مرا چشمیست خونافشان ز دست آن کمانابرو.
جهان بس فتنه خواهد دید از آن چشم و از آن ابرو.
غلام چشم آن ترکم که در خوابِ خوشِ مستی،
نگارین گلشنش روی است و مشکین سایبان ابرو!
هلالی شد تنم زین غم که با طغرای ابرویش،
که باشد مه که بنماید ز طاق آسمان ابرو؟
روانِ گوشهگیران را جبینش طرفه گلزاریست؛
که بر طرْف سمنزارش همی گردد چمان ابرو.
تو کافردل نمیبندی نقاب زلف و میترسم،
که محرابم بگرداند خم آن دلستان ابرو.
اگر چه مرغ زیرک بود حافظ در هواداری،
به تیر غمزه صیدش کرد چشم آن کمانابرو.
- حافظ.
چایت را بنوش و نگرانِ فرداها نباش؛
از گندمزار من و تو، مشتی کاه میماند برای بادها...
رنگها و قلموهای عزیزم! لطفاً منرو ببخشید که به اندازهی کافی هنرمند نیستم.
من در این تاریکی
فکر یک بره روشن هستم
که بیاید علف خستگیام را بچرد.
من در این تاریکی
امتداد تر بازوهایم را
زیر بارانی میبینم
که دعاهای نخستین بشر را تر کرد.
من در این تاریکی
درگشودم به چمنهای قدیم،
به طلاییهایی، که به دیوار اساطیر تماشا کردیم.
من در این تاریکی
ریشهها را دیدم
و برای بته نورس مرگ، آب را معنی کردم.
- سهرابسپهری. 🪴