مامان همیشه از بویی که موهام و دستام میدادن متنفر بود،چیزی نمی گفت فقط همیشهی همیشه حتی وقتی که نمیخواست چشمای عسلیش همه چیز رو لو میدادن.
از یه جایی به بعد دیگه نذاشتم دستامو بگیره،دستامو ول نکرد ولی من گفتم بزرگ شدم،بزرگ نشده بودم.فکر کنم،همون موقع ها بود که یه روزی وسط اون همه شلوغی که دستم دیگه توی دست مامان نبود. گم شدم ولی این گم شدن مثل گم شدنای قبلی نبود که با چشمام بین جمعیت دنبال دستاش و انگشترش که هیچوقت دستش نمی کرد بگردم و بعد پیداش کنم و دوباره دستشو بگیرم.این دفعه از قصد گمش کردم چون فهمیده بودم،یعنی باید زودتر میفهمیدم که بند اتصال من و مامان با بند نافم بریده شده بود.
وهم دیگه سبز نیست
مامان همیشه از بویی که موهام و دستام میدادن متنفر بود،چیزی نمی گفت فقط همیشهی همیشه حتی وقتی که نم
منم از بویی که موهام و دستام میدن متنفرم،مهم نیست چند بار و با چی می شورمشون.مهم نیست،چون هیچوقت بوش نمیره.
دیدی؟ امروز نون تست هات سوختن،پات از روی خط های کاشی زد بیرون،سس گوجه فرنگی از ساندویچ ریخت بیرون،دیدت تار نشد،وسایلتو خونه جا گذاشتی.زمین به آسمون اومد؟فقط باید هر صبح یه دونه از اون هارو بخوری.
هدایت شده از شما در سیرک هستید.
ببخشید وقت نمیکنم خوشگل باشم، فعلا دارم سعی میکنم خودکشی نکنم.
هدایت شده از You Are At The Circus
رو دیوارهای کره شمالی قراره بزنن خدای کیم زنده است مردم؟