گلِ تازه اگر بیاید، به دلم ننشیند. نه از آنکه گلِ تازه از روی خاکِ تازه جوانه زده باشد، بلکه چون قلبِ من تارِ همیشگیِ همان آهنگِ بیتغییری را میزند. یادِ گلِ قبلی همچنان در حفره ی سینهام مینشیند، هر بار با همان شیبِ دلانگیزِ بیاعتمادی که به من آموخته است، هر چیزی که نو باشد، اول به چشمِ توهّمِ منِ فرسوده نمیآید. من اما منتظرِ آفتابِ دیگری نیستم؛ آفتابِ دیگری هم که بیاید، من به همان سکوتِ شکسته ی پیشین عادت کردهام.