هدایت شده از دفترچه خاطرات گمشده :)
اول صبحی میخوام با تقدمی دادن شروع کنم **
پس هرکی میخواد فور کنه
همسایه یا غیر همسایه مهم نیست :)
هدایت شده از ایوارھ :)
کانال های عزیزی که دوست دارین ازین کیکا تخدیمتون کنم
این پیامو فور کنید
تا فردا(سه شنبه، ۱۷ اسفند ۱۴٠٠)
خلاصه که اره
@Tolomah
هدایت شده از ریشه در خاک؛
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در اتاق نیمه تاریک روبروی پیانو نشسته بود ، هوا ابری بود ولی از لای پرده ی قهوه ای رنگ و رو رفته کمی نور داخل اتاق می انداخت .
با انگشت های کشیده و استخوانی اش کلاویه هایی که حالا رویش خاک گرفته بود را لمس کرد .
دلش تنگ شده بود ، برای زمانی که نوجوان بود ، برای زمانی که جانش به این پیانوی دست دوم بند بود ، برای زمانی که تنش بوی قهوه میداد ، برای زمانی که هیچ وقت نبود که از اتاقش صدای گوش نواز پیانوی دست دوم نیاید .
همیشه میشد فهمید که او کی ناراحت یا هیجان زده است یا کی دارد با استرس و غم بی انتها دست و پنجه نرم میکنید ، همیشه میشد از زیبا تر شدن آهنگ هایش این را فهمید ، او وقتی که با احساساتش بیشتر در ارتباط بود تمرکز بیشتری برای نواختن پیانو داشت .
البته ویولن نوازی مادرش هم در زیبا تر کردن آهنگ هایش بی تاثیر نبود .
ولی الان ؟ نه لبخند زیبای مادرش هنگام ویولن نوازی در کار بود نه احساس هیجان نوجوانی اش حتی بوی قهوه ی تنش هم رفته بود .
همه رفته بودند ، همه چیز .
او به چه دل خوش میکرد ؟
انگشتانش ناخودآگاه کلاویه ها را فشار داد ، صدایش زیبا بود غم درونش سر باز کرد .
فارغ از همه جا ، از غم درونش که ذهنش را میخورد ، از دلتنگی های ته نشین شده در اعماق قلبش ، از شکست های فرسوده اش ، فقط کلاویه ها را فشار میداد .
هر لحظه صدایش زیباتر و دل نشین تر میشد .
آیا این رقص انگشتان روی کلاویه ها مانند افسردگی اش بی انتها بود ؟
-بابونه .