•
نوشتهاند ده روز؛ رسانهها گفتهاند فقط ده روز دیگر تا دیدار دوبارهی ما مانده. پس از تمام این پنج ماهِ سخت. در این دیدار اما دستت را به مهر برایمان بلند نمیکنی؛ قرار است روی دستها بیایی. رویِ شانههای ایران. کدام کوه اما تحمل بردن تو را دارد؟ کدام دریا میتواند در غمِ تو اشک شود و نخشکد؟ کدام ابر میتواند این لحظه را ببیند و نبارد؟ در این دیدار گریهایم همه. تمام وجود. اما نه به شوق. نه به شعف. گردن بکشیم برای دیدارِ چه؟ نوکِ پنجه بایستیم به امیدِ دیدارِ که؟ حیف از آن رویِ مهتاب که حالا....
خبر آوردهاند ده روز دیگر به احترام تشییع میشوی. به شوکت. در نهایت شکوه. فرزندانت کم نمیگذارند. امروز ولی کاش یادم نمیآمد. امروزی که مخدرات را به ضربِ سیلی بردند و عمهی سادات نگاهش تهِ گودال جا ماند. تو اهلِ روضه بودی عزیزم. روضه هم شدی. خط به خط محرم به یادت گریستم. اما خودت دستورمان دادی، لایوم کیومک یا اباعبدالله. ورِ روضهخوانِ ذهنم دم گرفته: مانده روی زمین، پیکرِ تو رها...
«آنا نعمتی»
| @ianashid
•
انگار هزار اسب جنگی توی دلم شیهه میکشند. انگار هزار جوان بوشهری توی دلم دمام میزنند. تمام رودخانههای جهان، از قلبم میگذرند. انگار همهی عربهای عالم جمع شدهاند به یزلهخوانی. و من سر از پا نمیشناسم. اینبار اما نه به شعف. ثانیهها گواهاند چیزی تا لحظهی دیدار نمانده...
| @ianashid
•
دنیا امشب با بیرحمی تمام واقعیت را کوباند توی صورتمان. درست مثل سحرگاه یکشنبه دهم اسفند. آقای کشوردوست! واقعا دیدارمان رفت به قیامت؟
| @ianashid
•
تمام تصویر و تصور من از تیتر «لحظهی ورود»، آمدنِ یک کوهِ پرابهتِ مقتدر بود. در نهایت شکوه. آنهم بدونِ عصا. با همان لبخندِ موقر و محجوب همیشگی. و دستی که مهربانانه و متواضع سلاممان را پاسخ میداد. خامنهای داتآیآر تصویری از لحظهی ورودت منتشر کرده. چشمهایم تار میبینند. کلمهها تب دارند. هرچه نگاه میگردانم، لبخندت نیست. پیچ و خم انگشتانت هم. نگینِ سرخِ عقیقت هم. محاسن یکدست سفید و مرتبت. لبخندی مهمانمان نکردهای. سری به غمزه تکان ندادهای. این تو نیستی که... آه... اینچنینی...
| @ianashid
•
کاش قبل نهم اسفند هم همینجوری بود! که همهی شهر رنگ و بوی شما رو گرفته...
| @ianashid
•
سيدي و مولاي؛ آجرك الله في مصيبتك...
ولی من این روزا به جای شما هم اشک میریزم فرزند و همسر و برادرِ شهید... سرِ خم می سلامت!
| @ianashid
آنـــاشید | آنا نعمتی
• افتادهای برای چه از پا؟ بلند شو... | @ianashid
دیدی آخر چشم خوردی، خوش قد و بالای من..؟*
-1_734780430.mp3
زمان:
حجم:
555.1K
•
هیچوقت فکرشو نمیکردم. ولی تا این سنِ بیست و چندسالگی، کلی نماز خوندم. نماز میت. بالاسرِ کلی شهید شهادت دادم که جز خوبی ازش ندیدم. انقدی که عددشو گم کردم. از دیماه نود و هشت تا الان، چندبار میشه؟ شهید ایرانی و غیرایرانی هم نداشت؛ به حکم ولایت و ایراندوستی رفتم تشییعشون. بین غم از دست دادنِ عزیزامون شنیدنِ هربارهی صدای شما، خنکایِ نسیم بهار بود که اشک چشمامون رو میبوسید و آروممون میکرد. دلمون به بودنتون قرص بود. سر خم می سلامت! ولی آشوب این نماز آخر، از همون ده اسفند یقهی دلمو دودستی چسبیده و ول نمیکنه. حضرتآقا؛ به خدایِ امیرالمومنین علی قسم، ما جز خیر از شما ندیدیم! ولی حالا با چه جونی قراره بگیم اللهم انا لانعلم منه الا خیرا...؟
«آنا نعمتی»
| @ianashid
•
شب عاشوراست انگار. همانقدر ملتهب. همانقدر سنگین. ورِ روضهخوانِ ذهنم دم گرفته: مکن ای صبح طلوع...
| @ianashid
•
ثانیهها انگار نای گذشتن ندارند. خیلی دیرتر از حدِ تصورم غروب شد. نگران بودم. نگرانِ آن پیکرِ مانده در آفتاب. آه... همیشه سفارشمان کردی به فابک للحسین. حالا خودت خط به خط روضه شدی عزیزدلم... لبِ تشنه و روز نهم و رقیه و عبایِ کهنه و پیکرِ زیرِ آفتاب...
| @ianashid
•
ناگهان صدای هقهق بلند شد. شانهها لرزید. چشمها سرختر از دقیقهی پیش بارید. نفسها حبس شد. آه و فغان در هم پیچید. مردی با دست بر صورتش کوفت و پیرزنی چادر به صورت کشید و گریست. کسی روضه نخواند. حاج محمود کریمی «ای ایران» خواند برایِ ایرانیترین رهبر...
| @ianashid