13.92M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#خمس
#قسمت_دهم
#سپرده_گذاری
#ارتزاق
#استاد_آل_مبارک
--------------------------------
ღ꧁ღ╭⊱ꕥ َاَللّهمَّ ؏َجَّل لِوَلیَّک اَلفَرَجꕥ⊱╮ღ꧂ღ
📕مارا در نشر معارف و احکام دین یاری کنید.
کپی با ذکر صلوات به نیت فرج
@ienamontaghem9999🕊
💠بِسم ِ رب الشهداءِ والصِّدیقین💠
#خاطرات_شهيد_چمران به روایت غاده جابر همسر شهید
#قسمت_دهم
🍃هر دو خشکشان زد. ادامه دادم: من تصمیم گرفتم با مصطفی ازدواج کنم ، عقدم هم پس فردا پیش امام موسی صدر است .فقط خودم مانده بودم این شجاعت را از کجا آورده ام مصطفی اصلاً نمی دانست من دارم چنین کاری می کنم .مادرم خیلی عصبانی شد .بلند شد با داد و فریاد ، و برای اولین بار می خواست من را بزند که پدرم دخالت کردو خیلی آرام پرسید: عقد شما باکی ؟گفتم: دکتر چمران .
🍃من خیلی سعی کردم شمارا قانع کنم ولی نشد .مصطفی به من گفت دیگر نتیجه ای ندارد و خودش هم میخواست برود مسافرت.پدرم به حرفهایم گوش داد و همانطورآرام گفت: من همیشه هرچه خواسته اید فراهم کرده ام ، ولی من می بینم این مرد برای شما مناسب نیست او شبیه ما نیست ، فامیلش را نمی شناسیم . من برای حفظ شما نمی خواهم این کار انجام شود .
گفتم: به هرحال من تصمیمم را گرفته ام .می روم . امام موسی صدر هم اجازه داده اند ، ایشان حاکم شرع است و می تواند ولی من باشد .بابا دید دیگر مسئله جدی است گفت : حالا چرا پس فردا ؟ ما آبرو داریم .
🍃گفتم: ما تصمیم مان را گرفته ایم ، باید پس فردا باشد .البته من به امام موسی صدر هم گفته ام که می خواهم عقد خانه پدرم باشد نه جای دیگر .گر شما رضایت بدهید و سایه تان روی سر ما باشد من خیلی خوشحال ترم .باباگفت: آخر شما باید آمادگی داشته باشید . گفتم: من آمادگی دارم ، کاملاً !نمی دانم این همه قاطعیت و شجاعت را از کجا آورده بودم .من داشتم ازهمه امور اعتباری ، از چیزهایی که برای همه مهمترین بود می گذشتم .البته آن موقع نمی فهمیدم ،اصلاً وارستگی انجام چنین کاری را نداشتم،فقط می دیدم که مصطفی بزرگ است، لطیف است و عاشق اهل بیت است و من هم به همه اینها عشق می ورزیدم ....
ادامه دارد...✒️
🍃جهت تعجیل در فرج و سلامتی آقا و شادی روح امام و ارواح طیبه شهدا صلوات🍃
کپی با ذکر صلوات به نیت فرج
@ienamontaghem9999🕊
10.ماجرای حسین علیه السلام قسمت دهم.mp3
18.98M
کاروان اباعبدالله در کربلا زمین گیر شده و کم کم توسط سپاهیان تازه از راه رسیدۀ کوفه محاصره هم شده است.
قبل از جنگ بزرگ، شمر(لع) تلاش میکند در یک «اقدام رسانه ای» فرمانده اصلی سپاه امام را بفریبد و به سمت خودش متمایل کند..❗️
ادامه «ماجرای حسین» بر اساس کتاب لهوف
قسمت دهم: امان نامه ی شوم
#ماجرای_حسین
#قصة_الحسین
#قسمت_دهم
🌺رمان🌺
#قسمت_دهم
(خدیجه و محمد)
دایی اسماعیل قرآن را از سفره عقد برداشت بوسید و به دست محمد داد و نشست کنار تازه داماد سرشو طرف گوش محمد برد و زمزمه کنان گفت آقا محمد یک جایی از قران را باز کن نمیخوام بخونی ولی ازت یه کاری می خوام. محمد سراپا گوش شد دایی اسماعیل گفت دینت چیه؟اسلام مذهبت چیه ؟شیعه. مرامتم که میدونم مرامت جوانمردی است تورو به همین آورنده قران قسمت میدم که دست روی قران بزاری و چیزی رو که می خوام بگی و عملی کنی! چیزی که می خوام سخته ولی قسم بخور که شرمندم نکنی. محمد سرشو بلند کرد و تو چشمای حاج اسماعیل زل زد و گفت حاجی قسم به این قران مواظب امانتی تون هستم و خیانت نخواهم کرد کاری نمیکنم که شرمنده بشی در مرام من نیست که خیانت در امانت کنم من با علم به این که نباید در همسر شرعی و قانونی ام تصرف و مالکیت داشته باشم گردن به این ازدواج دادم. و خوب میدونم که این ازدواج سوری است حاج اسماعیل با شنیدن سخنان محمد نفسی به راحتی از عمق وجود کشید و با چشمانی که پیروز مندانه برق میزد حاج حاج آقا و معصومه را نگاه کرد بادی به غبغب انداخت و مبارک باشد بلندی گفت. معصومه و حاج حاج آقا از مبارک باشد اسماعیل ناراحت شدند و اسماعیل برای رفع ابهام حرفش گفت خلاصی از این ماجرا و بی آبرویی مبارکه مون باشه با شنیدن حرفهای محمد و حاج اسماعیل همه حاضرین در کنار سفره عقد خوشحال شدندوبارغموشون سبک! ولی خدیجه همچنان منگ بود این حرفها برای سن اون زیادی بزرگ بود گیج و مبهوت همه را نگاه می کرد و دلیل خوشحالی پدرومادر و دلیل خواسته ی دایی و جواب محمد را نمی دانست. ربابه سریع با نبات های داخل کاسه شربت بادرنجبویه ای درست کرد که همه بخورن و کامی شیرین کنند صدای اذان مغرب مؤذن از بام مسجد بلندشد.محمد بدون اینکه شربت رو بخوره از جایش بلند شد ومهر کربلای داخل سفره رو برداشت وباوضویی که داشت اذان و اقامه ای گفت، که دراین هنگام خدمتکارسجاده رو از توی سفره ی عقد برداشت و جلوی تازه داماد پهن کرد .تمام حاضرین قامت بستن این مرد جوان ، نه بهتربگیم جوانمردرو نظاره می کردن.طی این مدتی که محمدتوخونه اونا کارمی کرد بارها نماز خوندنشو دیده بودن ،اما این نمازخوندن براشون با دفعات قبل فرق داشت.این قرائت زیبا نشان از ایمان مردغریبه ای که الان آشنا شده بود میداد. پشت بند محمد تک تک حاضرین وضوگر فتندوقامت بستن،صحنه ی زیبایی بودسخن گفتن با معشوق حقیقی.آرامش به خونه حاج حاج آقا برگشته،دیگه نگران نبودندنگران این که تشت رسوایی شون بیفته زمین.بلافاصله بعدازتمام شدن نماز شان ،دایی اسماعیل گفت:بابامردیم از گشنگی ،ناهارم که نخوردیم،شمارونمی دونم من که دارم ضعف میکنم،بااین حرف حاج اسماعیل همگی متوجه شکم خالیشون شدندوقاراقور شکم هاشروع شد،البته چند ساعت بودکه شروع شده بود ولی هیشکی حواسش نبود.ربابه فی الفور رفت مطبخ تا غذای ظهرو برای شام گرم کنه.که محمد با عذرخواهی خواستارترک خونه شد هرچقدر اصرار کردندبی فایده بود . و محمد چند دقیقه ی دیگه خونه ی نامزد سوریشو ترک کرد سیاهی شب پرده شو بر خانه حاج حاج آقاکشیدو همگی با خیال آسوده به خواب رفتن بعد ازچند مدت تنش این خواب براشون لازم بود صبح خروس خوان کوبه در به صدا درآمد خدمتکار درحیاط رو باز کردبا دیدن در زننده سلام بلند بالایی کرد. و در کوچه رو طاق باز به رویش باز کرد صبح بخیری گفت ودرو پشت سرشون بست. محمد طبق روال هر روز دستوراتی به کارگرانش داد و همگی مشغول به کار شدند انگار نه انگارکه این مرد جوان داماد این خونه است هر چند داماد شناسنامه ای است در رفتارش کوچکترین تغییری ایجاد نشده بود زندگی در خونه روال عادی و آرامش رو طی می کرد تا اینکه نزدیکه ظهر باز هم در کوچه به شدت زده شد همه اهالی خانه منتظر این در زدن بودن، به محض باز کردن در توسط خدمتکار خانه کورد ها به داخل خانه هجوم آوردند.باهجوم اونا خدیجه که ازباغچه سبزی میچید.بی اختیارپشت محمدپنهان شدسرکرده کوردهاگفت بازم که تو اینجایی!محمدگفت میخواستی کجاباشم؟کوردگفت اگه توداماده این خونه ای چراهر روزصبح علی الطلوع اینجا هستی محمدگفت شغل من بناییست خونه ی پدرزنم هم نیاز به بنایی داره برای همین هم اینجام گفت قراربود قباله ازدواج تو بااین گیس گلابتون به من نشون بدی البته اگه قباله ای وجود داشته باشه! محمد گفت : وجود داره. و صدا زد معصومه خانم ،مادر، لطفاً اون قباله ی ازدواج مارو بیار تاایشون باور کنن که دختر حاج حاج آقا شوهرداره!معصومه خانم قباله به دست ازپله ها پایین اومدوقباله رو طرف آقا محمد گرفت وگفت بفرماپسرم اینم قباله تون.بادیدن قباله کورد گفت :حالا چرازنتو باخودت میاری محل کارت؟مگه رسم نیست زن خونه باشه و به زندگیش برسه ؟این قضیه یکم بوداره!این چه زنوشوهریه که دخترهرروز خونه ی مادرشه!
ادامه دارد...