش را
میدانست اما برایش اهمیتی نداشت؛ بنابراین گفت:
_به زودی یکی از بزرگترین رسوم خانواده ما یعنی ازدواج مادر عزیزم و عموم اجرا میشه.
بنابراین ببخشید سرمون شلوغه.
لبخندی از روی رضایت زد. کارش را کرده بود. رسانه ای کردن این موضوع به معنی اجبار
انجامش بود. کل دنیا میدانستند که قائم مقامی ها تمام رسوماتشان را اجرا می کنند. با همان
لبخند گفت:
_ممنون از همتون.
از پشت میکروفون ها کنار آمد؛ اما به نزد امیر بازنگشت. چند سوال دیگر خبرنگاران را پاسخ داد.
میخواست وقت تلف کند تا خبر پخش شود. بعد از چند دقیقه صحبت ها را تمام کرد در کنار امیر
ایستاد. امیر صورتش عصبانی بود و با چشمانش برای تانیا خط ونشان میکشید ولی حرفی به
او نزد. در کنار هم دوشادوش حرکت میکردند. چهار طبقه اول ساختمان برعکس طبقات دیگرش
به یکدیگر متصل بودند. چندین اتاق در طبقات وجود داشت و این چهار طبقه بخش هماهنگی
زیرمجموعه های هولدینگ بود و طبقات بالا هر کدام به زیر مجموعه خاصی تعلق داشت. در طبقه
اول کافه تریا بسیار بزرگی که توان پاسخگویی به تمام طبقات را داشت؛ بود.
@iam_hellboy