"چــٰادریهــٰا"
🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺 #بھ_خاطࢪ_تو #پاࢪت_اول کنار بخاری نشسته بودم و برای روشا کاردستی درست میکردم که صدای ز
🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺
#بھ_خاطࢪ_تو
#پاࢪت_دوم
به مامان نگفتم که ساعت 6 خونه ی زینب خانم (مامان حامد) مولودیه . چون دوست نداشتم بره اونجا . از این امل بازیا خوشم نمیومد . کلا از هرکاری که مربوط به دین و اینا بود بدم میومد . هرچی میخواست باشه .
روی تختم دراز کشیده بودم . داشتم با گوشیم اس ام اس بازی می کردم که مامان اومد توی اتاقم و گفت :《رها ؟! چرا نگفتی مولودی هست ؟ اگه الان زینب خانم زنگ نمیزد و نمیگفت تو هم تصمیم نداشتی بگی ؟؟》گفتم :《خب مامان دلیلی نداشت که بهت بگم ! خودت میدونی من از این امل بازیا خوشم نمیاد . دوست ندارم بری .》مامان با عصبانیت گفت :《چرا اینطوری شدی تو ؟ نماز که نمیخونی میگی بدم میاد . مولودی نمیری میگی خوشم نمیاد . معلومه چته ؟》با عصبانیت داد زدم :《ماماننن...من همینم که هستم . من از این امل بازیا بدم میاد ... چند بار بهت بگم ؟》مامان از ته دلش آه کشید و گفت :《هیچکس نمیتونه تورو عوض کنه ، بلند شو لباساتو بپوش بریم خونه ی زینب خانم . اگه نیای من میدونم و تو.》بعد خیلی سریع از اتاق رفت بیرون . با نفرت لباسام رو پوشیدم و رفتم پایین . مامان چادر سرش کرده بود . با لج گفتم :《این ملافه رو چرا انداختی روی سرت ؟》مامان گفت :《تو چرا با این وضع داری میای ؟ موهاتو بکن تو.》گفتم :《نخیر همینطوری خوبه.》مامان گفت :《خدا عاقبتم رو بخیر کنه با این کارات. بیا بریم.》از پله ها اومدم پایین ، از خونه اومدیم بیرون .
🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺
https://eitaa.com/joinchat/2085552232Ce6a6123919
[کپی حـــ⛔️ــرام]
"چــٰادریهــٰا"
🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺 #بھ_خاطࢪ_تو #پاࢪت_دوم به مامان نگفتم که ساعت 6 خونه ی زینب خانم (مامان حامد) مولودیه . چ
🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺
#بھ_خاطࢪ_تو
#پاࢪت_سوم
هوا خیلی گرم بود . کلافه شده بودم . یه پیرزن کنارم نشسته بود و داشت نقل پرت می کرد توی هوا . هر دفعه یه نیم نگاهی به من می انداخت . چهره دوست داشتنی داشت . صورتش مثل برف سفید بود . آروم با آرنج زدم به پهلوی مامان و گفتم :《مامان ! من خیلی گرممه ! پاشو بریم خونه.》مامان گفت :《نیم ساعت دیگه تموم میشه. یکم تحمل کن.》سعی کردم خودمو کنترل کنم . چون وقتی گرمم می شد خیلی عصبی می شدم .
همون لحظه حسنا (خواهر حامد) با یه سینی شربت اومد و شروع کرد به پذیرایی کردن . وقتی که اون صحنه رو دیدم ناخودآگاه لبخند زدم و توی دلم گفتم :《خدایا شکرت.》وقتی شربت رو آورد سریع یدونه برداشتم و یه نفس خوردم . حالم بهتر شد . اون پیرزنی که کنارم نشسته بود گفت :《شما دختر فرناز خانم هستید ؟》سرم رو به معنی تایید تکان دادم . پرسید :《اسمتون چیه دخترم؟ چند سالته؟》جواب دادم :《اسمم رهاست. 22 سالمه.》لبخند زد و گفت :《پس دو سال از آقا حامد ما بزرگتری.》با شنیدن اسم حامد یجوری شدم ولی لبخند زدم . پیرزنه دستمو توی دستاش گرفت و نوازش کرد ، گفت :《ان شاء الله خودم یه روز دستت رو میزارم توی دست کسی که دوستش داری.》توی دلم گفتم :《آخه تو چیکار به من داری ؟ نکنه غیرمستقیم داره منو برای حامد خواستگاری میکنه ؟ نکنه این مادربزرگ حامده ؟》به مامان گفتم :《من میرم توی حیاط . وقتی تموم شد بیا بریم خونه.》مامان سرش رو تکون داد و گفت :《باشه عزیزم.》بلند شدم و رفتم توی حیاط . حامد و حسین (برادرش.10سالشه) کنار دیگ شله زرد ایستاده بودن و کاسه هارو پر میکردن و میزاشتن توی سینی . ناخودآگاه به حامد خیره شدم . توی دستش یه انگشتر عقیق بود . نمای خاصی داشت ، زیر نور خورشید برق میزد . به خودم اومدم ، فهمیدم که حامد هم به من خیره شده . وقتی هردو متوجه نگاه همدیگه شدیم خیلی سریع سرمون رو برگردوندیم .
چرا نگاهش کردم ؟ منکه ازش متنفر بودم ! پس چرا اینطوری شدم ؟! حالا من هیچی ... اون چرا به من خیره شده بود ؟!
توی فکر خیال بودم که حسین اومد جلو و شله زرد بهم تعارف کرد . یه کاسه برداشتم و تشکر کردم .
🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺
https://eitaa.com/joinchat/2085552232Ce6a6123919
[کپی حـــ⛔️ــرام]
"چــٰادریهــٰا"
🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺 #بھ_خاطࢪ_تو #پاࢪت_سوم هوا خیلی گرم بود . کلافه شده بودم . یه پیرزن کنارم نشسته بود و دا
🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺
#بھ_خاطࢪ_تو
#پاࢪت_چهارم
بعد از خداحافظی کردن های مامان با زینب خانم و مادرش (مادربزرگ حامد) رفتیم سمت در . حامد دوتا کیسه آبی رنگ خیلی خوشگل به سمت من و مامان گرفت و گفت :《بفرمایید.》به همه خانم ها از اون کیسه ها هدیه میدادن . نمیدونستم چی توشه . ولی چون خوشگل بود از گرفتم اما تشکر نکردم . توی چارچوب در ایستاده بودم که حامد گفت :《رها خانم ، لطفا دفعه بعد که تشریف آوردید با چادر بیایید . حرمت مجلس حضرت زهرا نشکنه.》و بعد رفت توی سالن .
اومدیم خونه . حرف های حامد توی ذهنم می پیچید : [رها خانم ، لطفا دفعه بعد که تشریف آوردید با چادر بیایید . حرمت مجلس حضرت زهرا نشکنه .]
_رها ؟؟ حالت خوبه ؟؟!!
با صدای مامان به خودم اومدم و گفتم :《بله مامان ؟ چیشده ؟》مامان خندید و گفت :《این سوال رو من باید از تو بپرسم . از وقتی اومدیم خونه نشستی روی مبل و خیره شدی به یه جا و توی فکری . خبریه ؟؟》از جام بلند شدم و گفتم :《نه قربونت برم چیزی نیست .》مامان دستم رو گرفت و گفت :《تو به هر کس که دروغ بگی ، به من یکی نمیتونی بگی . بگو چیشده ؟ شاید بتونم کمکت کنم !》لپش رو بوسیدم و گفتم :《اگه چیزی بود حتما میگم . راستی ! شام چی داریم ؟》مامان زد روی شونه ام و گفت :《زرشک پلو با مرغ ! غذای مورد علاقت!》با خوشحالی مامان رو بغل کردم و گفتم :《وای مرسی مامان ! خیلی دلم هوس زرشک پلو با مرغ کرده بود ! فدات بشم.》بعد انقدر سفت بوسش کردم که لپش مثل هندوانه سرخ شد ! مامان لپم رو کشید و گفت :《ای دختر شیطون ! راستی ! بابا کارت داره . برو پایین ببین چی کار داره باهات .》سرم رو به معنی تایید تکان دادم و گفتم :《باشه.》و همراه مامان از پله ها اومدم پایین .
🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺
https://eitaa.com/joinchat/2085552232Ce6a6123919
[کپی حـــ⛔️ــرام]
"چــٰادریهــٰا"
🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺 #بھ_خاطࢪ_تو #پاࢪت_چهارم بعد از خداحافظی کردن های مامان با زینب خانم و مادرش (مادربزرگ ح
🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺
#بھ_خاطࢪ_تو
#پاࢪت_پنجم
بابا روی مبل نشسته بود و داشت با تلفنش کار میکرد و روی یه کاغذ چیزایی می نوشت . رفتم روی مبل روبه رویی نشستم و منتظر تمام شدن صبحت بابا شدم . وقتی صحبتش تمام شد گوشی رو گذاشت روی میز . گفتم :《بابا ؟ با من چیکار داشتی ؟》بابا عینکش رو از روی چشمش برداشت و گذاشت کنار گوشیش ، گفت :《رها ، راستش من چند وقته احساس میکنم دلت گرفته و بی حوصله شدی . برای همین زنگ زدم به یکی از دوستام و باهاش صحبت کردم ؛ گفت میتونه برات یه بلیط هواپیما جور کنه ، دو سه هفته برو ترکیه پیش عمه بهناز . بالاخره اونجا میتونی وقتت رو با پرستو پر کنی . مشکلی که نداری با این سفر ؟》چند لحظه مکث کردم و گفتم :《باشه ، خیلی هم خوبه ! چه روزی قراره برم ؟》بابا گفت :《نمیدونم . دوستم باید خبر بده بهم . احتمالا سه شنبه یا چهارشنبه اس .》از جام بلند شدم و گفتم :《باشه ، ممنون بابا .》
رفتم توی اتاقم . بافت موهام رو باز کردم و شروع کردم به شونه کردن موهام . موهام رو خیلی دوست داشتم . به خصوص رنگ خرماییش . آینه رو نگاه کردم . موهام تا زیر کمرم بلند شده بود . وقتی شونه کردن موهام تموم شد روی تختم دراز کشیدم و چشمامو بستم . متوجه نشدم که کی خوابم برد ....
🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺
https://eitaa.com/joinchat/2085552232Ce6a6123919
[کپی حـــ⛔️ــرام]
رمانمون داره هیجانی میشه 😱
اگه رمان رو خواستین بخونید روی عبارت زیر بزنید تا پارت ها براتون بیاد 😊❤️👇
🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺
#بھ_خاطࢪ_تو
😘😘😘😘
"چــٰادریهــٰا"
🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺 #بھ_خاطࢪ_تو #پاࢪت_پنجم بابا روی مبل نشسته بود و داشت با تلفنش کار میکرد و روی یه کاغذ چی
🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺
#بھ_خاطࢪ_تو
#پاࢪت_ششم
چشمامو باز کردم . صبح شده بود . یعنی دیشب تا حالا خواب بودم ؟ از تختم اومدم پایین و رفتم توی دستشویی ، صورتم رو شستم و رفتم توی آشپزخونه .
میز صبحونه چیده شده بود و قوری چایی روی کتری بود . مامان رو صدا کردم ، اما جواب نداد . خونه نبود . گوشیمو برداشتم و شمارشو گرفتم ... الو؟ سلام مامان ، کجایی ؟ ... آهان ، خب باشه . سلام برسون به خاله فهیمه . باشه . خدافظ ... گوشی رو قطع کردم . کتری رو خاموش کردم و برای خودم چایی ریختم و نشستم سر میز . صبحونه مو که خوردم رفتم حمام و دوش گرفتم .
موهامو شونه کردم و با کلیپس بستم . نشستم روی مبل و تلوزیون رو روشن کردم . مشغول فیلم دیدن بودم که زنگ خونه رو زدن . رفتم سمت آیفون . حامد بود . یعنی چی کار داشت ؟
آیفون رو برداشتم و گفتم :《بله ؟》حامد گفت :《سلام رها خانم . میشه چند لحظه تشریف بیارید دم در ؟》چند لحظه مکث کردم و گفتم :《چیکار دارین ؟ همینطوری حرفتون رو بزنین》گفت :《راستش برای زلزله زده ها داریم کمک های مردمی رو جمع میکنیم . اگه ممکنه شما هم بیایید توی قسمت خانم ها کمک کنین ، ثواب داره .》چون حوصلم سر رفته بود ، فکر کردم و دیدم اگه برم کمک بهتر از بیکاریه . گفتم :《باشه الان میام .》
آیفون رو گذاشتم و رفتم توی اتاقم . موهامو بافتم و لباسام رو پوشیدم و رفتم بیرون . حامد هم اونجا ایستاده بود . وقتی من رو دید اومد سمتم . سلام کرد ، جوابشو دادم و گفتم :《من به کی کمک کنم ؟》حامد به در خونه یکی از همسایه ها اشاره کرد و گفت :《خانم ها اونجان . برید اونجا و کمکشون کنین.》رفتم سمت اون خونه .
🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺
https://eitaa.com/joinchat/2085552232Ce6a6123919
[کپی حـــ⛔️ــرام]
"چــٰادریهــٰا"
🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺 #بھ_خاطࢪ_تو #پاࢪت_ششم چشمامو باز کردم . صبح شده بود . یعنی دیشب تا حالا خواب بودم ؟ از ت
🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺
#بھ_خاطࢪ_تو
#پاࢪت_هفتم
زینب خانم دم در ایستاده بود و با چند تا خانم صحبت میکرد . رفتم جلو و سلام کردم و گفتم :《منم اومدم کمک کنم . کاری برای من هست که بتونم انجام بدم ؟》زینب خانم لبخند زد و گفت :《بله عزیزم .اون خانمی که روسری زرد سرشه مسئول بسته بندی مواد غذایی و خوراکی و ایناست . اگه میشه برو کمکش .》گفتم :《باشه.》و رفتم پیش اون خانم و بهش کمک کردم . حالم زیاد خوب نبود . چون همه خانم ها چادری بودن و محجبه ، اما من حجاب نداشتم و بعضی هاشون مداوم به من نگاه میکردن و بهم دیگه چیزایی میگفتن . حس خوبی نداشتم .
مشغول بسته بندی خوراکی ها بودم که خانومی که بهش کمک میکردم گفت :《دخترخانم ، میشه یه لطفی بکنی ؟》گفتم :《بله . چیکار کنم ؟》گفت :《سر اون بن بست آخریه یه مغازه هست ، چند نفر از خانواده صاحب اون مغازه هم زلزله زده شدن . اگه میشه برو و یکی از این بسته ها رو براشون ببر .》بسته رو برداشتم و گفتم :《باشه الان میرم.》و از خونه اومدم بیرون . هر بار احساس میکردم حامد حواسش بهم هست . اما توجه نمیکردم .
وارد مغازه شدم و سلام کردم . بسته رو به صاحب مغازه دادم و اومدم بیرون . همون لحظه یه ماشین شاسی بلند جلوی پام ایستاد و دوتا مرد ازش پیاده شدن که چهره شون پوشیده بود . اومدن سمتم . ترسیدم و جیغ زدم . یکیشون منو گرفت و دهنمو گرفت و اون یکی در رو باز کرد . منو هل داد تو . داشتم جیغ و داد میکردم اما ماشین راه افتاد . داد زدم و گفتم :《شما کی هستیییین ؟؟؟؟ ولم کنین برمممم.》مردی که کنارم نشسته بود گفت :《ساکت باش جوجه . وگرنه بد میشه برات.》زدم توی گوشش و داد زدم :《غلط میکنی...ولم کنین برممم.》همون موقع یه پارچه برداشت و پیچید دور دهنم . سعی کردم بردارمش اما نمیتونستم . کم کم حس کردم سرم داره گیج میره ...چشمام تار شد و افتادم ...دیگه چیزی نفهمیدم...
🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺
https://eitaa.com/joinchat/2085552232Ce6a6123919
[کپی حـــ⛔️ــرام]
هدایت شده از {roman-island}
🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺
#بھ_خاطࢪ_تو
#پاࢪت_هشتم
حامد :
صدای جیغ یه دختر رو شنیدم . نگاه کردم و دیدم یه مرد غریبه رها رو هل داد توی ماشینش . هول شدم و دویدم سمتش و داد زدم :《رهااااااا....》اما ماشین سریع حرکت کرد . نتونستم بهش برسم . گوشیمو از جیبم درآوردم و زنگ زدم به بهنام : الو بهنام ... سریع بچه هارو بفرست بیان یه دختره رو دزدیدن ... بعدا برات تعریف میکنم فقط زود باش ... خدافظ...
دویدم سمت ماشین و سوار شدم . با سرعت رفتم دنبال اون ماشین . تونستم بهش برسم . اما فاصله ام باهاش زیاد بود . حواسم رو جمع کردم ، نباید گمش می کردم .
بهنام و بقیه بچه ها اومدن پشت سرم . از پلاک اون ماشین عکس گرفتم و سرعت ماشین رو زیاد کردم .
راه کم کم خاکی شد . یه ساختمون متروکه از دور پیدا بود . اون ماشین نزدیک اون ساختمون ایستاد . ما با ماشین هامون اطرافش ایستادیم و محاصره اش کردیم . اسلحه هامون رو به سمتش گرفتیم . راننده اش از ماشین پیاده شد و گفت :《اسلحه هاتون رو بندازین وگرنه اون دختر رو میکشم.》داد زدم :《زود باش اونو بیار اینجا .》گفت :《مگه نشنیدی چی گفتم ؟ گفتم اسلحه هاتون رو بندازین و برین عقب ! وگرنه اون دختر می میره .》
نمیدونستم چیکار کنم . به بقیه گفتم :《برید عقب .》بهنام با عصبانیت گفت:《حامد ! دیوونه شدی ؟》با داد گفتم :《برید عقب!》آروم آروم رفتیم عقب . اون مرد رفت سمت ماشین و در عقب رو باز کرد . رها رو کشوند بیرون و تفنگش رو گذاشت روی سر رها و گفت :《سلاحاتون رو بندازین زمین . زود !》
هیچ کدوممون حرکت نکردیم . به خاطر همین داد زد :《مگه کری ؟ بندازش زمین!》و تفنگش رو به سر رها فشار داد . رها در حالی که دور دهنش دستمال پیچیده بود ، جیغ میکشید و گریه میکرد .
🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺
https://eitaa.com/joinchat/2085552232Ce6a6123919
[کپی حـــ⛔️ــرام]
هدایت شده از {roman-island}
🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺
#بھ_خاطࢪ_تو
#پاࢪت_نهم
رها:
خیلی ترسیده بودم . قلبم تند میزد . بغض داشت خفه ام میکرد .
اما برام عجیب بود که حامد اومده بود نجاتم بده . ولی به هر حال خوشحال بودم که هست .
مردی که منو گرفته بود و تفنگ رو گذاشته بود روی سرم ، منو عقب عقب برد سمت اون ساختمون . جیغ میزدم . اما بی فایده بود . ترس ، وجودم رو فرا گرفته بود .
اون مرد ، منو هل داد ، افتادم زمین و پام درد گرفت . من رو به ستون بست . اون یکی همکارش تفنگش رو به سمت حامد و اینا گرفته بود . یهو حدود ۱۵ تا مرد دیگه اومدن و اسلحه هاشون رو به سمت حامد و همکاراش گرفتن .
نفس نفس میزدم . حالم خیلی بد بود . موادی که به اون دستامل دور دهنم بود خیلی سرم رو درد آورده بودن . سرم گیج میرفت . یهو چشمام تار شد و سیاهی رفت . یهو از هوش رفتم ...
_رها خانم ؟ رها خانم ، بیدار شید !
چشمام رو باز کردم . همه جا رو تار میدیدم . چند بار چشمامو باز و بسته کردم و دیدم حامد داره دستامو باز میکنه .
_بلند شید . باید از اینجا بریم .
با صدای ضعیفی گفتم :《ولی اون مردا ...》
حامد وسط حرفم پرید و گفت :《همکار های من اونا رو بردن کلانتری . بلند شید . باید از اینجا بریم . خانوادتون نگرانتون میشن . هوا داره تاریک میشه .》
بدنم خیلی ضعف داشت . اما سعی کردم روی پاهام بایستم .
حامد رفت سمت ماشین و در عقب رو برام باز کرد . نشستم توی ماشین . سردم بود . یه پتو روی صندلی بود . برداشتمش و دور خودم پیچوندم . حامد سوار شد ، ماشین رو روشن کرد و راه افتادیم .
🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺
https://eitaa.com/joinchat/2085552232Ce6a6123919
•••📚ࢪمآنکدھ|مذهبے📚•••
[کپی حـــ⛔️ــرام]