eitaa logo
- آفتاب را بنگر!
93 دنبال‌کننده
27 عکس
2 ویدیو
0 فایل
- آفتاب، نور، آفتاب، امید، آفتاب، شعف. آفتابگردان باش؛ آفتاب را بنگر پرتوهای طلایی‌اش را به‌آغوش بکش! باشد که تلخی و ظلمتِ ایام از خاطرت بگریزد. 🌻 | 𓏲 @rahbar_ir
مشاهده در ایتا
دانلود
نگارین، هەندێ کەس هەن، هەر جار ناویان دێتە سەر زمان، بێ ئەوەی خۆت بزانیت لێوەکانت خەندەیان بۆ دێت. تۆ بۆ من هەر واویت. دڵت وەک قەندە؛ نە تەنها لەبەر ئەوەی شیرینیت، بەڵکو لەبەر ئەوەی هەر کەسێک لە تەنیشتت بێت، هەست بە گەرمی و میهرەبانیت دەکات. هەندێ مرۆڤ هەن کە دوای جیا بوونەوە، کەم‌کەم لەبیر دەچن. بەڵام تۆ لەو کەسانە نیت. تۆ لە دڵی مرۆڤ جێگا دروست دەکەیت، بۆیە هەرگیز لەبیر ناچیت. زۆر جار بیر لەوە دەکەم کە ئەگەر خۆشی شکڵی مرۆڤی هەبووایە، بێگومان وەک تۆ دەبوو؛ سادە، پاک، میهرەبان و شیرین. هیوادارم ژیان هەمان میهرەبانییەی کە تۆ بە خەڵک دەبەخشیت، هەزار جار زیاتر بۆ خۆت بگەڕێنێتەوە. هەر خەندەیەکت بە دڵخۆشییەکی نوێ و هەر ئاواتێکت بە ڕاستی بگات. ئەگەر ڕۆژێک دووریش بین، بزانە هەندێ ناو لە بیر ناچن. ناوی تۆ یەکێک لەوانەیە. بارآن؛
امروز، ۵'۵'٠۵ است؛ ماکان نصیری، امیرعلی جداوی و مسیحا سالاری، هنوز حاضر!
باید بفهمد که همیشه قرار نیست لبخند عمیقی بر لب داشته باشد، شاد باشد و از زندگی‌اش لذت ببرد. باید درك کند که گاهی اوقات، غم هم به سراغش می‌آید. باید برایش عادی باشد که آدم‌ها نادیده‌اش بگیرند، به او توهین کنند و یا حتی… تنهایش بگذارند! باید با این مسئله کنار بیاید که خیلی‌ها در زندگی‌شان، آدم امنی ندارند. اما… انگار نمی‌خواهد این واقعیت را باور کند! باور نمی‌کند و اجازه می‌دهد که هر روز بیشتر از دیروز، احساساتش پایمال شود.
و من، آفتاب را در نگاهِ تو پیدا می‌کنم.
- هر دو، به نور خیره بودیم! او خورشید را نگاه می‌کرد؛ و من او را.
- آفتاب را بنگر!
در تاریکایِ زندگی، سرگشته‌وار در پیِ روزنه‌ای از امید می‌گردد. چشم می‌چرخاند میانِ این جماعتِ بی‌فروغ و سیه‌دل؛ کسانی که هرکدام به‌نحوی، غرق در این مسافرخانه‌ی کوتاه و گذرا شده‌اند. وجودش از هیاهویِ پوچِ این روزگار مچاله گشته و سرگردان است که علاجِ این‌همه غصه را از کجا بجوید؟ چندوقتی است که به کنجی پناه برده و زانوانِ غم را در آغوش گرفته است. اما ناگهان، برقی در چشمانش می‌جهد و سر بر می‌دارد. آری! گویی عاشق پس از فراقی طولانی به وصالِ معشوق رسیده باشد؛ اشک‌ها بی‌اختیار راهِ گونه‌هایش را می‌یابند. مرهمِ زخم‌هایش، درست مقابلش ایستاده است! جانش بی‌تابِ آن آغوشِ پُرنور می‌تپد و نَفَس در سینه حبس شده است… کسی رو‌به‌روی اوست که با اشارتی از سرِ انگشت، چرخِ هستی و کون‌ومکان را می‌گرداند. او، مولا علی را می‌بیند؛ دروازه‌ی شهرِ علم و فاتحِ خیبر را. سعی می‌کند برای ادایِ احترام برخیزد، اما قوتِ زانویش را از دست می‌دهد و بی‌اختیار بر آستانِ مولا می‌افتد. ردایِ سبزش را با جان و دل می‌بوسد و اشک‌هایی که مانعِ دیدنِ جمالِ امامش می‌شود را پس می‌زند، آنگاه با صدایی که از بغضی دیرینه لرزان است، زمزمه می‌کند: "یا مولا! دلُم تنگ اومده…"
بامدادی‌ست پی هرشبِ تاری.