وهم دیگه سبز نیست
همچنان هم در بر همان پاشنه میچرخد. صبح ها دیر بیدار میشوم. کار میکنم. قهوه میخورم. نیما را میبی
همه چیز عوض میشود، جز اینکه هیچ چیز عوض نمیشود. شب ها تا صبح نمیتوانم چشم روی هم بگذارم.سر کلاس ها به موقع حاضر میشوم و میخوابم.گالن گالن قهوه و فحش است که از دکترم میخورم.کتاب را باز میکنم و به نقطهی بی انتها خیره میشوم.آشپزخانه را به آتش می کشم.مامان پشت هم از زبان نفهمی شاگردانش میگوید اما این چیزی نیست که میخواهم بشنوم و فقط انتظار میکشم. میدانم که نمی آید اما با امید دوانده شده در ریشه هایم چه کنم؟