گلِ تازه اگر بیاید، به دلم ننشیند. نه از آنکه گلِ تازه از روی خاکِ تازه جوانه زده باشد، بلکه چون قلبِ من تارِ همیشگیِ همان آهنگِ بیتغییری را میزند. یادِ گلِ قبلی همچنان در حفره ی سینهام مینشیند، هر بار با همان شیبِ دلانگیزِ بیاعتمادی که به من آموخته است، هر چیزی که نو باشد، اول به چشمِ توهّمِ منِ فرسوده نمیآید. من اما منتظرِ آفتابِ دیگری نیستم؛ آفتابِ دیگری هم که بیاید، من به همان سکوتِ شکسته ی پیشین عادت کردهام.
Beneath the soft hush of morning, our hands circle the same warm cup.
Steam curls between us like unspoken words,
and in the gentle bitterness of the coffee,
I taste your quiet smile
a sweetness no sugar could ever bring.